hani shinee جمعه 3 فروردین 1397 07:58 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۴۸

*برادرت...
با شادی لبخند زد و سرتکون داد
+پیداش کردی؟
*جینکیه...
لبخندش از بین رفت...
+از کجا میدونی؟
*با خودم فکر کردم...همونطوری که هم تمین هم جینکی گفتن...تمین غیر از مشتریاش با کسی خوش و بش نمیکنه و از اول صبح تا شب معمولا توی کارگاهشه...کسی که تمین...خوب میشناستش و ایمان داره که حقیقتو میگه...مسلما جینکیه..
آب دهنشو قورت داد...
+پس یه جورایی حدس میزنی...
*نه مطمئنم...میدونی که توی حرف کشیدن رو دست ندارم...تقریبا از زبون جینکی کشیدم...با اینکه شک دارم انگار خودشم میخواست اینو بهم بگه...
+پس اون میدونه من برادرشم و اینقدر باهام بده؟
*هرگز باهات بد نبوده...اگه از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه کنی...اون به زندگیت کمک کرد...واقعا اگه تمین بود ممکن بود مزاحم زندگیت بشه
+تمین هیچ وقت مزاحم زندگی من و هیومی نبود...
*اینو میگی...چون یه زن نیستی...یه شخص سوم رابطه هم نیستی...
+با اینحال بازم...اون مدام بهم میگفت از سلطنتیا بیزارم...ازشون متنفرم...من که بهش...بدی ای نکرده بودم...
*ولی بابات تا دلت بخواد بهش بدی کرده...
+گناه پدرو که به پای پسر نمیزنن...
*اون فقط نسبت به درباریا بی اعتماده...میترسه تمینو بده دستت و در آخر وقتی ازش خسته شدی رهاش کنی...
+تو این چند ساله اگه خودشم رها کرده باشم فکرشو رها نکردم...ببین از روزی که اومد...همه قرصامو به موقع خوردم...با پسرمم بازی میکنم...حتی کلی کار انجام دادم...تمین بهم قدرت میده...
*اگه اون علاقه گذشته رو بازم بهت نداشته باشه چی؟
+اون گفت امید داشته برگردیم بهم...من کی باشم که امیدشو نا امید کنم...هوم؟
اروم خندید و سرتکون داد 
*آیش یه موقعایی بانمک میشی...
بچه رو تو بغلش جا به جا کرد...
*یکم خستم...حرفامون باشه واسه بعد...
+کیبوم...
عاشق وقتایی بود که با این صدای آروم اسمشو صدا میکرد
*جونم؟
+واقعا فکر میکنی تمین دیگه...دوستم نداره؟
*نمیدونم...به هر حال...زودتر کارو دستت بگیر...میخوام برم روستا...پیش شوهر عزیزم...کنارش بمونم...اونقدر بمونم...اونقدر بمونم تا از صورت هم دیگه حالمون بهم بخوره
+چه حرفا...اینهمه هیومی رو دیدم حالم از صورتش بهم نخورد...حتی هر بار بازم میخواستم بیشتر ببینمش...اگه واقعا همو دوست داشته باشید چرا باید از صورت هم حالتون بهم بخوره...
*شوخی بود عزیز دلم...همه چیو جدی نگیر...
+چیش...شبیه خوا*جه های دو جن*سی حرف نزن...اوق...
جلوتر راه رفت و اسبو پشت سرش کشید...کیبوم هم خندید و پشتش رفت 
*وایسا عسلمممم....
+آیشش خفه شوووو...
***
-من نگفتم...
÷تمین...
-نگفتم...
÷کیبوم میخواست از دهنم بکشه...ولی خودم بهش گفتم چون الان...رابطمون پیشرفت کرده و باید بدونه...ولی از کجا فهمیده بود؟...معلومه از کجا فهمیده...یه جاسوس دهن لق گفته...
-مثلا استادی این چه جور حرف زدنه؟
÷حرف زدن با جاسوسا...
-اووووم...فقط خواستم به حقت برسی!
÷کدوم حق...مادرم ملکه بود...فقط ملکه بود...یه ملکه و یه شاه فقط میان به مردم خدمت کنن عزیز دلم...بچه هاشون هیچ حقی ندارن...اگر پسراشونو جانشین میکنن...به معنی اینه که پسرشونو برای خدمت به مردم آماده کردن نه خوردن و بردن...پس منم از قصر هیچ حقی ندارم...من حتی پسر امپراطور هم نبودم...من به همینی که هستم همینی که دارم راضیم...
-ولی...حقت مادرت بوده...
÷مادرمو...کسی نمیتونه بهم برگردونه...پس...هیچ...حقی این وسط نمیتونه برگرده عزیز دلم...
-میتونی حداقل یه برادر داشته باشی...میتونی بری به قصر....کنار برادر و همسرت باشی...
÷تو هم پیش مینهو باشی...داری کیو خر میکنی...
لبشو گزید و چشماشو گردوند...
÷واقعا میخوای بری پیشش؟
-شما اجازه ندی ۱۰ سالم طول بکشه...نمیرم...
÷واقعا دوستش داری؟
-میدونی دارم...
÷حاضری هر چی آرزو داری رها کنی و بری پیشش؟
-من که قرار نیست بمیرم...ادامه میدم...اینقدر ادامه میدم تا...زندگیم سر و سامون پیدا کنه...مینهو حالش خوب نیست...خودمم حالم خوب نیست...میتونیم هم دیگه رو درمان کنیم...من طبیب نیستم...اونم طبیب نیست...ولی اگه لبخندشو ببینم خیلی راحت میتونم همه چیو فراموش کنم و خوب بشم...
÷میدونی بهش اعتماد ندارم...
-ترسیده بودی بی وفا باشه و ولم کنه...دیدی که...نونا...تا قبل از مرگش زندگی خوبی داشت...من...اون صورت مصممشو دیدم...که...میگفت بجز هیومی ملکه ی دیگه ای نمیاد...این یعنی هنوز بهش وفاداره...
÷پس تو اگه بری...حتما ضربه ای به وفاداریش نمیزنی...
-نمیرم که همسرش بشم...میرم که...کنارش باشم...
÷پس میخوای بری...و میری...حتی اگه من مخالفت کنم...
به صورت مرد خیره شد...
-جدا اگه اجازه ندید...
÷من هیچ برادری نمیخوام...هوم؟...بدون مادر بزرگ شدم پس به نبودش عادت کردم...کیبوم... اون گفت میاد پیشم...پس...
-اگه مینهو نذاشت بیاد چی؟
÷گرو کشی که نیست تمین آه...
-مینهو جوونه...مثل شما بزرگونه فکر نمیکنه...
÷مشکلی نیست...من عاشق کیبومم...همون اندازه هم عاشق پسرمم...اون بخواد گرو کشی کنه...من باهاش مسابقه نمیدم...در آخر اون طنابیو میکشه که سره دیگشو کسی نمیکشه... زیاد کشیدن طنابم مساوی با زمین خوردنه...
-استاد لی...اگر زندگی کردن پیش مینهو اونی نباشه که همیشه فکرشو میکنم...چه بلایی سر افکارم میاد...
÷اون مردو نمیشناسم...ولی به نظرم آدم با ثباتی نیست...منظورم ثبات رفتاریه...حتی فکری...یا علاقه...اگر اون عشق و نگاه مورد نظرمو توی چشماش میدیدم...خیلی زودتر از اینها اجازه میدادم بری...
-چی؟
÷درواقع...کیبوم و امپراطور...به طرز ترسناکی...شبیه هم دیگن...هر دو روزای سختی رو گذروندن...یه حس بد تنهایی دارن که زمانی از دستش راحت میشن که کسی واقعا کنارشون بمونه...برای همین...وقتی به کسی نزدیک میشن که بهشون محبت میکنه...حس میکنن بهش علاقه مند شدن...و جوری توی ذهنشون اینو به خودشون ثابت میکنن که در آخر باورشون میشه...در حالی که توی قلبشون واقعا حس علاقه واقعی ای به اون فرد ندارن...مثل جنس علاقه ای که کیبوم میگفت به امپراطور داره...که در واقع فقط علاقه دوستانه بود...
-خوب؟چـ...چرا متوجه نمیشم...
÷همونطور که...کیبوم برام تعریف کرده...اون همیشه دوست داشته با یه مرد باشه...ولی اجازه اینو نداشته...تو اولین مردی بودی که بهش نزدیک شدی...برای همینم...
-برای همینم فقط توهم عاشقی داره؟
مرد فقط بهش نگاه کرد 
-امکان نداره...مینهو منو دوست داره...خودش بهم گفت...حتی...
مرد دو طرف صورتشو گرفت و به چشمای اشکیش خیره شد...
÷مطمئنا دیوونه بازیاشو بهت گفتن...مطمئنا قبل از این رفتاراشو با ملکه دیده بودی...زمانی که هنوز باردار نشده بودن...سرد،بی احساس و پر از بی علاقگی...چه اتفاقی افتاد که اون مرد اینهمه عاشق و شیدای ملکه شد...
به چشماش خیره بود و حرفی نمیزد...
÷وقتی پرنسس باردار شد...وقتی اون حس کرد با وجود یه بچه...بچه ای که قراره تا بعد از مرگش توی قصر کنارش بمونه...میتونه تنهاییشو از بین ببره...وقتی هم که به اون وضع افتادن...
-عذاب وجدان داشت...
÷و ناراحتی برای بچه ای که آینده رو باهاش تصور کرده بود...بعد از بهوش اومدنشون رفتار خوبی باهاشون داشتن...تا حالا از خودت پرسیدی...مردی که میل به هم جنس خودش داره...چطور میتونه یه زنو باردار کنه؟در اینصورت...نباید هیچ تح*ریکی یا هیچ چیز دیگه ای صورت بگیره...من هم میل به مردا دارم...اگر من...با یه زن باشم...مطمئنن...اون پایینی بیکار ترین عضو بدنم میشه...هر سال هزاران گزارش تجاوز به شاگردای دختر وجود داره...توسط استاداشون...فکر میکنی چرا من اینقدر شاگردای دختر دارم؟...چون حتی یک گزارش هم نداشتم با وجودی که اخلاق خوبی باهاشون نداشتم بازم هر روز به تعداد دخترا اضافه میشه...چون بهشون هیچ میلی ندارم عزیزم
پسر لبشو گزید...
÷من نمیخوام اذیتت کنم عزیزم...اگر واقعا دوستش داری برو...اما...اما برای یه مدت کوتاه...اذیتت کرد...مدیونی برنگردی...اگر محبت و علاقش...بهت کم نشد...بمون...پشیمون برگردی...اینبار...میبخشمت و با آغوش باز میپذیرمت...
-این به صلاحمه؟
÷دیگه یه آقای بزرگ شدی...دیگه ۱۸ سالته...من...سعی میکنم زندگی بهتری برات بسازم...اما در آخر...دیگه این خودتی که باید درست و غلطو از هم تشخیص بدی...
-من نمیرم...جایی میرم که شما هم باشی...من تازه یه پدر دلسوز تر از پدر خودم پیدا کردم...
خندید و موهاشو بهم ریخت...
÷موهاتو ببند و حسابا رو جمع بزن...پسره خوبم...
لبخند زد و با خجالت روی گونه مردو بوسید...فرار کرد و فریاد زد...
-چشم...
جای بوسه روی گونشو لمس کرد 
÷آه...پسر بانمک...
***
قلمو روی میز پرت کرد و میزو جوهری کرد 
*وزیر گو استعفا داد؟
+خودم گفتم...من به وزیری که زیاد حرف بزنه احتیاج ندارم...
*مینهو...این وقت سال...وزیر خوب از کجا...آه از دست ندونم کاریای تو...
+آدم قحطی اومده؟یه خوبشو پیدا کنید...
*همش کارمو زیاد میکنی
+خودم کارامو انجام میدم...آجوما یکم...
*آجوما هیچی نیار...بازم میخوای مست کنی؟چیه الان؟بازم گفتم بالای چشمت ابروعه؟بجاش فقط برو پیش پسرت...هنوز برای اسمش...تصمیمی نگرفتی؟
سرشو مالید و موهاشو مشت کرد
+تهش که همه بهش میگن ولیعهد...دیر و زود شدن اسمش که مهم نیست...
دستشو زیر چونش گذاشت...
*صورتت خیلی بهم ریخته شده...بچه که هیچ تمینم اگه بیاد ازت میترسه...ریشای کثیفتو تمیز کن...
سرشو روی میز گذاشت...
+خستم...
*تازه کجاشو دیدی باید دنبال یه وزیر خوب بگردی...
+تو نمیخوای وزیر بشی عزیزم؟
*عزیزم و مرض...عمرا...مشاور بودن برای من لذت بخش تره...
+لذت بخش چه کوفتیه...خوشت میاد حمالی کنی...دستات دستای یه طبیب بدرد نخوره...حق داری...
*قرصای کوفتیتو بخور...
+تازگیا خیلی قرص قرص میکنی...میخوای بکشیم آره؟...
لبشو گزید...
*آه...چی میگی مینهو...
+بازم منو مثل خدمتکار خونت صدا زدی؟
*مینهو...گفتی داروتو خوردی...
بلند شد و با مشت به میز کوبید...
+گفتم دیگه اینو نگو...من بخاطر تنهایی و مرگ هیومی دیوونه نشدم...تو منو دیوونه کردی ...با این ***هایی که میدی به خوردم...تو منو دیوونه کردی که بعدش بندازیم دور...کارامو بگیرم دستم که بری؟...فکر کردی نمیفهمم از سر تا پای حرفات دروغه؟...چرا هیچ وقت گله نمیکنی کارت زیاده...ها؟...میدونی چرا؟...چون همه چیو آماده میکنی واسه وقتی که خودت به تخت نشستی...چون کارای من نیست...درواقع...کارایه خودته...
*خدای من...
+خدای من چی؟؟؟؟....چرا واسه پسرم اسم نمیذارم؟؟؟اونم میخوای ازم بدزدی؟...هیومی رو کشتی کافی نبود...تمین چی؟اونم میکشی؟
*زده به سرت...
+آره...که چی؟میخوای جلسه بذاری بگی امپراطور دیوونست...بندازینش بیرون؟...
*مینهو...
گلدونه کنارشو برداشت و توی سرش کوبید گلدون با صدای بلندی شکست
+من مینهو نیستمممم...
به جسم کیبوم که بیهوش روی زمین افتاده بود و از سرش خون میرفت نگاه کرد 
+کیبوم؟
آب دهنشو قورت داد و تکونش داد...
+کیبوم...تو رو خدا بلند شو...کیبوم...متاسفم...
اشکاش از چشماش بیرون میپرید...
+کیبوم...اینجوری نباش...متاسفم...
دوباره تکونش داد...
+اجومآآآآآ...طبیب بیار....
زن با عجله داخل اومد و با دیدن کیبوم فریاد کشید...
+زود باشششش...
***
موهاشو از صورتش کنار زد...
÷گفتم موهاتو ببند...
-راه که بیوفتم میبندم...
÷با کوچیکترین ناراحتی ای که اونجا برات پیش اومد برگرد...اینجا یکی هست که نازتو بکشه...
خندید و تند تند سرتکون داد دوباره موهاشو کنار زد 
÷آیگو یه پسر چرا اینقد قشنگه...
-مادرم و پدرم هر دوشون قشنگ بودن...به هر حال...یه چیزاییش به منم رسیده...
÷خیله خوب پررو نشو...
دوباره خندید و سرتکون داد 
÷آیگو چه خوشحاله....
-از قصر خبر نداری استاد لی؟
÷اوووم نه...دلمم برای کیبوم تنگ شده...ولی اون که واسم خبر میفرستاد همسرش...تازه وضع حمل کرده...نمیتونه بره قصر...
-چه حیف...خودم...برات کلی خبر از کیبوم هیونگ میفرستم...
÷از خودتم بفرست...دوباره تنها میشم...خوشحال میشم درباره پسرم بدونم...
لبشو گزید...
-میدونی که نقاشی کردنم عالیه...میخوای همسر قشنگتو نقاشی کنم و برات بفرستم؟
÷تو به اون خط خطیای احمقانه میگی نقاشی عالی؟...فقط برو
قایمکی اشکشو پاک کرد و تمین دستاشو دورش حلقه کرد...
-آه چقدر خوبه...دوست دارم همیشه استاد خوش قیافمو بغل کنم...
÷میتونی بمونی و این کارو بکنی...ولی اونقدر احمقی که میخوای بری اون یارو رو بغل کنی...
خندید و دستاشو بیشتر فشار داد...
-قول میدم اگه مینهو حتی...بهم اخم کرد برگردم خونه...
÷عالیه...
روی شقیقشو بوسید...
÷یادت نره پسره خوبم باشه؟
آروم سرتکون داد...
بیرون رفت روی چشم نون رو بوسید 《بازم مواظبش باش پسر خوب》
تمین بیرون اومد مثل همیشه موهاشو بالای سرش جمع کرده بود و چند تره مو هم آزاد روی گردنش افتاده بود...
÷آههههه...نباید به امپراطور حسادت کنم...
خندید و شونه بالا انداخت...
÷از جای من...کیبوممو یه عالم ببوس...از طرف من ها...
تندتند سرتکون داد 
÷زبونتو موش خورده؟
لبهاشو آویزون کرد...
-اگه...حرف...بزنم...
تندتند سرتکون داد 
÷حرف نزن...مواظب پسر خوبم باش...
دستشو گرفت و پایین آوردش...
÷هستی؟
دست کوچیکشو آروم بوسید و لپشو کشید 
÷دیگه برو...
سوار نون شد و دست تکون داد...
///
یه مقدار خوردنی خرید و به قصر رفت تازه ظهر شده بود داخل قصر رفت بازم اون سکوت...به سمت خوابگاه امپراطور رفت...پیرزن جلوی در بود...
-آه آجوما...
زن رنگش پرید...
£شـ شـ شما چرا اینجایید...
-اومدم پیش مینهو...میشه برم تو...
زن آشفته شد...
£آم...الان...
به داخل خوابگاه نگاه انداخت...
£آم...
-چیزی شده؟
£نه...نه اصلا...فقط...
-مینهو خوابیده...
£آه...بله...بله ایشون خوابیدن...
-خیله خوب...من میرم پیش کیبوم هیونگ...
£نـــــه...ام...خوب...
-اتفاقی افتاده آجوما؟...
£نظرتون چیه...فرزند سلطنتی رو ببینید...
-باشه...عالیه...باهم بریم؟؟؟
£شما...برو من اینجا...کار دارم...
لبخند زد و از توی کیسش آبنبات درآورد...
-اینو بخورید...من رفتم...
روشو برگردوند...لبشو گزید و یکباره برگشت و قبل از اینکه پیرزن جلوشو بگیره داخل رفت...
£آه...تمین شی...
شوکه به چیزی که جلوی چشماش بود خیره شده بود...
-خدای من...