hani shinee یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 11:57 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۲۱ 
زانوهاشو بغل کرد و به ساعت خیره شد 
×دیر کرده...
در تقه کرد 
×جینکی...دیر کردی...
$Oh ... Je suis désolé d'avoir mal compris? J'ai vu Jinkey avant de sortir et j'ai dit que je t'inviterais à dîner
(آه...منو اشتباه گرفتی؟جینکی رو دیدم ازم خواست برای شام دعوتت کنم)
مودبانه لبخند  زد و سرتکون داد 
《نامرد قرار بود بریم رستوران...》
لبشو گزید 《اگه تمین بود هرگز قرارمونو فراموش نمیکرد》
آه کشید لباساشو عوض کرد و به اتاق پسر روسی رفت که قرار بود دعوتش کنه...
×اون تمین نیست...نباید اشتباه کنم...
****
با حس دست نرمی که روی موها و صورتش کشیده میشد چشماشو باز کرد 
تمین موهاشو نوازش میکرد 
-بیدار شدی؟خوب خوابیدی؟
#اره عزیزم...
-رنگت پریده بیا بریم صبحونه 
لبخند زد و توی بغلش کشیدش...
#نخوابیدی خوشگلم؟
-نه...خوبی؟
#اوهوم...
-عمه از صبح زود اومده اینجا...میگه از شرکت بیمه بهش زنگ زدن...کلی داد و بیداد کرد گفت تقصیر منه...
پوف کشید و بلند شد 
-کجا میری؟
#میرم با مامان حرف بزنم 
-الان نه...یکم عصبیه...
#چیکار کنم خوب...
بیرون رفت زن با لباس های اعیونی همیشگی و اون جواهرات گرون قیمتی که نمیدونست چه وقت مادرش وقت کرده بود بندازتشون روی مبل نشسته بود موهاشو پشت سرش بسته بود و این بداخلاق تر نشونش میداد 
#مامان...
:خداوندا مینهو چه بلایی سر خودت آوردی 
به سمتش حمله کرد و سرباند پیچی شدشو نگاه کرد 
:اون ساعت از شب چه غلطی میکردی الان اینجا چه غلطی میکنی...نگو که بخاطر تمین اومدی 
#نه بیخواب شده بودم داشتم خیابون گردی میکردم وقتی تصادف کردم اومدم اینجا که تمین ببرتم بیمارستان...
:چرا تاکسی نگرفتی
#مادره من ساعت ۴ صبح تاکسی از کجا...بی خودی اعصاب خوردی درست نکن...بیا بریم خونه 
-مینهو صبحونه نمیخوری؟
:صبحونه خونه حاضره...بیا بریم مینهو...
کیف طلاکوبشو روی شونش گذاشت و دست مینهو و پشت سرش کشید 
براش چشمک زد و یه بوس هوایی فرستاد...
《مواظب خودت باش》
-اوم...خدافظ...
:داری راه میای مینهو؟
#بلههههه...زن دایی ممنون خدانگهدار...
قبل از اینکه کامل از در خونه بیرون بره انگشت شست و اشاره رو جلوی گوش و لبش گرفت《زنگ میزنم》
سرتکون داد به محضی که بیرون رفت همونجا روی زمین نشست...
÷تمین آه...مینهو خیلی خوبه ولی به دردسر مامانش می ارزه؟
-آه مامان این حرفا چیه...اونقدر ماه هست که اخلاقی گند مامانشو تحمل کنم...
÷بالاخره یکم داری عاقل میشی...از کیبوم خبر داری؟
روحیش عوض شد یه لبخند بزرگ زد
-آره آره دیشب زنگ زد به همه هم سلام رسوند...خیلی دوست داشتنیه...
÷اره دلم براش تنگ شده...
دختر بچه جیغ زد و زن به سمت اتاق عروس و پسرش رفت...
÷جوووونم مامانجون...جووووونم فدای لپات بشم...مامانی خوابالوئه؟؟؟؟مامانیییی...
لبخند زد و به اتاقش برگشت مینهو پیام داده بود《دوستت دارم خوشگلم!!》
خندید و جواب داد《منم》
///
دوسال بعد 
*بوم عجله کن...این سمینارو از دست بدیم یه مدت زیاد باید بازم اینجا بمونیم...
کرم ضد آفتابو به مقدرا زیاد روی پوستش مالید 
×چه مرگته هنوز یک ساعت و نیم تا سمینار وقت هست...
*آره خوب...ریلکسی...طرح خودت که نیست...
×میدونی که اگه من نبودم طرحت هیچ بود...درصد بهبودی طرح تو چهل درصد بود من با طرح کاملم به هفتاد و شیش درصد ارتقاش دادم...این یعنی معجزه...
*اصلا طرح ماله تو بوده میشه عجله کنی؟خوشگلی بیا بریم...
×یک ساعت و نیم بیکار بشینیم که چی بشه...
*هوف...
موهاشو با ژل بالا زد...
×یعنی کسی هم هست از من خوش قیافه تر باشه؟
*نیست...قسم میخورم نیست...
×البته که نیست...جینکی این لباسو بپوشم یا اون یکی رو 
به صورت پر از حرص جینکی نگاه کرد و با ارامش شونه بالا انداخت 
*آبیه رو بپوش 
با لبخند دستاشو بهم کوبید
×عالیه پس سفیده رو میپوشم...شلوارو بگو...شلوارم هست...این یکی رو بپوشم یا اون یکی رو 
*پارچه ای بپوش رسمی تره...
×آه این جینای مشکی جدید خیلی با کلاسن...خدایا با یه کراوات مشکی...عالی میشه...
*چرا نظر میپرسی وقتی میخوای چیزی که سرته بپوشی 
×میخوام مطمئن بشم برعکس سلیقه ی تو میپوشم 
*هر چی دوست داری بپوش فقط بیا بریم...
×آه...فکر کنم گرسنمه...شاید بد نباشه پیتزا سفارش بدم...
*آه پیتزا؟تا به خوابگاهه آزمایشگاه برسه دو ساعت طول میکشه...
×پیتزائه...می ارزه...
*سمینار...
×چی هست؟خوردنیه؟
رنگ پسر زرد شد 
*از این حرفا نزن دیوونه
×حالا نمیر...برو ماشین بگیر تا بیام 
بالاخره رنگ به روی پسر برگشت...میدونست تا چه حد بهش برای سمینار نیاز داره...دوره تقریبا تموم شده بود چهار ماه هم امضا و کارهای تعهدی بود که اون هم میگذشت...پروژه رو با موفقیت به مرحله اجرا گذاشته بودن و زمانی که اولین بیمار تا چندین درصد علائم بهبودی پیدا کرد ذوقش برای آزمایش و کار چندین برابر شد قبل از اون فقط بخاطر نبردن آبروی کره بود و حالا ذوق و شوق واقعی به قلبش تزریق شده بود که وادارش میکرد حتی بعضی شب ها رو بیدار بمونه و در کنار جینکی طرحو به اتمام برسونه...
چندین باری جینکی بهش ابراز علاقه کرده بود عجیب بود ولی باورش کرده بود چون اینبار مطمئن بود این حرف بخاطر نیازش به یه پارتنر  نیست...با اینحال...رد کرده بود...خیلی صریح و آسون...با جملاتی مثل 
به ***م،گمشو بابا ،تو خواب ببینی جواب مثبت بگیری یا حتی ''هه'' و خندیدم...
به وضوح شخصیتش عوض شده بود خودشم میدونست همنشینی با نفرت انگیزی مثل جینکی اثرات مخربی هم داشت...که اونم زبون تیز و برنده ای بود که پیدا کرده بود امیدوار بود این اخلاقش تمین عزیزشو فراری نده...
با فکر تمین توی آینه به خودش لبخند زد 
×دیگه کم کم دارم میام پیشتتتتت
***
تقریبا جیغ کشید 
-خدایا...جزوه هام...میکیییی...آیییششش...
دختر بچه با خنده به اصطلاح''آدم خر کن'' بهش نگاه کرد...با عصبانیت لپاشو از دو طرف کشید 
~آییییییی...
-مگه نگفتم به اینا دست نزن؟
~نه...
-گفتم...هزار بار گفتم...
با عصبانیت زیر لپش زد و لپ ژله ای دختر که لرزید قند تو دلش آب کرد و عصبانیتشو به باد فراموشی داد...
-به دایی مینهو بگم اذیتم کردی؟
بچه خندید 
~آره...
-آه بچه لوس...
گوشیشو درآورد و تماس گرفت با اولین بوق ها جواب داد 
#جونه دلم...
-دایی مینهوووو بیا با میکی دعوا کن روی جزوه های عمو تمین آب ریخته...
پسر پشت تلفن خندید دختر بچه فرار کرد 
-آیگو فرار کرد...چه خبرا؟بیکاری بیبی؟
#اووووم وقت استراحته...
-دلم برات تنگ شده...بهت مرخصی نمیدن بیای منو ببینی وبری؟؟؟ 
#آه...صاحبکارم یکم اخلاقش سگیه ماملنم یه چیزی میدونسته منو انداخته اینجا...ولی خوب...شهرستان آرومیه به شلوغی سئول نیست...آدمای خوبم خیلی زیاد داره...
-خدا رو شکر...
صدای کسی رو شنید که صداش زدن...
#مواظب خودت باش عسلممم...
-اووووم تو بیشتر مواظب باش...قطع میکنم بای...
تماسو قطع کرد و زانوهاشو بغل کرد واقعا دلتنگ شده بود بعد از اینکه مینهو بخاطر سیلی نا حقی که مادرش به تمین زده بود داد و قال راه انداخته بود مادرش با لجبازی به یکی از کارخونه های شهرستان منتقلش کرده بود...رابطشونو ادامه میدادن ولی از راه دور، گاهی فکر میکرد تا حدی رابطشون کمرنگ شده ولی هنوز قلبا بهش علاقه داشت 
-دلم تنگه...