hani shinee یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 10:18 ق.ظ نظرات ()
ادامه فیک توی پیام رسان ایتا آپ میشه شبیه تلگرامه 
آیدی چنلم 
@Shinee_ficstory

قسمت شانزدهم 
انگشتشو جوید...خواب بود؟بیدار بود؟ جینکی اینجا چیکار میکرد اصلا چرا باید میشناختش مگه چندین سال پیش به خودش قول نداده بود وقتی میبینتش نشناستش...اونقدر فراموشش کنه که نشناستش...این لعنتی از زندگیش چی میخواست؟...تمین برای اومدنش خوشحال بود؟تمین هم میشناختش؟مینهو تسان...همه میشناختن...《امان از این گردی دنیا...》
در تقه کرد قبل از اینکه اجازه بده پسر داخل اومد...لعنتی حتی بوی بدنشو فراموش نکرده بود...
*کیبوم...کیبومم؟خودتی؟
صداش...صداش تغییر کرده بود...قشنگتر و مردونه تر شده بود ته لهجه فرانسویش حتی به صداش پیچ و خم بیشتری داده بود ...دلش ضعف رفت ولی لبشو گزید 
پشتشو به پسر کرد که حتی  برای صدم ثانیه هم نگاهش به صورتش نیوفته...
در تقه کرد 
-کیبوم؟کیبوم خوبی؟
بجاش پسر درو باز کرد 
*تمین جان چند دقیقه تنهامون میذاری؟باهاش کار دارم
-مگه همو میشناسید...
*بعدا برات میگم عزیزم...
-خیله خوب...
درو دوباره بست...
*روتو برگردون...میخوام ببینمت...
×من نمیخوام...
صدای قورت دادن آب دهنش اونقدر بلند بود که حتی به گوش کیبوم هم رسید 
*هر ماه هزارتا ایمیل بهت دادم پیام دادم...حتی نامه دادم...نامه ها برگشت خورد...همین...همین یک ساعت پیش توی هواپیما بهت ایمیل دادم...گفتم دارم میام...خیلی سال گذشته...
×اون زمان...هر چی که باعث ارتباط بین من و تو بودو فراموش کردم،نابود کردم...ایمیلم گوشیم خطم خونم حتی علاقمو...
*کیبوم...کیبوم کاراتو انجام میدم...باهام بیا فرانسه...
لبشو گزید 
×واسه چی بیام...
*کیبوم من هنوز دوستت دارم...هنوز بهت فکر میکنم...هر جا میرم هر کاری میکنم...میبینم ارزش نداره اگه تو کنارم نباشی...
×چرا درساتو جایگزین من نمیکنی...وقتی میری بیرون بجای من کتابتو ببر...به کتابات ایمیل بده...داری منو مسخره میکنی؟...مگه انتخابت درس خوندن نبود؟
*کیبوم...خواهش میکنم بس کن...اون موقع بچه بودم...میخواستم برم اونجا برای خودم کسی بشم...اینجوری نبود که بخوام فراموشت کنم...یا دیگه هرگز  برای دیدنت برنگردم...برنامم این بود که یه روز تو رو هم ببرم پیش خودم برای همین سخت تلاش کردم
×رسیدی بهش؟به بورسیه عزیز کردت...دانشگاه عزیز کردت...
*نامه...ساختگی بود...
ابروهاش بالا پرید...
*مامان...میخواست برم پیشش...اون نامه رو فرستاده بود تا بابام راضی بشه و بفرستتم فرانسه...درس خوندم...بورسیه شدم...با تلاش خودم...اما...مادرمو ترک کردم...بخاطر اینکه...از تو جدام کرد...از اون موقع تا حالا...یک لحظه هم نرفتم که ببینمش...به عنوان یه نخبه توی دانشگاه درس میخونم و یه شغل عالی دارم...باهام بیا فرانسه...قول میدم زندگی خوبی داشته باشیم...اونجا...زندگی آرومی به عنوان دوتا هم*ج*نسگرا خواهیم داشت...من به اندازه هر دومون عشق توی قلبم دارم...
×فرانسویا خدای عشقن...خوب حرف میزنن...خوب نگاه میکنن...عشق میورزن...من جینکی کره ای رو دوست داشتم...با همون زبون تلخ و ابراز علاقه های سرسری...با همون خنده های بدجنسانه ی زیرزیری وقتی حرص میخوردم...غروری که توی حرفاش و صورت بی احساسش بود...تو با اون جینکی هزاران کیلومتر فاصله داری...
*آدما تغییر میکنن عزیزم...
×ولی من تغییری نکردم...هنوز همونم...کینه ای ولجوج...
*اون کیبوم کینه ای و لجوج منو دوست داشت...اگر تغییری نکردی...پس حتما هنوزم منو دوست داری...
برگشت و اینبار به چهرش خیره شد...بزرگ شده بود...قدش بلند شده بود صورتش پف نوجوونیشو از دست داده بود و چهره مردونه ای پیدا کرده بود خوش قیافه و جذاب...حرفی که میخواست بزنه رو قورت داد...برای بار دوم دلش براش ضعف رفت...
*کیبوم....خیلی قشنگ شدی...حتی قشنگتر از قبل شدی...
لبشو گزید...چهره قشنگ تمین جلوی چشماش جون گرفت...اینبار حرفشو قورت نداد...
×من یکیو دوست دارم...خودم تغییری نکردم...ولی علاقم...تغییر کرده...
*کی؟....اون کیه؟... میتونه بیشتر از من دوستت داشته باشه؟...میتونه تمام عمر فقط تو رو دوست داشته باشه؟...از من بهتره؟باهوش تره؟پرتلاش تره؟
×اون...اون خنگه...درسش افتضاحه و تابستون گذشته هفتا درسشو رد شد...وقتی با من حرف میزنه زبون نرم و نازکی داره  ولی  با دیگران بداخلاقه ومودب نیست...لجبازیاش مدت زیادی طول نمیکشه و شیرینش میکنه...معذرت خواهی رو به روش خودش بلده بیشتر مواقع میخنده و کاری میکنه بخندم...دوستم داره و برای حسود کردنم از هیچ کاری دریغ نمیکنه وقتی بغلم میکنه اونقدر فشارم میده که شک دارم در آینده نزدیک باهم یکی نشیم...کنارم میخوابه و وقتی گمون میکنه خوابیدم میبوستم...فکر میکنه نمیفهمم...از دوریم گریه میکنه و همه رو با گریه هاش دیوونه میکنه... وقتی از کارش پشیمون میشه صورتش شیرین ترین صورت دنیا میشه وقتی میترسه مظلومترین...خوشگل و ریزه میزست مثل بچه ها حرف میزنه و کلی آدم اطرافش هستن که حاضرن براش بمیرن...ولی اون با لجبازی هنوزم منو دوست داره...حق نمیدی عشق بی وفایی مثل تو رو فراموش کنم و اونو دوست داشته باشم...
*تمین؟...درسته؟...تمینه آه لعنتی...چرنده!! تمین در حد تو نیست تو نخبه ای کیبوم...شکل حرف زدنت رفتارت...زمین تا اسمون با تمین فرق میکنه...
×آه...چندتا چیزو فراموش کردم بگم...منم تابستون گذشته دوتا درسمو رد شدم...من هنوز مدرسه میرم...دو سالی درس نخوندم...و...و...یکی دیگه از حسنای تمین اینه که...یه لهجه چرند فرانسوی نداره...هیچ خاطره بدی با تمین ندارم...تمین بخاطر هیچی حاضر نشده منو ول کنه و بره...
*چه بلایی سره خودت آوردی کیبوم؟
×بلا؟...درس نخوندن بلا نیست...تمین بلا نیست...
*کیبوم داری خودتو...خیلی دست پایین میگیری!!
×وقتی تو رو میخواستم...دسته بالا گرفته بودم؟؟؟ترجیح میدم دسته پایین بگیرم و بخندم...
دوباره در تقه کرد...
-کیبوم؟...
اینبار پسر عصبی شد و فریاد زد 
*بهت واضح گفتم باهاش حرف دارم...نمیفهمی؟
-هیونگ اومدم بگم...شام حاضره...بیاید شام بخورید...
*کوفت بخورم لعنتی ولمون کن برو پایین...
-هیونگ چرا اینجوری...
*میری یا نه؟میری یا نه؟
شوکه به صورت کیبوم نگاه کرد کیبوم بهش لبخند زد و یه چشمک چاشنیش کرد 
-خیله خوب گنده دماغ...
درو محکم بست و فرار کرد...پر سوال به سمت کیبوم برگشت...
*این؟...اینو دوست داری؟...این عقب مونده رو؟
خندید و  پسرو شوکه کرد 
*کیبوم...
×خدایا...چطور قبلا دوستت داشتم...
چشماشو با حرص بهم فشار داد
*میدونه دوسال ازش بزرگتری؟
×میدونه...
*نشنیدم بگه کیبوم هیونگ
×آره نمیگه چون وقتی بهش گفتم دیگه عادت کرده بود بگه کیبوم...
چشماشو چرخوند و خندش گرفت 
*کیبوم گوشات قرمز شد...وقتی اینهمه ضایعی چرا دروغ میگی...یک ماه مرخصی تشویقی گرفتم...قراره خونه عمو بمونم...بیا بیشتر همو ببینیم...توی این مدت تصمیم بگیر...باهام میای یا...
نگاه کیبوم بی احساس بودپس از بقیه حرفش صرف نظر کرد...
×یا چی؟
*یه دعوتنامه رسمی برات میفرستم میتونی اقامت دائم بگیری...آیندتو تامین میکنم...کار و دانشگاهتو جور میکنم...اگر قبلا نخبه بودی...بعدا هم میتونی باشی...هوم؟...آه...ما یه تیم تحقیقاتی داریم...به کسایی مثل تو نیاز داریم...
×الانم که اومدی منو واسه تیم تحقیقاتیت میخوای؟
*هنوزم فقط آخر حرفامو میفهمی...منظورم این بود که حتی شغلتم اونجا تامینه...
×میدونی چیه؟ممنون...بهش نیازی ندارم...گفتم که دیگه نخبه نیستم...درسام خیلی بده تمام مدت با تمین شیطنت میکنم و هیچ علاقه ای به درس ندارم...شاید دراینده یه دانشگاه درب و داغون برم که حتی توی سئولم نیست اگه یه روزی بین نخبه ها بودم بخاطر این بود که نخواستم آبروی تو رو ببرم...شب و روز درس میخوندم نفرات بعد از من سوالا میخریدن و بازم از من و تو پایینتر بودن...فقط چون هدفی نداشتن...الان منم هدف خاصی برای آیندم ندارم حتی دلیلیم براش ندارم...پس به امید من اینجا نمون و خوش بگذرون...
چند قدم به سمت در رفت
*کیبوم تو مال منی...تا اخرشم مال خودمی...
به سمتش برگشت...
×قلاده به گردنمه یا سند خریدی امضا کردیم...برو جینکی...کاری نکن همه گند کاریاتو بریزم رو داریه 
*بریز...در آخر مال خودمی...
×نیستم
*آه...شاید بد نباشه با عمو و خاله یه دیدار داشته باشم...
×داری منو تهدید میکنی؟...بعد از اینهمه سال اومدی منو تهدید کنی...
*من به زبون خوش گفتم...
×منم به زبون خوش گفتم برگرد به همون کشور کوفتیت سره درس و مشقت...
پسر بهش لبخند رد 
*کیبوم...من دوستت دارم...
×به ***م...
*اینا رو از تمین یاد گرفتی؟پسر بددهن و بیشعوریه...
×یه تار موی نابود شده ی همین بددهنه بیشعور به سر تا پای تو می ارزه 
*اوووم...چقدر دوست داشتنی...ولی تو واسم اندازه تمام دنیا ارزش داری...
×چیه؟درساتم دلتو زده؟...
*هی البته که نه...دومین چیزیه که توی زندگیم عاشقشم...اولیش تویی...
×گمشو بابا...
از در بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید...پایین رفت تمین جلوی پله ها منتظرش مونده بود 
به پیشونیش زد فراموش کرده بود تند پایین رفت 
×آه عزیزم چرا نرفتی شام بخوری؟
-منتظرت بودم...
به صورتش لبخند زد و دستشو کشید
×مگه گرسنت نیست پسر...بیا بریم الان ضعف میکنی 
لبخند زد و دنبال کیبوم رفت...با فاصله جینکی هم اومد  و رو به روشون نشست...
#تمین غذات سرد شد چرا لفتش میدی...بخور دیگه
-خستم نامچییین...
استیک تیکه شده رو جلوش گذاشت و غذا رو از جلوی کیبوم هم برداشت و استیکشو براش تیکه کرد 
#نوش جون...
-مینهو تو اینهمه مهربون بودی من نمیدونستم؟
#البته...توسط تو کشف نشده بودم...
خندید و مینهو صورتشو نرم بوسید...
#کیبوم چیزی نیاز نداری بیارم؟آبی نوشابه ای سالاد میخوای؟
×اوم...یکم سالاد
-نامچین منم سالاد میخوام...
#چشمممم...
*تمین به مینهو میگی نامچین دوست پسرت شده؟؟...
با ابروهای بالا رفته به کیبوم نگاه کرد 
-آره همین امشب دوست شدیم..
*ولی تا اونجایی که من یادم میاد شما دشمن خونی بودین...
بجای تمین مینهو جواب داد 
#جینکی...سخت نگیر...دشمنی ای که به دوستی خطم بشه قابل ستایشه...
×درسته...و دوستی ای که به دشمنی تبدیل بشه قابل...
-****ه
جینکی شوکه شد ولی کیبوم و مینهو تمین زیر خنده زدن...
×زن عمو میدونه اینهمه بی ادبی؟
-بله میدونه...ولی متاسفانه اونم مثل بقیه از پسم برنمیاد...
مینهو با خنده لپشو کشید 《آیگو》
*حال بهم زن...
#دلت میاد؟
-هیونگ قبلا اینهمه گند دماغ نبودی...
*اره چون کیبوم اینجا نبود...
#مشکلت کیبومه؟جینکی تمومش کن کیبوم مهمون عزیزیه...
کیبوم به مینهو لبخند زد و برای جینکی ابروهاشو بالا برد 
پسر دستشو زیر چونش گذاشت...
*تمین یه نکته ای داره باعث تعجبم میشه...
-هوم؟
*چرا به کیبوم نمیگی کیبوم هیونگ...
-چون هیونگم نیست...
*چرا مگه نمیدونی ازت بزرگتره...
سرشو پایین انداخت ولبشو گزید واکنش تمین میترسوندش ولی تمین خیلی سریع جواب داد
-میدونم...
سرشو بالا اورد 
*از کجا؟
-خوب اون موقع که داشت تعهد میداد از روی تاریخ تولد و شماره ملیش فهمیدم...ولی من عادت ندارم به دوستم بگم هیونگ...دوستمه برادرم که نیست...
شوکه بهش خیره شد...لبخند میزد 
*تعهد؟...
#تعهده چی؟
-ای بابا مینهو من که واست گفته بودم...دوست پسرم همون گولاخه...افتاد سرم کیبوم مثه سگ زدش اونم رفت شکایت کرد 
#آهاااا  اره گفته بودی...
به کیبوم لبخند زد و سرشو خم کرد 
#ممنون که تمینمو نجات دادی 
کیبوم با خیال راحت لبخند زد ولی با حرف بعدی تمین لبخندشو قورت داد 
-هر چی منتظر موندم خودش بگه...یا بگه چرا هنوز مدرسه میره...نم پس نداد...هی گفتم کیبوم! مینهو ازمون بزرگتره ها...تسان ازمون بزرگتره ها...انگار که نه انگار تازه همراهیم میکرد...میگفت آره آره بزرگتره...فکر نکنم در آخر بتونم این تو دار بودن کیبومو تغییر بدم...
×متاسفم...
-بیخیال اگه جذابیت من بی تربیت بودنمه جذابیت تو هم همینه که تو داری...میتونم بهت اعتماد کنم و رازامو بهت بگم...چون میدونم هرگز به کسی نمیگیشون...
با قدردانی بهش خیره شد....
×تمین آه...
-جینکی هیونگ تو همون عوضی ای هستی که کیبومو اذیت کرده؟
پسر لبخند زد 
*در مورد من باهات حرف زده؟
-نه تا همین امروز نمیدونستم اتفاقی فهمیدم و کیبوم خیلی کوتاه گفت یه خری به بختش لگد زده بیخیالش شده رفته...واقعا برای اون آدم افسوس خوردم...تو بودی جینکی هیونگ؟
*دهن حرافتو ببند و غذاتو کوفت کن...
-چشممممم..ولی من واقعا فکر میکردم تو مخی...انگار...اشتباه میکردم...کسی که کیبومو ول کنه واقعا شک دارم که عقل توی کلش باشه واقعا عجیبه 
*گفتم...
-بله یادمه چی گفتی...ولی بدون با همون غلطی که کردی زندگی خیلیا رو مختل کردی...
*فکر نمیکنی زدن این حرفا جلوی دوست پسرت جالب نباشه؟
-بله...نیست...فقط از کیبوم یاد گرفتم چیزیو توی دلم نگه ندارم...ارزو میکنم هیچ روزی نیاد که شبیه تو بشم...
*من خودمو نمونه واسه الگو ندونستم...پس آزادی شبیه من نشی...
×تمین...من...فردا باید برم بیمارستان...باهام میای؟
-مگه مرخص نشدی؟هنوز مریضی؟
×نه...مامان گفته فردا برم اونجا گواهی بگیرم...برای مدرسه...
-باشه باشه اگر بیدار شدم میام...واه...بالاخره میریم مدرسه...خیلی خوبه نه؟داشتم میپوسیدم بدون تو...
*کیبوم...مریض بودی؟واسه همینه اینقدر لاغری؟
-آره...
*از تو نپرسیدم مگه زبونشی...
-خیلی خوبه که دوست پسرش نیستم و اینطور داری میسوزی ...
*اره خوب مقایسه شدم با عقب مونده کم عقلی مثل تو سوزش داره...
-خیلی واضح داری توهین میکنی...
*تو هم غیر واضح توهین نکردی...
-من شکل حرف زدنم اینه...تو هم همینطوریه؟
×تمین...تمین عزیزم...کافیه...بحث نکن خوشگلم...اوم...فردا به محضی که بیدار شدم بهت زنگ میزنم بیدارت میکنم...گوشیتو حالت ویبره بذار...آه...بیا بببین بلدی با این کار کنی...ازش سر در نمیارم...
گوشی ساده رو جلوش گرفت...
لحنشو سوز دار کرد 
-آه اینو جیسو هیونگ بهت داده...ایگو چقدر مهربونه...خیلیم دوستت داره نه؟چرا امروز نیومد راستی؟
کیبوم متوجه شد و زیر زیری خندید
×اوم...منم دوستش دارم...امشب یه آزمون خیلی مهم داشت...برای دو میدانی...گفت اگه تونستم آخر شب سر میزنم...
-چه حیف...اگه بود خیلی خوش میگذشت...فرض کن...قدش از مینهو هم بلند تره ستون میشد
کیبوم زیر خنده زد و سرتکون داد تمین گوشی خودشو بیرون آورد و جلوی کیبوم گرفت...
-احتمالا امشب پیش مینهو میمونم نمیخوام بهش پیام بدم اینو بگیر باهاش بلدی...با این یکی میتونم کار کنم...
×نه نه گوشیت عشقته...نمیخوام...همون خوبه...
-عشقم نیست گوشیمه...بردار...تا دلتم میخواد توش فضولی کن...
×آه ممنون...
مینهو شقیقشو بوسید 《مهربون》
-تقصیر من بود ***ه شد به گوشیش...آه راستی...کیبوم میخوام فردا برم دیدن هوجون...
#× غلط کردی...
نگاهشو بین کیبوم و مینهو چرخوند...
-چتونه شما دوتا...تهش که باید شکایتو پس بگیریم...دیگه خیلی مونده بازداشتگاه...خانوادشم آلمانن نمیتونن بیان...
#تمین...
×واقعا...اون دیوونه...میخوای بری دیدنش که چی بشه...
-باهام دعوا نکنید...هم دلم براش تنگ شده هم یه چیزایی نیازه بهش بگم...
#باهات میام...دیوونست یه بلایی سرت میاره
×مینهو باهاش همراهی نکن بهش اجازه نده بره
#اون پسر آزادیه نمیتونم جلوشو بگیرم حداقل همراهش میرم...
تمین با ذوق خندید و به مینهو یه بوسه نقلی هدیه داد 
×آه این دفعه رو شانس آوردی تمین هرکسی جای مینهو بود بهت اجازه نمیداد 
=بچه ها کم و کسری ندارید؟
-نه هیونگ...نونا شام خورده؟خودت خوردی؟
=خوردیم...یوبو یکم خسته شد رفت استراحت کنه و بیاد جوونا دوره درست کردید؟ جینکی...خیلی خیلی خوش اومدی...
*اوهوم....بخاطر پسر عموی محبوبم حتما میومدم.
=ممنون واقعا...با اینکه دیر اومدی ولی خوب شد که اومدی....
*اوم اینجا غریب گیر افتادم(به اون سه تا اشاره داد) خوب شد اومدی 
=آه...
سریع کنارش نشست...
=خوب...تعریف کن...