hani shinee یکشنبه 6 اسفند 1396 08:42 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۳۰

همونطور که حدس زده بود استاد های روستایی راحتتر کنار میومدن و چهار نفر قول همکاری داده بودن دومین روز سفرشون بود حتی حدسش درباره ملکه هم درست از آب دراومده بود و روحیه و حال بهتری پیدا کرده بود...از اینکه اسمشو صدا میزد خوشش میومد و گاهی بهش لبخند میزد این برای مرد یعنی اووووج خوشبختی...
+هیومی...دوست داری بریم بازار؟قایمکی...
زن فقط بهش نگاه کرد 
+نترس کمکت میکنم...قرار نیست راه بری سوار اسبت میکنم...اونقدر احمق نیستم که ندونم نمیتونی درست راه بری...
+باشه خانم؟...
چشمای زن برق زد و سرتکون داد
+فقط گوسام و آجوما نبینن که زندگی واسمون نمیذارن 
زن آروم خندید و قند توی دل همسرش آب کردن صورتشو با ذوق بوسید و لباسهایی که قایمکی براش آورده بودو از کیسه پارچه ای بیرون آورد...پرده رو خوب کشید و لباس زنو باز کرد میدید که زن سرخ شده تصمیم گرفت بیشتر سرخش کنه این صورت برای زن خیلی بانمک بود
+هیومیه قشنگم...هر روز از دیروزت قشنگتر میشی...منم بیشتر دوستت دارم...
روی شونه ی برهنشو بوسید و لباسشو درآورد 
+چون هوا گرمه لباسای زخیم برات آوردم...نمیخواد رو هم روهم بپوشی دیگه...
زن با خجالت پاهاشو جمع کرده بود به شرم و حیاش لبخند زد و گردنشو بوسید 
+خانم خجالتی شدی؟ آدم که از شوهرش خجالت نمیکشه...اون موقع که بیهوش بودی یه عالمه دیدمت...با آجوما حمامت میدادیم
زن کبود شد و مرد خندید بیشتر اذیتش نکرد و لباسشو تنش کرد ...
+ببینمت...اووووه...چه خانم روستایی خوشگلی...
زن دوباره آروم خندید...پیشونیشو بوسید و بهش کمک کرد بلند بشه تا لباسشو ببنده...
///
با هزار دردسر از چادرها دور شده بودن فقط مجبور شد به اسب دار بگه چون باید اسبو از اون میگرفت...زنو سوار اسب کرده بود و خودش کنارش راه میرفت...
هیاهوی مردم روستایی که هر کدوم سعی داشتن جنس دست ساز خودشونو بفروشن...از غذا و شیرینی گرفته تا جواهرات سنگی و صدفی...
برای ملکه جوان مقداری شیرینی خرید و بهش داد 
بازی بچه ها توی بازار که با جیغ و داد دنبال هم میکردن باعث شد برای لحظه ای به ملکه نگاه کنه...حسرتو توی چشماش میدید...
+عزیزم...یکم حالت خوب بشه...ما هم دوباره بچه دار میشیم...خوبه؟
زن بهش نگاه کرد 
+بچه ی خوده خودمون...بعدش بازم باهم میریم پیاده روی واست جوشونده و غذاهای خوشمزه میارم کلی نازتو میکشم...
زن یه لبخند آروم زد...
+پس باشه؟...
+پس زودتر خوب شو...هر چند هر روز که میگذره بهتر میشی...گوشت به تنت اومده بهم نگاه میکنی داری لبخند میزنی به حرفام گوش میدی...یکم دیگه هم حرف میزنی...هوم؟وقتی شروع کنی به حرف زدن...قول میدم سرتو ببرم...سره همو ببریم...حتما...الان میگی کارات چی میشه؟اووووم...خوب حالت که خوب شد از تو هم کمک میگیرم...
یکباره زن به شونش زد 
+آه چی شده؟...
به جایی اشاره داد و از اسب پایین اومد و مینهو با عجله کمکش کرد 
+چی شده عزیزم؟
به جایی اشاره داد 
+چی؟چیزی میخوای؟
ابروهاشو آویزون کرد و دست مردو گرفت چیزی کف دستش نوشت...
+دوباره بنویس...
دوباره و ۱۰ باره نوشت...
+تمین؟
زن سرشو تکون داد...
+کو؟کجاست...
آروم جلو هولش داد و به جایی اشاره کرد 
+همینجا بمون میرم و میام...
حین دویدن به

اطراف نگاه میکرد مردهای پیر زن های پیر کلافه شده بود امکان نداشت ملکه اشتباه کنه...

بالاخره صداشو شنید...با یه زن پیر بگو و بخند میکرد و جلوی یه پسر بچه خم شده بود تا کفش پاش کنه قلبش ایستاد به لبخندش خیره شد چقدر دلتنگش بود چقدر تلاش کرده بود کمتر بهش فکر کنه بیشتر به ملکه اهمیت بده ولی الان که جلوش بود نمیتونست دیگه دوری و فاصله رو تحمل کنه...پسر لبخند زد و مقداری پول از پیرزن گرفت و پیرزن دور شد 
+تمین؟
سریع سمتش برگشت...صورتش وحشت زده بود...یعنی از دیدنش خوشحال نشده بود؟چرا؟مگه اون دلتنگش نبود 
چند قدم عقب عقب رفت...
+تمین صبر کن...خواهش میکنم عزیزم...
-عزیزم؟
سمتش رفت و دستاشو گرفت به سر تا پاش نگاه کرد و توی بغلش کشیدش...
+کجا بودی پسر...کجا بودی؟چرا دیگه نیومدی پیشم بی وفا؟مگه نمیخواستی کار کنی؟مگه بهم قول ندادی توی همون جایی که بهت دادم کار کنی...من میخواستم بدونم کجایی بیام ببینمت...
-من..من..
زیر گریه زد و مردو بغل کرد..مینهو سرشو بوسید و محکمتر بغلش کرد 
-اینجا چیکار میکنی؟
یادش به ملکه افتاد...
+آه عزیزم...بعدا میام دیدنت با ملکه ام بگو کجایی...
-پیشه یه استاد...استاد لی...خیلی آم خوبیه بهم کار یاد داد دارم کفش میسازم
+استادلی؟آه قراره برای کار توی مدرسه جذبش کنیم پس میام اونجا...
اطرافو دید و لبهای پسرو با لذت بوسید 
+نمیخوای ملکه رو ببینی؟

-میدونی روی دیدنشو ندارم...
+ولی اون تو رو دید..
-شاید بعدا...ولیعهد...عه..نه...سرورم...
+راحت باش...همون ولیعهدم بگی خوبه...کیبوم هم نمیتونه اونجور صدام کنه...اگه دوست داری بهم بگو مینهو...
-کیبوم؟
+آره...طبیب کیمو میگم...
اخم کرد...
+چیزی شده عزیز دلم؟
-هیونگو دیدم...گفت ملکه حال خوشی نداره گفت تو و کیبوم با همید...عاشق همید...راسته؟
به یاد اعتراف کیبوم افتاد و آب دهنشو قورت داد 
-پس راسته؟
+نه...نه...ما با هم دوستیم...همین...اون مشاور منه...
-نونا خوبه؟
+گفتم که باهامه...اگه بدحال بود که نمباوردمش سفر...
یه نفس راحت کشید...
-پس حرفاش دروغه...هیونگو از شهر بیرون کردی؟چرا؟
+یه جورایی شخصی بود...ملکه منتظرمه..بعدا...نه...شب...میام دیدنت عزیزم...
سر تکون داد و مرد دوباره بوسیدش و تمین هم با دلتنگی و اذت جواب بوسه خوش طعمشو داد ...
+میبینمت...
-اوهوم...

////
به آدرس نگاه کرد یه زمین ترب؟...بوی خوبی میومد نسبت به بقیه خونه های روستایی بزرگتر بود حتی یه زمین کوچیک کاهو هم میدید با اولین نگاه نون رو شناخت داشت قایمکی کاهو میخورد از اونجایی اینو فهمید که با کندن هر کدوم از کاهوها پشت یه اتاقک سنگی میرفت و میخوردش...
+شیطون مثل صاحبشه...
داخل رفت صدای تمین بود...
-خودش که میگه فقط دوستن...امیدوارم راست باشه...منظورم این نیست که طبیب کیمو دوست ندارم اون خیلی خوش اخلاقه اگه الان زندم مدیونه اونم...میدونی که...منتها...من برای داشته هام همیشه حریص بودم...
+من جز داشته هاشم؟

لای درو باز کرد یه مرد تمینو از پشت بغل کرده بود و به حرفاش گوش میداد خشک شد...استاد خوب و مهربون اون بود؟؟؟؟برای داشته هاش حریص بود یعنی به اون راضی نبود؟یعنی اونو میخاست

اون استادو هم میخواست؟تمین همچین آدمی بود؟حتی یه ذره عذاب وجدان نمیگرفت که وقتی درباره عشق اول حرف میزنه از بغل عشق دومش بیاد بیرون؟اینقدر هر*زه بود؟

درو باز کرد...و نگاه هر دو شوکه بهش خیره شد
+مثل اینکه خوش میگذره...