hani shinee چهارشنبه 9 اسفند 1396 12:57 ق.ظ نظرات ()
قسمت ۳۲

طبیب از چادر بیرون اومد...
@قربان اگه میشه بیاید باهاتون حرف دارم...
سرتکون داد و به استاد لی نگاه کرد...
+صبر کنید...
به سمت مرد رفت مرد خجالت زده بود 
+بله طبیب هو...
@این مرد از آشناهای شماست؟
+تقریبا...
@اون مرد که اونجا نشسته اینکارو کرده؟
+آه...چیزی شده طبیب هو؟...
@آسیب دیده...به هر حال همچین مردایی وجود دارن به همراهش بگید تا چند وقتی انجامش نده...و البته...با آرامش و آماده کردنش...اینجوری میتونه بکشتش...براش جوشونده و زماد میسازم...
+بله...بهش میگم پولشونو آماده کنه...
@من از آشناهای شما پول نمیگیرم
+مشکلی نیست...میشه دیدش؟بهوشه؟
@بله؟...بله...البته...تنهاتون میذارم...
به استاد لی اشاره داد و سمتش رفت 
÷خوبه؟
+آره خوبه...اینو بگیر بده به طبیب هر چی گفت اهمیت نده...من میرم ببینمش
کیسه پولو کف دستش گذاشت و داخل چادر رفت...
پتو رو توی بغلش گرفته بود...
+تمین...
بهش نگاه کرد...رنگش پریده بود و لبهاش سفید شده بود...نمیدونست چی بگه چطور معذرت بخواد فقط بهش خیره شد 
-دیدی کاری نکرده بودم...
لبشو گزید 
-حالا باهام آشتی؟
چشماشو بهم فشار داد 
+تمین عزیزم کسی که اشتباه کرده منم نه تو...متاسفم...
-مگه چیکار کردی؟
+وحشی بازی دراوردم باز...ببخشید...
-تو فقط منو زیاد میخواستی...عجله کردی...مگه نه؟
دهنش به معنی واقعی کلمه بسته شد...سرشو پایین انداخت
+زیاد که...آره زیاد میخواستمت...میخوامت...عجله کردم...
-پس دیگه معذرت واسه چیه؟
+تمین...دیگه نمیتونی ازدواج کنی...متاسفم عزیزم
دستشو گرفت...
-کی حالا خواست ازدواج کنه...استاد لی هم چند وقت پیش گفت واست زن میگیرم بچه بیارید ولی...
+استاد لی گفت؟
یکباره پسر اخماشو توی هم کرد 
-در مورد ما بد فکر کردی...
+آخه توی اون موقعیت...
-تمام عمرت بهت دروغ گفتن اینهمه شک داری به همه چی...من گفتم اشتباه میکنی تو همش عصبانی بودی...تازه بهم گفتی حالم از صدات بهم میخوره
بالاخره لبخند زد...دلش برای بداخلاقیاش تنگ شده بود 
-میخندی؟چیزی خوردی؟مستی؟من دارم جدی باهات حرف میزنم...
+عصبانی بودم بداخلاقم...
-وقتی عصبانی هیچی نمیشنوی...
+متاسفم...چرا نگفتی هیونگ بخاطر من یه عالم اذیتت کرده؟
با بداخلاقی صورتشو برگردوند 
-مگه چقدر دیدار شیرینمون طول کشید...
+متاسفم...هم برای بداخلاقیم هم برای کار زشتم...
-باشه من که نگفتم معذرت بخوای یه امپراطور که اینهمه معذرت خواهی نمیکنه...
+اگه اشتباه کرده باشه باید معذرت خواهی کنه...
-حالا خودمم همچین بدم نمیومد...اگه یکم مهربونتر بودی قشنگ میرفتیم خونه سنگیه خودم تازه اونجا راحتترم بودیم...دفعه دیگه باهام مهربونتر باش تا دوتامون خوش بگذرونیم....باشه؟
+دفعه بعدی...
-به طبیب کیم بگو برای این مشکلت بهت دارو بده 
+کدوم مشکل...
-همین که فقط آخر جمله رو میفهمی...
خندید
+متاسفم من همشو شنیدم...فقط اخرش نظرمو جلب کرد...منظورت از دفعه بعدی چی بود؟
-یعنی حالا که فهمیدی کجام دیگه نمیای منو ببینی؟
+البته که میام عزیز دلم...دفعه بعدی...مهربونتر توی خونه سنگی خودت...خوبه؟آشتی با من الان؟
-اوم..
لبهاشو با لذت بوسید و پسر هم دستاشو دور گردنش انداخت و بوسیدش
+درکم میکنی که زود به زود نمیتونم بیام؟
-اوم درک میکنم...
روی لبش یه بوسه شیرین گذاشت
+درک میکنی باید مواظب ملکه باشم؟
-البته...
دوباره بوسیدش 
-میخوای به قولت عمل کنی؟
+کدوم قول؟
-نونا وقتی بیهوش بود همش میگفتی بیدار که شدی بچه میاریم الان بهوش اومده...
+آه خوب...
-بهش عمل کن...من هنوز خیلی وقت نیاز دارم...تا بزرگ بشم آدم مهمی بشم...پیشرفت کنم...خیلی کارا نیازه که از استاد لی یاد بگیرم...خیلی کفشا هست که هنوز نساختم...خیلی تجربه هاست که نکردم...پس بیا...آدمای خوبی بشیم و وقتی واقعا بزرگ شدیم دوباره همو ببینیم...میتونه یکسال طول بکشه میتونه دو ماه یا ۱۰ سال طول بکشه...تو هم تازه امپراطور شدی...نیازه که یه جانشین داشته باشی و به مخالفات تو دهنی بزنی...منم تازه یه کفاش شدم و فقط کفش حصیری میسازم...دوتامون بازم باید پیشرفت کنیم...تو فقط۲۲  سالته و یه امپراطور جوونی...منم ۱۷ سالمه و اخلاقام همشون بچگونن...بیا واقعا بزرگ بشیم...درسته دوباره طاقت دوریتو ندارم ولی...برای پیشرفتت...به جون میخرمش...
دستشو که هنوز توی دستش بود بوسید...
+چقدر بزرگ شدی تمین...
-آدم که تنها میشه...خود به خود بزرگ میشه...
+چرا این مدت بعد از فرارت به من سر نزدی؟میتونستم هیونگو بیشتر تنبیه کنم...
-این مدت یاد گرفتم که خوبیا رو بیشتر از بدیا ببینم...اون مدت زیادی منو آزار داد...درسته...ولی مدت خیلی بیشتری عزیز دردونش بودم و حسابی لوسم میکرد...الان خیلی ازش میترسم ولی راضی به تنبیه بیشترشم نیستم...
+داری عاقل میشی؟
خندید و بهش خیره شد 
-اوایل که اومدم اینجا...خیلی لوس بودم...ولی با کارایی که استاد لی سرم در آورد سعی کردم قدر بدونم و تلاشمو بیشتر کنم...بهم حسابداری یاد داد کشاورزی...زمینمو دیدی؟با حقوقام واسم خریدش خونه سنگیو هم خودم ساختم...واسم حصیر و وسایل کفش خرید و کارگاه قدیمیشو واسم خالی کرد تا راحتتر کار کنم...چند باری واسم شاگرد گرفت بهشون خوندن و نوشتن یاد دادم...بیشتر خوندن...اووووم...کلی حرف دارم...حالا چیکار کنم؟
بهش لبخند زد 
+بزن...حرف بزن...هر چقدر که دلت میخواد...
***
€بانو ایشون توی چادر طبیب هو هستن...کناره...
صداشو پایین آورد و پچ پچ کرد
€کنار اون پسره...تمین...
چشمای زن برق زد...
€حالش خوبه...یک بند داره حرف میزنه...
€سرورمم ساکتن...مثل اینکه پسره چیزیش شده...توی این روستا هم طبیب نبوده...واسه همین سرورم آوردنش اینجا...
زن بیقرار شد...
€نه نه چیزیش نیست از پر حرفیش معلومه حالش خوبه خوبه...
€میخواید برید ببینیدش؟
زن تند سرتکون داد...
€پس من همراهیتون میکنم...
به زن کمک کرد تا چادر راه تقریبا زیاد بود ولی زن بدون هیچ مشکلی تا چادر راه رفت...
€قربان...
+چیشده گوسام آه؟
€ملکه تا اینجا اومدن پسره رو ببینن...
تمین آشفته شد و سعی کرد بلند بشه ولی درد توی بدنش پیچید...
+بگو بیان تو...تمین بخواب هنوز خوب نیستی...
زن داخل اومد...به صورت تمین خیره شد سرشو پایین انداخته بود...
-سلام نونا...