hani shinee پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 10:04 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۲۳

-مینهوووووو....
به سمت صدا برگشت و یه جسم سریع توی بغلش پرید...با ذوق فشارش داد و خندید 
#فدات بشم...عزیزم...آیگو...
عقب رفت و صورتشو بین دستاش گرفت 
#آیگو خوشگلم دلم واست یه ذره شده بود...
-منم همینطور...
لبشو آروم و لذت بخش بوسید و دوباره بغلش کرد...سرشو بالا آورد خواهرش با بچه توی بغل به جونگهیون خیره شده بود و گریه میکرد پسر هم سمتش رفت و فقط اروم پیشونیشو بوسید
-آیگو...نونا گریه نکن...هیونگ...خوش اومدی 
+مگه تو هم مارو میبینی؟
خندید و دستاشو بیشتر دور مینهو قفل کرد 
-نه من چشمام فقط مینهو رو میبینهههه....
با ذوق محکم مینهو رو بوسید و دل پسر بیچاره رو لرزوند...و زن هم بین گریه خندش گرفت 
٪داداشم غش کرد...
پسر بزرگتر هم تمینو بغل کرد 
+قشنگتر از اونی شدی که فکرشو میکردم...
-ممنون...پسره شماست هیونگ؟چقدر نازه...
+اوووه بزرگه رو ندیدی اون قشنگتره به مادرش رفته...خیلی مودب و باهوشه...
-آه کاشکی اونو هم میاوردی...
زنو که هنوز با دلتنگی گریه میکردو خیلی سریع بوسید و دخترشو ازش گرفت 
+نشد...گریه نکن سونگدام(میدونم اسم خواهر جونگ سودامه ولی مینویسم سونگ دام چون بیشتر شبیه اسم جونگه) 
٪دلم تنگ شده بود 
+منم همینطور خواهر خوشگلم...
-میاید خونه ی ما؟زودتر راه بیوفتیم بریم تا به شب نخوردیم...
+آه نه یه هتل...
-هیونگ...اینجوری به خانواده ما توهین میکنی...خونه ی ما برای یه مرد و پسر خوشگلش مطمئنا جا داره...میکی هم با پسرت خوب جور میشه...
+آه...آه...نمیدونم...
صورت دختر کوچولو رو بوسید و پایین گذاشتش...
£خوب پس...بالاخره از اون دختره جدا شدی بیای...
همه با ترس به زن نگاه کردن...مثل همیشه پر ابهت با لباس هاو جواهرات اعیونی...
اخماشو توی هم کرد 《کی بهش خبر داد》
£کی بهش خبر داد؟...بدبخت فکر کردی این مدت ولت میکردم چی داشتی از خودت...
به پسر کوچولو که با مهربونی لپای میکی رو ناز میکرد و میخندید نگاه انداخت 
£بازم توله پس انداخته؟؟؟
+درباره ی پسره من درست حرف بزن...بریم بچه ها...
£صبر کن ببینم...
به تمین که رنگ پریده پشت مینهو تقریبا پناه گرفته بود نگاه پرخشمی انداخت 
£تو اینجا چه غلطی میکنی...از در میندازمت بیرون از پنجره میای؟...به کی بگم...نمیخوام بچسبی به پسرم...
#مامان تمومش کن...اینجاست چون من ازش خواستم...
£تو هم پا گذاشتی رو جای پای برادرت؟
#فرض کن اینجوره...
سیلی ای که توی صورتش خورد صورتشو بردوند...
£دختر...بچه و برادرتو بردار و برو خونه داییت...من با این دوتا کار دارم 
٪مامان راحتشون بذار...
با چشم غره بهش نگاه کرد
٪مامان...
£گفتم برو...
٪خیله خوب...
تمین سوئیچ ماشینو بهش داد و صورت میکی رو بوسید 
٪برم؟
-چیزی نیست برو...هیونگ...مواظب نونام باش...
تا کمر خم شد و یه لبخند نگران زد...به رفتنشون خیره شد...
£دارید با من لجبازی میکنید؟
#مامان من دوستش دارم...ما هم دیگه رو دوست داریم هر کاری بکنی نمیتونی از هم جدامون کنی...
£اینطوریه؟خیله خوب...بیا بریم...بنویس و امضا کن مثل برادرت هیچ ارثی نمیخوای...اون وقت برو هر غلطی میخوای بکن...
-عمه...
£تو یکی صداتو ببر...
#باشه...بریم...همین الان بریم...
-مینهو اینکارو نکن...عمه...چرا اینطوری میکنی با بچه هات...اونا چیزی که تو میخوای نمیشن...
زن موهاشو توی مشتش گرفت 
£بهت گفتم تو خفه شو پسره ی ****...
از درد موهاش و توهینی که با اون صدای بلند توی اون جمعیت زیاد بهش شد اشک توی چشماش جمع شد...مینهو سعی کرد موهاشو از دست زن جدا کنه ولی زن با موهاش روی زمین انداختش...
-آه...
سر دردناکشو توی دستاش گرفت 
£راه بیوفتید...
مینهو به تمین کمک کرد و بلندش کرد 《متاسفم عسلم》
-مهم نیست عزیزم...
پیشونیشو بوسید و موهاشو صاف کرد و لباساشو تمیز کرد 
£راه بیاید...
دستشو پشت کمرش گذاشت و پشت زن راه افتادن...به سمت یه ماشین قدیمی قرمز رنگ رفتن...کلکسیون ماشینای قدیمی مورد علاقه عمش همیشه چیزی بود که باهاش به همه فخر میفروخت...
#چرا اینو آوردی؟آبروریزیه...
£دلتم بخواد بشین ببینم...
پشت فرمون نشست و اون دوتا هم قصد داشتن پشت بشینن...
£مینهو تو بیا جلو 
#میخوام پیش تمین بشینم...
روی فرمون کوبید
£تو گوه میخوری زبون دراز...بیا جلو ببینم...
آه کشید و تمین با اطمینان براش سرتکون داد 
-مشکلی نیست...
#خداوندا...از دست تو مامان...
£حرف نزن بتمرگ سره جات...
ماشینو روشن کرد و راه افتاد
از آینه به تمین نگاه کرد دستشو زیر چونه اش گذاشته بود و بیرونو میدید...نگاهشو به جلو داد یه کامیون حمل تیرآهن جلوشون بود پاشو آروم روی ترمز گذاشت 
£اوه...
#چی شده مامان...
£خدایا...
تمین هم سرشو برگردوند
-چی شده عمه؟
£نمیگیره...ترمز نمیگیره...
-یعنی چی؟؟؟؟
با ترس قاب پنجره رو گرفت...
#بیشتر فشار بیار روش...
£دارم فشار میارم...
#آه...بزن کنار...بزن کنار برو تو خاکی...
£ماشین پشتمونه...
فریاد زد
#یه کاری بکن...
پاشو روی ترمز کوبید و پدال از جا دراومد 
£خدایا...
#چیکار میکنی بزن تو خا...خدایا...
***
ناخنشو گاز گرفت...
٪چرا نمیان پس؟
+آروم بگیر الاناست که بیان...حرص نخور با این وضعت...
٪دلم یه جوریه...اون گوشیمو میدی اوپا؟
+اوهوم...
از روی میز گوشیو دستش داد...و زن با مینهو تماس گرفت...خاموش بود...با تمین تماس گرفت...بوق میخورد...
-ال...و
٪خدایا...تمین...تمین خوبی؟...مامااااان...
زن سراسیمه به اتاق اومد 
×چی شده مامان جان؟...
٪نمیدونم...آه...آه...
جونگهیون خیلی سریع دستشو گرفت...تماس هنوز قطع نشده بود 
٪تمین...تمین...
+من میرم ماشینو بیارم بیرون...
زن شوکه بود...
×چی شده؟...
با گریه سرتکون داد 
٪نمیدونم...حرف نمیزنه...
تماسو قطع کرد...
وقتی توی ماشین دنبالشون میگشتن از بیمارستان باهاشون تماس گرفته شد و همه به سمت بیمارستان رفتن...
***
به سقف خیره شده بود اشکش از گوشه چشماش پایین ریخت...نمیدونست چه خبر بود...نمیدونست چه خبر بود که حتی برادرشم از شهرستان اومده بود و کارشو ول کرده بود...نمیدونست چه خبر بود که وقتی همه میومدن دیدنش لبخندای مصنوعی میزدن ولی چشمای پف کرده و حال خراب نوناش همه چیو لو میداد...بچه ای که نوناش با گله میگفت تکون نمیخوره همه چیو لو میداد...حتی لبخندای همیشه شیرین و واقعی برادرشم مصنوعی بود...دهنش برای گفتن هیچ حرفی باز نمیشد...تقریبا میدونست چه اتفاقی افتاده...اون پشت ماشین نشسته بود و اینهمه داغون شده بود...اون دوتا که...در تقه کرد...حالش از لبخنداشون بهم میخورد...
٪تمین آه...چطوری خوشگلم...
کنار تختش نشست...
٪یوبو رفت سره کار...چیش بهش گفتم یکم بیشتر پیشم بمونه گفت رییسش زنگ زده گفته تا فردا نیای اخراجت میکنم...
هنوز به سقف خیره شده بود...
٪مامان دیروز استیک واسم درست کرده بود...بچم بالاخره تکون خورد...مثل عموش عاشق استیکه...همش میگفتم آه جای تمین خالیه جای تمین خالیه...خوشحالم هنوز کنارمونی تمین...هر روز خدارو بخاطر بودنت شکر میکنم...اگر باهام حرف بزنی بیشترم خوشحال میشم...
بالاخره تونست اشکشو ببینه...بالاخره سد شکسته شده بود...دیگه خبری از اون لبخند مسخره نبود...
٪مینهو منتظرته...واقعا هست...هر وقت باهاش حرف میزنم و اسمتو میارم...
چشماش بالاخره از سقف تکون خورد و به زن نگاه کرد...
٪هنوز به هوش نیومده...ولی وقتی اسمتو میارم ضربانش میره بالا...دیوونه حتی وقتی بیهوشه هم عاشقته...
از گوشه چشمش دوباره اشک جاری شد...
٪گریه نکن فدات بشم...همه معتقدن نباید با این وضعت چیزی بهت بگیم ولی من...اینطوری فکر نمیکنم...بیخبری بیشتر اذیتت میکنه من یکی طاقت اذیت شدنتو ندارم...
به صورت زن نگاه کرد 
٪مامانو از دست دادیم...(بدرک ایش:/) 
اشکشو پاک کرد و آه کشید...
٪مینهو وضعش معلوم نیست...دکترا یه چیزایی میگن...سر در نمیارم...یعنی دلم نمیخواد سر دربیارم...تو رو خدا حداقل تو زود خوب شو...نمیدونم چند روز دیگه طاقت میارم اگه تو هم اینجوری بمونی...کاش حداقل یه کلمه باهام حرف میزدی...مامان و بابا میگن با این وضعم خوب نیست بیام بیمارستان...میگن بیمارستان پره مریضیه...واسم مهم نیست...دوتا برادرای محبوبم اینجان... تو این وضع...چطور نیام؟...مامان میگه اگه تمین یه خواهرم داشت اینجوری نگرانش نبود...نمیدونم چرا مامان نمیدونه من هیچ وقت خودمو عروس خانواده ندونستم...من اومدم که یه همسر و یه خواهر باشم...هر وقت خواستی سره من حساب کن هوم؟...
دست کوچیکشو توی دستاش گرفت...
٪فینگلیم همش بهانتو میگیره...همش میگه تمینی کجاست...
دوباره نگاهش به سقف خیره شد...
٪دیروز کیبوم زنگ زد...
لبشو گزید...دوباره اشک...زن با یه دستمال اشکشو گرفت...
٪اول چیزی بهش نگفتم...گفت از طرفش ازت معذرت بخوام...بخاطر حرف نسنجیده اون روز...گفت حداقل نباید مثل بچه ها باهات قهر میکرده...گفت دوره اش زودتر از اونی که فکر میکنه داره درست میشه...تعهد نامش ولی...یکم اذیتش کرده...میگه مدرکشو نمیدن...میخوان نگهش دارن...ولی جینکی حسابی پدرشونو دراورده...پسره ی شر...تهدیدشون کرده که ازشون شکایت میکنه منتظرن ببینن چی میشه...گفت طاقت نداره بیشتر ازت دور باشه...گفت حرف احمقانه ای بوده که گفته نمیام...تم...زودتر خوب شو باشه؟
صورتشو بوسید و بیرون رفت...مینهو زنده بود...زنده بود...حس کرد...《حالا میتونم راحت نفس بکشم》