hani shinee شنبه 26 اسفند 1396 11:03 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۴۵

-مواظبش باش...
*گفتم که...کاری باهاش نداره...به هر حال بچشه...یه مدته خیلی مست میکنه...یه چیزی واسش درست کردم هم زود مستیش میپره هم زود خوابش میبره...میگن زمان همه چیو حل میکنه...به نظر من حل نمیشه...فقط کهنه میشه...الانم مرگ ملکه...چیز حل شدنی ای نیست...خواب که باشه زمان هم براش زودتر میگذره...باید درکش کرد...اول پدرش بود بعدش دوهان شی بعدشم ملکه...هر سال یکیو از دست داده...خیلی آسیب دیده...البته حساب اینا به علاوه تو...به هر حال دوستت داشت...دوریتم براش آسون نبوده...
-راست میگه که...استاد لی...بهش گفته ولم کنه؟...
*درسته ولی...توی اون موقعیت...کار درستی بوده...مطمئنا خودتم یه زمانی حس میکردی که نباید بین زندگی یه زن و بچه باشی...
-ولی من همه چیو به استاد لی میگم...بد نمیشد اگه اونم بهم میگفت...
لبخند زد و به صورت دلخورش نگاه کرد
*این یعنی اون تو رو بهتر از خودت میشناسه...مطمئنا اون زمان باهاش کنار نمیومدی تا زمانی که تجربش کنی...
-حتی بهم نگفته بود نونا چه بلایی سرش اومده...
*تمین...تو اون روزا نبودی...بهتر که نبودی...امروز هم مینهو هم بچه هم کله قصر از همیشه آرومتر بوده...تو فقط یه مقدار خیلی زیاد خوش شانسی...امروز مینهو اومد بچشو دید این خودش خیلیه ...تو رو دید و آروم بود...حتی با منم آرومتر بود...
-یعنی همیشه بدتر از اینه؟
یه خنده تلخ کرد...
*این که چیزی نبود...شاید چون تو اونجا بودی نخواسته زیاد بترسونتت...
-بچه آروم شد...
*آه...
سریع به سمت خوابگاه رفت و تمین هم پشت سرش...
-اوه...
کیبوم خسته سرشو گرفت و خندید...
*منو ترسوندی پسر...دیدی گفتم کاریش نمیکنه...
مینهو خوابش برده بود دستشو دراز  کرده بود...بچه روی دست مینهو به خواب رفته بود...انگشت مینهو توی دهنش بود و بچه آروم مکش میزد...
*آیگو...به نظر میرسه باباشو هم دوست داره...مگه نه؟...هی تمییین...چی شد...
تمین گریانو توی بغلش گرفت...
-چرا باورم نمیشه...
*همه همینجورن...انگار همین دیروز بود ملکه با اون شکم بزرگ بلند بلند میخندید آجوما نق میزد بهش و مینهو نازشو میکشید...روزای خوشی بود...ملکه همش میگفت بچم شبیه من و مینهو نشه...شبیه تمین بشه...خوشگل بشه...باهوش بشه...دستاش کوچولو باشه...لجباز باشه...که من و باباش دعواش کنیم بخندیم...
بین گریه زیر خنده زد...
-همیشه از این دیوونه بازیا درمیاورد...
*خیلی به فکرت بود...حتی روزای آخر...دوست داشت پیشش بودی ولی...از مینهو میترسید...گفت یکیو بفرستن به جینکی بگه بهت خبر ندن...الان اگه مینهو چند دقیقه هم آروم باشه بخاطر اون کوفتیاییه که بهش میدم بخوره...گاهی خیلی دیوونه میشه...چند بار خدمتکارا رو به حد مرگ ترسونده...همه رو رد کردم رفتن...امپراطور بدون ملکه...آرامش نداره...
***
چشماشو باز کرد...تار میدید...حس مکیده شدن سرانگشتش...چشماش تا آخرین حدش باز شد...
بچه روی دستش خوابیده بود و انگشتشو میمکید...لپ تپلش بالا جمع شده بود هر از چند گاهی انگشتشو رها میکرد و دهنش باز میشد...
بینی فنگیش برق میزد و سرخ بود...
+دلقکه...
سرشو چرخوند...خوابگاه محبوبش...چندین سال اینجا زندگی کرده بود...به در پستو نگاه کرد و آه کشید...
انگشتشو از دهن بچه بیرون آورد و بچه رو بغل کرد...بلند شد...بیرون رفت...بچه سرشو روی روی کتفش گذاشته بود و نفساش به گردنش میخورد...قلبش تند تند زد...
این اطراف کسی نبود که بچه رو بهش تحویل بده...برای همین همراه خودش بردش...
+تمین رفت؟
بچه نق زد و آروم کمرشو مالید...
+وایسا یکیو پیدا کنم...قصر نیست...خونه ارواحه...
چشم چرخوند...
+آه بانو بنگ...
زن رنگش پریده...قبلا به حد مرگ سرش داد زده بود...
+آجوما کجاست؟آجومای مخصوصم...
£عالیجناب من اینجام...
برگشت و بهش نگاه کرد
+عالیه...بیا بچه رو بگیر...
£عالیجناب...مدتی نگهش دارید تا بهتون خو بگیره...
+نمیخوام خو بگیره...بگیرش دیگه...
پیرزن یه آه آروم کشید و دستاشو جلو اورد تا بچه رو بگیره...
+خیله خوب...خودم میگیرم...تمین رفت؟؟؟
£خیر عالیجناب...اتاق کار مشاور کیم هستن...
+خوبه...بهش نگو ازت پرسیدم...اگه پرسید...بگو اتفاقی اومده اتاقت...
زن زیر زیری خندید 
£بله عالیجناب...
بچه رو شونه به شونه کرد...
+واسشون غذا ببر...
£قبلا بردم...
+خوب میوه ببر...
£اونو هم همراه غذا بردم...
سرشو کج کرد
+چای؟
زن اینبار محسوس خندید...
£چشم عالیجناب...
+خوبه...دیگه برو به کارت برس...
زن از اروم بودن مرد ذوق زده شد و با لبخند سرشو پایین آورد و رفت...
پیشونیشو مالید...
《یکم توی باغ با بچه قدم میزنم...بعدش میگم...چی میگم؟....میگم سیبا بوی خوبی داشتن...که چی بوی خوبی داشتن...داشتن که داشتن》
+هر چه بادا باد...
به باغ رفت...بوی سیب های تازه هوش از سرش برد...بچه رو برگردوند...بیدار شده بود...یکی از دستاشو توی دهنش برده بود و میمکید دست دیگشم توی هوا تکون میداد...
+آرزوی مامانت برآورده نشد...ولی آرزوی من برآورده شد...شبیه تمین نیستی...شبیه هیومی...
+آرزو کن بابا حالش خوب بشه...اون وقت قول میدم همه بداخلاقیامو جبران کنم...باشه؟
بچه حتی بهش نگاه هم نمیکرد و دستشو میمکید...
+چیش...با کی دارم حرف میزنم...
از درخت قرمزترین سیبو جدا کرد روی کنده یه درخت نشست و بچه رو روی پاش گذاشت دستمالشو دراورد و سیبو تمیز و براق کرد...
+حالا خوشگل شد...بریم؟
لپ سرخ و تپل بچه رو برای اولین بار بوسید و قند توی دلش آب شد...
+اگه شبیه تمین بودی الان باهات مهربون نبودم...همون یه نق نقو بسه...خودش کمه میخواد کیبومو هم برداره ببره پیش اون یارو... یه آدم چقدر میتونه خوش شانس باشه...هم تمینو داشته باشه هم کیبومو...کیبومو نمیدم ببره...نه...میدم...کیبومم تنهاست...کیبومو میدم...تمینو میگیرم...
لبشو گزید...
《خنده داره که آدما بین دستاتون مثل اسباب بازین...برای همینه که از افراد سلطنتی بیزارم...》
+عوضی...یه کلمه از حرفاشم فراموشم نمیشه ادای پدربزرگای دانا رو درمیاره...اوه...
روی گوشای بچه رو گرفت...
+نباید جلوی بچه حرف بد بزنم...دیگه بریم...
لبشو گزید و یه سیب کال رو هم چید...
بچه رو بغل کرد و به سمت اتاق کار کیبوم رفت...بدون در زدن داخل رفت تمین به پرحرفیای کیبوم گوش میداد و سرتکون میداد...
با ورودش هر دو به سمتش برگشتن...
+چیه...بیا منو بخور...
*پوف...
+رفته بودم باغ گفتم این طرفم بیام...
*بذار حدس بزنم...آجوما گفته تمین اینجاست...واسه همین تو هم اومدی اینجا
+نخیر...
سیب کالو سمتش پرت کرد و توی سرش خورد...
*هیا...هیششش...سیب آوردی واسم؟؟؟
*هآآآآه...این کاله...چشمات نمیبینه؟؟...گفتم آقا مهربون شده...گند بزنن این مهربونیاتو...
تمین به بداخلاقیای کیبوم خندید و مینهو بهش نگاه کرد...زیباییش پختگی پیدا کرده بود...برنزگی و اون لکای روی صورتش کم شده بود و پوستش روشنتر شده بود پف بینی و چشماش که بخاطر نوجوانیش بود از بین رفته بود و صورتش قشنگتر شده بود لبخنداش ملیحتر شده بود و به نظر آرومتر شده بود...شاید هم نه...موهاشو که کوتاه بود و بیشترشون دور گردنش بود حالا بلندتر شده بود و همه رو بالای سرش بسته بود و تره هایی که کوتاهتر بودن پایین اومده بودن و روی گردن صاف و بلندش ریخته بودن...شلخته و جذاب...
بالاخره متوجه نگاهش شد و بهش نگاه کرد...
سریع سیبو از آستینش دراورد و سمتش گرفت...نگاهشو بین مینهو سیب گردوند...یه لبخند آروم زد و سیبو گرفت...
-جدا وقتی برگردم استاد لی منو راه نمیده...
*راه میده...
+نمیشه وقتی من هستم همش اسم اونو نیاری؟
لبهاش جمع شد و چشماشو ریز کرد زیر لب چیزی گفت 《اصلا شبیه هم نیستن》
+زیر لبی حرف نزن بی ادبیه...
-آه...
《درآخر اونا برادرن》
-اونم همیشه همینو میگه...
+واقعا که...انگار تو هر چی بزرگتر میشی فقط قشنگتر میشی...عقل و رفتارت بزرگ نمیشه...
-الان تعریف کردی یا بدمو گفتی؟
+تشخیصتم خوب کار نمیکنه...
-همینی که هست...
+مگه نمیخواستی بری؟
-میرم...
لبشو گزید...
+حالا...حالا چه عجله ایه...
کیبوم پخ زیر خنده زد...
+خفه...آه...واقعا که...
جلوی گوشای بچه رو گرفت...
-تو هم فقط تظاهرات بیشتر شده...کیبوم هیونگ...من دیگه میرم...
سیبو روی میز کوبید 
-اینم بده از ما بهترون بخورن...
+البته که اینکارو میکنم...
-از ما بهترون با تو نمیگردن...همه مثل کیبوم هیونگ باهات صبور نیستن...منم نیستم...
*مینهو نمیدونستی تمین اینجاست؟...
به کیبوم نگاه کرد...
+گفتم نه...
سیبو بلند کرد...
*چرا دوتا سیب آوردی...
سریع لبشو گزید و تمین بی صدا خندید...
+آم...خواستم...آها....خواستم خودم بخورم...
*بدبختی دروغم بلد نیستی بگی...قرصتو خوردی؟
+نه...خوبم...
*بچه رو درست بگیر...کمرش ل*خته...
تمین بهش کمک کرد و لباس بچه رو پایین کشید...
*جلوی من عاشق بازی درنیارید...
سرشو بالا آورد و به صورت سرخ مینهو نگاه کرد سریع عقب پرید...
-کیبوم هیونگ...
زیر خنده زد...
-من که میگم بیا بریم...اونجا من بهت اجازه میدم هرررر چقدر دوست دارید عاشق بازی دربیارید...خودمم میرم توی کارگاه مزاحمتون نباشم...
《وقتی تمین بیاد کنار شما و ملکه...با وجود بچتون...تمین فقط یه مزاحمه...و تمین طاقت مزاحم بودنو نداره...خودتونم طاقت مزاحمو ندارید...به بدترین شکل ممکن از خودتون دورش میکنید...و تمین میمونه با بدن زخمی از لمس های مثلا عاشقانه و یه ذهن مسموم از خاطرات مثلا عاشقانه... در آخر شما همسر و فرزند دارید و اون هیچی جز یه قلب شکسته نداره...》
+میشه حرف مزاحم  بودنو نزنید؟
کیبوم و تمین بهم نگاه کردن...
-مینهو...
+هوم؟
-چقدر درباره مادرت میدونی...
+سن زیادی نداشتم که کشتنش...یادمه خیلی خیلی زیبا بود...با موهای نرم و دستای نرم تر از اون...شکل راه رفتنشو یادمه...شکل لبخنداشو...برام کتاب میخرید...گاهی هم میخوند...صداش قشنگ بود...منو خیلی دوست داشت...گاهی شبا حس میکردم موهامو ناز میکنه...اینحال زن با قدرت و مغروری بوده...اونجوری که گوسام برام تعریف میکرد...اونقدر مقتدر بوده که هر کاری که اراده میکرده انجام میداده...البته گوسام از کلمه خیره سر استفاده میکرد که به نظر من اینجور نبوده...آم...آجوما میگه...پدرم...عاشقش بوده...خیلی زیاد...پدرم امپراطور ضعیف و خوش گذرونی بوده...برای همینم...معمولا ملکه های قوی داشته که کشورو اونا اداره کنن..مادر منم از این قائده مستثنا نبوده...اون دوران مردم بیشترین رضایتو داشتن...که برای دشنماش جهنم ساخته بود...واسه همین از راه برداشتنش...
-مادرتم...پدرتو دوست داشته؟...
+آم...اونا خیلی باهم سفر میرفتن...شاید...روابط خوبی داشتن...ولی...توی جواهرات مادر...یه گلدوزی پیدا کردم...فکر میکردم مثل گلدوزیاییه که هیومی واسم میدوخت...وقتی دیدمش...یه گلدوزی بود با طرح خورشیدی که روش گل چوبانگ بود...چوبانگ به معنی تنفره...نیست؟ شاید از پدر بخاطر زن باز بودنش متنفر بوده...
-شاید یکی دیگه رو دوست داشته...
+بعید نیست...اون خیلی زیبا بود پس...به طبع کسایی بودن که دوستش داشتن...کسایی بودن که دوستشون داشته...شایدم عشق دو طرفه ای این وسط بوده...ولی پدرم به این که هر زنی رو میخواسته به دست میاورده معروف بوده...حتی اگه اون زن شوهر و بچه داشته...گاهی بچه ها از کارای پدر و مادرشون شرمنده میشن...به هر حال دیگه مرده...گله هم نمیشه بهش کرد...
-یعنی امکان داره مادرت بچه ای داشته باشه؟
سرشو مالید...
+تو چیزی میدونی تمین؟
-نه فقط...
+من ناراحت نمیشم...خوشحالم میشم اگه خواهر یا برادری داشته باشم...
-من نمیتونم بگم...تو...کاراگاه و آدمای کاردانی رو میشناسی که برات پیداش کنن...
+خوب تو بگو...
-گفتم که...نمیتونم بگم...قرار بود این یه راز باشه...من...نتونستم ازش بگذرم...حق یه آدم...پایمال شده...و من...حس کردم...تو...بتونی به حقش برسونیش...
+مطمئنا از من کوچیکتر نیست...فقط بگو یه نوناست...یا یه هیونگ...
-هیونگ...
پوف کشید...
+امپراطور هر چی داشته پسر بوده حسرت یه خواهر موند به دلم...
کیبوم خندید و تمین شونه بالا انداخت...
*حالا واقعا مینهو برادر داره؟
-اوهوم...
*شاید طرف دروغ گفته باشه...
-گمون نکنم...ادم راستگوییه...
*خوب پس...
بچه نق زد و مینهو انگشتشو توی دهنش گذاشت و تمین محکم روی دستش زد...
+آه...چیکار میکنی؟
-توی باغ بودی دست زدی به دار و درخت به اون کثیفی...دستتو نکن تو دهن بچه...تازه بیچاره خیلی وقته شیر نخورده گرسنشه...
+باشه خوب چرا میزنی...
-زخم شمشیر که نبود...
*راست میگه دیگه...دستت آلودست بچه مریض میشه...من...بچه رو میبرم میدم به دایه اش...
بچه رو بغل کرد و بیرون رفت...
به تمین نگاه کرد...
+آه...از قصد رفت...
-میدونم...
+من مثل پدرم نیستم...
-خوب؟
+من از ما بهترون ندارم...
-میدونم...
+من...به میل...رهات نکردم...
-فهمیدم...
+میخوای...بازم...
-اگه منم بخوام...استاد لی بهم اجازه نمیده...امروزم از دیدنت منع شده بودم...دارم به اعتمادش خیانت میکنم...
+نمیشه برای...یکبارم که شده...منو ببینی؟...قبل از این هیونگ و هیومی بود...بعد از اینم استاد لی...چرا هیچ وقت مهمترینت من نیستم...
-همیشه واسم مهم بودی...زندگی اونجوری که...ما میخوایم پیش نمیره...گاهی فکر میکردم...شاید مال هم نبودیم...
+اون موقع دیگه گذشت...الان...الان مهمه...
آب دهنشو قورت داد...
-من...به زمان نیاز دارم...
+واقعا...بزرگ شدی...
لبخند زد...
-آدما بزرگ میشن...
+زیبا بزرگ شدی...
دوباره لبخند زد...
تره مویی که روی پیشونیش افتاده بود کنار زد...
-کیبوم هیونگو اذیت نکن...
+دست خودم نیست...
-چطور یه کشورو توی دستات داری وقتی رفتار و حرفاتو نمیتونی توی دستت بگیری...
+فعلا همه کاره کیبومه نه من...
-پس چرا پدرتو به عنوان یه امپراطور ضعیف یاد میکنی...
+خیله خوب...منم امپراطور ضعیفیم...ملکه ندارم...جانشینم هنوز یکسالشم نیست...همه کارامو هم مشاورم انجام میده...میدونم...ولی من هنوز...اول راهم...پدرم...سی و چند سال حکومت کرد...من تازه کمتر از سه ساله که امپراطورم...خیلی...راه مونده...
-میخوای...دوباره...ازدواج کنی؟...
+هیچ کس جای هیومی رو برای من نمیگیره...پس اونقدر قدرتمند میشم که...نیازی به یه ملکه نداشته باشم...
نگاه مصممش لرزوندش...
-پس...موفق باشی...
+اگه تو باشی...موفقتر هم میشم...
-گفتم که...
+استاد لی بهت اجازه نمیده...میدونم...پس...فقط بهش بگو...اگه...گفت نه...به حرفش گوش کن...اگه گفت باشه...پس بیا اینجا اگه هم حرفی نزد...خوب بهش فکر کن...یا بیا پیشم یا ترکم کن...
-اینقدر به استاد لی اعتماد داری؟
+ازش خوشم نمیاد...چون اونم از من خوشش نمیاد ولی...مطمئنا مثل یه پدر عاشقته و به قول خودت صلاحتو میخواد...تا الانم حرف غلطی ازش نشنیدم پس...دلیلی نداره به کاراش و تصمیماتشم اهمیت ندم...
-مشکلی نداری که...اونو بیشتر دوست دارم؟؟
+البته که نه...همه پدرشونو بیشتر از عشقشون دوست دارن...
با شیطنت خندید...
-کی گفته من عاشقتم؟
+خودت...غیر مستقیم گفتی...
-آدما گاهی احمق میشن...
+منم عاشق آدمای احمقم...
سرخ شد...
-من...من دیگه میرم...نون هم تا الان استراحت کرده...
+شب نمیمونی؟...
پسر تقریبا کبود شد 
-چی؟
+آه مننظورم اون...نبود...
لبشو گزید...
-میدونم...نه نمیمونم...دیر میشه...
سریع کفشاشو پوشید...برگشت و به مرد نگاه کرد...
-مواظب...خودتو...پسره قشنگت باش...
فقط سرتکون داد...
-آم...خوب...من دیگه...
از جاش بلند شد و نزدیک اومد...
-من دیگه میر...
دست مرد گودی کمرشو پر کرد و لبهاش خیلی گرم بوسیده شد....قبل از اینکه تموم بشه آروم جوابشو داد...
به چشماش خیره شد...
《این مرد هنوز همون مرده》