hani shinee جمعه 11 اسفند 1396 12:59 ق.ظ نظرات ()
قسمت ۳۴

+من دیگه باید برم...
دستشو گرفت...
-مین...مینهو...
با لبخند بهش نگاه کرد...شنیدن اسمت از کسی که دوستش داری اینهمه شیرین بود؟حالا درک کرده بود چرا هیومی وقتی صداش میکرد ذوق میکرد 
+جونم...
-مگه...مگه نگفتی صبح زود باید برید؟
+اوهوم...
-پس...چرا عجله؟هنوز مدتی مونده...
+ملکه تنهاست...
-منم تنهام...
دوباره لبخند زد...
+دوست داری چیکار کنیم تو این مدت...
-باهام بخواب...
+طبیب گفت که...
-اهمیت نده...من خوبم...
+تمین...
-گفتم خوبم...
+میترسم علاوه بر صدمه جسمی صدمه روحی بخوری...بعد از این ممکنه مدتی نتونیم همو ببینیم...این برات سخت میشه...آثار روی بدنت که از منه...آزارت میده...
-در هر صورت باید انجامش میدادی...
+دفعه پیش هم عصبی شدم که این کارو کردم...وگرنه هرگز الان انجامش نمیدادم...
-چرا؟مگه منو دوست نداری؟
+دوستت دارم...خودت خوب میدونی...فقط میخوام بزرگتر بشی...خودم بزرگتر بشم...مطمئن بشم که واقعا میتونم کنارم ازت مواظبت کنم...اینجوری فقط بهت آسیب زدم...متاسفم...
-من مشکلی ندارم...
+من مشکل دارم...
-چرا؟ خوده تو از اولین دیدارمون همش میگفتی باهم بخوابیم...حالا که امپراطور شدی دیگه نمیخوای؟
+اون موقع خودخواه بودم...فکر میکردم پیش خودم نگهت میدارم...فکر میکردم اینجوری مال خودم میکنمت...
-حالا دیگه اینجوری فکر نمیکنی؟
+من نمیتونم صاحب کسی باشم...صاحب تو هم نیستم...من نمیخوام مال من بشی...میخوام قلبت ماله من باشه...برای بدست آوردن دلت نیازی به خوابیدن باهات ندارم...
بهش خیره شد...
-بدست آوردی؟
+اینو باید خودت بگی...
-اگه دلمو بدست نیاورده بودی بدنمم نمیتونستی...
بهش لبخند زد...
+درکم میکنی؟
-درکت میکنم...
دستشو بوسید و روی صورت خودش گذاشت...
+وقتی تونستم مواظبت باشم و پیش خودم ببرمت و بدونم هیچ خطری تهدیدت نمیکنه میام دنبالت...
-زود بیا...منم...منم کفشای خوب درست میکنم...قرار بود بهترین کفشمو برات بیارم...میارم...
دوباره دستشو بوسید و با علاقه به صورت نازش خیره شد...
+موهاشو...
-بلند نمیشن...ایششش....
+خوشگلی...
-اوه تو هم مثل عوام حرف میزنی؟
+منم جزی از مردمم...
-شنیدم مدرسه ساختی...مدتی میشه فهمیدم...آفرین...خیلی خوبه...
+من عاشق مردمم...اگه کمبودی داشته باشن انگار منم که کمبود دارم...
-مردم هم خیلی دوستت دارن یه خانمه که غذا میفروشه پسرش رفته شهر و اونجا درس میخونه همیشه ازت خوب میگه منم ذوق میکنم...
خندید و گونه های برآمدشو کشید 《بانمک》
+میدونی استاد لی کیو دوست داره؟
-خوب...شاید...
+کی هست؟آخه گفت امیدوارم این حرفا بهش نرسه...گفتم شاید نزدیکیم...
-خوب شاید...
لبخند زد 
+قول دادی نگی؟
-نه بهم نگفته ولی حدس میزنم کیه...
+کیبومه؟
لبخندش از بین رفت
-حدس زدی؟
+شاید...
-یعنی به تو گفته به من نگفته؟
+درست گفتم؟
-آه فکر میکنم...
+اونقدرا حدسش سخت نبود کیبوم خیلی دوست داشتنیه...
با حسادت چشم هاشو تنگ کرد 
-عههه؟...
+آرههههه...قبول نداری؟
-خوب...واقعا هست...اونقدرا منو نمیشناخت ولی خیلی باهام مهربون بود و همچین جای مطمئنی فرستادم تا آدم مفیدتری باشم...
+پس غر نزن عزیزم...
لبخند زد و سرتکون داد 
-حالا نمیشه یکم؟...
+شیطون شدی؟
-پوووف...
***
€بانو امپراطور کجا رفتن؟
چشماشو چرخوند...
€بانو؟...
€بانو خواهش میکنم باید زودتر پیداشون کنم...
€رفته پیش اون پسره؟
سرشو تکون داد 
€آخه الان که وقتش نیست دیگه باید کم کم راه بیوفتیم بریم...
زن اخم کرد
€منظورم بی احترامی به ایشون نیست من فقط نگرانشونم...
€بانوی من...از وقتی که اومدید خیلی توی حالاتتون پیشرفت کردید
زن با شیطنت لبخند زد و شونه بالا انداخت 
€قبل از اینم میتونستید؟
دوباره لبخند زد 
€آه...بانوی من نمیدونستید چقدر امپراطور نگرانتونن؟
دوباره اخم کرد...
€متاسفم...ولی بد نمیشه اگه به فکر ایشونم باشید...
زن چشماشو چرخوند 
€میدونم امپراطور یه زمانی خیلی اشتباه در حقتون کردن...ولی زمانی که بیهوش بودید واقعا جبران کردن...مطمئنا این  رفتارا و بی محلیا بخاطر قهرتون بوده ولی خواهش میکنم دوباره این کارو نکنید...
زن دوباره با شیطنت لبخند زد و سرتکون داد...مرد هم لبخند خجولانه ای زد و سرشو پایین آورد 
€منو ببخشید که نصیحتتون میکنم من فقط خودمو در مقام یه پدر معمولی میبینم 
زن دوباره سرتکون داد 
+گوسام آه...بازم داری غر میزنی...
سریع به سمتش برگشت 
€قربان کجا رفته بودید قرار بود صبح زود حرکت کنیم...
+نق نزن هنوز هوا روشن نشده...خانمم نخوابید؟
پیشونی زنو با لبخند بوسید و لپشو کشید...
+گوسام خیلی سرت غر زد نه؟
زن خندید و قند توی دل مرد آب کردن...
+قشنگ من...
€سرورم...واقعا ممنون...
خندید و به صورت دلخور مرد نگاه کرد 
+اوه ناراحت شدی؟ببخشید نگرانت کردم رفتم به تمین سر زدم و برگشتم...هنوز هوا روشن نشده برگشتم...زیاد دور نیست 
€شما الان امپراطورید کمی با احتیاط رفتار کنید...
+خییییله خووووب....
€پسره حالش خوبه؟
+خوبه پیش خوب کسیه...عجیبه که تو داری حالشو میپرسی...
خندید و سرتکون داد...
+بیرون باش لباسای ملکه رو عوض کنیم بعدش کم کم راه بیوفتیم...
مرد سرشو خم کرد و بیرون رفت...
+خانم قشنگ من...ملکه ناز من...
زن خندید و مرد لباساشو بیرون آورد و بهش کمک کرد تا عوضشون کنه...
+چه خوبه حالت خوب شده...
روی شونش بوسه گذاشت 
+حالا که این سفر اینقدر تاثیرش خوب بوده...تاثیرشو بیشتر میکنیم...به محض برگشتن...بیا...با هم...
زن سرخ شد و لبشو گزید...
+باشه؟...
سرتکون داد و مرد پیشونیشو بوسید...
****
(دوستان نکته ای که باید در مورد زمان بین روستا و شهر بگم اینه که برای تمین بیشتر از دو روز طول کشید چون حالش بد بود و نمیتونست مدت زیادی روی اسب بمونه اون بین هم گم شد که نون راهو پیدا کرد درواقع...برای کیبوم کمتر از یک روز بود اگه توجه کرده باشید از مینهو مهلت دو روزه گرفت که مقداری از روزو هم کنار استاد لی بگذرونه و فرداش هم برگرده...و در آخر حامل پیام که توی مدت کمی رسید در واقع قاصد ها راه های میانبر خاصی بلد بودن و اسبای عالی و تازه نفس داشتن که بتونن نامه ها و خبرها رو توی کمترین مدت برسونن و کاروان سلطنتی هم بخاطر هماهنگ شدن همراهای زیادی که باهاشونه کسایی که پیاده راه میرن و خستگی راه و بودن زن و بچه باهاشون مدت زمان بیشتری استراحت میکنن پس مدت زیادی طول میکشه)
آفتاب تا روی پاهاشون حس میشد دروازه ها باز شد و کاروان داخل قصر رفت...
زنو تکون داد و موهاشو نوازش کرد 
+هیومی...هیومی...بیدار شو عزیزم...رسیدیم...
زن بیدار شد و لبخند زد 
+میتونی برگردی خوابگاهت؟همراهت بیام؟
دستشو تکون داد و پیرزن به پیشوازشون اومد...
£خوش آمدید سرورم...خوش آمدید بانوی من...
+آجوما...به ملکه کمک کن و ببرش به خوابگاهش و حمام آب گرم براش آماده کن حسابی خسته شد...
£بله سرورم حتما...
به زن کمک کرد و بیرون بردش...خودشم از چادر بیرون اومد...کارای زیادی داشت به اتاق کارش رفت...کیبوم بیچاره با کلافگی حساب و کتاب میکرد...
+خسته نباشی...
سریع بهش نگاه کرد 
*آه...اومدی؟الان میزنم زیر گریه...
خندید و پسرو بغل کرد 
+خسته نباشی...چی شده مگه...
*لعنتی دو شبه نخوابیدم...سه روزه درست نخوابیدم...
+پس واقعا خسته نباشی...
محکمتر بغلش کرد و پسر هم بالاخره برگشت و بغلش کرد 
*آه دلم تنگ شده بود
+منم همینطور...
لبخند زد《ازم متنفر نشده،داره مثل قبل رفتار میکنه》
+تمینو دیدم...
رنگش پرید...
+کلی بهت سلام رسوند و گفت ازت تشکر کنم...
چشماشو پایین انداخت...
+کیبوم...
سرشو بالا آورد و یه بوسه روی پیشونیش نشست...
+ممنون...ممنون که نجاتش دادی...هیچ وقت کاری نکردی که به ضررم باشه...من میدونم صلاحمو میخواستی...ممنون...
اشکشو که پایین ریخت پاک کرد
+گریه نکن دیوونه...
دوباره بغلش کرد و فشارش داد 
+کیبوم بیشتر گریه کنه له میشه...
بین گریه شلیکی خندید...
*از دستم عصبانی نیستی؟
+ابدا...تمین از زندگیش راضیه منم از اینکه اون راضیه و کسی اذیتش نمیکنه خوشحالم
دوباره فشارش داد 
+راستی...ملکه سابق...
ازش جدا شد و اشکشو پاک کرد 
*توی بازداشتگاهه...همه بهم خرده گرفتن که چرا همچین مقامی رو انداختم توی بازداشتگاه...گفتن باید توی خوابگاهش حبسش میکردی...ولی...وقتی دیدم همچین خیانتی میکنن نتونستم جلوی عصبانیتمو بگیرم...شاهزاده مینسوکم باهاش بود....بیرون کردنش از شهر فایده نداره وقتی جلوی شهر و روستا محافظی نیست...باید تبعیدش کنی...
سرتکون داد و آه کشید 
+خیله خوب...فرصت شغلی هم هست...چند تا خوبشو انتخاب کنید...چیزیم پیدا کردید؟فهمیدین جلسه برای چی بود؟
*هنوز داریم تحقیق میکنیم و اعتراف میگیریم...آه...توی یکی از طومارایی که از خوابگاه ملکه سابق پیدا کردم...لیست داروهات بود...
+چی؟چطور رسیده دست اون؟
*نمیدونم...شاید کسی...وقتی نبودم دزدتش...اگه یادت باشه...یک بار لیست داروهات ناپدید شد...
+فعلا برو استراحت کن...خودمم توی تحقیق بهت کمک میکنم...
*فراموش نکنی که حکم اون احمقا رو بنویسی
+درسته خستم...ولی انجامش میدم...
*خوش گذرونی مگه خستگی داره 
خندید و از توی لباسش لیستو دراورد...
+غیر از استاد لی همشون قبول کردن...
*اوه...جدی؟آه جینکی بداخلاق؟
+بخاطر تمین جواب رد داد گفت باید مواظبش باشم و به اندازه کافی اینجا شاگرد دارم...گفت تمین هنوز به آموزش بیشتر نیاز داره...تربیت یه آدم کامل بهتر از هزار تا تربیت نصفه و نیمست...آدم جالبی بود...
*آره خوب...راستم میگه...از بچگی میشناسمش...
+همون عشق اولت نیست؟...
سرخ شد...
*ساکت...برو بخواب ببینم...
خندید و به شونش مشت کوبید...
+بانمک...
*برو ببینممممم...