hani shinee چهارشنبه 9 اسفند 1396 11:08 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۳۳

زن بهش خیره شد...
-خوبی نونا؟
زن اخماشو توی هم کرد و بهش سیلی زد...
+هیومی...
اشک پسر پایین ریخت ولی بازم سرشو بالا نیاورد...
به شونه و کتفش مشت کوبید 
+هیومی اون درد داره چرا میزنیش...
پسر با صدای بلند گریه کرد 
-متاسفم نونا...متاسفم...دلم برات تنگ شده بود...
زن هم زیر گریه زد و بغلش کرد...
-خواستم بیام دیدنت...خواستم بغلت کنم...ولی خجالت کشیدم...خیلی نگرانت بودم...هیونگ گفت بهوش اومدی از اون روز همش دعا مبکردم حالت خوب باشه...ولی ترسیدم بیام...
زن فشارش داد اونقدر دلتنگش بود که داشت میمرد...گریه هاش آزارش میداد ولی از اینکه زده بودش پشیمون نبود...خودش نمیتونست بره دیدنش ولی اون که میتونست...
-نونا...نونا...
ازش جدا شد و بهش نگاه کرد...
-خوبی؟
سرتکون داد و اشکاشو پاک کرد...
-باهام حرف نمیزنی؟دلم واسه صدات...
+آه تمین...ملکه بخاطر سمی که خورد هنوز گلوش سوخته اس...فعلا نمیتونه حرف بزنه...
زن سرتکون داد 
-چرا بهم نگفتی؟...
+بهت گفتم...شاید هم نگفتم...
زن به موهاش دست کشید...پر از سوال بهش خیره شد....
-اه...وقتی کفش میساختم اذیت میکرد...یک سال پیش کوتاهشون کردم...
مینهو سریع فهمید و سرتکون داد 
+اها...هنوز اونقدرا بلند نشدن...
-اخه یه مدت بعدش از ته کوتاهشون کردم...
ابروهاش بالا پرید و لب زد 《هیونگ؟》 آروم سرتکون داد و به صورت مشکوک زن نگاه کرد 
-نونا...بهت گفتم که چقدر خوشگل شدی؟
***
*پس قول میدین که کاغذا رو به موقع برسونید؟من اینجا یادداشت میکنم...
:بله خیالتون راحت...پسرم نمره های خیلی خوب گرفته و قراره بهش رزمی هم یاد بدن...سواد داشتن پسرمو مدیون دربارم...تا پنج سری اولو مجانی میدم...
پسر خندید 
*آه جدی؟چقدر عالی...پس واقعا باید ممنونتون باشم...باید چند جای دیگه هم سر بزنم...جوهر هم تمام شده...خدانگهدار...
مرد سرشو خم کرد و پسر راه افتاد توی دفترچه یادداشت کرد و به چند جای دیگه هم سر زد و به خونه برگشت...
*آه...روزا بدون مینهو خیلی دیر میگذره...اگر اینجا بود حداقل یکم سر به سرش میذاشتم...یعنی اگه برگرده...بازم باهام مثل قبل رفتار میکنه؟...یعنی تمینو دیده؟...استاد لی توی لیست بود...حتما دیده....یعنی منو میبخشه؟...
;مشاور کیم؟مشاور کیم...
از اتاق بیرون رفت...
*بله؟چی شده؟...
;ملکه سابق...دارن...کارایی میکنن...یه جلسه مخفیانه با سران دارن...توی خوابگاه سابقشون
*آه...الآن برمیگردم به قصر...یکیو بفرست دنبال امپراطور...احتمالا یا باید پیونمینگ باشن یا روستای بعدش...
;بله...
*عجله کن...
لباساشو عوض کرد و به سمت قصر رفت...
بدون کشت وقت اول به سربازخونه رفت و فرمانده و چند تا سرباز دیگه با خودش برد و به خوابگاه سابق ملکه رفت...لاجرم درو باز کرد...همه با ترس بهشون خیره شدن...
*افسر یو همه رو دستگیر کند...
=صبر کنید دارید چه غلطی میکنید؟...
*هاه...شاهزاده مینسوک شما اینجا چیکار میکنید؟مگه از شهر بیرونتون نکردن؟
#خفه شو به تو ربطی نداره...
*ربط؟فکر کنم این حکم امپراطورو نشنیدی...در صورت نبودن ایشون من به مسایل رسیدگی میکنم...افسر یو...اونو هم ببرید...
زن خصمانه بهش خیره شد و افراد بیرون بردنش...
از به بازداشتگاه انداختنشون مطمئن شد و دستور داد لباس هاشون گشته بشه...خوابگاه هم به طور کلی تفتیش شد و در آخر کوهی از طومار و نامه و نوشته جمع شد که باید تمام شبو بررسیشون میکرد...
《مینهو کجایی...》
به طومار خیره شد...
*دلم براش تنگ شده...آه...
تا نزدیک های صبح چیز بدرد بخوری پیدا نکرده بود چشماشو مالید شونه هاشو مالید 《شاید بد نباشه فعلا برم بخوابم》
طومار دیگه ای باز کرد و یکباره چشماش باز شد...
*اینا...داروهای...اینا داروهای مینهو ان...چطور دست اونا رسیده...
آب دهنشو قورت داد...
*برای این جلسه داشتن؟مینهو تو رو خدا زود بیا...
***
صدای پای اسبی که وحشیانه به سمت چادرشون می اومد باعث شد هر دو از خواب بپرن ملکه رو توی بغلش گرفت...
+چیزی نیست عزیز دلم...حتما خبر اوردن
مرد سریع داخل اومد و با دیدن ملکه سرخ شد و سرشو پایین انداخت
+هی چیکار میکنی؟آروم باش ملکه رو آزار میدی...
مرد تا کمر خم شد 
٪متاسفم سرورم متاسفم بانوی من...حامل پیام مهمی هستم...بهتره زودتر به قصر برگردین...
+مگه چی شده؟
٪ملکه سابق...علیه شما نشستی برگذار کردن...
زن آشفته شد و بازوشو گرفت...
+خیله خوب...برمیگردیم...به محضی که هوا روشنتر بشه برمیگردیم برو خستگی درکن و همراه ما برگرد...قبلش گوسامو پیدا کن و بهش بگو صبح زود حرکت میکنیم
٪بله سرورم...
به مرد که بیرون میرفت نگاه کرد...زن مظلومانه بهش نگاه میکرد 
+نگران نباش ملکه ی قشنگ من...کیبوم توی قصره...خوب میدونه چیکار کنه...حتی بهتر از من میدونه...نگران نباش...
روی لبشو بوسید و دوباره خوابوندش...
+متاسفم...سفرمون زوتر از اونی که فکر میکردیم تموم شد...
زن سرتکون داد و دستشو گرفت...
+منو میبخشی که اینهمه کار دارم؟
سرشو تکون داد...
+پس با خیال راحت بخواب....
روی پیشونیش بوسید و زن چشماشو بست...
اما دوباره باز کرد و کف دستش چیزی نوشت...《پس تمین؟》
+تمین اینجا می مونه...
زن با ناراحتی دستشو فشار داد و دوباره نوشت《خداحافظی》
+وقت نداریم خانمم...امیدوارم ما رو ببخشه...
به این فکر کرد که قبل از خداحافظی ازشون پرسیده بود بازم میمونن؟بازم میان دیدنش؟و اونا جواب مثبت داده بودن...
+هیومی...
کف دستش دوباره نوشت 《برو》
لبخند زد و لبهاشو بوسید 
+ممنون عزیزم...تو بخواب...من زود برمیگردم...
سرتکون داد و چشماشو بست...
+دوست داشتنی...
از جاش بلند شد لباساشو با بیشترین سرعت پوشید و بیرون رفت...فاصله زیادی تا خونه استاد لی نبود...
دفعه پیش به خونه سنگی توجه زیادی نکرده بود ولی الان بدون معطلی به سمت خونه سنگی رفت...تمین خواب بود ...دلش برای این شکل دیدنش تنگ بود و خاطرات پستو رو براش زنده میکرد...روی لبهای نیمه بازش بوسه گذاشت...توی خواب اخماش توی هم رفت...دوباره بوسیدش چشمهاشم فشرده شد و بالاخره بازشون کرد...
-کی هستی؟...
+مینهو...
یکباره از جاش پرید...
-صبح شده؟
+نه...کاری پیش اومده باید برگردم به قصر...
-گفتی می مونید...
+قرار بود همینطور باشه...کار مهمی پیش اومده...
-اومدی خدافظی؟...
+اومدم سیر ببینمت...بعد با خیال راحت برم...خداحافظی نه...به امید دیدار دوباره...
-امیدوارم دوباره همو ببینیم...
به صورت شیرین و ناراحتش نگاه کرد...
لبهاشو بین لبهاش گرفت میدونست شاید هنوز درد داره ولی به سمت خودش کشیدش زبون خوشمزشو مکید و لبهای درشتشو بوسید 
+میبینمت...
بهش خیره شد 
-مواظب نونا باش...
+مواظبشم...اینبار دیگه مواظبشم...خدا بهم یه فرصت دوباره داده تا مواظبش باشم...اینکارو میکنم...
-خوشبخت بشی...
اشکشو که ریخت بوسید و دوباره بغلش کرد...
+دوستت دارم...
-منم دوستت دارم...