hani shinee سه شنبه 21 فروردین 1397 02:02 ب.ظ نظرات ()
زوج : Taekey 
رده سنی: ۱۸
موضوع: عاشقانه مدرسه ای


قسمت اول
صدای خنک کننده و صدای یک نواخت اعصاب خوردکنش حوصلشو سر برده بود...به تنها پسری که توی کلاس تنها نشسته بود نگاه کرد...با بی حوصلگی به تخته خیره شده بود...حتی با گوشی بازی بازی نمیکرد...سال تحصیلی تمام شده بود...هنوز موفق نشده بود با کس خاصی جوش بخوره...بخاطر دوتا درسی که نمره قابل قبول نگرفته بود تابستونش به فنا رفته بود و باید بازم مدرسه میرفت پسر هم همینطور بود...همیشه تنها به نظر میرسید...چندین بار دیده بود بعضی ها باهاش حرف میزنن اما فقط یه لبخند کوتاه و مصنوعی زده بود و سرتکون داده بود...
《شاید از اوناییه که ترجیح میده تنها باشه...》
بهش با دقت بیشتری نگاه کرد صورت مهربونی داشت...پوست سفیدش برق میزد...مثل خودش ریزه میزه بود...پسر با نگاهش غافلگیرش کرد...شوکه شد...شنیده بود نگاه میتونه سنگینی کنه...پسر پلک زد یه لبخند آروم زد...《چقدر قشنگه》دهنشو باز کرد که چیزی بگه...ولی وقتی یه گروه پسر عرق کرده داخل اومدن و از گرمای هوا نالیدن دهنشو بست...وراجی پسر ها تمومی نداشت...پسر روشو برگردونده بود و اینبار دستشو هم زیر چونش گذاشته بود...《نشد》
به مسخره بازی پسر ها که بالاخره خنکشون شده بود و با آهنگی که گذاشته بودن میرقصیدن نگاه کرد و خندید...
×دیوونه ها...
$تمین بیا برقص...
به پسر با اشتیاق نگاه کرد...یعنی میرفت؟...دوباره یه لبخند مصنوعی زد و به علامت منفی سرتکون داد...
$آه...ضدحال...
دوباره بهش خیره شد...نه نگاه میکرد نه میخندید...
چند نفر دیگه هم داخل اومدن کلاس شلوغتر شد و چند نفر از اونا هم با قبلی ها همراهی کردن...بالاخره با تشر رفتن ناظم و تهدید های صدمن یه غازش همه ساکت شدن ولی هنوز صدای خنده های بلندشون پتانسیل کر کردن یه آدم سالمو داشت...
یه کاغذ سمتش پرت شد...
وقتی سرشو بالا آورد کسی نبود که بهش نگاه کنه ترجیح داد کاغذو باز کنه...
《ساعت هفت کافه بی》
آب دهنشو قورت داد...دوباره به اطراف نگاه کرد...کی بود؟...
لبشو گزید حتی زیر کاغذ اسم ننوشته بود...برگه رو تا زد و توی جیبش گذاشت...حالا پسر سرشو روی میز گذاشته بود...
***
توی آینه به خودش نگاه کرد خودشو برانداز کرد...پوست صورتشو کشید ابروهاشو بالا برد
×آه چرا ابروهام اینقدر پهنن...ایششش...این خط بی ریخت چیه آخه؟...کاش موهام روشنتر بود...این دماغ پهن چیه اوف...بابا کاش یکم قشنگتر بودی...بازم همینکه به مامان نرفتم عالیه...برم آرایشگاه؟...
لبشو گزید 
×یه وقت فکر میکنه هولم...دیرهم میشه...نخیر...خیلیم قشنگم...چیش...
کرم ضد آفتابشو به مقدار خیلی زیاد به صورتش مالید...
×اولین قرارت خوش بگذره مرده ی از تو گور برگشته...
به صورت فوق سفید شدش بخاطر کرم خندید...
×احمق...
دستبند و گوشواره هاشو گذاشت موهاشو شونه زد و اتو کشید وقتی از خودش راضی شد کولیشو برداشت
×اشکالی نداره با کولی برم؟
ابرو بالا انداخت...کیف پولشو دراورد توی جیبش گذاشت کولیشو توی اتاق پرت کرد  توی آینه قدی جلوی در تیپشو چک کرد تیشرت نخی سفید با پیرهن چهارخونه قرمز و سفید که دکمه هاش باز بود و استینهاشو تا بالای آرنج تا کرده بود و همه دستبندهای بهم ریختشو به نمایش گذاشته بود شلوار سفید و کفش های قرمز به خودش چشمک زد و بیرون رفت
کافه ساده ای بود حالا که توجه میکرد خیلی خیلی نزدیک به مدرسه بود دختر خوشگل قد بلندی با لبخند قشنگ سفارشا رو روی میز میذاشت و پسر ها ذوق زده باهاش لاس میزدن...دختر بهش نگاه کرد ابرو بالا انداخت و لبخند زد
#چی میل دارید بیارم؟
×منتظرم...بعدا سفارش میدم
دوباره بهش لبخند زد و دستشو روی میز گذاشت تا اندام تراشیدشو نشون بده...
#پس بازم میام...
به دختر که دور شد نگاه کرد
×چشه این...
صدای آویز در توجهشو جلب کرد...پسری که داخل اومد شوکش کرد...
×خدایا...
-ترافیک بود...
تندتند سرتکون داد...خیلی ریلکس روی صندلی نشست
-چرا سفارش ندادی؟
هنوز بهش خیره شده بود...
-انتظار نداشتی من باشم؟اووووم...به خودت رسیدی...بذار یه نکته ای رو بهت بگم...
یه لبخند که نمیتونست اسمی روش بذاره گوشه لبش نشست...شاید هم اصلا اسمش لبخند نبود
-مدرسه ما مدرسه گرونیه...میدونی بخاطر چی؟...تفکیک ج*نسیتی...مدرسه ما یه مدرسه کاملا پسرونست...
-میدونی چرا گرونه؟
-بخاطر اینکه خانواده های نگران حاضرن پول بیشتری بدن ولی پسراشون یه چیزی بشن...حواسشو پرت دخترای ریزه میزه خوشگل نشه...سر و پشتشون توی درس و کتابشون باشه...
×میدونم...چرا اینا رو میگی؟
-اوووم...تپیتو دوست دارم...
×چرا اون حرفا رو زدی؟
-تو که فکر نمیکردی توی یه مدرسه کاملا پسرونه یه دختر باهات قرار گذاشته...چرا اینهمه به خودت رسیدی؟
لبشو گزید 
×چرا اینقدر تهاجمی رفتار میکنی؟من با مادرمم بیرون میرم اینجوری میرم...
-جدا؟گوشات قرمز شد...دروغ میگی
نفسشو بیرون داد...
×واسه چی قرار گذاشتی؟
-خواستم یکم سرکارت بذارم
×چرا؟
-که بخندم
×بخند
پاهاش که خشک شده بود بلاخره شل شدن و سره جاش نشست
《فهمیدم چرا تنهاست...اون یه عوضیه》