hani shinee پنجشنبه 3 اسفند 1396 12:35 ق.ظ نظرات ()
قسمت ۲۷ فیک Crazy King

قسمت ۲۷

یکسال بعد●●●
-متاسفم هنوز کفشا رو نساختم...تا فردا درست میکنم اولین جفتو واسه شما کنار میذارم...
'فراموش نکنی
با لبخند سرشو پایین آورد 
-فراموش نمیکنم...
مرد سرتکون داد و رفت دختر کوچولوش برگشت و براش دست تکون داد تمین هم دستشو تکون داد 《خدافظ》
به استاد لی نگاه کرد که مثل همیشه با نون زمینو شخم میزدن...《خوب باهم دوست شدن》
-وایسید منم بیام...
÷نمیخواد برو کفشاتو درست کن از صبح پنجمین نفره اومده...به همشونم گفتی اولین جفتو برای اون نگه میداری...
زیر خنده زد 
÷فروشنده شدن به معنی دروغگو گفتن نیست ها...
-متاسفمممم مجبور شدم...
÷ببینم...میخوای کفش پارچه ای و چرمی بسازی؟کفشای زنانه گلدوزی شده...همیشه دوست داشتی بدوزی...
-آه...البتهههههه...
با ذوق بالا و پایین پرید 
÷کفشاتو که دوختی تمرین گلدوزی کن...اگه زشت شد واست نمیخرم...
-بلدمممم...چشممممم...
با دو به سمت کارگاه کوچیکش رفت...《آیگو چه ذوقی کرد》
نون رو هدایت کرد و جلو برد...بالاخره تموم شده بود...برای نون غذاشو ریخت و به سر و یالش دست کشید 
÷پسر خوب...آفرین...خوب بخور...
از قصد فریاد کشید 
÷نون تو بهتر از تمین کار میکنی...
صدای دلخور تمینو شنید و زیر خنده زد 
-استاد لییییی...خیلی بی انصافی...
دست و پاهاشو شست و داخل خونه رفت...به کاغذای حساب و کتاب نگاه کرد...کامل و بی نقص انجام داده شده بودن...《آفرین پسر》به خونه سنگی کوچیکش نگاه کرد جلوش یه زمین کوچیک بود...《داره کارشو یاد میگیره...》کمی استراحت کرد و بیرون رفت...توی کارگاهش بشدت مشغول بود 
÷تمین...من میرم تا بازار...
-صبر کن اینو بدوزم...منم باهات میام...
÷کارتو بکن 
-صبر کن استاد لی...
سرتکون داد و داخل کارگاه رفت...
÷کمک میخوای؟...
-خودم از پسش برمیام...
÷کاهوهای خوبی توی زمینت دراومده...
-نون خیلی کاهو دوست داره...به اندازه کافی این مدت پسر خوبی بوده...
÷یعنی نمیخوای بفروشیشون؟
-نه همون اولم برای نون کاشتمشون...شیطون گاهی هواسم نیست ازشون میخوره...نمیدونه همش ماله خودشه...
÷پول خوبی از کفشا در میاری 
-اوووم...خوبه...خانوادمم کفاشای خوبی بودن...استعداد ذاتیه...
÷اینقدرم مغرور نشو...منم میتونم کفش حصیری بسازم...
-شد من یه حرفی بزنم و شما تو ذوقم نزنی؟
بهش لبخند زد 
÷نه...ولی تشویقای من ملموسه...میدونی که...
لبخند زد 
-بلهههه میدونم...
÷دیر میشه...من رفتم...
-آه...با نون برید حداقل...
÷خیله خوب...
بیرون رفت 
÷نوووون بریم بیرون؟...
اسب صدایی مثل صدای خنده داد و سرشو روی شونه استاد لی گذاشت...مرد هم سر و گوششو نوازش کرد و مثل تمین چشمشو بوسید 
÷پس برییییم....
سوارش شد و خیلی زود به بازار شلوغ روستا رسیدن...ازش پیاده شد و آروم کنار خودش راه بردش...
÷خووووب...اول کاهو بخریم واسه نون...با غذا...تمین چی دوست داره؟معلومه...گوشت و برنج...ماهی هم براش بخریم...وسایل کفش...نخ و سوزنم باید بخریم...اوووم...کافیه...
یکباره اسب ناآرومی کرد مثل اسپند روی آتیش بالا و پایین پرید 
÷آه چی شد؟شیشششش چیزی نیست...چیزی نیست...
سرشو توی بغلش گرفتش و یالشو نوازش کرد 
#آقا...این اسب...
به مرد نگاه کرد 
#از کجا آوردینش؟
پر از سوال بهش نگاه کرد 
÷به شما چه ربطی داره؟
اسب دوباره نا آرومی کرد افسارش از دست استاد لی رها شد و به سرعت فرار کرد...
÷آه نون...
#پس خودشه...
به مرد نگاه کرد 
#اسبتون فرار کرد...حالا میخواید چیکار کنید؟
÷راه خونه رو بلده میره خونه...
با خودش فکر کرد《خیلی وقت بود که با غریبه ها ناآرومی نمیکرد》
#اون...نونه...درسته؟
÷هه...همین الان اسمشو گفتم نه؟میخوای بگی اسب توئه؟
#تو نه...شما...من شاهزاده مینسوکم...
÷شاهزاده سابق...الان کس دیگه ای امپراطوره...
#هیا تو...
÷تو نه...شما...من استاد لی ام...تا آخر هم استاد میمونم...چون یه پسوند موقتی ندارم...حالا حرفتون چیه؟
#اسبو از کجا آوردی؟
÷خریدمش...اسب خوبی بود...خوشم اومد خریدمش...
#امکان نداره...نون اسبی نیست که به غریبه ها خو بگیره...
÷میبینی که گرفته...
#اون نونه...اسب وحشیه...صاحبش...صاحبش کجاست؟...
÷اینجاست...جلوته...
#تمین کجاست؟...
رنگ از صورتش پرید...
÷اون دیگه کیه؟...
#کی اسبو خریدی...
÷یکسال پیش...
#از کی خریدی؟...
÷از یه پیرزن...
#اشتباه نمیکنی؟...
پوزخند زد...
÷گرفتن وقت یه استاد صدمات جبران ناپذیری داره شااااهههزاده مینسوک...
بهش طعنه زد و مسیرشو رفت《اون اینجا چیکار میکنه؟》
میانبر زد و به خونه برگشت صدای نون میومد که توی کارگاه بود سمتش رفت...نا آرومی می کرد و تمین سعی داشت آرومش کنه...
-استاد لی...چی شده؟
÷شاهزاده مینسوک...نونو دید...
-هاه...
***
ساده ترین اسبشو برداشت و علامت سلطنتی ر  دور گردنش انداخت محافظ هاشو از خودش دور کرد و راحت قدم زد به هر جا که میرسید مردم سرشونو با احترام پایین میاوردن...شهر اروم بود...اینو دوست داشت...چون بچه ای این ساعت وجود نداشت که مدرسه نباشه...پس صدای هیاهوی بچه ها کمتر شده بود...
+میریم مدرسه نوآم...
€سرورم چرا سوار اسبتون نمیشید...
+این اطراف سواره ای نمیبینم...کیبوم کجاست؟
€جلوتر به مرکز پخش غذا رفتن...
+که اینطور...
به مدرسه نوآم رسیده بودن دیدن تمرینات پسرای کوچولو قند توی دلش آب کرد هنوز نتونسته بود رضایت همه رو برای تحصیل دختر ها هم بگیره ولی بزودی اونو هم میگرفت...
+گوسام آه...
€بله سرورم...
+ترتیبی بده که توی  قسمتی از مدرسه آموزش رزمی هم داده بشه...البته دانش آموزای ممتاز این آموزشا رو میگیرن...به عنوان هدیه...
€رسیدگی میشه سرورم...
کلاس تموم شد و پسرای کوچولو به سمت بیرون دویدن...
+گوسام آه...خیلی نازن مگه نه؟
مرد هم لبخند زد 
€شما وقتی توی این سن بودید از همه اینا قشنگتر بودید...
+هوم پس خیلی قشنگ بودم...
خندید و پیش استاد رفت...
+خسته نباشید...
مرد سرشو خم کرد...
=خوش آمدید عالیجناب...
+ممنون...خسته نباشید...نمرات چطوره؟
=خیلی خوبه...باهوشن ولی بخاطر بی سوادی خانواده ها کار من سخت تر شده...
+پس واقعا خسته نباشید....
مردی با عجله سمتش اومد و در گوشش چیزی رو زمزمه کرد...اخماش توی هم رفت و فریاد زد...
+برمیگردیم به قصر...اون احمقو سریعا بیارید...
سوار اسبش شد و به سرعت به قصر برگشت...مرد جلوی پاش روی زمین افتاده بود...برای کیبوم سرتکون داد 
+وزیر یانگ...به اندازه کافی پول نداری؟به اندازه کافی زمین و خونه و غذا نداری؟برده نداری؟اسب و احشام نداری؟...ها؟
$عالیجناب منو ببخشید سرورم من اشتباه کردم منو ببخشید...
+به مال فقرا هم رحم نمیکنی؟اینقدر جیره خور و بدبختی؟...برنج؟ترب؟سیب زمینی؟گرسنته؟تو خونت اینا پیدا نمیشه؟...
$عالیجناب...
+خفه شو بدبخت وجود تو توی دنیا ننگه...کسی که نونشو توی کاسه فقرا بزنه برای این کشور ننگه...برای من ننگه...اموالشو مصادره کنید و سرشو بزنید...
مردو بیرون بردن و فریاد های دردناکش هنوز میومد...
*زیاده روی نکردین؟
بهش اخم کرد...
+همه گوش کنید...از این به بعد هر کس دیگه ای به مال فقرا دست درازی کنه...مثل یه بدبخت میمیره...مثل اون احمق...
صورت همه کبود شد و سرشونو پایین آوردن 
《بله عالیجناب》
هوف کشید و بیرون رفت...کیبوم پشت سرش رفت 
*مینهو...چرا دستور دادی بکشنش...
+مگه نمیدونی خیلی از اینایی که اینجان اینکارو میکنن...اون از همه بیشتر بود و به نمایش میذاشت...پس...حقش بود...
*تو حق نداری مرگ و زندگی کسیو تعیین کنی...
+کییوم تو طرف کی هستی؟
*طرف حق...
+حق با منه...
*حق طرف نکشتنه...میتونستی تبعیدش کنی...شاید کارایی کرده باشه ولی یه مدت طولانی به کشور خدمت کرده...
+انتظار چه جوابی رو از من داری؟...
*تو تغییر کردی...مواظب مردم بودن خوبه...ولی کشتن آدما خوب نیست...
+خودت بودی که اصرار داشتی در هر صورت طرف مردم باشم...
*باشه...من گفتم؟حرفمم اشتباه نبوده ولی هیچ وقت نگفتم که کشتن مردم خوبه...
+باید هر لحظه به حرفای تو گوش کنم؟
*من مشاورتم...نیستم؟
+مشاوری...ولی من سگت نیستم که روی حرفت حرفی نیارم و برات دم تکون بدم...
لبشو گزید...
*خیله خوب...فکر میکردم حرفام مفیده...خدانگهدار...
تنهاش گذاشت و سریعتر رفت...
+گوسام آه...
صداش لرزید   
€بله سرورم...
+برو زود سرشو نزنن...بگو بندازنش زندان تا حکمشو بدم...
€بله سرورم...
مرد دوید و به سمتی رفت...《آه》
به خوابگاهش رفت...به زن نگاه کرد...
+سلام ملکه ی من...
دستشو بوسید و موهاشو نوازش کرد...
+امروز بهتری؟
+خیلی دلم برای صدات تنگ شده...
زن به یه جا خیره شده بود...
+ملکه ی من...شاید حرف نزنی باهام...شاید حرفامو نشنیده بگیری...ولی خوشحالم که زنده ای...خوشحالم که چشماتو میبینم...
زن پلک زد...دوباره موهاشو نوازش کرد 
+ملکه ی من امروز خیلی ناز شده...
آروم روی لبشو بوسید...
+امروز یه کار بد کردم...کیبوم حسابی از دستم ناراحت شد...فکر کنم فرداست که نامه استعفاشو بنویسه...خیلی لوسه...مشکلی نیست اونقدر بهش مهربونی میکنم تا آشتی کنه...
زنو از شونه گرفت و به خودش چسبوند...
+ملکه ی زیبای من...
فلش بک
با خستگی به خوابگاهش برگشت...پستو در دست تعمیر بود هوای دم گرفته اتاقک ممکن بود پرنسسو آزار بده برای همین دستور داده بود برای اتاقک پنجره ساخته بشه...به خوابگاه اصلی برده بودنش...مثل همیشه خودشو روی تخت انداخت...
+شب بخیر پرنسسم...
روی دستاش بلند شد تا روی صورتشو ببوسه ولی با دیدن چشمای بازش شوکه شد...
+آه...آه...گوسام آههههههه...برو...بدو طبیب کیمو بیاررررر....بدوووووو...
مرد داخل اتاق اومد...
€چی شده قربان...آه...
از گریه نفسش بالا نمیومد...
+پرنسس چشماشو باز کرده...برو...برو کیبومو بیار...
مرد سریع رفت حتی وقت رفتن چند باری هم سکندری خورد...خوشبختانه کیبوم هنوز نرفته بود و با چند نفری مشغول حرف زدن بود...
€طبیب کیم طبیب کییییم...بیاید زود باشید...
پسر بیچاره ترسید و تا خود خوابگاهو دوید وقتی رسید مینهو رو دید که گریه میکنه...
*چی شده؟...برو کنار...
کنار هولش داد و با دیدن چشمای باز زن خندید 
*دیوونه ها...ترسوندین منو...
پلکای زنو پایین کشید و سعی کرد سطح هوشیاریشو بسنجه
*هوشیاریشون پایینه...
نبضشو گرفت...
*نبض ثابته...
زبونشو هم نگاه کرد 
*گلوش احتمالا هنوز سوخته...
+میتونه حرف بزنه؟
*نیاز به زمان داره...ببین مینهو...انتظار نداشته باش مثل قبل باشن باشه؟همین که الان زندن یه نعمته...زمان میبره تا به بهبودی کامل برسن خیله خوب؟
+خدایا شکرت...》
کنار زن دراز کشید و با ذوق دستشو گرفت...
+امروز رفتم مدرسه...پسر بچه های کوچولو رو دیدم اونقدر ناز بودن که انگار قند تو دلم آب میکردن...با خودم گفتم بذار ملکه خوشگلم خوب بشه...پونزده تا از این ملوسا میاریم...دخترم میاریم...یه دختر که مثل مامانش خانووووم باشه خوشگل باشه...۱۴ تا پسر یه دونه دختر که عزیز دردونه باشه...
زن بازم پلک زد...
+مادر بزرگ وقتی فهمید بهوش اومدی اونقدر هیجان زده شد که به گریه افتاده بود...ملکه رو نتونستم بیرون کنم...منتظرم یه جایی خرابکاری کنه که بخاطرش بیرونش کنم...مادر بزرگو هیچ جوره نمیذارم ببرنش بیرون از قصر...پیرا پر از تجربن...دوست داشتین...یه نعمتن...تنها کسی که توی زندگیم از ته دل یکبارم از دوست داشتنش پشیمون نشدم مادر بزرگه...بعد از اونم تو...هیونگ...
دید که چشمای زن به سمت دیگه ای برگشت...
+از شهر بیرونش کردم...ولی توطعه هاش هنوزم که هنوزه پشت سرمه...از یه طرف برادرمه دوست ندارم خونش ریخته بشه از طرف دیگه...اون ازم متنفره و میخواد خونمو بریزه...چیکار کنم ملکه ی قشنگم؟...رحم کنم رحم نکنم...
زن دستشو فشار داد...لبخند زد 
+ملکه من توی مهربونی همتا نداره...
///
بعد از استراحت ظهرانش به اتاق کارش رفت...باز هم کوه طومار ها《اگه ولیعهد داشتم اینا رو اون انجام میداد...هاه》
یه نامه استعفا روی میز دید...
+آه پسره ی لوس...چقدر سریع قهر میکنه...گوسام آه کیبومو پیدا کن شده با موهاش بکشش بیارش اینجا...
مرد خندید و سرشو خم کرد...
+مرد گنده هفتمین باره استعفا داده...
گوسام بیشتر خندید...
+نمیری؟
€پشت سرتونن...
به سمتش برگشت و لبخند زد...
+چطوری دوست خوشگل خودم...
گوسام بیرون رفت تا راح تر بخنده...
*مهرش کن میخوام برم...
+تازه دستم به کشتن راه افتاده...یا استعفاتو پس میگیری یا میکشمت...
*کجا برم...
+که چیکار کنی؟
*که بکشیم...
+هیا...چرا باید استعفای یه همچین مشاور خوبی رو قبول کنم تازه طبیب خوبیم هستی...
*ازت متنفرم...
+من دوستت دارم...آشتی؟
میدونست دوستت دارم به اون منظور نیست ولی دلش لرزید و دست و پاهاش شل شد...به صورت خندون و بانمکش خیره شد 
*خیله خوب...
+حالا بغل...
بغلش کرد فشارش داد...
*آآآآی...
آب دهنشو قورت داد و ازش جداشد...کیبوم شوکه بهش نگاه کرد 
*چیزی شد؟
+نه...هیچی...فقط یاد تمین افتادم...چند وقتی بود سعی کرده بودم بهش فکر نکنم...
سرشو تکون داد...
*آه...
+گفتی زمینو نفروخته؟...پس کجاست...به اندازه کافی دنبالش نگشتم؟...
*...
+کیبوم تو میدونی کجاست نه؟...نمیخوای بهم بگی...
*نمـ...
+دروغ میگی میفهمم...هر وقت دروغ میگی چشمات دو دو میزنه...
*جدی..میگم...
+نمیخوای بگی نگو...ولی بهم دروغم نگو...فقط یه کلمه بگو...زندست؟
*اوهوم...
نفسی که آزاد شدو دید...
+خوبه...خوبه...