hani shinee جمعه 14 اردیبهشت 1397 01:54 ق.ظ نظرات ()
قسمت ۲۰
به کیبوم خیره شد...
-بومیییی....
-بوم...
-کیبوم آهههههه...
-هیا....
تازه حواسش سره جاش اومد 
×هوم؟جونم؟
-خوبی؟از صبح که اومدی یه کلمه حرف نزدی همش تو فکری...باهات حرفم میزنم جواب نمیدی...
×ببخشید عزیزم...جونم؟
-میگم چرا تو فکری؟
لبشو گزید و به سمتش مایل شد و دستاشو گرفت 
×تمین آه...شاید لازم باشه یه مدت از هم دور بشیم...
-واسه مینهو میگی؟...اونطوری نیست مینهو واقعا ازت خوشش میاد همیشه ازت تعریف میکنه میگه عاقل و با معرفتی...
×نه...نه داستان اون نیست...آم...من قراره جایی برم...یعنی...مجبورم...
-کجا؟...
×یه سفر...اوم...سفره خارجی...
-تو که زیاد نمیخوای بمونی...میخوای بمونی؟
×خوب...درواقع...مدت زیادیه...
-از یک ماه بیشتره؟...نه کیبوم...نمیشه زودتر بیای...
به صورتش خیره شد مواقعی که تمین اینهمه ناراحت و نگران بود در معصومترین حالت ممکنش بود
×درواقع...خیلی بیشتر از یک ماهه...
-نرو...مجبوری بری؟
×اگه مجبور نبودم نمیرفتم...
-با...جینکی هیونگ...میری؟
×اوهوم...
-تو بخشیدیش؟
×نه...نه اصلا...هیچ وقت نمیبخشمش...برای کاری میرم...اوم...یه مشکلاتی پیش اومده من بهت توضیح میدم...قدریش مربوط به گذشتست...
-واضح بگو چقدر وقت اونجا با اون عوضی میمونی...
×سه...سال...
حدس صورت شوکه تمین زیاد سخت نبود...
-سه سال؟مگه قراره چیکار کنی...تو..تو نمیتونی اینجوری منو تنها بذاری سه سال بری...
×گفتم که مجبورم...من تنهات نمیذارم خیلی راه ارتباطی وجود داره ما هر روز باهم حرف میزنیم تماس تصویری صوتی...عکس...همه چی ممکنه...
-بهم بگو چرا مجبوری...
×میگم...میگم...
///
بازوشو تمام مدت توی راه بغل کرده بود و سرشو روی شونش گذاشته بود مینهو گاهی از آینه بهشون نگاه میکرد ولی تمین اهمیتی نمیداد...حرفش نمیومد و ساکت فقط از آخرین لحظه هایی که کیبومو داشت استفاده میکرد...از خدا میخواست طاقتشو بیشتر کنه...
حتی زمانی که کیبوم برای خدافظی سرشو بوسید چیزی جز 《مواظب خودت باش》نگفت حتی خداحافظی نکرد...حتی نبوسیدش...قصد داشت حتی بغلشم نکنه ولی کیبوم این قصدو نداشت...محکم بغلش کرد و موهاشو نوازش کرد 
×با نونا و تسان هیونگ خوب رفتار کن...با مادرت زیاد بحث نکن و مهربون باش...به مینهو وفادار باش و قدرشو بدون...خیلی پسر گلیه...زیاد بهم زنگ نزن خرجت میره بالا از اینترنت استفاده کن...یا خودم بهت زنگ میزنم...باشه خوشگلم؟باشه؟
اگر یه کلمه میگفت اشکش درمیومد فقط محکم سرشو بالا پایین کرد 
×تمین...تمین بهم نگاه کن...دلم خیلی برات تنگ میشه...گریه نکنی ها...باشه خوشگلم؟باشه؟؟؟؟
لبشو گزید به صورتش خیره شد و اشکش ریخت...
×ای لجباز...
*دیگه بسه...بیا بریم کیبوم...
×منتظر بمون میبینی دارم با تمین حرف میزنم...
دوباره صداش پر محبت و آروم شد..
×اصلا دوری رو حس نمیکنیم باشه؟هر روز باهم تماس داریم...
دستمالشو درآورد و اشکشو پاک کرد...
-بهم قول بده منو یادت نمیره...
×دیوونه نشو البته که فراموشت نمیکنم...
از کولیش یه جعبه کادو درآورد 
-نگهش دار...
با ذوق خندید و هدیه رو گرفت 
×منم یه چیزی واسه تو دارم...
از ساکش بسته کادوپیچ شده رو درآورد 
×گمش نکنیا...نشکنیش...
-اوهوم...
*کیبوم داره دیر میشه...
دوباره پیشونیشو بوسید و دست تکون داد...سعی کرد لبخند بزنه...
×خوب رفتار کن خوشگلم...
عقب عقب رفت و دست تکون داد 
تمین ایستاده بودو فقط نگاه میکرد مینهو لبخند میزد و دست تکون میداد...
تا کمر خم شد دوباره راه افتاد و دست تکون داد تا به گیت رسید 
#تمین...دیگه بریم...
هنوز به گیت خیره بود دستشو گرفت 
#دوست داری بیشتر بمونی؟
لبشو گزید 
-نه...بریم...
پسر بهش لبخند زد و صورتشو بوسید 
#پس بریم 
-مینهو...
#جونه دلم...
-ببخشید...خیلی جلوت به کیبوم چسبیدم...
#من درکت میکنم خوشگلم...
بازوشو چسبید و روش یه بوسه کوچیک گذاشت 
-ممنون...
****
با خستگی کولیشو روی تخت انداخت و روش افتاد...
×خدا لعنتت کنه جینکی(خدا نکنه دهه:/)
قرصشو خورد و چشماشو بست 
*کیبوم...کیبوم نخواب الان...با شکم خالی قرص خوردی 
×به تو ربطی نداره...فقط میخوام بخوابم...
*بلند شو تازه باید باهات فرانسویم کار کنم 
×تو همه جا مثل دم پشت سرمی فکر نکنم نیاز باشه منم یاد بگیرم...
*بلند شو ببینم یه وقت دیدی من نبودم...
با خستگی بلند شد و جینکی لبخند زد 
*آفرین...بیا شام بخور...
با بی میلی غذای گرمو توی دهنش گذاشت تازه فهمید چقدر گرسنست...
*شیش سال تموم منم همینطوری بودم...یکم بیشتر تحمل کنی سه سالم مثل برق میگذره...
×هرگز از دستت راحت نمیشم...من ماهی یه بار میتونم با تمین صحبت کنم...میدونی ماه پیش چقدر از من دلخور بود؟...بهش قول داده بودم هر روز باهم تماس داشته باشیم جلوی روت گفتم و تو لو ندادی که تمام وسایل ارتباطی رو توی دوره ازمون میگیرن...
*فکر میکردم اونقدر باهوش باشی که خودت بفهمی...اینجایی که مطمئن بشن اطلاعات طرحو به کسی نمیدی اون وقت وسیله ارتباطی رو بذارن دم و دستت؟
×هوففف...
*بیخیال حالا حرص هشت ماه پیشو میخوری که چی بشه...مهم اینه که همه حدسای من دربارت درست بود...تو نباید درس خوندنو رها میکردی...از همه بهتری...حتی از منم بهتری...بچه بازی با تمینو ول کن و یه آدم مفید برای دنیا بشو...
پوزخند زد 
×مثل اینکه اینجا زندانی شدیم تا داروی سرطان به دنیا نرسه...حالم بهم میخوره از اینکه اینجام...من فرد مفیدی برای فرانسه شدم نه دنیا...
*چه زود چه دیر به کشورای دیگه هم میرسه...
×من فقط دلم میخواد برگردم کره...
پسر دوباره بهش لبخند زد پشتش رفت و کمرشو ماساژ داد و آروم بغلش کرد 
*Regardez, c'est toujours magnifique
(این پسرو ببین هنوزم خوشگله)
×خواهشا توی خونه دیگه فرانسوی حرف نزن...البته که هنوز خوشگلم...
پسر خندید 
*Bébé, tu as fait beaucoup de progrès
(عزیزم خیلی پیشرفت کردی)
×مجبورم...
گردن شیرینشو بوسید و دستاشو دورش تنگتر کرد 
×نکن جینکی برو اون ور...
*ازم دوری نکن کیبوم...ما اینجا فقط همو داریم...
×دلیل نمیشه از بی کسی بچسبم به یکی مثل تو...
صورتشو برگردوند و لبهاشو بوسید سرشو عقب کشید 
×عصبانیم نکن...
پسر دوباره خندید 
*Je suis désolé, je ne veux pas me blesser à nouveau
(هی متاسفم نمیخوام دوباره زخمی بشم)
×حقته...حالا که میدونی عقب بمون...
*خوب یاد گرفتی از خودت دفاع کنی...
×اوم بیشتر مطمئن شدنت مجانیه...همچین بدم نمیاد صورتتو صاف کنم...
جینکی دوباره خندید 
×چیزی زدی امشب زیادی میخندی...
*نه فقط دلم واسه بداخلاقیای اینجوریت تنگ شده بود...
×من هشت ماهه بداخلاقم...
*حداقل الان مدام پسم نمیزنی...دو کلمه باهام حرف میزنی...این صورت خستتو هم خیلی دوست دارم...
×از درد بیکسیه...وگرنه همون آش بود همون کاسه...
دستاشو بیشتر دورش جمع کرد و پشت گردنشو بوسید 
*بیا باهم بخوابیم...
×بیجنبه...
*جدی میگم...هوم؟
×ممنون از پیشنهادت...مایل نیستم...
*چند دقیقه بگذره مایل میشی...
دستاشو از دورش باز کرد 
×گمشو اون ور...
پسر دوباره خندید و اینبار سرشو روی رون پاش گذاشت و چشماشو بست...
×سرتو بذار رو بالش گردنت درد میگیره...
روی پاشو بوسید و سرشو چرخوند...
*آ...
یه قاشق از غذاش توی دهنش گذاشت و دور دهنشو تمیز کرد 
×مثل بچه ها شدی پاشو غذاتو بخور و بخواب...
*بوم...من دوستت دارم...
×به ***م...سرتو بردار از روی پام...
زیر خنده زد 
*آیگووو بداخلاق...
دوباره روی رون پاشو بوسید...
*بیا باهم بخوابیم کیبوم...
×زده بالا؟
با مسخره بازی سر تکون داد 
×به ***م...
با لذت دستشو روی پای کیبوم کشید و ازش کتک خورد 
×تو آدم نمیشی؟گمشو اون ور...
پسرو کنار هول داد غذارو از تخت پایین گذاشت دراز کشید جینکی هم کنارش دراز کشید و دستشو روی شکمش گذاشت...
*Bonne nuit mon amour
(شب بخیر عشقم)
×اگه دستتو از لباسم نکشی بیرون قسم میخورم تا چند شب شبت به خیر نگذره...
پسر قهقهه زد و بیشتر فشارش داد 《بانمک》
***
-آه افتاد...
پسر سرشو بوسید و توی دستگاه پول انداخت
#دوباره امتحان کن عزیزم...
با دقت بیشتر چنگکو تکون داد 
-میگیرمت میگیرمت میگیرمممممم...
وقتی عروسکو توی جایگاه انداخت با ذوق بالا و پایین پرید 
-آه شد بالاخره...
مینهو رو با لذت بوسید و عروسکو برداشت...
#عروسک واسه چی میخوای آخه...
-واسه فینگلیه عمو...فداش بشم...
#آه باید یه عروسک کیوت تر انتخاب میکردی...من واسش میخریدم
-فینگیلی اینو دوست داره...نونا کارتونشو میذاره واسش کلی میخنده... تازه خواستم با تلاش واسش عروسک ببرم مثل یه عموی باحاله قهرمان...قربون لپای خوشمزش بشه عموش...
مینهو به ذوقش خندید...
#همینطور داییش...آه روحیت خیلی خوب شده تمین...
تند تند سرتکون داد 
-اگه نبود...نمیدونستم چیکار کنم با دوری کیبوم...
#پس خدا رو شکر که هست...میخوام ببینمش...دعوتم کن خونتون..
-هر وقت خواستی بیا دره خونه ما کاملا به روی تو بازه عزیز دلم...
دستاشو دورش حلقه کرد و تلو تلو خورد...
#آیگو...تمین چش شده...نامچین نگرانشه...
-هیچی...اوووم...دلم یه عالمه تنگ شده 
#خیلی شوکه شدم یهویی گفتی بریم شهربازی...
-مینهو...
#جون دلم...
-مامانت...بازم...
#مهم نیست...من دوستت دارم سره حرفمم میمونم...اونا هم باید همینجوری که هستم قبولم کنن...
-نونا گفت عمه گفته بیخیال نشی میفرستت شهرستان...
#بهتر!! بفرسته!!...اون وقت راحت میتونم باهات حرف بزنم و بیام ببینمت...
-من کاملا آرامشتو گرفتم...
پسر با لبخند ملیح بهش خیره شد 
#ارامش من تویی که کنارمی...آرامش دیگه ای غیر از تو نمیخوام...
سرخ شد و سرتکون داد پسر لبهاشو با آرامش بوسید و دوباره توی بغلش برگردوندش...
#همه ی اینا میگذره...فقط من میمونم و تو...
-اووووم...
روی قفسه سینشو بوسید و چشماشو بست...در واقع پسر همونطور که قول داده بود همیشه کنارش بود و همراه همیشگی بدون چون و چرا...وقتایی که احمقانه از عشقش به کیبوم براش میگفت و گریه میکرد هم حتی لحظه از همراهیش کم نشد حتی از عشقی که همیشه بهش میداد هم چیزی کم نشد...جالب بود که کم کم احساس خاصی به این پسر پیدا کرده بود عشق کیبوم پا برجا بود ولی از علاقه پاکی که به مینهو پیدا کرده بود هم نمیتونست بگذره...دستای حمایتگرش همیشه توی دستاش بود و برای لحظه ای ازش غافل نمیشد 
-مین...امتحانات سختن؟...
#از پسشون برمیام...
-منو میبری خونت؟
#از کجا فهمیدی خونه خریدم...
-از اونجایی که کیکو توی کیفت قایم کردی...
خندید و سرشو بوسید 
#فضول کیفمو دیدی؟...اره یه خونه کوچولو خریدم...
-پولشو از کجا آوردی...
#سود سهم کارخونه...مامان حتی به فکرشم خطور نمیکنه اینهمه پول جمع کن باشم....من حتی پولایی که واسه اطمینان بهم میده رو جمع میکنم...فکر میکنه همشو خرج تو و یللی تللی میکنم...ولی از اونجایی که مستر لی دوست پسر قانع و مهربونیه کمکم کرد حسابی پول جمع کنم...
خندید و شونه بالا انداخت...
-ما اینیم دیگه...وسیله داره؟بریم اونجا...
#اه فقط تخت و یخچال خریدم واسش...تی وی و وسایل دیگه هنوز نداره 
-تخت داره کافیه دیگه...
مینهو زیر خنده زد 
#بازم شیطنت میکنی...
خودشو با مسخره بازی بهش آویزون کرد مثل یه فیلم مثبت نوزده که به تازگی باهم دیده بودن فیلم بازی کرد 
-حالم بده مینهو...بیا آتیش درونمونو با هم خاموش کنیم...یآآآآه...
#آه ساکت...
قهقهه زد و روی دهنشو پوشوند...
#یکی رد میشه یه وقت...
دستشو برداشت و خندید 
-اینهمه ماچت کردم کسی نمیدید؟
#این صداهات فقط ماله منه...
-عههههه
#آرههههه...
-ببرم خونت یه عالمه از این صداها دربیاریم...
مینهو دوباره قهقهه زد...
#خدایا از دست تو...