hani shinee چهارشنبه 8 فروردین 1397 04:49 ب.ظ نظرات ()
Crazy King 
****


قسمت ۴۹ 

£لی تمین شی...
مینهو سرشو بالا آورد و بهش نگاه کرد چشماش درشت شد...سریع سمتش رفت و دو طرف صورتشو گرفت...
+تمین...تمین به کسی چیزی نگو...
-چیکار...کردی...
-باهاش چیکار کردی؟
-کیبوم هیونگ چش شده؟
-کیبوم هیونگ خوبه؟
به صورت مینهو که بدون حرف بهش خیره شده بود نگاه کرد...
-چرا هیچی نمیگی...
+چیزی نیست...زود خوب میشه...
اخماشو توی هم کرد...
-درست حدس زدم؟تو اینکارو کردی؟
+خوب میشه...
-یعنی چی؟یعنی الان خوب نیست؟
+من...
-چیکارش کردی؟
حالا صدای هر دوشون در پایین ترین صوت ممکن بود...
+سرش...شکسته...
-چرا اینکارو کردی؟...
+فقط...یکم...دیوونه بازی دراوردم...
اخماشو توی هم کرد...
-چرا داروهاتو نخوردی؟
موهاشو مشت کرد...
+عصبی شده بودم اینقدر دارو به خوردم میده...
-واسه همین سرشو...آه...اصلا با چی اینکارو کردی؟...
+باهام مثل بچه ها حرف نزن...
-من میرم...
+صبر کن...ببخشید...به استاد لی هیچی نمیگی...باشه؟
-میگم...باید بدونه سره کیبوم هیونگ چه بلایی اوردی...
+صبر کن...صبر کن...الان شوکه شدی...کار دیوانه وار انجام نده...
-دیوانه وار؟؟؟...دیوانه وار کاریه که با کیبوم هیونگ کردی...
+تمین فقط تحمل کن و به کسی چیزی نگو...اون قطعا به زودی به هوش میاد و حالش خوب میشه...
-طبیب میدونه؟...
+دارم دنبالش میگردم...
-هنوز طبیب ندیدتش؟طبیب قصر چی؟
+خیلی وقت پیش بیرونش کردم...
پیشونیشو گرفت...
-خدایا...
سمت کیبوم بیچاره که رنگ پریده روی رخت خواب افتاده بود رفت...پارچه دور سرش از خونش سرخ شده بود...
+خودم یه کارایی از کیبوم یاد گرفته بودم سرش انجام دادم خونش بند اومد...
اشکشو پاک کرد...
-اگه میمرد چی؟
+من که قاتل نیستم...
-ولی میشدی...
+فعلا که نشدم از این حرفا نزن...
-باید از همون راهی که اومدم برگردم خونه...
+استاد لی بهت اجازه داد بیای؟
-اومده بودم که بمونم...ولی الان...کاملا پشیمون شدم...سریعا برای کیبوم هیونگ یه طبیب خوب پیدا کن...اونجوری قول میدم به استاد لی چیزی نگم...
بلند شد و به سمت درب خروجی رفت مینهو سریع رفت و جلوشو گرفت...
+صبر کن عزیزم...صبر کن...باور کن از قصد نبود...باور کن من نمیخواستم آسیبی بهش برسونم...
-اگه قرار باشه این خشونتات دسته خودت نباشه با چه اطمینانی میتونم کنارت بمونم...هر دقیقه ممکنه با یه چیزی بزنی سرمو بشکنی؟یا حتی چیزای بدتر؟...
+قول میدم از این به بعد هر چی کیبوم داد بخورم...
-اول براش طبیب پیدا کن...بهوش که اومد ببین حاضره بازم کنارت بمونه...اون وقت وعده های سرخرمن بده...
+تمین چرا اینقد باهام بدی....چرا اینقدر عصبانی...کیبوم خوبه...قول میدم خوبتر هم بشه...هوم؟...بمون پیشم...
عقب هولش داد...
-ولم کن...
+حق نداری بری...
-چی؟
+حق نداری بری...الان فهمدیدی؟
-خدای من...چی داری میگی؟
+آجوما...پستو رو آماده کن...
زن آشفته شد...
£عالیـ...
+زود...
///
به اطراف پستوی تاریک نگاه کرد...از پستوی خوابگاه قبلی بزرگتر بود و یه پنجره جایی بالای دیوار سمت راستش داشت...
لبشو گزید 《باید به حرف استاد لی گوش میدادم...》
《شاید مینهو کمتر از هیونگ بهم آسیب برسونه...ولی الان...اون توی حال خوبی نیست...چرا اینقدر دیوونه شدم که تصمیم گرفتم بیام...》
《تو دیگه بزرگ شدی تمین...نباید گول میخوردی...نباید زور و اجبارو قبول کنی...اینبار دیگه دلیلی نداره که ولت کنه بری》
پیرزن داخل اومد براش رخت خواب و پتو آورده بود...
£متاسفم تمین شی...
-خوبه...متاسف باش...
£من نمیخواستم به دردسر بیوفتین...
-ولی افتادم...واقعا نیازه هر چی میگه بگی باشه؟؟؟؟؟
مرد داخل اومد...
+آره نیازه...آجوما برو بیرون...
زن سرخ شد و بیرون رفت 
-بذار من برم...
به اخمای توی هم رفتش نگاه کرد 
+وقتی خوش اخلاق شدی میتونی بری...
-من خوش اخلاقم اگه نمیتونی ببینی...مشکله خودته...
+چرا اینقدر تلخ شدی تمین آه...
-چون من تمام امید و آرزوهامو توی کیسم ریختم و به اینجا اومدم...حالا...مثل یه جنایتکار اینجا زندانی شدم...
+تمین آه...
-کیبوم هیونگ حالش خوب نیست...بجای این کارا...براش طبیب پیدا کن...
+گریه میکنی تمین؟
-چه اهمیتی داره؟...
+میخوام پیشم باشی...مثل گذشته...دیگه هیومی نیست...حتی بیهوشم نیست...بمون پیشم...باشه؟
-چرا نمیذاری برم؟
+اگه برگردی دیگه استاد لی بهت اجازه نمیده بیای...نمیخوام از دستت بدم
-مینهو...این...چرندیات چیه...
+تمین میدونی خیلی دوستت دارم...خیلی میخوامت...نمیخوام از پیشم بری...نمیخوام بری...
صورتشو توی دستش گرفت و اشکاشو پاک کرد تمین صورتشو عقب کشید
-ولم کن...تو هم مثل اونایی...تو هم پستی...استاد میگفت همتون خودخواهید...همه مثل عروسکن براتون...شک داشتم که تو هم اینجوری باشی...شک داشتم تو هم اینقدر بد باشی...الان دیگه شک ندارم...الان فهمیدم استاد لی هیچ وقت در مورد امثال شماها اشتباه نمیکنه...
+تمین...
موهاشو کنار زد و تمین دستشو پس زد...
-اگه بلایی سره کیبوم هیونگ بیاد...دیگه هیچ وقت منو نمیبینی...خیال نکن اینجا زندانیم کردی دیگه همه چی تمومه و پیشت میمونم...شاید جسمم پیشت باشه ولی فکر و قلبم هرگز ماله تو نمیشه...
+تمین...این دست خودم نبود...اونجوری نبود که از قصد بزنمش...یا...یا بخوام به این روز بندازمش...خودت میدونی بیشتر از هر کسی تنها دوستمو دوست دارم...من نمیخواستم بلایی سرش بیارم...باور کن...
-برو دنبال طبیب...میدونی خیلی زود میتونی پیدا کنی...ولی نمیخوای پیدا کنی...میخوای هیونگو به کشتن بدی...
+اگه پیدا کنم...پیشم میمونی؟...
لبشو گزید...
-خبیث...اگه بگم آره دنبالش میری؟اگه بگم نه...نمیری؟؟؟...مگه نمیگی دوستش داری...تو هم...پسر همون پدری...به محضی که منافعتو در خطر ببینی...سره همه رو زیر آب میکنی...میدونستی پدرت توی قتل مادرت دست داشته؟...فقط چون یه ملکه قوی تر میخواسته...تو هم مثل پدرتی...
+چی؟...
-اینقدر پشت کیبوم هیونگ قایم شدی...که فقط یه شبح ازت باقی مونده...مردم دوستت دارن...مردم عاشقتن...اشتباهه...مردم درواقع عاشق کیبوم هیونگن...تو هیچ سیاستی برای خودت نداشتی و نداری...همیشه از سیاستای کیبوم هیونگ پیروی کردی...وگرنه تو جوجه قصری حتی نمیدونی مردم عادی چی میخورن...همه حرفا و کارات از طرف هیونگ بهت دیکته شدی...کیبوم هیونگ از بین بره...تو دیگه هیچی نیستی...
مرد بهش خیره شده بود...
+اومدی و نسازی...خیله خوب...بچرخ تا بچرخیم...
بیرون رفت و درو محکم بست...
پیرزن بیرون ایستاده بود...با ترس به نفسای تندتند مرد نگاه کرد...
£عالیجناب...
فریاد کشید به در مشت کوبید میزو برگردوند کوزه های قیمتی و گلدون ها توی دیوار کوبیده شدن و تیکه تیکه شدن...گلها پرپر شدن و در ها و پنجره ها واژگون شدن...
روی زمین نشست و تکه ای از کوزه شکسته رو توی مشتش گرفت...
£عالیجناب...اینکارو نکنید...به خودتون صدمه نزنید...
قطره های خون مثل رود از دستش جاری شد...زن با نگرانی اشک ریخت
£عالیجناب...
+برو...برو دنبال...
£میرم...میرم دنبال طبیب...
سرتکون داد...و زن با عجله بیرون رفت...حتی صدای زمین خوردنش رو هم شنید 
بالا سر کیبوم رفت...
+من شبحم؟
با دستای خونیش دستای مشاور بینواشو گرفت...
+کیبوم...
حرفی به زبونش نمیومد...گاهی کیبوم از چشماش حرفاشو میفهمید...کاش الان هم اونقدر حالش خوب بود که بازم حرفشو از چشماش بفهمه...
روی پیشونیشو بوسید...
+حرفای تمین...راسته؟...فکر میکنی راسته؟من خیلی اذیتت میکردم...خیلی کار میکردی...راست میگه...راست میگه...من خیلی بی عرضم...خیلی بدم...
صدای کیبوم توی گوشش پیچید 
《باز مثل بچه ها هق هق کردی؟عروسکتو ازت گرفتن مرده گنده؟》
آروم سرتکون داد...
+اوم...گرفتن...
《مسخره...فقط برو بچه خوشگلتو ببین...کییییف دنیا رو بکن وقتی میخنده》
دوباره سرتکون داد 
《خیلی خوشگله...شبیه ملکه اس》
+آه...هیومی رفت...تو دیگه پیشم بمون...
《خدا رو شکر شبیه تو نیست...فرض کن...مثل قورباغه میشد...》
+آه...روباه پیر...
سرش گیج میرفت...سرشو کنار سرشو گذاشت و دراز کشید...
+کیبوم...بمون پیشمون...حاضرم فقط شبحت باشم اشکالی نداره...اشکالی نداره...این همه مدت واقعا فکر میکردم این منم که محبوبم...تمام مدت وقتی به موفقیتم توی آینده مصمم بودم...پشتم به بودن تو گرم بود و خودم نمیدونستم...کیبوم...من...هیچ وقت نمیذاشتم تو بری...میخواستی کارا رو بدی دستم...درسته ولی واقعا هیچ وقت نمیتونستم بذارم بری... تو مشاورم بودی ولی بیشتر از اون دوستم بودی...تو تنها دوست منی...اگه بذارم بری...تنها ترین میشم...شاید بگی خودخواهم...مثل تمین...میدونم هستم...پس...
چشماش تار شد...به دستش نگاه کرد...
《آوووو...نگاهش کن...با این سن هنوز خودتو زخمی میکنی؟...بیا...ممکنه عفونی بشه...خطرناکه》
خونش روی زمین دریاچه ساخته بود...
پلکش لرزید...تازه درد دستش توی تنش پیچید...
+آه...
لای در پستو آروم باز شد...
+تمین آه...
در کامل باز شد...
-خدای من...مینهو...مینهو...
صورت رنگ پریده تمینو که دید دلش آروم شد 《هنوز دوستم داره》
-مینهو چیکار کردی...مینهو...شوخی کردم...الکی گفتم...نمیرم...جدی...جدی میگم...آههههه...چیکار کنم...آجوما...آجوما کجاست...
دستشو گرفت و دستای خودشم خونی شد...از جاش بلند شد و با سردرگمی دور خودش چرخید...
-آآآآآه...آه...چیکار کنم...
یکباره روی زمین نشست ته لباس کرباسی تمیزشو با دندون گرفت و تا حدی زخمیش کرد...دو طرفشو گرفت و پارش کرد...تند تند دور دستش پیچیدش و محکم گره زد...
-الان خوب میشی عزیزم...الان خوب میشی...
دوباره بلند شد و دور خودش چرخید...سریع بیرون رفت...
+تمین آه...نرو...آه...
 دستشو کنارش فشار داد تا بلند بشه و دنبالش بره ولی قبل از اینکه بلند بشه تمین برگشت...چند تا برگ و سبزه توی دستش بود توی دستش لهش کرد و قدری پارچه رو کنار زد و روی زخمش گذاشت...
+هیسسس...
-میسوزه؟...
+اوم...
-آجوما کجاست؟
+دنبال طبیب رفته...
-اینجوری ولت کرده؟...
+لباست...
-فدای سرت...پاشو پاشو عزیزم...
زیر بغلشو گرفت...به وضوح قوی تر شده بود...توی دلش قند آب شد...عزیز دلش بزرگ شده بود...
روی تخت کنار اتاق نشوندش و کمرشو به دیوار تکیه داد...
-وایسا عزیزم...یکم تحمل کن...
یه تیکه دیگه از لباسشو پاره کرد و روی دست و صورت خونیشو تمیز کرد و روی تخت خوابوندش...به هر حال زندگی با یه آدم وسواسی یه عادتهایی رو توی وجودش نهادینه کرده بود...
-الان خوب میشی...صبر کن...
دوباره بیرون رفت و مدتی بعد اومد...یه تشت آب آورده بود و مقداری پارچه...
+چیکار میکنی تمین آه...
-دلت میگیره اتاقت اینجوری باشه؟...
خونای روی زمینو پاک کرد از پنجره آبو بیرون ریخت و تیکه های شکسته گلدون و کوزه ها رو جمع کرد...
-اینجا دیگه چه کثافتیه...اینهمه ندیمه و خدمتکار اینجا چیکار میکنن آخه؟...
قالیچه ها رو بیرون برد و برگردوند...
+چیکار میکنی...بشین...میگم تمیز کنن...
-حرف نزن...داره عقم میگیره...
خندش گرفت...
+مریضی تمیزی گرفتی...
-هیش...
دوباره بیرون رفت و برگشت...
بازم تشتو از آب پر کرده بود 
اینبار خندید 
+اینا رو از کجا میاری...
-به ندیمه ها گفتم بیارن...
+خوب بهشون بگو بیان خودشون تمیز کنن...
-کیبوم هیونگ...
+نگرانی بفهمن؟...
-به هر حال...گفتی آجوما رفته دنبال طبیب...
+تمین...
-اونجوری صدام نکن...
سر و صورت و دستای کیبومو تمیز کرد دوباره بیرون رفت از جلوی در رخت خوابایی که دخترها آورده بودن برداشت...حتی پارچه تمیز هم گذاشته بودن...رخت خوابها رو پهن کرد و کیبومو به راحتی روی دستاش بلند کرد و جا به جا کرد...رخت خوابو جمع کرد و گوشه ای انداخت...دوباره بیرون رفت و دوباره با همون گیاه ها اومد...پارچه دور سر کیبومو باز کرد زخمشو پیدا کرد روشو تمیز کرد و گیاه ها رو روی زخمش گذاشت...پارچه های تمیزو دور سرش بست...و پتو رو تا روی شونه هاش بالا کشید...
+دیگه بسه...بشین...
-حرف نزن...فکرشم نکن همچین جایی نفس بکشم...
***
آخرای شب آجوما با یه طبیب برگشت بعد از چند تا کار معمولی طبیب بدون اینکه کاری از دستش بربیاد رفت...
£متاسفم عالی جناب...دوباره میرم دنبالش...
+یعنی یه طبیب توی این شهر به این بزرگی نیست که مثل کیبوم یه چیزایی حالیش باشه؟؟؟...تمین بیا اینجا بخواب...
چشماشو مالید و سمتش رفت بدون بهانه کنارش افتاد...توی بغلش کشیدش...
£عالیجناب...دخترا اینجا رو تمیز کردن؟
+تمین تمیز کرد...
پیشونیشو بوسید...
+تمین شما اونجا بدون طبیب چیکار میکنید عزیزم؟
-استاد لی واسم جوشونده درست میکنه...
+اگه زخمی شدی چی؟
-گیاه و برگای مفید روی زخمم میذاره...همونایی که واسه خودتم گذاشت...
دست کوچیکشو آروم بوسید 
+آره خیلیم خوب بود دیگه دستم خون نیومد...
به صورت مینهو نگاه کرد...اینجور نگاه کردنش معذبش میکرد...خصوصا الان که آجوما هم اونجا بود...
-هاااه...استاد لی یه کارایی میکنه...وایسا...آجوما...بیا باهام...
***
+تمین...نیازه اینقدر دود توی اتاق باشه؟
-آره...
عود بیشتری روشن کرد و مینهو سرفه کرد
+آه تمین...
-صبر داشته باش...
یک عود دیگه هم روشن کرد...
£پنجره رو باز نکنم؟
-آی...آجوما...یکم بشینید...جواب میده...
بازم روشن کرد...
+تمین تو رو خدا تمومش کن...
-عجیبه تا الان باید دیگه بهوش میومد...من یه وقتایی حالم بد میشد بعد از تشنج بیهوش میشدم...استاد لی اینکارو میکرد(شما اینکارو نکنیدا...صحت علمی نداره :(  )
+تمین...شاید بدرد اونایی میخوره که تشنج کردن...
-چرند نگو چه ربطی داره...
£تمین شی با عالیجناب درست صحبت کنید...
+دیگه بسه...آجوما برو درو باز کن...
-یکم صبر کنید ای بابا...
زن بلند شد و به سمت در رفت...
-آجوما باز نکن...آه...
کیبوم سرفه کرد تمین با ذوق خندید...
-کیبوم هیونگ...هیونگ...
+آه...بهوش اومد...
پیرزن هم با ذوق لبخند زد...
£خدا رو شکر...دیگه درو باز میکنم...
مینهو تندتند عود ها رو توی جا عودی برگردوند و خاموششون کرد...
+کیبوم...کیبوم خوبی؟
چشم های نیمه بازش توی اتاق میچرخید...
صورت پسر خنده رو و قشنگی جلوی چشماش بود میل داشت گونه های برجستشو بکشه مرد بعدی کلاه آشنایی داشت...چشمای درشت داشت و با احتیاط اسمی رو تکرار میکرد...
-کیبوم هیونگ...بهوش اومدی؟؟؟...بیدار شو تا با خبر خوب برم پیش شوهرت...
اخماشو از دقت توی هم کرد...《من دخترم؟شوهر دارم؟》
+آه تمین...بهوش اومد دیگه...کجا هی برم برم...
اخمای پسر توی هم رفت...
-وسط حرفام نپر...چیش...کیبوم هیونگ...گیجی؟...منو میشناسی؟...
به فکرش فشار آورد دهنش خشک بود...حتی نمیتونست حدسی بزنه...
£مشاور کیم...تشنه اید؟
میخواست دهنی که این حرفو زده بود ببوسه...آروم سرتکون داد و سرگیجه گرفت...
-آه...آب...
توی یه کاسه آب ریخت و جلوی دهنش گرفت...بعد از خودن آب دهنش حس خنکی فوق العاده ای پیدا کرد...
-کیبوم هیونگ...من امروز طبیب تو بودم...البته دست پرورده شوهر جون شمام...
گیج به پسر پرحرف نگاه کرد...
+تمین اینقدر پر حرفی نکن...سرشو بردی...
*من...
تمین با ذوق خندید و چشماش برق زد...
-آره تو...چی؟...
+ساکت شو تمین بذار حرفشو بزنه...بگو کیبوم...تو چی؟
*پسرم
لبخند همشون از بین رفت...تمین و مینهو بهم نگاه کردن...
-البته که پسری...هیونگ...منو یادته؟...من...کیم؟
*برادرم؟
دوباره به مینهو نگاه کرد...
-اینو چی؟...این آجوشی رو میشناسی؟
نیشگونی که از رون پاش گرفته شد از جاش پروندش...
*دوستم؟
مینهو تند تند سرتکون داد 
+درسته...
-فکر کنم چون تازه بهوش اومده گیجه...
+خوب...شاید...باید دوباره دنبال طبیب بگردیم...
-کیبوم هیونگ...جینکی رو میشناسی؟...
*جینکی؟...کجاست؟...
خندید...
-در هیچ شرایطی شوهرشو یادش نمیره...
*شوهرمه؟
-آره...حلقه هم دارید...
دستشو بالا آورد و حلقشو توی انگشتش چرخوند...
-خوشگله نه؟استاد لی خیلی دوستش داره
*کی ازدواج...کردیم؟
-مدت زیادی نیست...الان گیجی...یکم بخواب...وقتی بیدار شدی...جینکی جون خوش قیافتم پیشته...
+جالبه استاد لی رو یادشه ولی یادش نیست که برادر نداره...
*برادرم نیست؟
+پسرته...
*آه...
روی شکمش دست گذاشت و دوتا پسر حتی پیرزن جلوی در زیر خنده زدن...
+احمق بدنیاش نیاوردی...جینکی شی به فرزندی گرفتتش...
تمین روی دلشو گرفت و گونه کیبومو بوسید
-مامان جونم...
دوباره نیشگون نصیب رون پاش شد...
+آدم باش...کیبوم عزیزم یکم بخواب...تمین این دودای لعنتی رو بکن بیرون...
-همین دودا بهوشش آوردن حالا شدن لعنتی؟‌
+برو ببینم...
-چششششم....میرم پیش پدر عزیزم...
+برو پستو...
-برو بابا...
+تمین دارم جدی میگم...
اخماشو توی هم کرد...
-میخوام پیش کیبوم هیونگ بمونم...
کنار کیبوم دراز کشید و دستاشو دورش حلقه کرد...
-هیونگ...خیلی خوشحالم بهوش اومدی حالا با خیال راحت میتونم برگردم پیونمینگ...
+تمین گفتم برو پستو...
*پیونمینگ؟جینکی اونجاست؟
-آره...با هم میریم...خوبه؟
*اوهوم...
+نه...از این خبرا نیست...هیچ کس قرار نیست بره جایی...کیبوم بسه دیگه...بخواب...تمین تو هم پاشو برو تو پستو...
لحن جدی و تا حدی عصبی مینهو وادارش کرد که از جاش بلند بشه...
+برو بخواب...
با لبهای جمع شده از عصبانیت داخل پستوی تاریک رفت...
*جینکی چرا نیست؟
+آه اینقدر اسم اونو نیار...چیش...بخواب...
بیرون رفت و به گوسام دستور داد تا به قاصد بگه که به پیونمینگ بره و استاد لی رو بیاره... به هر حال این هم راهی بود تا بتونه تمینو نگه داره