hani shinee جمعه 18 اسفند 1396 05:04 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۳۸
-چی؟؟؟؟
+گوسام من شو...
-من؟من لی تمینم کفاشم...من گوسام بشم؟
+اره...با کفاش بودنت مشکلی ندارم...میتونی ادامه بدی منم برات چرم و پارچه و نخای رنگی میخرم...
-من...نمیتونم...
+چرا نتونی؟
-نمیخوام بِبُرمش...میخوامش...
+قرار نیست ببریش...زمان دوهان شی گوساما واقعا میبریدنش...الان دیگه این کارو نمیکنن...فقط یه لباس سبز و خوشگل میپوشی و تمام مدت کنار من میمونی...
-دوهان شی اینجوری نبود ها...کلی کار میکرد...
+تو هم قراره کارایی بکنی...فقط هر کیو دیدی مثل کیبوم یه لبخند خوشگل میزنی و با آدمای اینجا خوش وبش میکنی...
-من دو کلمه با یکی حرف میزنم تا دعوا نشه ول کنش نمیشم...
+ساز منفی نزن...بگو باشه...
-نونا چی؟
+خوشحالم میشه
-استاد لی رو چیکار کنم؟
+ازش اجازه بگیر و بیا 
-اگه اجازه نداد...
+اونو هم راضی میکنم بیاد اینجا...
-من دوست ندارم گوسام باشم میخوام کفاش باشم...
+اگه قبول کنی همین امشب باهات می*خوابم...
چشماش درشت شد و سریع گفت 《باشه》
+پس عالیه...
-گفتی همین امشب ها...
لبخند زد بدن داغ یه نوجوون جالب بود...
+آره خوب...
خندیدو بغلش کرد 
-دلم تنگ شده بود...
+وقتی بیای اینجا دیگه دلمون واسه هم تنگ نمیشه...راستی...
ازش جدا شد و بهش خیره شد 
+دارم پدر میشم...
اول شوکه شد بعد لبهاش آویزون شد و یه لبخند تلخ زد 
-مبارکه...
+خوشحال نشدی؟
-چراااا شدم...
+صورتت اینو نمیگه...
-نمیخوام شب باهام بخوابی...میام...کمکت میکنم...
+چرا؟
-نونا الان بارداره حساسه...ناراحت میشه...
+ملکه پیشنهاد گوسام شدنتو داد...
-جدی؟چرا؟
+چراشو نمیدونم فقط گفت با رابطه ما هم مشکلی نداره فقط چون تویی...
-نونا خیلی خوبه...اوه...یه چیزی...
بیرون رفت کیسه گلدارو از توی زین برداشت و برگشت 
-قرار بود اولیشو بیارم...
+اوه پس بالاخره ساختیش...
کیسه رو باز کرد و با دیرن کفشای قرمز گلدار لبخند زد 
+اینا خیلی قشنگن...محترمانه با یه لبخند به نونای قشنگت تقدیمش کن...
-اندازه پاهای اون درستش کردم مطمئن بودم میدیش به نونا...
لبخند زد و لبهاشو شیرین بوسید...
-پس شب منتظر باشم؟
+یه امپراطور هیچ وقت زیر قولش نمیزنه...
سرخ شد و خندید...به صورت شیفته مینهو که بهش خیره شده بود نگاه کرد و لبخندش کوچیکتر شد...
-حالت خوبه؟...
+اوووم...اگه زودتر میومدی ممکن بود اونجور که باید بهت نرسم و نتونم اهمیت بدم...
-چرا؟...
+حالم خوب نبود و خیلیا دور و برم بودن...
لبخند زد 
-نمیدونم چرا استاد لی هر چی میگه درست درمیاد...
+چطور؟
-من همون روز که خبرو فهمیدم خواستم بیام پیشت...ولی اون منصرفم کرد و گفت دیرتر بیام...
+که اینطور...حرفی چیزی نزده؟
-درباره چی؟
+اینکه کیو دوست داره.
بدجنسانه خندید...
-لو که نمیده زود حرفو عوض میکنه ولی وقتی کیبوم هیونگ میاد قیافش دیدنی میشه...اونقدری چشماش برق میزنه که آدم خندش میگیره...
+مگه برق چشمم خنده داره؟
-آره...آدم بداخلاق و بی احساسی مثل اون که رو به هیچ کس نمیده البته که برق چشماش خنده داره...فرض کن بیشتر از یک ساله پیش هم زندگی میکنیم تا حالا جرات نکردم غیر از استاد لی چیزی بهش بگم...مرد خوبیه خیلی خوبه خوش قول و خوش قیافست و خیلی بارشه...ولی خوب...همه آدما کامل نیستن...کم حرفه و حرف بیخودی نمیزنه برای همین یکم آدم کنارش بی حوصله میشه...
به پرحرفیاش گوش میداد اونقدر دلتنگ صداش بود که حرفاشو یکی درمیون میفهمید صورت شیرینش وقتی با اون لبخند بزرگ و دندون نما پرحرفی میکرد پرستیدنی بود...
*مینهو این اسناده...
به تمین نگاه کرد ابروهاش بالا پرید...
*تمین...اینجا چیکار میکنی؟...
-اولین کفشمو اوردم...اومدم دیدن امپراطور و نونا...
*خوبی؟...
تمین دوباره با شیطنت خندید...
-استاد لی هم خیلی خوبه...
*خوب به من چه...
-گفتم بدونی دیگه...
چیش کشید و تمین و مینهو خندیدن...
*چند وقت دیگه میام بهتون سر بزنم...
-کیبوم هیونگ...
گل از گل پسر شکفت و لبخند زد 
*جونه دلم...
-تو استاد لی رو دوست داشتی؟
*قبلا آره...
-چرا الان نداری...
*گفته بودم کیو دوست دارم...
-اون هنوز تو رو دوست داره...
*اگه دوستم داشت که اصلا نمیرفتم غرب...
-الان داره...
*از کجا میدونی؟خودش گفته؟
-خوب...
*اون اصلا دراین مورد حرف نمیزنه...پس تا از چیزی مطمئن نشدی چیزی نگو...مینهو این اسناد برگردونده شده زمینای مردمه که اون سه تا غصبشون کرده بودن...به زودی اسامی صاحباشونو پیدا مبکنیم برمیگردونیم...حکماشونو بنویس...
صورت خسته کیبوم دلشو زیر و رو کرد 
+خسته نباشی...چرا بیشتر نمیخوابی؟...خستگی از صورتت میباره...
*اینا رو پیدا کنم میخوابم...
-کیبوم هیونگ...
*جونم...
-دیگه طبابت نمیکنی؟
لبخند زد 
*از اولم سیاستو بیشتر دوست داشتم ولی الانم خیلی دلم برای طبابت تنگ شده...اوضاع که رو به راه شد یه مدت از قصر فرار میکنم میرم یه مدت زیاد میخوابم و میخورم و خوش میگذرونم...
+کنار ما بد میگذره؟
*البته...چیش...اینجا فقط کاره و پسر جوون توش نیست غیر از یه کله پوکی مثل تو...
-هی کجا کلش پوکه خیلیم باهوشه...
*آه مگر اینکه تو ازش تعریف کنی...
-تعریف میکنم چون واقعا عاقل و باهوشه تو از کجا میدونی؟...
*بچه جون من خیلی وقته دارم باهاش اینجا سر میکنم...
مینهو خندید 
+بحث نکنید...کیبوم...برو بخواب...خودم آخره شب انجامشون...
به تمین نگاه کرد با یه ابروی بالا رفته و لبهای بهم فشرده بهش خیره شده بود...
+فر....فردا اول صبح انجامشون میدم...
*چرا شب نه؟
-باید بهت جواب پس بده؟
*آه اینقدر با جینکی گشته اخلاقای گندشو گرفته...فقط سوال پرسیدم...مینهو من میرم ملکه رو معاینه کنم بهش میگم تمین اومده ایرادی که نداره؟
+البته که نه حتما این کارو بکن...
*پس فعلا...
بیرون رفت و تمین بالافاصله سرشو روی پاش گذاشت مینهو موهاشو نوازش کرد...
+خسته ای قشنگم؟
-اوووم...از دیشبه تو راهم...
+خستگی در کن تا شب...
پسر سرخ شد و صورتشو قایم کرد...
وقتی ملکه اومد تمین خوابش برده بود 
+دیر اومدی خوابش برد...
^متاسفم...
با ذوق خندید و لپشو کشید 
+اشکال نداره عزیزم با اون صدای قشنگت...بچم چطوره؟
زن خندید 《خوبه》
+کی بشه مامانش بازم بتونه زیاد زیاد حرف بزنه من از خوشحالی پرواز کنم...
صورتشو نوازش کرد و زن به تمین نگاه کرد...
+تپل شده...استاد لی خوب بهش میرسه...واست یه هدیه هم آورده...
کیسه کفشا رو بهش داد و زن با ذوق بهشون نگاه کرد 
+خودش درست کرده...
زن از ذوق پیشونی تمینو بوسید...
+یه بار بهم گفت شاید مسخره به نظر برسه ولی به عنوان یه مادر دوستت داره...
زن سرتکون داد...
^بچه بود...میگفت...مامان...
+پس قبلا هم مامان بودی...
لبخند زن از بین رفت...میدونست تا چه حد بخاطر کشتن بچش به دست خودش عذاب وجدان داشت...
+منظورم تمین بود....
سرتکون داد تمینو تکون داد...
+بذار بخوابه...بریم بگردیم؟...پرتقالای باغ میوه هاش رسیده...
صداشو پایین آورد 
+بیا بریم یه دل سیر بخوریم...
زن هم بدجنسانه خندید و سرتکون داد...
+خدای من...تو و تمین واقعا پسر دایی دختر عمه اید؟شک دارم...شما کاملا خواهر و برادرید...امکان نداره اینهمه شباهت...
تمین بیدار شد و به اطرافش نگاه کرد
+بیدار شدی پسر؟...
زن صورتشو بوسید...
-آه نونا...سلام...
^سلام...
پسر با شوک از جاش پرید و زنو بغل کرد
-وای فدای صدات بشم...نونا تونستی حرف بزنی؟
+هنوز خیلی خیلی کم میتونه...
-همینشم عالیه...نونا یکم که تمرین کنی میشی مثل روز اول...
زن سرتکون داد و تمین دوباره بغلش کرد...
-مینهو...
+بله؟
-منو بیشتر دوست داری یا نونا رو...
زن به شونش مشت کوبید و تمین با شیطنت خندید 
+خوب معلومه...هیومی رو بیشتر دوست دارم...
-عهههه...
زن با ذوق خندید و به مینهو یه بغل کوتاه هدیه داد 
-پس من چی؟
+من عاشق نوناتم...و تو رو بییییش از حد دوست دارم...قبلا برعکس اینو فکر میکردم...
پسر با بداخلاقی شونه بالا انداخت 
-هاه واسه اینه که من واست بچه نمیارم...چیش...
+من تازه چند روزه فهمیدم...قبلشم همین فکرو میکردم به هیومی هم گفته بودم...مگه نه؟
زن سرتکون داد و تمینو بغل کرد...
-چیکار کنم اندازه نونا دوستم داشته باشی؟؟؟
+هر چقدر دوستت داشته باشم بازم نوناتو بیشتر دوست دارم...
-مگه تو مردا رو دوست نداشتی...
+نوع عشقم به هیومی یه جور دیگست...
زن سرخ شد و یه لبخند خجول زد...
-یعنی حسودی نکنم؟
+کسی که باید حسودی کنه هیومیه که نمیکنه...تو هم حسودی نکن...
-چششششم...
خندید  لپشو کشید....