hani shinee سه شنبه 15 اسفند 1396 12:04 ق.ظ نظرات ()

قسمت ۳۶

چشماشو باز کرد صورت زن درست جلوی نگاهش بود...
+ملکه ی من...
+هیومی...
+اخخخ...دیشب خیلی اذیتش کردم...
دیشب تمام تلاششو کرده بود ولی میلی که به زنها نداشت کارو سخت کرده بود با اینحال نذاشته بود زن اینو بفهمه و بازم تلاش کرده بود...ولی توی طولانی مدت زن اذیت شده بود ولی چیزی نمیگفت...
لبهاشو آروم بوسید و اخمای زن توی خواب توی هم رفت...انگشتشو وسط ابروهاش گذاشت 
+اخم نکن خط میوفته شبیه زن بداخلاقا میشی...
بالاخره چشماشو باز کرد...
+سلام عزیز دلم...
زن سرخ شد و دوباره چشماشو بست...
خندید و بغلش کرد...
+آیگو دلمو آب نکن دیگه...
صورتشو با لذت بوسید و زن دستشو دور کمرش انداخت...
موهای نرم و بلندشو نوازش کرد...از موی بلند زنا خوشش میومد...ولی موهای کوتاه تمین هم بانمک بود...
+بریم به مادر بزرگ سر بزنیم...پیرزن بیچاره خیلی تنها شده...
عقب رفت و سر تکون داد 
+از خانوادم متنفر نیستی؟واسه اینکه برای یه بی احساسی مثل من انتخابت کردن؟
لبخند زد و سرشو به چپ و راست تکون داد 
+پس لباس قشنگاتو بپوش و منتظرم باش که بیام دنبالت...باشه؟
سرشو کج کرد و مرد دوباره بوسیدش...
+دیگه پاشو خوابالو...
از جاش بلند شد لباساشو پوشید و بیرون رفت...
به اتاق کارش رفت...کیبوم بیچاره سرشو روی میز گذاشته بود و خوابش برده بود...پسر یک دنده تمام شبو با اصرار بیدار مونده بود تا حساب کتاب کنه نمیدونست کی تونسته بخوابه برای همین دلش نیومد بیدارش کنه...فقط آروم به کمر برگردوندش و روپوششو روش انداخت...
+خسته نباشی...
پشت میز نشست و بقیه حسابا رو انجام داد...طومار هایی که از صبح آورده شده بودو هم تک تک چک کرد چندتایی هم نامه بود که اونا رو هم چک کرد...مشکلات مردم بودن و چندتا نامه فوری برای حلشون نوشت و مهر کرد...
+گوسام آه...گوسام آه...گوسام...دوهان شی...ساعت چنده مگه؟؟؟حتما رفته صبحونه بخوره...
بیرون رفت و با دیدن آفتاب تا وسطای زمین رسیده بود شوکه شد...
+ظهر شده...
به محافظ جلوی در نگاه کرد 
+خسته نباشی...تو دوهان شی رو ندیدی؟گوسام مخصوص من...
مرد سرشو خم کرد 
&خیر سرورم...تشریف نیاوردن...
پوف کشید...
+یعنی خواب مونده؟دیشب تا دیر وقت جلوی در بود...
پیشونیشو مالید و به سمت خوابگاهش رفت...《حداقل به مادر بزرگ سر بزنم هیومی منتظره》
جلوی در خوابگاه رسیده بود...بوی بدی به بینیش خورد بویی مثل بوی...
برگشت و با چیزی که دید شوکه روی زمین افتاد از شوک دهنش باز مونده بود اشکاش تند تند از صورت و چونش پایین میریخت بازم صداش که هیچ نفسش در نمیومد...
£قربان بانو...هاااااه...
زن فریاد کشید و توجه همه از جمله ملکه که توی اتاق منتظر بود جلب کرد...زن بیرون اومد و با صحنه ای که دید خون توی رگ هاش خشک شد...
سر بریده پیرمرد بیچاره توی تشت بزرگی افتاده بود دورشو خون گرفته بود...بدنش معلوم نبود کجا بود...
زن با صدای بلند گریه میکرد و هق هق میکرد...بالاخره تونست نفس بکشه...
+گوسام آه...گوسام آآآآآآه...باهات چیکار کردن گوسام آه...ملکه...با پدرم چیکار کردن...باهاش چیکار کردن...
زن روی زمین نشست و دستاشو دورش انداخت...
+میکشمش...هر کی اینکارو کرده رو میکشم...میکشمش...
زن محکم تر بغلش کرد و هق هق کرد...
+چیکار کردن باهات گوسام آه...ملکه با پدرم چیکار کردن...چرا هر کیو که دوست دارم ازم میگیرن...چرا اینکارو باهام میکنن...
با دیدن دامن طلا کوب شده یه زن نگاهشو بالا اورد...
=سه روزم سه روزه پااااادشاه...
اخماشو توی هم کرد...
+کاره تو بود؟
=من؟چرا فکر میکنی کار من بوده؟
فریاد کشید 
+پس توی قصر چه غلطی میکنی عوضیییی...
=اوه نچ نچ...با بزرگترت درست حرف بزن تو باید...
قبل از اینکه چیز بیشتری بگه روی زمین هول خورد...خصمانه به زن نگاه کرد که اشکای روی صورتش خشک نشده بود...
=چه غلطی کردی زنیکه ی هرزه؟
^خفه شوووو...
شوکه به زن نگاه کرد...
=زبون باز کردی زبون بسته؟
به آجوما که گوشه ای آروم اشک میریخت نگاه کرد و بلند فریاد کشید 
+آجوما...برو مامورای امنیتی رو بیار...خیال کردی گفتم حکم عوض نمیشه واقعا نمیتونم عوضش کنم؟حکما رو من مینویسم و تایید میکنم...
=تو دلت نمیاد یه مورچه رو بکشی...واسه همینه از حول دیدن خون اینهمه خودتو باختی
《بی انصاف اون پدرم بود نه خون تنها》
+درسته...درست میگی...اولیشو که بکشم...دلم میاد...
=چی؟
از روی زانوهاش بلند شد و سمت زن رفت...
+حالا میفهمی...از خون میترسم یا نه...حیف که یه زنی و نمیخوام روی یه زن دست بلند کنم شاید نخوام بزنمت...ولی میتونم بکشمت...جوری میکشمت که یک قطره خون ازت نچکه...
مامورای امنیتی با دو به سمتشون اومدن به سرعت پیرزن آفرین گفت 
+سربازا...ببریدش به شکنجه گاه...
مردها سریع گرفتنش فریاد کشید 
=ولم کنید چیکار میکنید شما نمیدونید من کیم...ولم کنید 
***
=بکشش...
~امپراطورو؟
=نه...یکی از عزیزترین هاشو...
~چی؟
=بی عرضه بازی درنیار...
~خواهر قبل از رفتنت دیوونگی نکن...
=نمیذارم بعد از رفتنم قاه قاه بهم بخنده...اشکشو درمیارم...
~فکرشم نکن من کاری بکنم اصلا عزیزترین کسی که داره کیه؟ملکه؟برادرش؟
=نگران نباش...آدم مهمی نیست...یه گوسامه...جاسوسام میگفتن پسره خیلی دوستش داره...مثل پدرش...زیاد مهم نیست...بکشش...
=خواهر دست بردار...
~بی عرضه...خودم میکشمش...
=ورودت به قصر ممنوعه...
~تا وقتی پول توی جیبمه...هیچی برای من ممنوع نیست...
~خواهر...
=وقتی کشتمش و دل اون پسره رو خون کردم تا آخر عمرم لبخند میزنم...
زن و مرد با نا امیدی بهم نگاه کردن و سرتکون دادن دخترشون از دست رفته بود 
***
تمام بدنش میلرزید زنو تا زمان اجرای حکم توی زندان نگه داشته بود پیرزن بیچاره پارچه روی پیشونیشو تند تند عوض میکرد و ملکه دستشو گرفته بود با انگشت شستش دست زنو نوازش کرد تا بیشتر نگران نشه...
+ملکه...اگه...اگه صاحب دختر شدیم...بیا...پر از عقده و غرور بزرگش نکنیم...مثل خودت تربیتش کن جوری که طاقت ناراحتی و مرگ کسی رو نداشته باشه...
زن اشکاشو پاک کرد...اون مرد در ظاهر یه گوسام بود ولی خیلی چیز ها رو مدیونش بودن همین پیدا کردن دکتر کیم که هم جون خودشو نجات داده بود و هم سلطنت متزلزل شوهر عزیزشو...و البته نجات زندگی و آینده  تمین عزیز تر از جونشو...دلش به یاد لبخندای خجالتی مرد فشرده شد و اشکاش تند تر ریخت...
+ملکه...تو حرف زدی؟...
بهش نگاه کرد و آروم سرتکون داد 
+بازم میتونی؟
سرشو کج کرد...
+اشکالی نداره هر وقت خواستی حرف بزن...به خودت فشار نیار...
دستشو جلو کشید و بوسیدش...
+گریه نکن...واست خوب نیست...
****
÷تمین...
با خستگی روی کتفش مشت کوبید 
-بله؟
÷امپراطور...
-چی شده؟
÷اولین حکم اعدامو صادر کرده...
-امکان نداره اون با اینجور خشونتا مخالفه...
÷بپرس کیه؟
-کی هست حالا؟
÷ملکه...
-نونا؟؟؟؟
÷نه احمق...ملکه سابق...
-پوف...ترسوندیم...مگه تبعید نباید میشد؟
÷مثل اینکه یه آدم از نزدیکان امپراطورو کشته...چی بود اسمش؟دوهان؟کیم دوهان؟
-چی؟؟؟؟؟گوسام؟
÷احتمالا...
-زینو بهم قرض بده...باید برم شهر...