hani shinee سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 07:26 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۲۲ 
تو اتاق خوابگاه راه میرفت و با دمش گردو میشکست زیر لب آواز میخوند و گاهی بیخودی میخندید 
*عشقم بریم بستنی؟
پوزخند زد و پشتش خندید 
×عشقم؟خیلی خوشحالی انگار 
خودشم از خوشی توی آسمون بود ولی ظاهرشو حفظ کرد به جینکی حق میداد که ازش خوشحالتر باشه به هر حال چندین سال بود که روی همین طرح کار میکرد 
*اووووم دارم میمیرم از خوشی...طرحم کامل شد سمینار عالی بود دیگه غیر از تو  چی از خدا میخوام...کیبوم...
×هوم...
کنارش نشست و کتابی که دستش بود روی میز گذاشت 
*خوشگلم به من نگاه کن...
دستاشو گرفت و به سمت خودش برگردوندش...
×بگو...
*کمتر از چهار ماه دیگه...سه سال میشه که اینجایی عزیزم...بعد از این سه سال تو کاملا مثل اون شیش سالی که من اینجا بودم...آزادی...اوم...دوست داری که...
×نه...نه دوست ندارم...نمیخوام اینجا بمونم...
*کیبوم یکم دربارش فکر کن...اینقدر سریع تصمیم نگیر قربونت بشم...هوم؟
×وقتی میگم نه...یعنی نه...سه ساله تمینمو ندیدم مهمتر از اون مادرمو ندیدم پدرمو ندیدم...دلم داره میترکه از دلتنگی...
*فدای دلت بشم میری...اصلا با هم میریم...بریم به خانواده هامون سر بزنیم و برگردیم...خوبه؟خوبه؟
×نه.. من از زبون فرانسوی خوشم نمیاد از غذاهاشون از رفتار سرد مرداشون...راستشو بگم؟از درس خوندنم خسته شدم...تو کره من بچه مدرسه ای بودم...اینجا مدرک دانشگاه نخبگانو گرفتم...یکم عجیب نیست؟؟؟...من مدرکمو دارم...توی کره هم شرکتا و هر کوفت و زهرمارخونه ای جون میدن برای مدرک از یه دانشگاه خارجی...دیگه چی میخوام؟
*عزیزم اینجا هم همینجوره...اصلا بمون پیش من کمک من...طرحو باید به ۱۰۰ درصد برسونیم قشنگه من...با هم تلاش کنیم خوب؟
×این دیگه آرزوی دور و درازیه...درسته درصد زیادی بهبودی پیدا میکنن ولی واقعا این به دست مردم عادی نمیرسه حتی اگه فرانسوی باشن...اگه قراره خدمت کنم به کشور خودم خدمت میکنم...میخوام برم کره...از...تمین بخوام باهم باشیم...
*کیبوم...
لحنش ناامید و آروم بود 
×من چندین بار ردت کردم فکر میکردم تا الان دیگه باید فهمیده باشی من هنوزم تمینو خیلی دوست دارم...
*میدونستم ولی امید داشتم حداقل ذوق دارو ساختن و بهبود بخشیدن به مردم باعث بشه پیشم بمونی...کیبوم...دوست دارم پیشم بمونی...من دوستت دارم و این یه شوخی نیست...
×میدونی قبل از اینکه بیایم اینجا کاملا قیدتو زده بودم...
دستشو نوازش کرد 
*بس کن کیبوم...تو دیگه بزرگ شدی...خواهش میکنم بچگانه تصمیم نگیر...
×من بخاطر خاطره گندی که با تو داشتم عشقمو ندیده گرفتم و به چشمم دیدم که کسیو که دوست دارمو دارن ازم میگیرن...من...من تحمل کردم برای اینکه از دستش ندم قافل از اینکه تمین هیچ وقت اونجوری که تو بودی نبود و من قدرشو ندونستم...حالا برمیگردم کره...دوباره دلشو بدست میارم...
*و بعد...
×با حقوقی که اینجا گرفتم یه خونه میخرم و ازش میخوام باهم همخونه بشیم...
*اون با مینهوعه...
×خوب...منتظرش میمونم...
*از کجا معلوم هنوز دوستت داره؟
×عشقش مثل عشق تو الکی نیست...اصلا میگیم هست...اصلا هست...مشکلی باهاش ندارم...همین که میدونم آدم خوبیه کافیه...
*چند ماهی میشه باهاش حرف نزدی...از کجا معلوم تا الان با مینهو همخونه نشده باشه...خودت میدونی چقدر دوستش داره...
×پس اونقدر منتظرش میمونم تا موهام رنگ دندونام بشه...مهم نیست...
*من میگم تو پیش من بمون...باور کن راضیت میکنم...
خندید و شونه بالا انداخت 
×سه سال گذشت...نتونستی راضیم کنی بعد از اینم همینه...میرم حاضر بشم...بستنی مهمون تو...
***
-مامان...تلفن منو خواست صدام بزن...
÷منتظر تلفن کی هستی؟
-کیبوم کیبوم...
÷اون که شیش ماهی میشه زنگ نزده مامان جان...
-آره ولی همیشه ۱۷ ام بهم زنگ میزد شاید این ماه تونست زنگ بزنه...
÷خیله خوب...برو درستو بخون...
سرتکون داد و سره راهش دختر کوچولو رو که با آهنگ کارتونش قر میدادو با دل ضعفه بوسید
٪آه تمین اینجوری بوسش نکن جوش میزنههههه...
خندید 
-باید مثله هیونگ لبشو ببوسم آره؟
٪تمین آه...
-خواستی دختره خوشگله تپلی نیاری...
زن خندید و شونه بالا انداخت 
-چیزی میخوای برات بخرم؟
٪نه داداشم خوبم برو درس بخون...
به شکم برجستش نگاه کرد وبهش اشاره کرد 
-باید پسر باشی توله...
زن خندید 《به بچم نگو توله》
شونه بالا انداخت و داخل اتاقش چپید به مینهو پیام داد 《درسه مزخرف》
جزوه قطورو باز کرد و بی حوصله به متنش خیره شد...خدا میدونست چطور کنکورو قبول شد حتی با وجود نونایی که رتبه تک رقمی آورده بود و مدام سرش غر میزد که درس بخونه بازم نمیدونست چطور قبول شده بود 
-آه کیبوم درسشو تموم کرده من هنوز ترم اولم...گندش بزنن...
به عکس دو نفریشون خیره شد...چند وقت پیش به سرش زده بود و چاپش کرده بود قابشو هم از مینهو هدیه گرفت و توی اتاقش روی میز مطالعش گذاشتش...سرشو روی شونش گذاشته بود و علامت Vنشون داده بود کیبوم ولی فقط به دوربین لبخند زده بود...روی بینی عکسو فشار داد 
-بی معرفت شدی بومی...اشکال نداره تو هم کار داری...بجاش به زودی میای پیشم...قسم بخور که میای...
جواب پیامش اومد《Kkkkدرس خوبه》
با ذوق به متن ''آنلاین''زیر اسمش نگاه کرد و خندید 《یس آنلاین شد》با یه صورت مسخره با کتابش سلفی گرفت و فرستاد...
《#کاشکی سئول بودم حسابی دماغ گندتو میکشیدم》
《-آه مشکلی نیست...بیا...دماغمم میذارم بکشی》
《#تم متاسفم حتما الان خیلی تنها شدی...جونگ قراره از ژاپن بیاد من برای استقبالش میرم...فقط خدانکنه مامان بفهمه داره میاد...به بهانه اومدن دوست صمیمیم از صاحبکارم اجازه گرفتم بیام سئول...تا چند روز آینده که میاد تو هم بیا فرودگاه همو ببینیم...دوست داشتنی و بیخطر(ایموجی زبون درازی)》
خندید
《-یوهو...جونگ هیونگ بالاخره میاد...پس درباره بی خطر بودنش شک دارم》
《#ک ک ک...باید برم ناهار بیبی...فعلا》
یه نفس آروم کشید و اینترنتو قطع کرد و دوباره به عکس کیبوم نگاه کرد...
-کی بشه بخاطر تو بیام فرودگاه...
هوف کشید قابو برگردوند و به کتابش خیره شد 《خیلی تنها شدم》
÷تمییییین...کیبومه...
هاه کشید و سریع بیرون دوید و گوشی رو از مامانش گرفت 
-الو کیبوم؟...
به وضوح صداش میلرزید...
×الو...سلام عزیز دلم...
خندید عزیز دلم گفتناش مثل همیشه بود...
-سلام...خوبی بی معرفت؟من هیچ شماره ای ازت ندارم بهت زنگ بزنم...تو چرا زنگ نمیزنی؟
×متاسفم عزیزم...فدای صدات بشم...چرا صدات میلرزه؟
اشکشو پاک کرد 
-دلم تنگ شده...نگرانت بودم ترسیدم تو کشور غریب یه بلایی سرت آورده باشن...
×چه بلایی دیوونه...گریه نکن منم گریم میگیره...خوبی؟خوب میگذره؟رفتی دانشگاه؟
-خوبم...اوم...آخرای ترمه تازه میگی رفتی؟
×متاسفم خوشگلم...خوب درس میخونی؟
بین گریه زیر خنده زد 
-آره ارواح عم...اوه نونا اینجاست...آره ارواح خالم...
÷تمیییین چیکار به خواهر من داری...
کیبوم پشت گوشی از خنده نفسش بند اومد 
×خدایا هنوز همونجوری هستی...
-پس چی...من از بچگیم همین بودم قرار نیست سه سال بگذره عوض بشم...فقط بخاطر اینکه آبروی مینهو رو نبرم سعی میکنم کمتر فحش بدم...
مکث کیبوم زیاد شد 
-کیبوم؟قطع شد؟
×نه...نه هستم...مینهو خوبه؟قصد همخونگی که ندارید...
-عمه فرستادش شهرستان کار کنه...دیر به دیر میبینمش...ولی با پیام و تماس در ارتباطیم...واسم عکس میفرسته...بمیرم...اینقدر لاغر شده که نگو...وقت نمیکنه باشگاه بره وقت نمیکنه زیاد غذا بخوره به خودش برسه...خیلی کارش سخته...توی کارخونه کار میکنه...
×که اینطور...تمین...میخوای رابطتو باهاش ادامه بدی؟
-آه...چرا که نه بالاخره یکم که پول جمع کنه مستقل میشه و برمیگرده سئول...تقریبا دو سال پیش یه خونه نقلی توی سئول خرید...
دوباره مکث...
×باهاش خوابیدی؟
سرخ شد...
-کیبوم...تو تغییر کردی...
×میدونم...خوابیدی یا نه؟
-یه لحظه ...
لبشو گزید زیرزیری به مادرش نگاه کرد گوشی رو برداشت و توی اتاقش رفت...
×تمین هستی؟
-آره...اومدم یه جای خلوت تر...کیبوم تو رو خدا از این سوالا ازم نپرس تو که میدونی اینجوری نیستم...
×تمین...من دارم برمیگردم...
با خوشحالی خندید
-چی؟کی؟
×همین روزا...
-قسم بخور...تو رو خدا راست میگی؟
×اوم...و...وقتی اومدم...میخوام...ازت بخوام...باهم باشیم...
حتی صدای نفس کشیدنشم نمیومد...
-کیبوم تو توی این شیش ماه اینقدر تغییر کردی؟...یا...من نفهمیده بودم...
×قضاوتم نکن تمین...
-متاسفم...ازم بر نمیاد...
×دیگه نمیتونم تمین...هر چی جلوی خودمو گرفتم بسه...دیگه بزرگ شدیم...خیالم از خودم راحت شده...خیالم از بابت تو هم جمعه حتی بیشتر از خودم به تو اعتماد دارم...
-من خیلی واضح گفتم با مینهوام...اصلا نیازی به گفتنم نیست...خودت میدونی با همیم...من دوستش دارم...یادته گفتی مینهو پسر عمته وقتی با هم باشید اون سبک سری نمیکنه و تو خیانت نمیکنی؟...درست گفتی...رفتار بدی ازش ندیدم حتی یک بار...منم حتی یکبارم به پسری غیر از اون نزدیک نشدم با هیچ پسری غیر از اون نخندیدم...چون همونطور که قبلا بهم گفته بود شونه به شونه باهام همراه بود...
×پس من چی؟
-تو رو بخدا گیجم نکن...بذار زندگیم مثل قبل آروم باشه...
×میخوای برنگردم؟
-کیبوم...کیبوم دیوونه نشو...وقتی گفتی داری میای تو آسمون بودم چطور میتونی این سوالو ازم بپرسی...
×تو آسمون بودی چون از حرف بعدیم خبر نداشتی...
-نه دیوونه...من به اندازه یه دنیا دلتنگتم...اگه بگم دیگه دوستت ندارم یه دروغگوی بزرگ به حساب میام...فکر میکنم اونقدر دروغ بزرگی هست که تا آخر عمرم توی جهنم بسوزم بخاطرش...کیبوم...ولی الان دیگه برای این حرفا دیره...یه روزی بهت گفتم اگر ردم کنی دیگه راهی برات نیست...دروغ نبود...حداقل الان نیست...
×پس من پیش جینکی میمونم...میمونم فرانسه...
-تو رو بخدا دیوونه بازی درنیار...
×مواظب خودت باش...خوشبخت بشی...
-کیبوم تو رو خدا اینجوری نباش...
×خدافظ...
تماس قطع شد...روی زمین نشست و زانوهاشو بغلش کرد اشکاش تندتند پایین میریخت...
٪تمین؟...چی شده دونسنگ...باز کن درو...گریه میکنی؟
لبشو گزید درو باز کرد و دوباره نشست...
زن جوون کنارش نشست...شباهتش به مینهو داغ دلشو تازه میکرد و دلشو به حد مرگ برای مینهو تنگتر میکرد...
٪چی شده فدای اون ریخت نحست برم آخه...
بغلش کرد و خندید 
٪گریه نکن ببینم چقدر بهت نمیاد...
صورتشو بوسید و موهاشو نوازش کرد 
-دلم واسه مینهو تنگ شده...
٪اوووم...درکت میکنم...حداقل الان خیلی درکت میکنم...منم هم از شوهرم دورم هم از برادرم...برادرم و شوهرم هر دوشون رفتن شهرستان کارکنن یکیشون بخاطر علاقش به این گل پسر یکی هم واسه زن بچه هاش رفته که واسشون پول دربیاره...دوتاشون دوست داشتنین نه؟
تندتند سرتکون داد...
-خیلی...نونا...
٪جون دلم...
-چقدر خوبه که تو اینجایی..
٪اوم...حالا چرا گریه میکنی...
میدونست اونقدر زرنگ هست که متوجه بشه بخاطر دلتنگی گریه نمیکنه...
-میترسم...
٪از چی؟
-رابطم با کیبوم و مینهو خراب بشه...
٪اتفاقی افتاد؟کیبوم چیزی گفت؟
-بهم پیشنهاد داد باهم باشیم...
٪خوب؟
عاشق آرامش این زن بود...
-من ردش کردم...من با مینهو ام اونم اینو میدونه...من مینهو رو خیلی دوست دارم...
با سر کج بهش خیره شد 
-اینطور نیست که کیبومو دوست نداشته باشم...فقط حس کردم باید...آه...یه کار احمقانه بود یه فکر احمقانه بود که میگفت رد کردنتو تلافی کن...البته پشیمون نیستم...من دوست پسر دارم...خیلیم دوستش دارم اگر...واقعا اگر یه روز مینهو ازم بخواد باهاش هم خونه بشم بی چون و چرا قبول میکنم...ولی کیبوم...کیبوم اشتباه کرد میدونست نباید اینو بگه...ولی گفت...اینو میدونست که با مینهو ام...ولی رعایت نکرد...من فقط از دستش ناراحت شدم اما اون گفت دیگه نمیاد کره...یه جوری حرف زد انگار که میخواد رابطمونو تموم کنه...
٪نفس بکش و گریه رو تموم کن...حل میشه...هوم؟...
دستشو روی شکمش گذاشت و صداشو بچگونه کرد 
٪مامانی به عموی خوشگلت بگو گریه نکنه مامانم دق کرد...
آروم سرتکون داد و اشکاشو پاک کرد 
٪پاشو پاشو تو درس بخون نیستی...بریم یکم دور دور حوصلم سر رفته...تو هم یه بادی به کلت میخوره...
-باشه حالا حاضر میشم...راستی مینهو گفت جونگهیون هیونگ داره میاد از ژاپن...
با ذوق خندید 
٪راست میگی؟...فداش بشم داداش کله گنده ی خودم...بپوش بریم دیگه...بخاطر خبر خوبت...شیرموز مهمون من...
-آه...خسیس...
زن خندید و شونه بالا انداخت 
٪شوهرم پول نداره بدجنس نباش...
-خیله خوب بابا...
٪میاد اینجا من و جوجه رو ببینه؟آه اگه مامان لجبازی بیخودی نکرده بود سره ازدواجش حداقل واسه عروسی من میومد...کدوم برادری واسه عروسی خواهرش نمیاد...
-مینهو چیزی نگفت...قراره برم فرودگاه مینهو رو ببینم باهم بریم برادرتم ببین...
٪عاشقتم فینگیلی....
***
بلیت توی دستشو بار دیگه چک کرد و این پا و اون پا کرد...پسر کوچولوشو توی بغلش جا به کرد و صورتشو بوسید 
+الان میریم باباجون...
با چشم دنبالش گشت...قد بلند پسر و دست بلندش توی هوا تکون میخورد 
#هیووووونگ...
لبخند زد و دندوناشو به نمایش گذاشت و با وجود بچه توی بغلش توجه چندین و چندتا زن و دخترو به خودش جلب کرد 
پسر سمتش دوید و بغلش کرد 
+خدایا...پسر چقدر بزرگ شدی...چقدر قد کشیدی...اون موقع که رفتم قدت به زور روی شکمم میرسید...ببین چقدر بلند شده...
پسر با گریه خندید...
#خودتو بگو...آب رفتی...
عقب رفت و بچه رو از بغلش گرفت 
#سلام عمو جون...چقدر خوشگله جونگ...
مرد با غرور لبخند زد 
+البته...به پدر و مادر خوشگلش رفته...
پسرک ساکت بود و به محضی که بغلش کرد دستاشو دور گردنش حلقه کرد 
#مامانش؟
+خوب...عاشق کارشه...نتونست مرخصی بگیره...بیا بریم...
چمدونشو روی زمین کشید و پسر هم کنارش راه رفت...
+بیون بیا پایین...مینهو بذارش پایین میتونه راه بره...
#بزرگه مدرسه داشت؟
+آره...یکمم از مامان میترسه...برای همین حتی بهش نگفتم که همراهم بیاد...خانم خوشگله چطوره؟
#بچه دومشو تو راه داره...دخترش اینقدر نازه که نگو...شبیه خودشه بیشتر تا شوهرش...
+شوهرش کجاست؟
#پسر زحمت کشیه...اینجا کار خوبی گیرش نیومد رفته شهرستان کار میکنه اونجا یه کار خوب داره...
+کی هست حالا؟
#شاید باورت نشه...ولی پسره داییه...بزرگه...
+خدای من...خدای من...داری شوخی میکنی؟...
#البته که نه...پسره خیلی خوش قیافه شده...
+آه اون همش چسبیده بود به برادر کوچولوش...یادمه بهش میگفتیم شبیه مامانا چسبیدی به بچت...اون؟آه...خدایا...مامان چطور راضی شد...
#باردار شد...مجبور شد راضی بشه...
+آه؟...ناخواسته؟
#کاملا به میل بود...واسه اینکه راضی بشن باهم ازدواج کنن...زن دایی که نونا رو خیلی دوست داشت...تمام مشکل مامان بود...
+آه...خیلی حیفم میاد نتونستم بیام عروسیش...ترسیدم مامان یه چیزی بپرونه بهم...یا به یوبو بی احترامی کنه میدونی که اخلاقش چطوره...یوبو زن بی زبونیه...فقط گریه میکنه...دوست ندارم اینجوری ببینمش...خوب...برادر کوچیکه خوبه؟قشنگ شده؟یادمه بعد از اون لگدی که بهت زد به کل رابطه خانواده ها شکراب شد 
#آه خوب...سره عروسی با هم...آشتی کردیم...و...من...ازش خواستم باهم باشیم...اونم اوکی داد...
مرد خندید
+جالب بود...
#چی؟
+راست گفتی؟...مامان سرتو نبریده؟گی شدی؟با اون بچه؟
#بودم...از بچگیم دوستش داشتم...اگه لگدم زد بخاطر این بود که ماچش کرده بودم...هنوز سرمو نبریده الانم سره لج و لجبازی فرستادم یه کارخونه که توی شهرستانه...با یه صاحبکار سگ اخلاق...
+برام جالب شد ببینمش...چطوری شده که اینجوری دلتو برده حاضر شده سئول عزیزتو ول کنی بری شهرستان...
#میبینی...منع شدم که ببینمش...برنامه ریختم بیاد اینجا 
+آیگو...بدجنس...
خندید
#درکم کن..دلم یه ذره شده واسش...
+اوکی...میدونی ازتون حمایت میکنم 
لبخند زد و دست برادرشو فشار داد...پسر بیچاره وقتی ۱۸ سالش بود عاشق شد...عاشق یه دختر ژاپنی که کمی توی راه رفتن مشکل داشت...مادرش خیلی زود شروع به مخالفت کرد و پسر بیچاره رو عاصی کرد...پای علاقش به دختر موند و مواظبش بود  تا زمانی که مادرش از ارث محرومش کرد و اسمشو از شجره نامه بلند و بالای خاندان چوی حذف کرد...و البته پسر با لجبازی بدون هیچ مخالفتی قبول کرد اول از همه فامیلشو به کیم تغییر داد و بعد از اون با دختر به ژاپن رفتن...
دست گرم برادرش بغض به گلوش انداخت...
+مامان خیلی اذیتتون کرده نه؟...انگار لجبازی بین ما سه تا خواهر برادر جریان داره...
خندید و سرتکون داد...
+هی بغض نکن...دوستت میاد دلش میگیره...کاش خانم خوشگله هم با خودت میاوردی...
#به مامان نگفتم تو میای...
+خوب کردی...
-مینهوووووو....
به سمت صدا برگشت و یه جسم سریع توی بغلش پرید...با ذوق فشارش داد و خندید 
#فدات بشم...عزیزم...آیگو...
عقب رفت و صورتشو بین دستاش گرفت 
#آیگو خوشگلم دلم واست یه ذره شده بود...
-منم همینطور...
لبشو آروم و لذت بخش بوسید و دوباره بغلش کرد...سرشو بالا آورد خواهرش با بچه توی بغل به جونگهیون خیره شده بود و گریه میکرد پسر هم سمتش رفت و فقط اروم پیشونیشو بوسید