hani shinee یکشنبه 26 فروردین 1397 09:38 ب.ظ نظرات ()

قسمت هفتم

در حال تماس 《کنه》
-بلهههه...
£سلام عزیزم...
-سلام...بله؟
£خوبی؟
-خوبم...
£چرا اینجوری حرف میزنی...عصر بیکاری؟
-خیر قربان...
£امتحاناتو که دادی دیگه چرا بیکار نیستی
-دارم میرم خرید...
£با کی؟
-کیبوم...
£عزیزم من خیلی واضح بهت گفتم با کیبوم **چرخ نزن...میخوای دوباره واضح بگم؟
-واضحتر بگو بیبی...منم مثل خودت نفهمم...
£چه مرگته تمین؟
-میدونی چیه؟...بهتره تمومش کنیم...من آدمه جواب پس دادن و کنترل شدن نیستم...میفهمی؟
£بیخیال مگه چند وقته باهمیم...خیله خوب میخوای با کیبوم بچرخی...اوکی...بچرخ ولی قبلش با من هماهنگ کن...خواستم عصر بریم باهم کیک بخوریم...بخاطر اینکه همه درساتو قبول شدی
-به چه دلیل کوفتی ای باید هر کاری میکنم باهات هماهنگ کنم...دوست پسرمی که هستی...اونقدر بزرگ و عاقل هستم بدونم دارم چیکار میکنم و با کی میگردم...
£امروز از دنده چپت بلند شدی تمین...خیله خوب باهم کنار میایم...
-چاگی...چاگی...اوم...بهتره بهم بزنیم...
£میخوای بهم بزنی چاگی شدم؟تا دیروز هوی صدام میزدی...
لبشو گزید داشت عصبی میشد...
-هوی بیا بهم بزنیم...دیگه زنگ نزن بهم...آیش...چه کنه ایه...
تماسو قطع کرد و گوشی رو کناری انداخت...دوباره گوشی زنگ خورد 
-بلههههههه...
×تمین اماده ای؟
خلقش باز شد و لبخند زد 
-آه؟...داری میای؟
×آره تو راهم...اگه آماده نشدی اشکالی نداره عجله نکن...میخوام با مامانت یکم گپ بزنم...
دوباره لبخند زد
-باشه...زود بیا...نه...تو هم عجله نکن...
×اووووم قطع میکنم...
تماس قطع شد خودشو توی آینه نگاه کرد دوباره گوشی زنگ خورد 
-الو جانم؟
£جانم؟با کی بودی جانم...
پوف کشید...
-فرض کن با تو بودم...
《برفرض محال》
£اوووم ببین خوش اخلاق میشی چه خوب میشی...همیشه اینجوری باش...
دوباره پوف کشید و لبهاشو کش داد...
-بله بله...ممنون از توصیه ات...گوشواره نه...آویزه گوشم میکنم...حالا اگه بذاری برم حاضر بشم برم با کیبوم **چرخ بزنم...
£باشه خوشگلم خوش بگذره...
تماسو قطع کرد《با این کنه چیکار کنم اوف》
بیست دقیقه ای گذشته بود که کیبوم اومد...مادرش ذوق زده داخل دعوتش کرد پسر اونقدر مودب و خوش اخلاق بود که یه بداخلاقی مثل مادرشو هم شیفته خودش کرده بود کسی که معمولا با تمام دوستاش مخالف بود و وقتی دوستیش بهم میخورد شبش سور میداد...
×خاله جان تمین کجاست؟
;تو اتاقشه...صداش کنم؟
×نه...تا نیومده بی زحمت بهم یه ظرفی بدید اینو بذارم توش...
زن با ذوق آه کشید...
;خدایا تمین دیگه کجا همچین دوست خوبی پیدا کنه...برای تمینه؟
×برای همه است...برای عمو جان هم نگه دارید...
یه نفس عمیق کشید یه لبخند قشنگ روی لبش نشوند از اتاقش بیرون رفت...
-اه کیبوم اومدی؟سلام...
×سلام به روی ماهت...بیا کیک بخوریم...از اون رول کیکاست که دوست داری...نسکافه ای...بخاطر اینکه همه درساتو قبول شدی...
با ذوق سرک کشید 
-آه...من هیچی واست نخریدم...تو هم قبول شدی...با اینکه معلم خوبی نبودم...
دستشو توی هوا تکون داد...
×بیخیال...بیا بخور که بریم...
;کجا میرید کیبوم جان؟
×آه مثل اینکه تسان هیونگ منو هم دعوت کرده برای جشنش...گفتم بریم لباس بخریم...
;آره آره تاکید کرد بیاریمت...باشه عزیزم...تمین به محضی که رفتی برات پول میریزم...
-اوووم...تنکیو...
;یه چیز درست حسابی بخری ها...پاره پوره نباشه...آبرو داریم جلوی فامیل
-اینقدر گیر نده به لباسام...
کیبوم خندید و یه تیکه کیک توی دهنش گذاشت 
×بخور خوش اخلاق بشی...
کیک خوشمزه رو جوید و از خوشمزگیش آه کشید...
;کیبوم خاله جون واسه شام بیا اینجا...
-اخ جون بخاطر کیبومم که شده امشب شام داریم...
;خفه شو...
-چشممم چشم...
کیبوم خندید و سرشو خم کرد 
×ممنون حتما میام دستپخت خوشمزتونو بخورم...
زن ذوق زد و خندید 
///
×واسه چی اینقدر سر به سر مامانت میذاری آخه...
خندید و شونه بالا انداخت...
-کنه زنگ زد گفتم باهات بهم میزنم به ** چرخ زدنم باهات راضی شد...خیلی کیوته نه؟
×آه...بله بله خیلیییی کیوت تشریف دارن...اوغ...با دوست پسرات چیکار میکنی اینقدر میخوانت؟؟؟...
-خودمم موندم...از من قشنگتر هم هست اخلاقمم که سگیه تخت مختم که خبری نیست...بوسم...نه...اونو راحت میدم بهشون خودمم بوس دوست دارم...ادب مدبم که تعطیله...واقعا چرا؟
×احمق خودت نمیدونی همین اخلاق سگیت جذابیتته؟
-هیونگم همینو میگه...البته اون میگه اخلاق ***یت...
کیبوم قهقهه زد...
×هر کی فحش میده جلوم بدم میاد نمیدونم تو چطوری میگی که خندم میگیره...
-شاید بانمکی ذاتی هم دارم...پیف...داره زنگ میزنه...
دوباره زیر خنده زد...
×چرا پیف...کیوتیت داره زنگ میزنه...
-شر و ورامو باور نکن...اون کیوتی نیست...***ـیه...الو بله...گفتم که بیرون میرم...کیک خوردم...گل واسه چیمه...نمیخوام...مگه گلو میشه خورد...پول نده پای این شر و ورا...قبول شدم که شدم تجدیدامو قبول شدم...دانشگاه سئول که قبول نشدم نفله...
کیبوم از خنده روی زمین نشست و تمینو هم به خنده انداخت...
-من برم...کاری باری؟...گمشو بابا...بوسسسس...
گوشی رو چندش آور بوسید و قطع کرد...
-خدایا گیر کیا افتادم...یکم رو دادم بهش میگه زود برو خونه...مامانمم نگفت زود بیا خونه...یکی دیگه بزرگم کرده یکی دیگه خرجمو داده گوهشو این میخوره...نفله...خوب کجای بحث خوشگلمون بودیم عزیزم؟؟؟
کیبوم با شوک خندید و صورتشو پوشوند...
×خدایا از دست تو...
***
-لباس فروشی نام چین((نامجا چینگو)دوست پسر مخفف یا لوس) هم بریم 
×اه حوصله چشم و ابرو اومدناشو ندارم...
-چشم و ابروهاش به ***ت...بریم ارزونتر برداریم ازش...
×پول میخوای من بهت میدم...
-اوووه ریچ من...من میخوام کمتر خرج کنیم...چه جیب من چه جیب تو...بیا واسه خودم ازش برمیدارم...تو بایست کنار اون اخم خشگلاتو بکن تو هم...
×خیله خوب...کجاست؟نزدیکه؟...
-آره اوناهاش...
بهش چشم غره رفت و باهم داخل مغازه رفتن...《یه دفعه اب تو خود مغازه میگفتی دیگه》
-نام چیییین...
پسر ذوق زد...
£واه...اینجا چیکار میکنی؟
-گفتم میخوام برم خرید...
£خوش اومدی خوشگلم...
صورتشو جلو کشید و لبهاشو نقلی بوسید...به کیبوم نگاه کرد سر تکون داد...
×سلام...میدونم که خوش اومدم...
پسر به زور دهن باز کرد...
£خوش اومدی...
تمین بهش چشمک زد و خندید 
-نام چین...لباس خوشگل مشگل چی داری بندازی بهم؟
پسر خندید و دوباره بوسیدش 
£بانمکم...بیا اینا رو ببین...
-اووووم...
***
کیسه های خریدش امونشو برید 
-کیبوم یکم کمکم کن...
×هر کس بخاطر مفت بودن کارتشو خالی میکنه باید خودشم خریداشو بگیره...
-خوب تو هم میخریدی...
×لازم ندارم...
-کیبووووم...
×زهرمار...
-چرا اخم کردی خوب...
×دلم میخواد...
-برم پس بدم؟
×واسه چی؟
-خوب تو ناراحتی...
×نیستم...
-کیبوم...
×نیستم...
-قهرم نیستی؟
×نه...متنفرم...
-واسه چی؟
×فکر کردی من کم لباس دارم؟دو هفته یه بار پنج شیش دست لباس میخرم یه عالم لباس عالی نپوشیده توی کمدم دارم گفتم بعد از امتحاناته بریم بیرون تفریح کنیم تو هم لباس بخری یکم سره شوق بیای...سه ساعت تموم خریدو زهرم کردی با لاس زدنات و عشوه های صد من یه غازت که پول کمتر بدی...حالم بهم خورد اینقدر که اخم و تخم اون میمونو تحمل کردم...حاضر بودی گه بخوره توی تفریح من که پول کمتر بدی...گفتم که توی دلم نمونه...
صورت پشیمون و خسته تمین از ناراحتیش که کم نکرد هیچ بهش اضافه هم کرد...
-ما که اینهمه بیرون میریم بخاطر سه ساعت ازم متنفر میشی؟...میخوام پول جمع کنم یکم...
×به پشتم...
به کیبوم بداخلاق عادت نداشت...دست کشید و تاکسی گرفت 
×این پسرو برسونید یانگدو...
شوکه به کیبوم نگاه کرد بداخلاق نبود...عصبانی بود...تا حالا اینطور ندیده بودش...
-مگه تو نمیای؟...
×نه از خاله معذرت بخواه...
دوباره دست کشید و تاکسی گرفت سوار شد و رفت...
*آقا سوار نمیشی؟
یه نفس آه مانند کشید و سوار شد...
بدون کیبوم خونه رفت...
-مامان کیبوم رفت خونه...
;چی؟؟؟
-رفت خونه دیگه...گفت معذرت بخوام
;چرا پنچری...اووووه چقدر خرید کردی...
-حراجی بود...خستم برای شام بیدارم نکن...
;آه...خیله خوب...
خریداشو یه گوشه اتاق پرت کرد و خودشو روی تخت انداخت...گوشیشو چک کرد 
《یه گوشی توی مغازه مونده ماله کیبومه؟》
جوابشو داد:《قاب ساعت شنی داره؟》
《آره آره...》
《آره ماله کیبومه...مواظبش باش میام ببرم》
بلند شد و بیرون رفت 
;باز کجا میری؟
-زود میام...
////
زنگ خونه رو زد 
×کیه؟
-تمین...
×بیا بالا...
در با صدای آرومی باز شد...بالا رفت...کیبوم با شلوارک و یه لباس آستین حلقه ای روی کاناپه نشسته بود و پاپ کرن میخورد...
-کیبوم...
×خوش اومدی...
-با اینجور گفتنت انگاری داری میگی زود باش گمشو بیرون...گوشیتو جا گذاشته بودی توی مغازه...
×بندازش همونجا ها...من کسیو ندارم بهم زنگ بزنه پیام بده...بود و نبودش فرق نداره...
-پس من چیم...
×نمیدونم...کارت همین بود؟
-دیگه نمیریم اونجا...قول میدم...داشتم پول جمع میکردم واسه تولدت هدیه بخرم...چند روز دیگست...ولی فکر نکنم دوست داشته باشی از یه غریبه که نمیدونی چیه هدیه بگیری...
به صورتش نگاه کرد...
×کادو نمیخوام...بجاش اونجوری لاس نزن...
قلبش پایین ریخت...ته ته های قلبش بهش میگفت دلیلش چیه ولی فقط سرتکون داد...
×گیم بزنیم؟
بالاخره لبخند زده بود انگار تازه تونسته بود نفس بکشه...اونم لبخند زد...
-اوم