hani shinee دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 07:48 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۲۵
×اووووم...اوووم...مواظبم...خودم میدونم جام خالیه...ولی قرار نیست با خودم پر بشه...اووووم...منو نصیحت نکن...یک ماهه که یک ماهه...هر جا تمین باشه برای من راحت ترین جای دنیاست...حتی اگه بیمارستان باشه.. حرف نزنه...من میتونم کنار بیام...بالاخره که حرف میزنه فعلا دلش نمیخواد چیزی بگه من کی باشم که مجبورش کنم کاری که دوست نداره رو انجام بده...اووووم...مواظب خودت باش...منم مواظبم...موفق باشی...قطع میکنم بای...
گوشی رو پایین آورد و بهش خیره شد...با رفتن کیبوم پسر بیچاره حتی محدودتر شده بود کیبوم هم کاملا میدونست برای همین تماس تقریبا کوتاه چقدر دردسر کشیده...
×متاسفم جینکی...ممنون...
زن سمتش رفت و پیشونیشو بوسید 
€چه عجب...از اتاق تمین اومدی بیرون من پسر قشنگمو ببینم...
خندید و شونه بالا انداخت...
×خوب کافیه بیای بالا و منو ببینی...
€دلم میخواد ولی مامان خیلی پایین کار داره...دیدی که چند روز اینجا بودی من حتی نمیدونستم...
×اگه بهم گفته بودی بیمارستانتو عوض کردی خودم میومدم پیشت...
زن با دلخوری اخم کرد 
€نه تماسی نه خبری که بدونم برگشتی...چه وقت بهت میگفتم...
لبخند زد و زنو بوسید 
×آیگوووو متاسفم مامانه خوشگلممممم...
€لوس...
صورتشو بوسید و ظرف غذا رو بهش داد 
€بیا مامان جان...با تمین بخور...حتما تا الان حالش از غذای بیمارستان بهم خورده...
بالبخند ظرف غذا رو باز کرد 
×آه...ممنون...میرم که با تمین بخوریم...
€اووووم
گچ پاشو کمتر از یک هفته بود که باز کرده بود زانوهاشو توی شکمش جمع کرد به در خیره شد تا کیبوم بیاد...باید بهش کمک میکرد تا کم کم مثل قبل راه بره...در باز شد و کیبوم با لبخند همیشگیش داخل اومد...
×سلام خوشگله من...بیدار شدی؟...
صورتشو بوسید《آیگو》
×ببین چی دارم اینجا...
ظرف غذا رو باز کرد و چشمای تمین با دل ضعفه باز شد...
×بخوریم؟
تند سرتکون داد...با سبزی و سس و گوشت  واسش لقمه گرفت و توی دهنش گذاشت...گوشت کبابی کمی سرد شده بود ولی هنوزم خوشمزه بود...
دست وصل به گردنشو تکون داد
×ایگو نمیخواد...دستتو تکون نده...خودم میخورم...
لقمه رو توی دهنش برد و اووووم کشید 
×زودتر بخوریم بریم پیاده روی تنبل آقا...
تمین بهش خیره شد 
×پیش مینهو هم میریم خوبه؟
 خودشو جلو کشید و لقمه بعدی توی دهنش رفت...
غذاشونو تموم کردن بهش کمک کرد بلند بشه پاهاش هنوز سنگین و بی حس بود بی طاقت تمام سعیشو کرد و بالاخره به اتاق مینهو رسید...چشماش بسته بود کپسول اکسیژن بهش متصل بود و سینش با ارامش بالا و پایین میشد...
کنارش نشست و بهش خیره شد...دست سالمشو روی دستش گذاشت...دستش از سوزن های سرم پر از کبودی و پنبه بود 
دستشو لبه تخت گذاشت و به سختی بلند شد چند قدم به سمت صورتش رفت و روی چشمشو بوسید...
×بریم؟...
آروم سرتکون داد و کیبوم دستشو گرفت...
تا پایین رفتن...توی حیاط بزرگ بیمارستان نشوندش تا کمی هوا بخوره...
×تم...دیگه نمیخوای کم کم یه چیزی بگی؟
دوباره پاهاشو توی شکمش جمع کرد و سرشو روی زانوش گذاشت...
×تم...نمیدونی چقدر دلم واسه ی صدات تنگ شده؟
چشماشو بست...
×تم...حتی نمیخوای نگاهم کنی؟
×هنوز بابت اون حرف پشت تلفن ناراحتی؟
×من...من معذرت خواستم...
×باشه...حرف نزن...نگاهمم نکن...به خاله جون میگم بیاد بیمارستان به جای من...نمیشه که هر روزتو با دیدن من بد بگذرونی...
بهش خیره شد شاید مخالفتی بکنه ولی فقط چشماشو باز کرد...آه کشید از جاش بلند شد ولی قبل از اینکه قدمی جلو بره دستش گرفته شد 
-نرو...
آب دهنشو قورت داد و لبخند زد...سریع نشست...《آیگووو...》
دستشو زیر چونه اش گذاشت و بهش خیره شد
×خوب...حالا...چی دوست داری بهم بگی؟
یه لبخند محو روی لبش دید و تند لبهای لبخند دارشو بوسید 
《عزیز دلم》
////
زیر بغلشو گرفت و کمکش کرد سوار ماشین بشه...ماشینو دور زد و پشت فرمون نشست....
×داری میری خونه...چه حسی داری؟
-نمیدونم
×میخوام یه ماشین بخرم...خودم هر روز میارمت بیمارستان پیش مینهو بهش سر بزنی...خوبه؟
تند تند سرتکون داد...
×نونا  فسقلی کی به دنیا میاد؟
زن از همیشه خوشحالتر بود...با ذوق انگشتاشو بالا اورد 
٪دوماه...
×آه پس واسه اینه که اینقدر بزرگه...دلم واسه دختره تنگ شده...پیش خاله جونه؟
٪اوهوم واست ناهار درست میکنم...هم ناهار بخور هم دختره رو ببین...
×حتما....
٪تمین چی دوست داری بخوری؟
-هر چی باشه...
×تمین...دوست داری باهم یه جایی بریم؟؟؟
-کجا؟
×یه سفر کوچولو...بوسان دگو ججو...پاهات که مثل روز اولش شد بریم...خوبه؟دوست داری؟...
از اینه به رنگ پریدش نگاه کرد 
-با ماشین نه...
چقدر احمق بود که از اول متوجه رنگ پریده و صورت ترسیده تمین نشد...این پسر از ماشین میترسید...
×با قطار...خوبه؟...
-اوهوم...
×پس بلیت میخرم...تو هم از خاله اجازه بگیر...
٪کیبوم میخوای بری سره کار؟
×اره از سفر که برگردم دنبالش میرم...
٪دیگه هنرو ادامه نمیدی؟
×آه...آه...دوست دارم...ولی باید مدرسمو تکمیل کنم که واقعا حوصلشو ندارم...
٪انگلیستم مثل فرانسویت خوب هست؟
×اونجا اونقدر از کشورای مختلف آدم و استاد بود که مجبور بودیم به عنوان زبان دوم بلدش باشیم بعضی از اساتید فرانسوی بلد نبودن...جینکی قبلا دوره رو گذرونده بود ولی دوباره همراه من گذروندش...واسم نکته برمیداشت و بهم کمک میکرد شبا هم باهم ازمایش میکردیم...
-بوم نگه دار...
سریع کنار زد و روی ترمز کوبید...درو باز کرد تا بهش هوا برسه...
×تم؟برگردیم بیمارستان؟خوبی؟
سنگین نفس میکشید...از ماشین پیاده شد و پشتش زد 
×میخوای بیاری بالا؟
-میخوام برم بیرون...برم بیرون...
بهش کمک کرد و بیرون روی جدول نشوندش...دوباره پشتش زد...
×نونا ببخشید...
دره ماشینو بست و اروم آروم با تمین حرف میزد...گوشیش زنگ خورد...
٪الو...
●از بیمارستان تماس میگیرم...خانم چوی؟
٪بله...چیزی شده؟
●آه...خبر خوبی داریم...سریعا تشریف بیارید بیمارستان...
لبشو گزید...استرس خوبی دور دلش پیچید...
٪بله همین الان میام...ممنون...
تماسو قطع کرد و درو باز کرد 
×باید یکم به خودت مسلط باشی عزیز دلم...یه اتفاقی افتاد قرار نیست دیگه اتفاق بیوفته...
٪پسرا...از بیمارستان زنگ زدن...پاشید بریم بیمارستان...
×چیزی شده؟
٪فکر کنم درباره مینهوعه...گفتن خبر خوبه...
×چه خوب...
تمینو بلند کرد و توی ماشین نشوندش...
///
چشماشو تکون داد و روی تمین متوقف شد...
-مینهو...
چشماش خسته شد و بستشون...گرمای دستای پسرو روی دستش حس میکرد...
-مینهو...منم تمین...
دوباره چشماشو به سختی باز کرد 
-منو میشناسی؟اگه آره...پلک بزن...
پلکاشو بهم فشار داد و باز کرد...لبخند بزرگی روی لبهاش نشست...
-عزیزم...خیلی زود خوب میشی هوم؟...
انگشت شستش روی دستش کشیده شد...
خندید و روی دستشو بوسید 
-خسته شدی؟یکم بخواب...
از خدا خواسته پلکاشو روی هم گذاشت...
-تنبل...
روی چشمشو بوسید 
-زود خوب بشی منم زود خوب میشم...بیا بهم قول بدیم هر دومون زود بهبود پیدا کنیم...خوب؟
دوباره لای چشماش باز شد ...
-شاید خودت ندونی....ولی همین چشمای بازت اندازه صد روز بهم انرژی میده...
برگشت و به کیبوم نگاه کرد...
-بریم...
×بریم عزیزم...
زیر بغلشو گرفت و بیرون بردش...
-کیبوم...بیخیال سفر...میخوام پیش مینهو بمونم...
×تمین...
-هوم؟
×میخوای با زندگیت چیکار  کنی؟
-چی؟...خوب...کار خاصی مد نظرم نیست...میگذره...
×مینهو به هوش اومده...حالش خوب بشه...میخوای چیکار کنی؟
-هیچ...مثل قبل...
×میشه منو هم ببینی؟...
-الان وقت این حرفا نیست...
×کی وقتشه؟...
-نمیدونم...
×یعنی هیچ وقت؟
-نه من فقط...بس کن کیبوم گیجم نکن...
×همونطور که فهمیدی من دیگه نمیخوام باهات یه دوستیه معمولی داشته باشم...دیگه نمیخوام بچگونه رفتار کنم...
-میگی من چیکار کنم...
×من نباید بهت بگم...این تویی که تصمیم میگیری...
-من نمیخوام از دستت بدم...مینهو رو هم دوست دارم...تو بگو چه تصمیمی بگیرم...
×هیچ...با مینهو بمون...تا خونه میرسونمت...
-بعدش چی؟
×بعدش میرم خونه...
-فرداش چی؟
×زبونت باز شده...عالیه...فردا هم مثل روزای قبل از دوستی با تو میگذره...
-گفتم نمیخوام از دستت بدم...
توی سکوت بهش خیره شده بود....
×وقتی تصمیمتو گرفتی...میبینمت...
-کیبوم...
دو قدم دنبال کیبوم جلو رفت و زمین خورد...طاقت نیاورد و برگشت...
×از دست تو...
با بغض مثل بچه ها زانوشو گرفت 
×ببینمت...صورتت چیزی نشد؟
توی سکوت هنوز به زانوش خیره بود...خندش گرفت 
×هنوز مثل بچه کوچولوها رفتار میکنی...پاشو بریم ببینم...
میخواست زیر بغلشو بگیره ولی تمین بغلش کرد 
-دیگه طاقت دوریتو ندارم...اینکارو نکن...ولم نکن...
ازش جدا شد و به صورتش که حالا مظلوم ترین صورت دنیا شده بود خیره شد...
×فعلا بیا بریم...
با لجبازی به زمین چسبید...
-اول قول بده ولم نمیکنی...
×تا دیروز زوری دو کلمه حرف میزدی...مینهو رو دیدی زبونت دراز شد دوباره...
-قول؟
×میای یا برم...
-قووول؟
×نه...قول نمیدم...
-ازم متنفر شدی
×خیلی زیاد...
-دوست داری از زندگیت گم شم بیرون...
×اووووم اگه اینکارو بکنی در حقم لطف کردی...
-دیگه دوستم نداری؟
×چه فرقی به حال تو میکنه...
-من...وقتی...زنده موندم...وقتی دوباره همه رو دیدم...وقتی فهمیدم مینهو تو کما رفته...با خودم و خدای خودم قول و قرار گذاشتم...از خدا خواستم...مینهو رو برگردونه...نه به خاطر خودم...بخاطر دنیا...چون اگه نباشه...دنیا بخش زیادی از زیبایی و خوبیشو از دست میده...به خدا قول دادم اگه به زندگی برگرده...به خودش ببخشمش...فقط از دور داشته باشمش...مثل یه دوست...تمام مدتی که...باهم بودیم همش به خودم میگفتم من لیاقتشو ندارم...به خدا قول دادم سی روز روزه سکوت بگیرم...(دوستان توجه کنید که روزه سکوت تقریبا توی همه دین ها وجود داره ولی شکلش متفاوته) موفق شدم...حتی چند روزم بیشتر ادامش دادم تا مطمئن بشم بهمون بر میگرده...الان که بهوش اومده...دلم واسش میلرزه ولی...مرده و قولش...
به صورت اشک آلودش خیره شد...برعکس تفکرش...تمین بزرگ شده بود...خیلی بزرگ...