hani shinee یکشنبه 26 فروردین 1397 08:25 ق.ظ نظرات ()

قسمت ششم

سینما رفتن...کیبوم صندلی کنار تمینو انتخاب کرد تا حداقل از شر برادر پر حرفش راحت بشه...تمین تمام مدت ساکت بود...《شاید هنوز بابت دوست پسرش ناراحته》
×تائه...
-هوم؟...
بهش لبخند زد 
×قبلا هم اینقدر کم حرف بودی...
صداشو پایین اورد و جلوی گوشش زمزمه کرد 
《نه در واقع... فقط الان کم حوصلم هیونگ توی خونه مخمو خورد از بس درباره تو پرسید و اصرارم کرد بریم بیرون باهم》
×هی اون که جدی جدی از من خوشش نیومده...
-چی بگم...
×بهش بگو کیبوم دوست پسر داره...
-مگه داری؟
×نه...
-هیونگم چشه که ردش میکنی؟
×هیچ...فقط فکر نکنم استایل من باشه...
-استایل که مهم نیست...اون خیلی خوبه...
×اصلا بهش بگو من پسر عممو دوست دارم...
-داری؟
×آره چرا که نه...همه پسر عمه هاشونو دوست دارن...
-همه نه...
×چطور؟
-من ازش متنفرم...اون یه عوضیه...
آروم خندید 
×خیله خوب...منم اصلا پسر عمه ندارم...
-هارهار خیلی بانمک بود...
دوباره خندید 
×تمین بداخلاقی نکن دیگه...بابت برادرت متاسفم...آشتی؟
دستشو زیر چونش گذاشت...
-فیلمش قشنگه...بازیگر نقش اولش یه فیلم مثبت نوزده بازی کرده ***ش خیلی کوچیکه...
×هیا...
به هم نگاه کردن و زیر خنده زدن 
€چی شده؟
-هیچ...این بین دوستا بود...
پسر با خنده چشماشو چرخوند...
€خوش بحال دوستا...
دره گوشش زمزمه کرد 
×بخاطر این نیست که اگر به برادرت بگی میکشتت؟...
-نه...خیلی پایست...باورت نمیشه...فیلمه رو باهم دیدیم...
×خدایا...ببینم اون چرا لباتو میبوسه؟
-آه وقتی بچه بودم هر وقت که میبوسیدم جوش میزدم...اونم طاقت نداشت بوسم نکنه آخه خیلی کیوت بودم لبمو میبوسید که جوش نزنم...دیگه عادتش شده...اینجوری نیست که به منظور بدی باشه...دیدی که کوچولو بود...
×نمیدونم...
-هاه...واو...پسره کناریت خیلی شاخه...
با خجالت برگشت و به پسر نگاه کرد...پسر خوش قیافه ای پاپ کرن میخورد به نظر میرسید که تنها بود...
×میخوای باهاش لاس بزنی؟
-چرا که نه...
×جا به جا بشیم؟
-تو ناراحت نمیشی؟
×از چی؟
《از لاس زدن من》
-از کنار هیونگ نشستن...
×اگر تو تنها و ناراحت نباشی من خوشحالم میشم که پیش هیونگت بشینم...
لبخند زد....بلند شد حرفای پشت سریا که میگفتن بشین و فحشایی که خوردو به جون خرید و با تمین جا به جا شد...
€سلاممم...
خندش گرفت...
×سلام...
€متاسفم که اذیتت میکنم...فقط میخوام از چیزی مطمئن بشم...
×چی؟...
€میتونم بابت چیزی ازت قول بگیرم؟
×بستگی داره که چی باشه...
€من...قراره به زودی...نامزد کنم...
نمیدونست چرا ولی اصلا شوکه نشد 
×خوب؟
€میخواستم به...تمین اینو نگی...
×چرا؟
€از دختره خوشش نمیاد اون فامیله...توی دانشگاه باهم آشنا شدیم و بعدا متوجه این شدیم...
×فکر میکردم گ*ی باشید...
€این فقط برای اینه که تمین احساس تنهایی نکنه...من پسرا رو دوست دارم...ولی عاشقشون نیستم...تنها پسری که عاشقشم برادر عزیزمه...و هیچ جوره نمیخوام خودشو از من جدا و دور بدونه...برای همین جوری رفتار میکنم که باهام راحت باشه فکر کنه منم مثل خودشم و احساساتشو درک میکنم..ممنون میشم اگر این مدتی که سئولم باهام همراهی کنی همین که از اون موضوع مطمئن شدم به تمین میگم...
×این وسط...من میشم شریک دروغتون و مطمئنم تمین خوشحال نمیشه اگه بفهمه تمام مدت فریبش دادم...متاسفم...بهش بگید... مطمئن باشید درک میکنه...یعنی مجبوره درک کنه...اون شما رو خیلی زیاد دوست داره...ناراحت نمیشه اگه ازدواج کنید...
پسر پیشونیشو مالید...
€نمیدونم...تمین...تا حدی غیر قابل پیش بینیه...
×شاید توی این یکی کمکتون کردم...
لبشو گزید...
€چطور؟
×اجازه بده امشب تمین پیش من بمونه...
€خیله خوب...خیلیم عالیه...
به تمین نگاه کرد دستاشو تکون میداد و لبخندای قشنگ میزد...
€اون کیه؟
×تمین گفت شاخه...خوشش اومد ازش...
€از دست این بچه...گفت یه جورایی نجاتش دادی...ممنون...واقعا لطف کردی
×هر کی بود همینکارو میکرد...
€فکر نکنم...فیلم ببین ببخش سرتو درد اوردم...
اینبار واقعا لبخند زد انگار خیالش بالاخره راحت شده بود...
 ×اوم...
///
پسر صدای قشنگی داشت و پایه لاس زدن بود به هر حال تمین از هر دختری قشنگتر بود...پسر حتی خیلی هم دست و دلباز بود به محضی که از دستبند قشنگش تعریف کرده بود دراورده بودش و دور دستش بسته بود...در آخر که چراغ ها روشن شده بود قبل از اینکه بره توی دفترچه شمارشو یادداشت کرده بود و بهش داده بود...
€چیه تمین خلقت باز شد...
-کاملا استایلم بود...
€خوش قیافه هم بود...
-اره...
€تمین میخوای امشب بذارمت پیش کیبوم؟
-آه بی ادبیه اینجوری میگی...تو رو دربایستی می مونه 
€خودش گفت اجازه بده تمین پیشم بمونه...
به کیبوم نگاه کرد و اون هم سرتکون داد 
-آره چرا که نه...
€کیبوم یکم تمینو تشویق کن درس بخونه...خیلی تنبلی میکنه...
-آه هیونگ ضد حال نزن...
€سکوت...فقط میخوام دوباره درسی رو تجدید بشی...من نمیدونم چرا مامان بهت اجازه میده بیرون بری اصلا...
-خوب حالا...غر نزن...
کیبوم تا آخر راه به بحث هاشون خندید و وقتی رسیدن تمینو با خودش داخل برد...باقی مونده شامشو که بی اعتنا روی میز رها کرده بودو باهم خوردن...چند دست گیم زدن و رخت خواب انداختن که بخوابن به تمین لباس راحتی داد و بالاخره دراز کشیدن...
×تائه...
-هوم؟
×اگه برادرت ازدواج کنه...تو چیکار میکنی؟
-سعی میکنم به چیزایی که اتفاق نمیوفتن فکر نکنم...
×اگر...واقعا قرار باشه ازدواج کنه چی؟
-منظورت اینه که بهش فکر کنم؟
×اوهوم...
-خوب...اون وقت...با یه زن یا با یه مرد ازدواج کنه؟...
×یه زن...
-خوب...برادر من زنا رو دوست نداره...
×این عشقه...ممکنه پیش بیاد...
-آه...
همین؟جوابش فقط یه آه بود؟
×تمین...میدونی که بالاخره برادرتم یه روز ازدواج میکنه...
-میدونم...
×و این اصلا عجیب و ناراحت کننده نیست...میدونی...من فکر میکنم این حتی میتونه هیجان انگیزم باشه...تو یه زن برادر پیدا میکنی یا شاید به زودی یه عموی قشنگ بشی که یه برادر زاده قشنگتر هم داره...
-چرا درباره چیزایی که خودت نه تجربه کردی نه تجربه خواهی کرد نظر میدی...
×اینطور فکر میکنم...این یه نظر نیست...
-هیونگ داره ازدواج میکنه؟
×آه...خوب...
-اون گی نیست...هیونگ خیلی جاها اشتباه میکنه...همین که ازم حمایت میکرد برای من کافی بود لازم نبود بگه که خودشم گیه...
×اون ترسیده که ازت دور بشه...ازش دور بشی...
-من که جز اون کسیو ندارم...
×پس حداقل اون این فکرو نکرده...
-غلط کرده خودش میدونه جونم واسش درمیره...
×خوب...حالا بهم بگو...میخوای چیکار کنی...
-دختره رو میشناسم؟...
×این تازه نامزدیه...و خوب...احتمالا از اشناهاتونه...گفتش که از فامیلاتونه...
-ازدواج...هیچ وقت خودمو برای ازدواج هیونگ آماده نکرده بودم...
×خوب این همچین هم روی روابطتون تاثیر نداره...اینجوری حتی ممکنه به سئول انتقالی بگیره هوم؟بیشتر میتونی ببینیش...اون با زنش زندگی میکنه و لازم نیست دیگه از دعواها فرار کنه...هوم؟
-پس اونقدرا هم بد نیست...هیونگ وقتی دعوا مشد میگفت هیچ وقت ازدواج نمیکنم...پس یکیو پیدا کرده...خیلی بخاطر من ترسیده بود؟
×من بهش گفتم که تو درک میکنی...خوب درک کردی...
-آه اشتباه کردی...
×چی؟
-اگه خودش بهم میگفت یه مشت توی دماغ بیریختش میزدم...الان درک کردم چون تو گفتی...
خندید و لپشو کشید...
×پسر خوب...
-ممنون کی اوما...مگه پسرتم لپمو میکشی...
خندید و سرتکون داد...
×حالا با اون پسره چی میگفتین باهم...
-هاه...بیا تعریف کنم...
***
از خواب بیدار شد تمین سرشو روی سینش گذاشته بود یکی از دست هاش هم روی پهلوش بود...گوشیش نور میداد بهش نگاه کرد...یه شماره ناشناس بود 《صبح بخیر》
×اوممم پسره چه سریع دوست پسر پیدا میکنه...
×تمین...تمین آه...پاشو دوستت پیام داده...
-اوووووم...خوب جوابشو بده...
آه کشید و گوشی رو برداشت 《صبح تو هم بخیر ^^》
بلند شد و صبحانه درست کرد...
تمین هنوز با خیال راحت بالشتو بغل کرده بود و خوابیده بود...
×تمین جان...صبحانه...
×تمین...
×تم؟
×تائه بلند شو دیگه...
از جاش بلند شد...
×صورت چرکتو بشور بیا...
-میگی تائه خوشم میاد 
×به پشتم...پاشو دیگه...
قهقهه زد و بلند شد...
-باشه کی اومااااا....
×زهرمار...
****
با ذوق دوباره به کارنامه نگاه کرد 
-باید از این به بعد همیشه واسه امتحانا بیام خونه شما...باورم نمیشه همه هفتا درسو قبول شدم...
×من که حرفی ندارم خوشحالم میشم...
-واقعا چطور توی اون خونه دراندشت اینهمه مدت تنها میمونی خیلی ترسناکه....
×چه میشه کرد....
-دیشب هیونگ زنگ زد حال تو رو هم پرسید...گفتم هنوز سینگله بدبختی...
چشماشو چرخوند و خندید 
×اینو هم کاری نمیتونم بکنم...
-عکس نامزدشو فرستاده زیرش نوشته فرشته ی خوشگلم...منم ایموجی پی پی فرستادم...
زیر خنده زد 
-برام یه استیکر عصبانی فرستاده میگه کیبومم نتونسته تو رو آدم کنه...
با خنده سرتکون داد و کارنامه رو از دستش قاپید 
×بذار حدس بزنم تو هم گفتی فرشته ها نیاز به آدم شدن ندارن...
تمین هم سرتکون داد 
-آره دیگه...اونم گفت اون فرشته بیاد ***** بخوره(خودتون متوجه بشید دیگه)
از خنده دلشو گرفت...
×ماجراهای تمین و هیونگش...فیلم کمدی بسازید احمقا...
-چشم حالا که تو گفتی حتما...
×ببینم نامزدشو...
گوشی طلایی قشنگشو از جیبش دراورد و عکسی رو جلوش گرفت...
×خدایا...چقدر کیوته...بهم میان...
انگشت وسطشو بالا آورد...
-همینطور که این انگشتم به دستام میاد...
خندید و به پشت سرش ضربه زد 
×کی رفتارتو درست میکنی خدا میدونه...حالا کی جشنشونه...
-هفته دیگه...تاکید کرد که تو حتما بیای...وگرنه منو میندازه بیرون...
×چرا زودتر نگفتی...عصر میای بریم لباس بخریم؟
-چرا که نه این چند وقت تا *** تو کتابام بودم...
×خیله خوب...دوست پسرتم میاد؟
-آه ولش کن حوصلشو ندارم...
×تا دیروز که بهش میگفتی هندسام...
-هندسام بیاد بخوره...اصلا درک نمیکنه کار دارم...فکر کرده همش گوشیم باید دستم باشه به این پیام بدم هاه...احتمالا همین روزا باهاش تموم میکنم...
×اوه خدایا خیلی ریلکس شدی...
-دیگه یه دوست ریقو دارم که دم و دقیقه سرمون تو *** همه...دوست پسر دیگه میخوام واسه چی؟...
×همینو بگو...فقط میخوای وقتی باهمیم یه عوضی چکت کنه تهش بگه دیگه با این کیبوم نگرد بهش حس خوبی ندارم...
تمین زیر خنده زد 
-حست به ***م...مامانمم حتی تو رو دوست داره یا بابام این خره کیه...دیروز مامان گفت پسر خوشگله دیگه نمیاد خونمون...گفتم نه من همش خونشون پلاسم...
×بعدا میام یه سر میزنم...
-خوب میکنی...
×پس عصر منتظرم باش میام دنبالت باهم بریم...
-اوم...
×مهمونی خودمونیه یا رسمیه...
-هر جور دوست داری بپوش...خوشتیپی...
×رفتیم بگو چجوریه...
سرتکون داد...از جلوی کافه بی رد شدن و انگشت تمین بالا رفت...
-بیا ب*خورش...
کیبوم قهقهه زد و کشیدش...《تمین زشته دیوونه》