hani shinee پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 01:03 ق.ظ نظرات ()

قسمت سیزدهم 

سرشو روی میز گذاشت 
#سرتو بلند کن زشته...
-زشت تویی...واقعا این دوهفته آخری هر روز میخوان من و تو رو باهم بفرستن بیرون؟حالم از قیافت بهم خورد...
#هر روز با کیبوم بودی حالت بهم نخورد 
-کیبومو با خودت مقایسه نکن اون گله تو گوهه مرغی...
#آیشششش بستنیمو کوفتم کردی...بی تربیت...کوفت کن بریم...
-این چیه اخه مزه ی کثافته دماغ میده 
اوق زد 
#گندت بزنن با این مقایسه هات...پاشو بریم...ایششش
با بداخلاقی اخماشو توی هم کرد...
-حتما بابت این پولم میگیرن...
#باید کیبوم اسطوره صبر باشه که تو رو تحمل میکنه...چقد نق میزنی...
-وقتی با اونم نق نمیزنم...چون...
#هوم؟
-هر چی باهم میخوردیم...به نظرم خوشمزه بود
#اگه بزنی زیر گریه همینجا میگیرمت زیر مشت و لگد...
-کی گریه کرد...
لبخند زد...
-من دیروز دوباره باهاش حرف زدم...مثل همیشه خوش اخلاق بود...دلم خیلی براش تنگ شده...به نظرم تماس خالی اصلا دلتنگی آدمو رفع نمیکنه...مطمئنم اگر ببینمش گریه میکنم...ولی الان گریه نمیکنم...جیسو سونبه براش گوشی برده...حیف منو دوست نداره وگرنه مطمئنا مخشو میزدم واسه خودم...خیلی شیرینه...
#واقعا بعد این همه گند کاری بازم دنبال دوست پسر میگردی؟
-رابطه مثل اعتیاده...وقتی با کسی میری،بهم که میزنی حس میکنی خیلی تنها شدی دوست داری با یکی باشی...حداقل من که اینجوریم...تو هم همینطوری هستی یا نه؟...با کسی دوست نشدی؟
#نه عزیزم یه جای خالی نگه داشتم واسه عشقم کیبوم...
با حرص یه لبخند مصنوعی روی لبش نشوند
-چشماتو درمیارم اگه دوباره اسمشو بیاری...
لبخند مینهو بدجنسانه بود...
#مطمئنا تمام توقعاتشو به عنوان یه دوست پسر خوب دارم...
-وقتی دیدیش سلام منو بهش برسون...
#میبینمش...
-واسه عروسی نمیاد...البته مطمئن نیستم...ولی احتمالا مادرش اجازه نده...
#میخوای...شمارشو بده از طرف خودم دعوتش میکنم...
لبخند زد...
-بعدش که دعوت کردی شمارشو حذف میکنی؟
#البته که نه میخوام مخشو بزنم...
-سعی خودتو بکن...اون مخش زده نمیشه...اگه قرار بود مخش زده بشه مطمئنا جیسو سونبه براش بهترین گزینه بود...یا حتی من که اینهمه همو دوست داریم...
#واقعا؟
-آره...
#بهش پیشنهاد دادی؟
-آره...غیر مستقیم به گوشش زدم که میخوامش ولی اون کاملا مستقیم زد تو پرم گفت با دوست صمیمیم دوست نمیشم...
#شاید قبلا این اتفاق براش افتاده دوستیش خراب شده...
-نه بابا کیبوم قبلا با کسی نبوده...
#پس چطوری فهمیده گ*یه؟
توی فکر رفت و سرشو کج کرد
-مگه حتما باید با یکی باشه که بفهمه...این یه احساس درونیه...
#تا یه چیزی نباشه این وسط یه پسر جوون قبول نمیکنه که مردا رو دوست داره...
-ولی چیزی به من نگفته...
#تو پرسیدی؟
-نه ولی هر دفعه که بهش گفتم با کسی نبودی رد نکرد...
#شاید اونقدر بد بوده که نخواسته بهت بگه
-ولی من همه چیو بهش میگم...
#شاید اگر بعد از به هم زدنت با دوست پسرت باهاش آشنا شده بودی تو هم درباره اون بهش نمیگفتی...ماجرا اینه که درست بین ماجرا باهم دوست شدین...نمیتونستی که بهش نگی...یا قبل از اون دوست پسرای ریز و درشتتو براش گفتی؟اون پسره سوهی توی مدرسه سال بالاییت بود همکلاسیه من...پشت مدرسه ماچش میکردی...مثلا اونو بهش گفتی؟معلومه که نگفتی...
-نگفتم چون هرگز دوست پسرم نبود...
#درواقع اگر هم بود نمیگفتی...چون آخرش افتضاح تموم شد...یادته که مثل همیشه تو زار میزدی اونم عصبی بود و برات قلدری میکرد اگه به دادت نرسیده بودم به فنا رفته بودی...
-اوووم...یادمه...چون ازت متنفر بودم هیچ وقت ازت تشکر نکردم...حالا تشکر میکنم...ممنون...
#یعنی دیگه نیستی؟
-هی بسه دارن میفرستنمون بیرون آشتی کنیم...
#خیله خوب...
در واقع مینهو زمانی سال بالاییش بود از اینکه باهاش یه مدرسه بره متنفر بود و چندین بار با گریه از مادر و پدرش خواسته بود مدرسشو عوض کنن ولی گوش شنوایی نبود...از حق نباید میگذشت زمان های زیادی بود که مینهو به دادش رسیده بود خصوصا توی مدرسه ولی اونقدر مغرور و متنفر بود که حتی به جای تشکر باهاش بداخلاقی میکرد این هم یه موقعیت خیلی کوچیک بود که نجاتش داده بود...
#یادته یه بار یکی از پسرا فهمید گی ای؟میگفت باید بهم پول بدی یا باهام ب£خوابی تا به کسی نگم
زیر خنده زد 
-آره از پاهاش آویزونش کردی به میله بارفیکس...به گوه خوری افتاده بود...چون داشتی زیر سرش آتیش روشن میکردی...
مینهو هم زیر خنده زد...
#یادته یه بار دوتا پسر داشتن دستمالیت میکردن؟مثل چی داشتی گریه میکردی وقتی زدمشون اخم کردی گفتی چیکارشون داشتی داشتم حال میکردم...
خندید و سرتکون داد 
-اوهوم...یه بارم یه پسری بهم پیشنهاد داد رد کردم با قیچی به جونم افتاد موهامو چید...یادته چه موهای خوشگله بلندی داشتم؟
#آره اومدم دیدم افتادی رو زمین داری خفه میشی از گریه کلاه گذاشتم سرت بردمت آرایشگاه مجبور شدی کچل کنی...
-فرداش رفته بودی موهاشو سوزونده بودی...
#یک هفته اخراج شدم...
زیر خنده زد 
-آه چه روزایی بود...فعلا کیبوم نجات دهندم شده...
#همیشه اینقدر ریزه میزه ای که حتما یکی باید مواظبت باشه
-اینم یه جور جذابیته...بهتون اجازه میدم حس قهرمانی بهتون دست بده...
خندید و سرتکون داد 
#روت هیچوقت کم نمیشه...الان من ماچت کنم کی میخواد ازت دفاع کنه...
خندید و صورتشو جلو آورد...
-زانوم...
مینهو هم بدون خجالت جلوتر رفت...
#اینکارو بکن...
کافه چی رو پایید و لبهاشو بوسید و خندید 
شوکه بهش نگاه کرد 
-هیا...
#زانوت نیومد بالا...
-دیوونه میخوای دوباره ناقص بشی
#آره...
-مازخیسم داری؟
#آه...نه...
جلوی گوشش زمزمه کرد 
#از روزی میترسم که خوب بشم...
عقب رفت و بهش نگاه کرد 
-چرا مینهو؟من فکر میکردم بخاطر اون کارمه که اینقدر از من بدت میاد...
#اشتباه کردی...من هیچ وقت ازت بدم نمیومد...اگه بدم میومد تنهات میذاشتم تا هر بلایی سرت بیاد...فقط از دستت عصبانی بودم...یه عصبانی طولانی مدت...چون بخاطر دردی که کشیدم هیچ وقت معذرت نخواستی 
گوشه لبشو گزید...
-چرا میترسی که خوب بشی؟
#مامان و بابا منو به عنوان یه هم*جن*سگرا قبول ندارن...به محضی که خوب بشم...میخوان با یه دختر ازدواج کنم...
-این که خیلی بده...من فکر میکردم خانوادت میدونن...نونا میگفت که...اون میدونه...
#فقط نونا همینجوری که هستم قبولم داره برای همین ترجیح میدم که...ناقص باشم...فقط دو سه سال از تو بزرگترم با اینحال دارن برام دنبال یه دختر میگردن...احمقانست...من هنوز بچم...نگاهشون به تسانه... با اینکه میدونن ازدواجش بخاطر بچه جلو افتاده...دردسرش واسه منه...
-برای همینه که عصبی شدی؟
لبشو گزید و خیلی لطیف خندید 
#فکر نمیکردم کسی متوجه بشه...خیلی سعی کردم نشون ندم...
-درسته که معمولا ازت متنفر بودم...ولی من فرق مینهوی واقعی و مینهوی عجیب غریبو میفهمم...
خندید و لپشو کشید 
#آیگوووو کیوت...
دلش سوخته بود《یکم اخلاقمو باهاش درست میکنم》
-کثافته دماغت همش آب شد...ولش کن خوشمزه نیست... بریم ناهار...من میخرم
***
به هر ضرب و زوری که میشد شماره کیبومو از گوشیش کش رفته بود با کیبوم تماس گرفته بود و شخصا به عروسی دعوتش کرده بود گفته بود که عصر وقت ملاقات دیدنش میره و کیبوم...ذوق زده شده بود
دسته گلو توی دستش جا به جا کرد...در زد و داخل رفت کیبوم توی لباس آبی رنگ بیمارستان رنگ پریده تر به نظر میرسید...
#سلام...
×سلام خوش امدی...
#به نظر حالت خوبه...چرا مرخص نشدی؟...
×مامانم حساس شده...چون توی خونه تنهام معمولا چیز درست و حسابی ای نمیخورم...بعد باید جواب آزمایشام میومد برای همینم مامانم راضی نشد برم خونه...
#که اینطور...امیدوارم هر روز بهتر از دیروز بشی ...
×ممنون...اونا ماله منه...
تازه حواسش سره جاش اومد و دسته گلو سمش گرفت 
×ممنون خیلی خوشگله...
#خوب یادته که پشت تلفن چی گفتم...
×اوهوم...
#پس مطمئن باشم که میای؟
×فقط باید مامانمو راضی کنم...
#پس عالیه...تمین هم خیلی دلتنگته...
×فقط باید بیاد...
#پسره ترسوئه دفعه پیشم مادرت بدجوری زده بودش...
×مامان کتکش زد؟
#آره خوابونده بود تو گوشش...تا همین دو سه روز پیش چندتا خراش روی صورتش بود...روزای اولم که زرد و بنفش شده بود...میدونی که تمین یکم پوست بدنش حساسه...یه ناخن بکشه روی دستش سرخ میشه
×تلفنی حرف زدیم چیزی نگفت...
#به منم لو نداد از زیر زبونش به زور کشیدم
×با مادرم حرف میزنم...برای عروسی حتما میام...
#خوبه...و...کیبوم شی...
×بله؟
#من...تمینو دوست دارم...خیلی وقت میشه از...از بچگی...اگر...همونطوری که میگه بهش علاقه نداری...کمکم کن...اگر نه...من تلاش خودمو میکنم...
شوکه به صورت پسر خیره شد 
***
به در تقه خورد 
:مامان جون لباساتو پوشیدی؟
×آره...بابا میاد دنبالم؟...پوسیدم اینجا دلم خونه رو میخواد...
:آره مامان جون بابات میاد...
×ماما؟؟؟
:وقتی میگی ماما یعنی داری خودتو لوس میکنی...
×ماما...
:جونه ماما
×برم سربزنم به تمین...
:نه...
×ماما ما که حرفامونو باهم زدیم...
:اره ولی یادم نمیاد راضی شده باشم...
×شما همش سره کاری بخوام با تمین بگردمم شما متوجه نمیشی میخوام بدونید که باهاشم...نمیخوام مخفی کاری کنم...
:اگر دوباره مشکلی پیش اومد؟
×اگر مشکلی پیش اومد بازم میدونم که تقصیر تمین نیست...پس بازم باهاش دوست میمونم...
:میخوای لجبازی کنی؟
×ابدا....فقط میخوام تنها دوستمو حفظ کنم 
:پس این پسر مهربونه چی...جیسو شی...اونم دوست خوبیه...یا اون پسره که دسته گل آورد 
×جیسو داره میره یه باشگاه دو میدانی توی نروژ...مینهو هم پسر عمه ی تمینه اومد برای عروسی دعوتم کرد...
:خیله خوب...ولی بدون کیبوم...دوباره مشکلی پیش اومد شخصا از پسره شکایت میکنم و دیگه اجازه نمیدم به هم نزدیک بشید 
خندید و صورت زنو بوسید...
×چشم...ولی شما هم تمینو کتک زدی اون بیچاره حتی به من نگفت...پسر عمش گفت...
:دیگه زیاد حرف نزن...بدهکارم شدم...
×چشم مامان جون...