hani shinee یکشنبه 19 فروردین 1397 12:15 ق.ظ نظرات ()
قسمت آخر فیک Crazy King

قسمت ۵۲
دیر وقت به قصر برگشتن بدون صبر سره تخت افتاد ...
+برگشتی خوشگلم؟فامیلاتون خوب بودن؟؟
-اوهوم خیلی خوشحال شدن...این صداها واسه چیه؟خیلی آزار دهندس...
+فردا میفهمی...
-خیلی کار داری؟
+نه الان منم میام...
-شب بخیر...
///
چشماشو باز کرد صدای پرنده ها توی گوشش فوق العاده بود 
+تمین...
-جونم؟صبح بخیر...
+بلند شو...باید یه چیزی رو ببینی...
-هوم؟...چی؟
چشماتو ببند و بیا...
از جاش بلند شد...چشماشو بست و دستشو به مینهو داد 
-مینهو منو کجا میبری؟
+فقط بیا...
چند قدمی جلو بردش...صدای باز کردن در اومد...دوباره چند قدم داخل رفت 
+بو کن...
بوی چوب و چسب بوی چرم...
-آه بوهای آشنا میاد...
+آره آشناست...حالا...چشماتو باز کن...
چشماشو آروم باز کرد و شوکه شد...
-خدای من...اینجا پستوئه؟...
+دوستش داری؟
تمام کف اتاق با چوب مرغوب پوشونده شده بود دیوارها عایق چوبی شده بود و تابلو های قشنگ روش وصل بود یه در پشتی به پستو اضافه شده بود و تنها پنجره اتاق سه برابر بزرگ شده بود چندتا چراغ نفت سوز بزرگ به اتاق اضافه شده بود فرش کوچیکی هم وسط روی زمین پهن بود کمد های آهنی برای ابزار و میز و کشو برای وسایل روی میز چند توپ چرم و پارچه ابریشمی چیده شده بود...ابزار و صندلی مخصوصش هم جایی کنار اتاق چیده شده بود
-البته...عاشقشم...عاشقشمممممم...
بالا پایین پرید و توی بغلش پرید 
-خدایا ...مینهو عاشقتممممم....خیلی خوبه...
مینهو خندید و سرشو بوسید دو طرف صورتشو توی دستاش گرفت و صورت ذوق زدشو از نزدیک نگاه کرد...
+حالا راضی هستی کنارم بمونی؟
-البته که هستم...
تند جلو رفت و لبهاشو روی لبهاش فشار داد 
***
10سال بعد 
●●●●●●●
+دیر اومدی...زودباش...
-چشم...آخ...
+چی شد؟...
-انگشتم دراومد...
+تو کفاشی اینقدر به فکر پول نباش برای خودتم کفش بدوز...
دستشو توی هوا تکون داد 
-آه...خیله خوب بابا...آی...
+میخوای کولت کنم؟
پخ زیر خنده زد...و ادا صداشو عوض کرد
-امپراطور گرانقدر میخواد کفاشو کول کنه...فدای این امپراطور بشم
تند روی لبشو بوسید
+بسه مسخره بازی درنیار...همین الانشم دیر اومدی...
-تولد که دیر و زود نداره...چیش...
+چه پسری...
تمین دوباره ادا دراورد 
-چه پسری...
مینهو لبخند زد 
+ها هاها...کفشاتو دربیار و بدو 
-هوم؟
+بدو...
=تمین آهههههههههه...
چشماش درشت شد تند کفشاشو دراورد 
-زود بیا...
بدون کفش تند تند دوید 
=آه تمین آهههههههههه...پدر تمین کجا رفت...
+فرار کرد...
=من که باهاش کاری ندارم...
+البته همه میدونن تو کاری باهاش نداری...
پسر بچه بدجنسانه خندید 
=واقعا؟
+عخخ...اخلاقات شبیه کیبوم شده...
=انسان های بزرگ حسادت مردمو به خودشون جلب میکنن...
+حتما اینم سخنی از کیبوم اعظمه...اون وقت درباره کیه؟
=هرکس که به کیبوم دوست داشتنیه من حسادت میکنه...
خندش گرفت...
+اینقدر شباهت کم کم نگرانم میکنه...
=به هر حال من آرزومه که مثل مشاور کیم...
÷ولیعهد جوان...
=آه...
لبشو گزید برگشت و به مرد که آروم آروم بهش نزدیک میشد نگاه کرد 
=آه...استاد...
÷بجای اینکه کتاباتون جلوتون باشه اینجا بازیگوشی میکنید...درسته یا اشتباهه...
پسر لبهاشو آویزن کرد...
=درسته...
÷الان باید کجا باشید؟
=سره درس و مشقم...
÷این شکل حرف زدن کوچه بازاری درسته یا اشتباهه؟
=اشتباهه...متاسفم...
÷بخاطر اینکه اشتباهتونو قبول دارید...برای دوساعت آزادین...
لبخند پسر تمام صورتشو پوشوند
=ممنون استاد...دوستت دارم...
÷روی سوارکاریتون کار کنید...
پسر ذوق زد 
=با وودائو؟ (Wudao Jiaیک اسم چینی به معنی رقصنده)
÷این اسمای سبک برای اسب سلطنتی مناسب نیست...
=اسم باباشم نونه...نون که سبک تره...
÷ولیعهد...
=متاسفم...
÷برید با همون...رقاص..نه...وودائو جیا کار کنید...اصلا هرچی...
پسر تا کمر خم شد و برگشت و تند دوید...
÷ندوید ولیعهد...
=چشم...
قدم هاشو آروم تر برداشت...
+اینقدر بهش سخت نگیر اون خوب بزرگ میشه...حداقل با داشتن استادی مثل شما و اخلاقای طلایی ای که از کیبوم گرفته از من بهتر بزرگ میشه...آه گفتم کیبوم...فکر میکنم منتظرتونه...
÷اوه...که اینطور...پس من میرم...مواظب خودتون باشید...
+باهم بریم...
÷حتما...
کنار هم شانه به شانه راه رفتن
+دیروز کیبوم میگفت یه نویسنده مشهور  کتابای تاریخی اسممو توی کتابش برده...
÷چقدر عالی...به عنوان چی؟
+به عنوان اولین پادشاهی که از نیروی مردم عادی استفاده کرد و برای پسرا و دخترا مدرسه ساخت...میدونی چرا کیبوم اینو میدونه؟
÷چرا؟
+چون که اسم خودشم اومده...به عنوان مشاور کیم...ذکر شده که ۱۳سال رضایت پی در پی مردم توی دوران حکومت منه...یه افتخاره...
÷بله...افتخار بزرگیه...تبریک میگم...
+ممنون ولی اگر شما به وظیفه وزیر رفاه بودن ادامه میدادین مطمئنا اسم شما بالای اسم ما بود 
÷من دنبال اسم و رسم نبودم و نیستم...کاری رو ادامه دادم که عاشقش بودم...شغل پدرم...استادی و تربیت نسل آینده...اینکه بتونم برادر زاده عزیزمو به بهترین شکل ممکن تربیت کنم...در واقع یه کشورو نجات دادم...
///
به خوابگاهش رسیده بودن قبل از اینکه داخل بره درباز شد...
÷آه...
کوهی از هدیه با کیک خوشمزه روی میز بود و تمین و کیبوم جلوی در بودن...
*تولدت مبارک عشقم...
آغوش کوتاه و بوسه کوتاهی که روی لبهاش نشست و سرخش کرد
-تولدت مبارک جینکی آپا...
به شیطنتشون خندید و هردو رو همزمان بغل کرد...
÷آیگو...دیگه برای این کارا خیلی سنم بالا رفته...
*سن بالا مردا رو جذابتر میکنه
چشمک زد و جینکی رو خندوند...
÷از دست تو...
-جینکی آپا...بیا کیک بخوریم
+کارد بخوره به اون شکمت...
÷خدانکنه...بیا پسر قشنگم...وقتی میگی آپا خیلی بانمک میشی...
-من عاشق کیکم جینکی آپا...مینهو اذیت میکنه میگه نخور...
+آه...هیش...استاد لی...تولدتون مبارک...
-خوب حالا کیک بخوریم...
+تمین یکم بزرگ شو...
÷عالیجناب به پسرم نهیب نزنید...بیا بریم...بریم کیک بخوریم...پسرم کیک دوست داره...
*منم دوست دارم...
÷همه کیک دوست دارن...عالیجناب...بفرمایید...کی کیک درست کرده؟
+کاره تمینه...میگه به آشپزی علاقه دارم ...
*الکی میگه میخواد واسه شوهر جونش غذا بپزه...آخه غذاهای خوشمزه بانوهای آشپزخونه رو ول کنه برنج سوخته های تو رو بخوره...
مینهو ذوق زد و تمین اخمو رو بغل کرد 
+بداخلاق نشو خوشگلم...خیلیم غذاهات خوشمزست...
÷درسته خوشمزست...ولی قبل از اینکه بسوزه...
-آیشششش...
جینکی و کیبوم زیر خنده زدن
+تمینمو اذیت نکنید...
تیکه کیکی رو که جینکی جلوش گذاشت گاز زد و همه به دهنش خیره شدن
+اوم...تمین...
-خوشمزست؟...بد شده؟
+آه...هاها...عالیه...
نفس راحتی که آزاد شد همشونو به خنده انداخت...

《چه کسی میداند دیوانگی چیست...دیوانه کیست...دیوانه عاشقیست که برای عشق عاشقانه دیوانه میشود》

پــــــــــایــــــــــان