hani shinee جمعه 14 اردیبهشت 1397 02:33 ب.ظ نظرات ()

قسمت ویژه
●●●
با دیدن خونه ذوق زد 
-آه چه کوچولوعه...
#مهم اینه که تمیزه...اجاره هم بابتش نمیدم
-اره خیلی تمیزه عالیه که ماله خودته...دوسش دارم...
#ماله منه نمیدمش...
زیر خنده زد 
-آیگو اگه هوجون بود میگفت ماله تو...
#آره عشقم من هوجون نیستم...
دوباره خندید و صورت به ظاهر حسودشو بین دستاش گرفت 
-حسودی کردی؟
#خیلی...من اندازه اون پولدار نیستم که خونه ببخشم...
دوباره خندید 
-خونه باباجونشو به نام زده بود داشت میبخشید...نه بابا تو پولدار تری...
#اعتماد بنفسم رفت بالا یسسس...
خندید و خودشو روی تخت انداخت 
-آهههه...نه تختشم خوبه...
مینهو خندید کنارش افتاد و توی بغلش کشیدش
-امروز تو مدرسه یهو دلم تنگ شد 
دستشو توی موها و صورت مینهو کشید و برای چندمین بار دل پسر بیچاره رو برد 
#خوووب...
-سره کلاس برای اینکه پسرا با دوست دختراشون پیام بازی نکنن اینترنتو قطع میکنن...منم نمیتونستم بهت پیام بدم...بعد همش ناراحت بودم...
با ذوق لبهاشو بوسید 
#خووووب؟
-بعدش عکستو دراوردم نگاه کردم...انرژی گرفتم درسو گوش دادم...آه راستی...
از توی کولش یه بسته نیم خورده رو دراور...
-یکی ازش خوردم دیدم خوشمزست بستمش آوردم باهم بخوریم...
مینهو سرشو بوسید و از آلوچه خوشمزه یکی برداشت...
#یکی از اخلاقات که از بچگی دوست داشتم این بود که تنها خور نبودی...هنوزم همین اخلاقو داری...
سرتکون داد 
-تنهایی حال نمیده بخوری...مینهو یه چیزی بگم فکر نمیکنی عوضیم؟
#جونم خوشگلم...
-من...فکر میکنم ازت خوشم میاد...
#کیبوم؟
-اونو که...خودت میدونی نمیتونم دوستش نداشته باشم...من فکر میکنم اگه یه روزی نتونستیم رابطمونو ادامه بدیم...دوست دارم بازم مثل دوتا دوست کنار هم بمونیم...یه رابطه مثل پدر و مادر کیبوم...اونا از هم جدا شدن ولی مدام باهم درتماسن مادرش خونشون میره با پدرش میرن بیرون...مثل دوتا دوست...برای همین بود که کیبوم اینهمه آرامش داشت...
#امیدوارم از هم جدا نشیم ولی واقعا اگر این اتفاق افتاد...موافقم...باهم دوست باشیم...
****
حرفای استادو گوش میداد کلماتی رو متوجه نمیشد ولی جینکی با حوصله نکته برمیداشت خدا رو شکر کرد که نکته هاشو کره ای برمیداشت...به نکته هاش سرک کشید 
*متوجه نمیشی؟
×یه چیزاییشو...
*بعدا برات میگم...
سرتکون داد استاد بعد از چند تا جمله دیگه اسمشو گفت...به جینکی نگاه کرد 
×Oui maître(بله استاد)
$J'ai appris pendant les cours que je ne comprenais pas les choses de la leçon
(در حین درس دادن فهمیدم که چیزهایی از درس رو متوجه نمیشی)
×Je n'avais pas de mot français quand je suis arrivé en France
(من وقتی به فرانسه اومدم یک کلمه هم فرانسوی بلد نبودم قدری مشکل دارم)
$C'est génial que tu aies fait tout ça en huit mois ... Mais à quoi bon venir en France?
(این پیشرفت برای هشت ماه دوره عالیه...اما هدفت از اومدن به فرانسه چیه؟)
×En raison de Jinkey ici
(بخاطر جینکی اینجام)
مردسر تکون داد و به جینکی لبخند زد و پسر مودبانه جواب لبخند مردو داد...
$Bonne chance obtenir de l'aide de jinkey
(موفق باشید بیشتر از جینکی کمک بگیر)
سرشو خم کرد و نشست...
*افرین پسر حرف زدنتم خوب شده...
×میدونم...از اینجا رفتم میخوام با تمین تماس بگیرم...یه گوشی برام جور کن...
*خیله خوب...
کلاسشون تموم شد جینکی یک ساعتی به کل ناپدید شد و وقتی برگشت یه گوشی یکبار مصرف بهش داد...
*خطش کنترل نمیشه...فقط زود تمومش کن...
چند باری بوق خورد تا جواب داد صداش خواب آلود بود...با ذوق خندید 
×سلام عزیز دلم...
صداش سرحال شد 
-کیبوم؟خودتی؟؟؟سلامممم....
×آه ببخشید بیدارت کردم؟
-مهم نیست...خوبی؟خوب میگذره اونجا پسر فرانسوی؟
×آه خوب میگذره ولی خیلی سخته...میدونی که زبون فرانسوی عجیب غریبه خصوصا اینکه خیلی از حروف توی هانگول وجود نداره...این اواخر فرانسوی حرف میزنم گلوم درد میگیره...
پسر زیر خنده زد و کیبوم با ذوق فدای خنده هاش شد 
×تو چطوری؟فینیگلی؟مینهو؟
-الان که صداتو میشنوم عالیم...بخاطر فینگیلی و جیغاش همین الان داشتیم میخوابیدیم...مینهو هم که با داشتن من مطمئنا خوبه...
به شیطنتش خندید 
×صد البته...آه...خیلی دلم برای همتون تنگ شده...نونا و تسان خوبن؟
-نونا اندازه بالن گنده شده...تسان بخاطر اینکه نونا شیر میده کلی چیز میز میریزه تو حلقش از اون ورم مامان عین دکترا همش توی میادین علمی تحقیق میکنه چی برای بیشتر شدن شیر مادر خوبه...اونم میریزه به حلقش...دختره خوشش اومده میگه تسان خونه هم بخره من میمونم اینجا اونو میندازم بره خونش...
خندید 
×منم بودم دلم نمیخواست برم یه جای دیگه یه برادر شوهر عزیز کرده هم که داره...
-اووووه منو که نگو...هر وقت یه چیز قشنگ میبینم دلم نمیاد نخرم واسش...هر کسیم میاد خونمون کلکسیون هدیه های تمینو نشونش میده...آه نمیدونستم اینقدر خواهر داشتن خوبه...یه چیزایی که یه زمانی به تسانم نمیتونستم بگم به نونا میگم 
×اههههه حسودیم شد...بهش سلام منو برسون و بگو وقتی برگشتم خواهر منم بشه...
-البته هر چی دارم نصف نصف 
×حتی مینهو؟
-آه نه دیگه اون اختصاصیه...اینقدر ماهه حرف میزنه دوست دارم بمیرم 
×اذیتش نکنی ها...
-آه از این لحاظ که خیلی اذیتش میکنم ولی اینقدر صبوره باهام شرمندم میکنه به کل...فرض کن دو روز پیش بهش گفتم ازت خوشم میاد داشت از ذوق میمرد 
×بدجنس...
-جونم...
×مواظب خودت هستی؟ 
صداش حالا بغض داشت 
-البته...راستی جیسو سونبه برگشته...مجبور شده موهاشو بتراشه اینقدر خنده دار شده که نگو ولی اخلاقش مثل قبل خیلی خوبه...
×هشت ماه گذشت...
-زود گذشت...از این به بعدشم زود میگذره...خوب درس بخون خوب غذا بخور و با جینکیه گوشت تلخ سربه سر نذار وقتی برگشتی به منم فرانسوی یاد بده باهم گلو درد بگیریم...
×دوست دارم همتونو ببینم...اینجا حتی بیرون رفتنمونم کنترل میشه...دلم غذاهای کره ای میخواد حتی اگر غذای بیرون باشه دلم دیدن چشمای کوچیک و لبای پف کرده رو میخواد...لهجه مزخرف دگو ای رو میخواد...کاش میشد بیام اونجا شده برای سه روز...نه یه روز...یک ساعت
-اینا همشون میگذرن یه روز میای کره دلت واسه اونجا تنگ میشه میگی چه دورانی بود چقدر خوب بود...ببینم اونجا باهات بد رفتاری میکنن؟
×نه نه اینجا همه رفتارشون خیلی خوبه اساتید عالی و خوش رفتارن بچه ها هم خوبن و برای آسیایی ها احترام زیادی قائلن همیشه میگن پر تلاش ترین آدما قطع به یقین آسیایی هان...به من و جینکی میگن مخای آسیایی...من دارم تمام تلاشمو میکنم آبروی کره ایا رو نبرم...
-عالیه...تمام تلاشتو بکن و سربلند برگرد کره...این دوسال و چهار ماهم مثل یه چشم بهم زدن میگذره...من از راه دور حمایتت میکنم...
لبشو گزید و اشکشو پاک کرد 
×ممنون...مواظب خودتون باشید...سلام منو به همه برسون...دوستت دارم...دیگه باید قطع کنم...
-اوووم...تو هم سلام منو به اون عبوس اعظم برسون...منم دوستت دارم...
روی گوشی رو بوسید
×خدافظ
-خدانگهدار...
تماسو قطع کرد و سرشو روی زانوش گذاشت...
*گریه نکن...میخوای اجازه بگیرم بریم بیرون؟
×من با تو تا بهشتم نمیام...
*میگی چیکار کنم...این محدود شدنا واسه منم هست...اگه تو ناراحتی ای داری منم باید داشته باشم 
×تو شیش هفت ساله اینجایی من که نیستم...
*این شیش هفت سال کاملا آزاد بودم...منم دقیقا هشت ماهه که محدود شدم مثل خوده تو...
×حالا نمیشد این داروی کوفتی رو نسازی؟
خندید و اشکاشو پاک کرد 
*من اینجام که همچین چیزی رو بسازم...
×یه چیز بدرد نخور میساختی
*ابروی کره ایا رو ببرم؟
×یه کار کوفتی ای میکردی که اینجوری حیرون نشیم...اصلا غلط کردی اسم منو دادی...دلم میخواد بکشمت...
*اگه هر بار که با تمین حرف میزنی بخوای اینجوری بی قراری کنی دیگه نمیذارم باهاش حرف بزنی...
×برو بابا...به تو چه آخه...
*بوم؟بومی؟...بومی منو ببین...
×از جلو چشام دور شو...
صورت اشکیشو بوسید و بغلش کرد 
*قربونت برم...گریه نکن دیگه دلم ریخت...متاسفم...مجبور بودم...
×تاسفتو از ***م بگیر 
*غذا چی دوست داری برات درست کنم
×کوفت...
*رفتم گوشی رو گیر بیارم یکی از دخترا گفت یه رستوران آسیایی این نزدیکی باز شده سر زدم غذاهای چینی و ژاپنیه ولی دو سه تایی هم غذای کره ای توی منوش داره...دوست داری بریم؟...برم اجازه بگیرم؟
آروم سرتکون داد و جینکی با لبخند سرشو بوسید 
*پس حاضر شو...
****
صدای گریه بچه بلند شد به اتاقشون رفت زن بیچاره از خستگی بیهوش بود و برادر بیچارش هم شب کاری مونده بود و خونه نبود...بلندش کرد و لپشو بوسید 
-چیه عموجون...چیه خوشگلم...چیه بداخلاقم...
دختر کوچولو سرشو روی شونش گذاشت و نفس کشید 
-آیگو دختره بغل دوست داره...بریم ببینم...
به اتاق خودش بردش سره پاهاش گذاشت و تکونش داد در آخر روی سینش گذاشتش و براش آواز آروم همیشگیشو خوند و دختر بالاخره خوابید...
-دردسر کوچولو خوابید...
لبخند زد و به یاد صدای کیبوم لبخندش عمیقتر شد 
-کیبومی دلم برات تنگ شده...
به مینهو پیام داد...《کیبوم سلام رسوند》
جوابش سریع اومد 
《#تماس گرفت؟...تبریک》
《-مینهو دلم بغلاتو میخواد میای پیشم؟》
《#اومدم》
لبخند زد و به ساعت نگاه کرد...چهار صبح...
《-دیر وقته فردا بیا》
《#ه*وس های لی تمین شی رو نمیشه بی جواب گذاشت》
خندید روی عکسشو بوسید 
-مهربون
///
یک ساعتی منتظر بود فاصله خونه هاشون بدون حساب کردن اینکه توی این ساعت خیابون ها خلوته حداقل نیم ساعت میشد تلفنش خاموش بود...انگشتشو جوید وقتی بالاخره بعد از یک ساعت و نیم روی گوشیش میس کال افتاد بیرون رفت بدون صدا درو باز کرد...قامت خمیده پسر جلوی در بود 
-خدایا چی شده؟
#نگران نشو چیزی نیست...یه تصادف کوچیک کردم...تقصیر خودم بود...
-یعنی چی چرا نرفتی بیمارستان...
#گفتم نگران نشی...
-دیوونه...بشین...بشین برم حاضر بشم...
نفهمید چی پوشید یا چی با خودش آورد فقط یادش بود سوئیچ ماشینو از روی جا کلیدی برداشت...بیرون رفت زیر بغلشو گرفت و روی سکو نشوندش...
-وایسا ماشینو دربیارم...
گواهینامه نداشت ولی رانندگی رو قدری از برادرش قدری هم از مینهو یاد گرفته بود این ساعت اونقدر خلوت بود که براش سخت نباشه...ماشینو از پارکینگ دراورد و به مینهو کمک کرد سوار بشه...از سر پسر بیچاره خون میریخت و گیج بود 
-خوبی مینهو؟...
ماشینو راه انداخت و به اولین بیمارستان رسوندش پیشونیش پاره شده بود که چهارتا بخیه خورد و کتفش هم تا حدی ضرب دیده بود که اونم با باند بسته شد...منتظر بودن تا سرمش تموم بشه...
-ببخشید تقصیر منه...
#این حرفو نزن...
-ماشینت؟
#روشن نمیشد زنگ زدم بیان ببرنش...
-تا خونمون پیاده اومدی؟
#اوهوم...ترسیدم نگران بشی...
-خنگ اینجوری که بیشتر نگران شدم...
خندید و دل تمین از خنده پر دردش ریش شد 
#ببخشید فدات بشم من...گیج بودم...شیطون...خوب رانندگی یاد گرفتی...
-الان وقت این حرفا نیست...
دوباره خندید و دستشو باز کرد 
#بیا بغلم حالم خوب بشه...
بغض کرد و سرشو روی سینش گذاشت و دستش لباسشو چنگ زد و دست مینهو روی موهاش اومد...
#گریه نکنی...من خوبم...
-مینهو چیزیت نشه یه وقت 
#عهههه تو همون آدمی هستی که زدی تو ***ام؟
خندید 
-عه اون موقع بچه بودم خوب...
#گفتی بچه دلم فینگیلی رو خواست...
-هاه...ای وای...گذاشتمش تو اتاق خودم...
#چی؟پس مامانش؟
-خواب بود...ای وای یه وقت به شکم برنگرده...آیششش چرا سرم تموم نمیشه...چیششش...
#آروم آروم چیزی نیست...
چسبو باز کرد و سوزن سرمو از توی رگش دراورد و هیس کشید 
-آخ آخ...خون میاد...
#آروم باش...آروم باش...یه تیکه پنبه به من بده...
یه تیکه پنبه از توی ظرف دراورد و بهش داد روی خونش گذاشت و چسبو بست...
#بریم...
-خوبی؟
#خوبم بریم...
بیرون رفتن خدا رو شکر کرد که از قبل پول بیمارستانو حساب کرده ماشینو روشن کرد و حرکت کرد...به محضی که خونه رسید به اتاقش رفت و مینهو هم با ارامش بیشتری پشت سرش...بالاخره یه نفس راحت کشید دختر کوچولو به پهلو برگشته بود و انگشت شستشو میمکید...
-آه فدات بشم...مردم از نگرانی...تپلوی عمو...
مینهو با لبخند موهای نازک و ضریف دختر کوچولو رو ناز کرد...
#هیچیش نیست...اروم باش...
روی تخت کنار بچه خوابید...
#امشب تختتو میدزدم...
-راحت باش...
بالاخره کمی ضربان قلبش آروم گرفت و اون سمت تخت دراز کشید...
-خدا رو شکر