hani shinee سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 05:24 ب.ظ نظرات ()
بچه ها این قسمتو با سیستم نوشتم برای همین کاراکتر کیبومو نداشت از + استفاده کردم ایشالا از قسمتای بعدی از همونا استفاده میکنم 

قسمت 18

به خونه رسیده بود مدت زمان زیادی رو با مینهو و تمین گذرونده بود و اون اواخر تقریبا مطمین بود که دهنش گشاد شده بحث و کل کلای مینهو تمین تمام مدت خندونده بودش...خوب حداقل به جبران روز بدی که دیروز داشت امروزو حسابی خندیده بود جالب بود که تمین هیچ سوالی درمورد جینکی ازش نپرسیده بود یا حتی هیچ گله ای نکرده بود که چرا قبلا هیچی بهش نگفته از این بابت تا آخر عمر ازش ممنون بود بوی خوب غذا حتی حالشو بهتر کرد مادرش توی آشپزخونه بود لباسای بیرونش تنش بود و این پا و اون پا میکرد

+مامان؟

:سلام مامان جون چقدر دیر کردی بیا ناهارتو بخور دیرم شده مامانم

+اه باشه...چی درست کردی؟دستت درد نکنه...

دره قابلمه رو برداشت و بو کشید

:خدا رو شکر رنگ و روت برگشته...کجا رفتی بعد از بیمارستان؟

+رفتیم با تمین و پسر عمش دور دور

:پسر عمش؟

+دوست پسرشم هست...خیلی پسر خوبیه...باور کن

:از کجا بدونم؟

+مامان همون پسریه که قدش بلند بود واسم گل آورد...

:خیله خوب...مواظب خودت باش غذاتو که خوردی تا نیم ساعت بعد نخواب...من رفتم...

دوباره سرشو بوسید و بیرون رفت

با شوق و ذوق ازغذای خوش مزش توی ظرف ریخت ولی قبل از اینکه قاشق اولو توی دهنش بذاره زنگ خونه صدا داد دور و برشو نگاه کرد جلوی در رفت درو باز کرد و سمت پذیرایی برگشت

+آه مامان چیزی جا گذاشتی؟وایسا واست بگردم حسابی دیرت شده؟گوشیته یا سوییچ؟ها؟...

به سمت در برگشت و رنگش پرید

+اینجا چه غلطی میکنی؟...کی آدرس اینجا رو بهت داده؟

*سلام خوشگلم

سریع سمت در رفت تا ببندتش ولی پسر زرنگی کرد و سریعتر داخل رفت و درو بست

*از صبح اینجام چرا اینقدر دیر کردی؟

+به تو ربطی نداره گمشو بیرون

*اینقدر بداخلاق نباش خوشگلم...پاسپرت داری کیبوم؟

+نه...حالا گمشو بیرون

*اشکالی نداره یه هفته ای برات ردیفش میکنم...چیزای دیگه هم که حله میمونه بلیت که از قبل برات گرفتم...

+تو خیلی بیجا کردی...

*دیوونه نباش...میخوای اینجا بمونی و دل و قلوه گرفتن اون دوتا رو ببینی؟...

+بله...من عاشق این کارم...

*لجبازی نکن...همین الانشم مدارکت پیش منه وقتی کاراتو بکنم مجبور میشی بیای

+مدارکم؟ از کجا آوردی؟

*از خاله گرفتم...

+و اون رو چه حسابی بهت داد؟

*بهش گفتم بورسیه داری و باید بری اما از اونجایی که به اینجا وابسته ای راضی نمیشی بری...گفتم باهات حرف میزنم و راضیت میکنم...و اینکه اوم...گفتم کاراتو ردیف میکنم تا مجبور بشی بری...خاله خیلی استقبال کرد و مدارکتو بهم داد

+فکر نمیکنی نباید از طرف خودت تصمیم بگیری؟

*اووووم نه...

+مامان چیزی به من نگفت وقتی داشت میرفت

*خوب اره خودم بهش گفتم نگه...

+مامان چطور باور کرده اون میدونه درسم ضعیفه...

*اوه اره میدونه ولی من خیلی واضح بهش گفتم این ماله گذشتست ولی هنوز اعتبار داره

+تو دیوونه ای

*ناهار داری؟خیلی گرسنمه...

+برو بیرون یه چیزی کوفت کن به من چه که گرسنه ای...

*آه من از طرف خاله دعوت شدم

+و از طرف من بیرون انداخته میشی...

*من یه مهمونم فکر نمیکنی رفتارت با مهمونت بده؟

با آرامش سمت کاناپه رفت و خودشو روش انداخت

*آه خیلی خسته شدم از صبح...

+هدفت از این کارا چیه؟

*برگردوندن چیزی که از اولم ماله من بوده

+من هیچ وقت مال تو نبودم

*خیله خوب سخت نگیر پس میخوام چیزی رو بهت برگردونم که از اول ماله تو بوده

+نمیخوامش...بخشیدمش به اون کشور و درساش...

*آه...آه...چقدر حیف شد...بکارتتو هم بخشیدی؟...

+حرف اونو نزن...خیلی وقت پیش فراموشش کردم اصلا برام مهم نیست قبلا چه اتفاقی افتاده مهم الانه که داشتن یا نداشتنش فرقی به حالم نمیکنه

*ولی داشتن و نداشتن اون خیلی به حال من فرق داره

+نخیــــر به تو ربطی نداره

*تو مال منی...

+از خونم گمشو بیرون

*نمیرم تا وقتی که قبول کنی باهام بیای...

+نمیری؟ خیله خوب...من میرم...

*کجا میری؟ پیش اون عوضی هرزه؟چطور میتونی دوستش داشته باشی وقتی جلوی روت داره تقریبا با دوست پسرش ور میره

+به من ربطی نداره زندگی تمین چطور میگذره چیکار میکنه...یا هر چیز دیگه ای...اون دوستمه و دوستم میمونه...

*ازم بدت میاد؟اشکالی نداره به محضی که رفتیم اون ور کاملا علاقت برمیگرده...قول میدم...با هم فرانسوی کار میکنیم اونقدر باهات تمرین میکنم تا یادش بگیری یه خونه بزرگ و خوب دارم اونجا باهم زندگی میکنیم با هم میریم سره کار کنار هم خواهیم بود...

+تو از اولش دندون لقی بودی که از ترس زشت شدن توی دهنم نگهش داشته بودم و نمیخواستم بندازمش دور...وقتی رفتی فهمیدم...شاید یه مدت زشت باشم ولی دندونه سالمتر، بهتر و محکم تر جاش درمیاد....برای همین دندون لقمو کشیدم و انداختم دور..برو جینکی...تنها برو...

*نه من دندونم نه تو آدمی هستی که منو بیخیال بشی...کره ایا سه بار به یه آدم فرصت میدن...بهم فرصت دوباره بده...

+برو پسر فرانسوی...ادای کره ایا رو درنیار

*من...

زنگ خونه به صدا دراومد...

*منتظر کسی بودی؟

+هنوز میخوای بمونی؟

درو باز کرد و چند ثانیه بعد پسر داخل اومد شاید این اولین بار بود شایدم چندمین بار که از دیدن پسر ذوق زده میشد

+آه جیسو سونبه...

مثل بچه ها با ذوق بالا و پایین پرید و بغلش کرد پسر بیچاره شوکه شده بود

;خوبی کیبوم؟شنیدم مرخص شدی دیشب رفتی عروسی؟َ

+آره...بیا تو...یکی از بچه ها هم پیشمه...

زمزمه کرد<<نمیدونی چقدر به دادم رسیدی>>

;مگه چی شده؟اذیتت میکنه؟

+بعدا برات میگم بیا تو...

قصد داشت فقط میوه ها رو بهش بده و بره ولی انگار به موقع اومده بود و وقتش نبود که بره

;عزیزم اینا رو کجا بذارم

+آه خیلی ممنون...بدشون به من...خیلی خوب میخورمشون...

*ایشون کی هستن؟

;دوست پسرشم شما؟

*جدا؟پس من کیم؟

;نمیدونم شاید مزاحمید...

*چرند نگو شنیدم کیبوم بهت گفت سونبه...ارشدشی؟

;مثل اینکه واضح نگفتم...من دوست پسرشم...مگه نه کیبوم...

+خوب آره...

*چرا تا الان نگفتی؟

+نگفتم چون بهت ربطی نداره

*عالیه...ولی پسر کوچولو خیلی زود باهم بهم بزنید چون کیبوم جونتو دارم میبرم فرانسه...

;چرا بهم بزنم منم دارم میرم نروژ قراره یه رابطه از راه دور داشته باشیم تا زمانی که دورم تموم بشه و برگردم پیش کیبوم قشنگم...

قرار بود دل جینکی رو بسوزونه ولی ناخواسته دل هر دوشونو سوزوند پسر خیلی واضح آه کشید

*خوردنیای کیبوم قشنگتو دادی دیگه گمشو برو باهاش کار دارم...

;تو برو اصلا به چه جراتی اومدی خونه دوست پسر من؟

*به زبون خوش گمشو بیرون قبل از اینکه عصبانی بشم

+حق نداری با دوست پسر من اینجوری حرف بزنی واضحه کسی که باید بره تویی نه جیسو...

نزدیکش رفت... و زمزمه کرد

*کیبوم اخلاقای گند منو میشناسی نذار یه کاری کنم که هم تو پشیمون بشی هم خودم...

+مثلا میخوای چه گوهی بخوری؟

*نمیخوای راه بیای؟

+خیرآقا...نمیخوام

*پس از همین الان وسایلتو جمع کن...یه مدت توی خیابون میخوابی بعدشم با من میای...

+اون وقت چرا؟

*تمین...مامانت...پدرت...این مثلا دوست پسرت خیلی چیزارو دربارت نمیدونن...و البته که من میتونم بهشون بگم...باید دید اون موقع جز من کسی هست که دوستت داشته باشه...

+مادرم میدونه...

*ولی کامل نه...

پوف کشید

+دست از تهدید کردن من بردار..جیسو...عزیزم من قبلا با این عوضی خوابیدم...تو مشکلی با این قضیه داری؟

پسر شونه بالا انداخت...

;نه خوب خیلیا ممکنه تو گذشته این کارو کرده باشن...

*حتی توی 13 سالگی؟اونم...مثل وحشیا؟

پسر آب دهنشو قورت داد

;عالیه من با کیبوم تفاهم دارم...ترسیده بودم بهش بگم منم اینجوری دوست دارم...کیبوم عزیزم یه قرار باهم بذاریم...

+اوم...حتما...جینکی واقعا ممنون که بهم کمک کردی...

پسر آروم خندید

*مطمینم همینطوره و این رنگ پریده صورتاتون فقط یه میکاپ سادست...یه دیدار با خانوادت خواهم داشت...قرارتونو نذارید برای بعد همین الان با هم بخوابید من دوست پسر روشن فکریم...

دوباره خندید و از در خونه بیرون رفت...

+آه گندت بزنن پسر...متاسفم جیسو سونبه اون یکم دیوونست...

;حرفش راست بود؟

+دیوونه نشو...درسته که اونجوری بود که گفت ولی فقط فانتزیای اون زمان بود...از اینکه یه زمانی با این آدم بودم معلومه قبلا دیوونه بودم...بعد از شیش سال برگشته میگه تو مال منی بچه بودیم با هم خوابیدیم...احمقانست...

;من درکت میکنم حتی اگه این فقط فانتزی نبوده باشه...من متقاعد شدم ولی مطمینی خانوادتم کنار میان؟

+نه...راستش نه...بابام مطمینا دیوونه میشه...مامانم تا حدی میدونه که مردا رو دوست دارم ولی بابام نه...در واقع اصلا با همج*نس گرا ها کنار نمیاد...متاسفانه اون زمان اینقدر احمق بودم که همه چی رو مو به مو براش میگفتم برای همینه که اینقدر محکم و راحت حرف میزنه...

***

به همه که پشت میز نشسته بودن و ناهار میخوردن لبخند زد

*روز بخیر

=اووووه مستر فرانسوی...چرا اینقد دیر اومدی؟بیا ناهار بخور

&جینکی جان زود دستاتو بشور بیا تا سرد نشده...بدو..

*چشم...ممنون...عروس خانم خوب میخوریا...

دختر بهش لبخند زد و سرتکون داد

لباساشو عوض کرد و برگشت تسان برای همسرش غذا رو فوت میکرد توی کاسه برنجش میذاشت

*آیگو تسان آه داری شبیه باباها میشی...بچتون خیلی خوشگل میشه...

-نونا نوشابه نخور زیرزیری...

تسان بهش چشم غره رفت و دختر خندید

^بدجنس دلم یه چیز شیرین با غذام میخواد خوب...

=نوشابه خوب نیست...دل درد میگیری با این وضعت

^ببخشید یوبو بداخلاق...

تمین بلند شد یه لیوان بزرگ شربت درست کرد و برگشت...

-اینو بخور گاز نداره شیرینم هست

با ذوق لپشو کشید

^ایگووو فدات بشم...چه برادر شوهر مهربونی دارم...

-به هر حال هیونگ هنوز نتونسته خونه بگیره پیش مایید باید مواظب نونام باشم...من خواهر نداشتم حالا خواهر دار شدم

دختر ذوقشو روی بازوی شوهر بیچارش خالی کرد و پاهاشو تکون داد

=آههههه...فقط قربون صدقه برو ناخناتو نکن تو دستم...

همه خندیدن و دختر دوباره لپاشو کشید...