hani shinee پنجشنبه 23 فروردین 1397 07:47 ب.ظ نظرات ()

قسمت سوم

احساس میکرد رگ های سرش از گرما در حال ترکیدنه تمام بدنش عرق کرده بود از سرش بخار بلند میشد...
-لعنتی کاش بیشتر درس میخوندم...
×سلام...
به پسر نگاه کرد دستاشو روی میز دراز کرده بود و سرشو روی دستاش گذاشته بود 
-سلام پسر...آه خدایا اگه میخوای ذوبمون کنی بگو..
×تو هم شل شدی که...
-شل شده اصلی جای دیگست...
لنگه کفش کیبوم سمتش پرت شد...خندید و شونه بالا انداخت...کفش کیبومو بلند کرد و جلوی پاش انداخت
-انرژیتو با حرص خوردن هدر نده تازه باید بشینیم درس بخونیم...معلم واسش مشکل پیش اومده نیم ساعت دیگه میاد 
به صورت خواب آلود تمین نگاه کرد 
×دیشبو خوابیدی؟
-نذاشت...
×حدس میزدم...
-آشتی کنم؟
×این تصمیم توئه...دوستش داری؟
-چی بگم...یه وقتایی حس میکنم ازش خوشم میاد...خصوصا تو تخت...منتها...
×باهاش خوابیدی؟
دندوناشو بهم فشار داد و لبهاشو از دو طرف کش داد 
-البته...
×با علاقه یا از سره نیا...
-چرا مثل پیرمردا حرف میزنی...از اول عمرت اینقدر حوصله سر بر بودی؟
×نه از اول...وقتی مادر و پدرم از هم جدا شدن اینجوری شدم...
به معنی واقعی کلمه دهنش بسته شد...
×سعی کن وقتی خواستی شر و ور بگی دو تا چسب به دهنت بزنی و تا آخر اینجوری ساکت بمونی 
-با کی زندگی میکنی؟
×پدرم...اوم دوست داشتم با مادرم باشم ولی قانون ترجیح داد پیش پدرم باشم...
پسر معذب شد و با ناخناش ور رفت...
-متاسفم...
×مهم نیست...نگفتی...از روی علاقه؟
-گاهی آره گاهی نه...
×مگه چند بار...
-احتمالا بخاطر اینکه تا حالا با کسی نبودی خبر از این چیزا نداری...
شونه بالا انداخت...
×شاید...
-قراره امروز بعد از کلاسم بیاد مدرسه 
×چرا؟...
-چمیدونم میگه حرف بزنیم...خونش همین نزدیکیه...بالای کافه بی...
چشماش درشت شد 
×خدای من...توی کافه ی دوست پسرت قرار گذاشته بودی؟...
-چه اشکالی داره اون روز خونه دوست دختر پیرش بود...
×همچین رابطه مزخرفی رو چرا اینقدر طولانی کردید؟
آه کشید 
-چمیدونم...
گوشیشو از جیبش دراورد...
-داره زنگ میزنه...
جواب داد...
-الو...
&تمینم؟کی کلاست تمام میشه؟
-به تو چه...
&ساعت چهار؟باشه عزیزم میام دنبالت...
به کیبوم نگاه کرد...
-من دوست پسر دارم مزاحمم نشو...
&تمین خودت خوب میدونی داری دروغ میگی...
-نه...
گوشی رو سمت کیبوم پرت کرد...
شوکه بهش نگاه کرد 《حرف بزن》
×آه...الو...
&تو کی هستی؟...
×من کیبو...
&اسمت به ***م با تمین چیکار داری...
×من دوسـ
&گوه خوردی...گوه خوردید...به تمین بگو دارم میام...
×داری اشتباه...
&زر نزن...
تماس قطع شد...به تمین که از خنده ریسه رفته بود نگاه کرد و گوشی رو بهش پرت کرد 
×خفه...بیشعور...
-قیافت محشر بود...
×واسه چی منو میندازی جلو
-خوب کیو بندازم جلو غیر از تو که دوستی ندارم یکم به دوستت کمک کن...
×عوضی...
دوباره لبهاشو کش داد 
-ولی پیشنهاد من اینه که همین الان فرار کنیم...
×دیوونه بازی در نیار نیم ساعت دیگه معلم میاد...کجا بریم...
-بیا فرار کنیم...
×چرا فرار کنیم بمون باهاش حرف بزن دیگه...
-حرفو که همیشه میشه زد 
×تمین...
-هوم؟
×تو ازش میترسی؟
چشماشو چرخوند 
-نهههه...
×قطع به یقین میتونم بگم مثل سگ ازش میترسی 
-در حالت عادی اون ازمن میترسه...وقتی عصبانی میشه ترسناک میشه...خوب چیکار کنم...
×تو خود ازاری داری پسر...نگران نباش...تهش...
صداشو پایین اورد و با بدجنسی ادامه داد 
×یکم شل بگیر دردت نیاد...
-آه...چیششش...من میخوابم...بهتره که تو شل بگیری...
×من از کسی نمیترسم...
سرشو روی میز گذاشت و چشماشو بست...
-من شگردای خودمو دارم...توشون شل کردن نیست...
×پس مطمئنا به شگردات اعتماد نداری که میخوای فرار کنی...
پسر بهش نگاه کرد چشماشو چرخوند...
-نخیر...بخاطر تو گفتم فرار کنیم...
×ممنون واقعا ولی من نیازی به فرار ندارم...
شونه بالا انداخت و چشماشو بست...
یکباره در با شدت باز شد چشماش درشت شد وقتی هیکل درشت مردو دید...
&تمین...
پسر با ناز از جاش بلند شد و چشماشو خیلی پرستیدنی مالید...کیبوم از این صورت بیخبری که به خودش گرفته بود یا حتی لحن نرم و نازک کیوتش خندش گرفت 
-آه چیههه...چرا نمیذاری بخوابم...
پسر انگار مسخ شده بود و عصبانیتشو فراموش کرده بود 
&آه متاسفم عزیزم...دیشب نخوابیدی؟
موهاشو ناز کرد و پیشونیشو بوسید 
&خوب عزیز دلم چرا منو عصبانی میکنی کافه رو ول کردم اومدم تا اینجا...قرار بود با هم حرف بزنیم...
-من که گفتم باشه دیگه این کارا چیه؟
&اون یارو کیه؟...فرستادیش رفت؟...
-نه ایناهاش...
به کیبوم نگاه کرد 
&این مردنی؟؟؟؟
×توهین نکنید آقا...
&منو میخوای ول کنی بچسبی به این مردنی؟احمقی؟
-پسره خوبیه و بهم خیانت نمیکنه...
&هی بس کن تمین...من...منم خیانت نمیکنم...
-حتما چشمای من خطا میره تویی که دوتا شدی...
&آی...فقط بیا آشتی کنیم ...ما همو دوست داریم عسلم...
-کی گفته؟...الان معلمم میاد برو دیگه...شب میام کافه...
مرد سرتکون داد و لبهای بانمکشو بوسید...
&باشه..میبینمت...تو هم از تمین من دور شو...وگرنه با من طرفی...
×مثلا میخوای چیکار کنی...
&لهت میکنم...
×گوله هیکلتو نخور...هیچی نیستی...
به تمین نگاه کرد با ذوق نیششو تا بناگوشش باز کرده بود 
×نیشتو ببند...
&میتونی امتحان کنی 
×بله میتونم 
&خیله خوب...میبینمت تمین...
بیرون رفت و بالاخره تمین راحت زیر خنده زد 
×زهرمار...این گولاخ چیه باهاش ریختی رو هم...
-خوب جذابه...ووآ...چه جراتی داری پسر...فکر کنم یه مشتت بزنه له بشی...
×اولا که تو خواب ببینه...دوما واسه چی باید باهاش درگیر بشم...باورت شد باهمیم؟...
پسر دوباره خندید 
-راست میگی...
چشماشو چرخوند...
×واقعا باور نکردنی هستی...
-میدونم...
کنارش نشست و تمین دستشو گرفت...
-دستات چه کوچیکه...
×به بابام کشیدم(رفتم)
-دوست داشتی به مامانت بری؟
×البته که نه...پدرم چهره قشنگتری داره...ولی خوب چه میشه کرد...مامانمو بیشتر دوست دارم...اونو حداقل شب میتونستم ببینم بابامو شبم نمیبینم...
-باید خدارو بخاطر وضعیتی که الان دارم شکر کنم؟
×خانوادت مشکل دارن؟
-اوهوم...از وقتی من بدنیا اومدم شروع شد...مدام دعوا دارن...یه برادر بزرگتر دارم...اون باعث شد ازدواج کنن...اوم...منم ناخواسته بودم...مثل داداشم...اون دانشگاهیه...خیلی گله...ولی توی سئول درس نمیخونه دانشگاه سئول قبول شد منتها یه جورایی از سئول فرار کرد تا از دعوا ها دور بمونه...واسه همین خیلی کم میشه ببینمش...ولی دوتامون عاشق هم دیگه ایم هر وقت از شهرستان میاد یه کولی واسم هدیه و خوردنی میاره...
×پس از این نظر هم تو وضعت بهتره...من تنهام...نمیدونم این خوبه یا بده...گاهی میگم چقدر خوب میشد اگر برادر یا خواهری داشتم ولی بعد میگم چرا آرزوی بدبخت شدن یه آدم زنده رو داشته باشم...و دوباره خدارو شکر میکنم که تنهام...به هر حال تا الان دیگه عادت کردم...
-میخوای داداشمو باهات شریک بشم؟
آروم خندید...
×خودتو بدجنس نشون میدی ولی مهربونی...
-من؟بدجنس؟مگه فرشته ها هم بدجنس میشن؟
×متاسفم آقای فرشته درست میفرمایید امکان نداره...
چند نفر داخل کلاس شدن باز هم آهنگ های مزخرف و پرت کردن گلوله های کاغذی بهم و شلوغی...تنها چیزی که حس میکرد دستای تمین بود که به نرمی با انگشتاش بازی میکرد...
***
معلم در آخر نیومد با هم مدرسه رو دور زدن هیچ کدوم تا به حال مدرسه رو دور نزده بود به هر حال تنها بودن حس و حال و کنجکاوی رو مدت زمان زیادی ازشون گرفته بود و حالا زمانش بود 
×شب میری پیش دوست پسرت؟
-نه همین عصر میرم...امروز کافه تعطیله...ولی درش بازه چون تنها ورودیه...
×که اینطور...زیاد سخت نگیر و بهش فرصت بده...
-اوهوم...دیگه بریم خونه...باید یکم به خودم برسم صورتم نابود شده تو این گرما...
×باشه...با اتوبوس بریم...باهم...باشه؟
شونه بالا انداخت 
-باشه...
///
نودل سرد شدشو هورت کشید و ظرفشو همونجا رها کرد...فیلم چرند حوصلشو سر برد ولی چاره ای نبود...براش پیام اومد《تو رو خدا زود بیا》
لبشو گزید...حدس زد
×تمینه؟
نمیدونست چی پوشید یا حتی چطور به کافه رسید...فقط میدونست مثل دیوونه ها به در چسبیده بود صدای جیغ جیغای تمینو میشنید و صورت سرخ و ترسیدشو از بین فاصله چوب های اعیونی در میدید...
درو تکون داد یک سانت هم تکون نخورد...یه نفس عمیق کشید چند قدم عقب رفت و یکباره به سمت در رفت و بهش لگد زد...قفل در از جا در اومد و در باز شد...سریع داخل رفت...
&تو اینجا چه گوهی میخوری...
×مگه نمیبینی نمیخواد...چرا ولش نمیکنی؟
&گوه خوریش به تو نیومده...گمشو برو...
تمین گریه میکرد و صدای هق هقش همه جا رو گرفته بود...
×به نفعته همین الان ولش کنی بره...
&ول نکنم میخوای چیکار کنی؟
قبل از اینکه مرد متوجه بشه روی زمین افتاده بود...به صورتش لگد خورده بود
×اینکارو...
&صبر کن ببینم مادر به خ**
بلند شد یقشو گرفت و به صورتش مشت کوبید...کیبوم هم ضربه ای با زانو به شکمش زد و وقتی خم شد با مشت به گردنش کوبید و کناری پرتش کرد...قبل از اینکه مرد سره حال بیاد و بلند بشه دست تمینو کشید و بیرون برد...دوید و تمین هم پشتش دوید...به جای خلوتی رسید و تمینو جلوش آورد 
×ببینمت...خوبی؟؟...
هنوز نفسش بالا نیومده بود...دو طرف صورتشو گرفت اشکاشو پاک کرد و موهاشو از روی چشماش کنار زدو پشت گوشش گذاشت...
×تمین...خوبی؟نفس بکش...یه نفس عمیق بکش...اره پسر خوب...نفس بکش...آفرین پسر خوب...
بغلش کرد و موهاشو نوازش کرد 
×تموم شد...تموم شد...
توی بغلش میلرزید...
×دروغ گفته بودی نه؟...توی تخت دوستش دارم و این چیزا؟...
گریش بیشتر شد ولی در عوض دستاش دور کمرش حلقه شد...
×که من چون با کسی نبودم خبر ندارم آره؟
-اینقدر سرزنشم نکن...
خندید و فشارش داد...
×خیلی دیوونه ای پسر...
-تو...رزمی بلدی؟
×اوووم...یه چیزایی بلدم...
-اون خیلی گیره شکایت نکنه...
از خودش جداش کرد یه لبخند اطمینان بخش زد...
×ما دعا میکنیم که شکایت نکنه باشه؟
آروم سرتکون داد...
×بریم؟...خوب شدی؟
-اوم بریم...
توی راه براش خوراکی خرید حواسشو از ماجرا پرت کرد سینما بردش فیلم کمدی دیدن و در آخر رسوندش خونه...تمام مدت تمین ساکت بود...
شب دیر وقت بهش پیام داد 《ممنون》