hani shinee یکشنبه 29 بهمن 1396 09:39 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۲۴ فیک Crazy King 


قسمت ۲۴

به سختی سوار اسب شده بود و اسب خسته مسیرو آروم میرفت...
-انگار سرنوشتم اینجوری نوشته شده که تمام عمرم فراری باشم...
اسب صدا داد و تمینو خندوند 
-عزیز دلم بهم جواب میدی؟...
یالشو نوازش کرد 《خوشگل من》
مدتی گذشته بود نقشه ای که کیبوم براش کشیده بود نگاه کرد بیشتر از شیش ساعت بود که توی راه بود بیماری و درد باعث شده بود نتونه راه طولانی رو طاقت بیاره 
-نون...بیا استراحت کنیم...
اسبو نگه داشت و پایین اومد...اسبو از شر زین سنگین راحت کرد و روی زمین گذاشتش و دراز کشید اسب هم کنارش روی زمین نشست  خوابش برده بود ولی مدتی بعد با صدای شیهه نون از خواب بیدار شد مردی سیاه پوش زینو روی دوشش گذاشته بود و افسار اسبو میکشید تا ببرتش فریاد کشید...
-آهای...دزد احمق...
به سمتش دوید و مرد دوباره کشیدش اسب باهاش نمیرفت برای همین به زین راضی شد و فرار کرد...
-آه...لعنتی...
به محضی که اسب رها شد به سمت تمین برگشت و سر و گردن تمینو بو کشید...با ناراحتی به مرد که دور میشد نگاه کرد و روی صورت اسبو بوسید...
-اشکال نداره...اشکال نداره...چیزی نیست...
اسبو بغل کرد و بغض کرد 
-حالا چیکار کنم؟...حداقل نقشه تو لباسمه...ولی داروها و غذام اون تو بود...چیکار کنم...
اسب صورتشو لیسید 
-بیا بریم...بدون زین راحتتری مگه نه؟
به دردسر با درد خیلی زیاد سوار اسب شد و اسب راه افتاد《قد کوتاهم دردسریه》
با به یاد آوردن خاطره ای نچندان دور لبخند زد...مدتی بعد درد بدن و پاهاش کاری کرد که روی اسب ولو بشه...به مسیر نگاه کرد هنوز خیلی راه مونده بود 
***
به قصر رفت روی دیدن ولیعهدو نداشت ولی برای مواظبت از پرنسس مجبور بود 
برای گوسام سرتکون داد و داخل رفت
کوه طومارهاش انگار تمومی نداشت 
*سلام...
سرشو با لبخند بالا آورد 
+سلام دوست بیمعرفت من...کجا بودی؟
*گفتم که به دوستام سر زدم و بیمار داشتم...
+متاسفم...
*بابت چی؟
+بهت پیله کردم...درمورد تمین...
سرتکون داد 《اوووم بیخیال》با مسخرگی لبخند زد و دستاشو دور ولیعهد حلقه کرد...اونم بغلش کرد 
+چی شده؟مهربون شدی؟
*نه فقط خواستم بغل کیبومی بهت بدم...ایگو چقدر کوچولوییییی
خندید 
+من کجام کوچیکه خجالت نمیکشی از این لوس بازیا؟ دیگه نزدیک سی سالته...
*خیلی مونده تا سی سالگی...
+فقط نصف سال مونده...
*نه چند سالی مونده...
از خودش جداش کردو بهش خیره شد 
+حدس زده بودم که بیست و نه سالت نیست...لو دادی...
لبشو گزید و خندید...
*آخه اینهمه کمالاتم به سنم نمیخورد
+دیگه چه دروغی گفتی روز اول
*روز اول روز اول بود...خیلی حرف زدم تو که نباید باور میکردی...
+مسخره...چند سالته؟
*من۱۳ سالگی رفتم غرب...۱۰ ساله اونجام...
+هاه...بیست و  پنج سالته؟فقط سه سال ازم بزرگتری؟
*مسخره نشو...سه سال و نیم...ولی از لحاظ عقلی همون بیست و نه سالمه...
+وقتی بیست و پنج سالته یعنی بیست و پنج سالته...ایگو...۱۰ ساله درس میخونی هنوزم آموزشات کامل نشده؟
*تقریبا ۱۸ ساله درس میخونم ...هفت سالگی سواد یاد گرفتم...هنوز کامل نشده تو نمیدونی طبیب بودن چقدر سخته
+حتما خیلی باهوش بودی...چیزی که همیشه برام سواله...اینه که...تو اشراف زاده ای؟
*آه...خوب...
+نمیخوای بگی؟
*اوم...خوب...۱۸ سال پیش غیر از اشراف زاده ها هیچ کس دیگه ای نمیتونست بخونه و بنویسه...یه جورایی جرم بود اگه میفهمیدن اون آدما رو گردن میزدن...
+پس اشراف زاده ای...
*نه...پدر و مادرم بخاطر من مردن...
شوکه بهش خیره شد 
+دروغ میگی مگه نه؟
*نه...اشراف زاده نبودیم ولی پدرم بهترین سفالا رو میساخت یه کارگاه فووووق العاده بزرگ داشتیم و پول خوبی درمیاوردیم...بابام به یه اشراف زاده پول داد چون میدونست چقدر برای خوندن و نوشتن اشتیاق دارم...مامانم میترسید...ولی بابام انجامش داد...
*اون اشراف زاده در برابر یه پول خیلی زیاد به صورت ماهانه بهم سواد یاد داد بابام لبخند میزد مامانم شاد بود خوشحال بودن از اینکه ارزوی پسر یکی یدونشونو برآورده کردن...
*من حاصل ده سال آرزوی بچه دار شدنشون بودم...برای همین عزیز دردونه بودم...ولی...زد و یه روز رقیب کارگاه پدرم به مامورای حکومتی گفت که من سواد دارم...
*اون اشراف زاده ای که بهم درس میداد توی قصر کار میکرد برای همین خبردار شد و قبل از اینکه بیان سراغم بهم کمک کرد و به یه روستا فراریم داد و قایمم کرد...ولی مامورای حکومتی خانوادمو کشتن...قرار بود اموالمون هم مصادره بشه ولی اون اشراف زاده جلوشونو گرفت...کارگاه و سفالا رو فروخت خونه رو برام نگه داشت و بعد از یه مدت کمک کرد که برم به غرب...بعد از ده سال برگشتم...بدون اینکه اینجا کسیو داشته باشم...
+برای همینه که...این همه برای سواد داشتن عوام تلاش کردی؟
*من که کاری نکردم...همه کارا رو خودت کردی...
+به اون آقا سر زدی؟اون اشراف زاده...
*اون مرده...ولی پسرش هنوز هست برای خودش یه استاد شده برعکس خیلی از اشراف زاده ها میلی به زندگی راحت و پر از آرامش نداره...توی یه روستا زندگی میکنه...اون زمان همیشه با پسرش درس میخوندیم...عشق اولم بود از اون زمان فهمیدم از مردا بیشتر خوشم میاد...ولی اینقدر گوشت تلخ بود که کلا بعد از یه مدت بیخیالش شدم گفتم که دردونه بودم...خیلی لوس بودم کلی براش دلبری کردم ولی انگار گوشت یخ زده اسب سفت بود...وقتی رفتم غرب با اون پسر آشنا شدم ولی ازدواج کرد...منم بیخیالش شدم و برگشتم...
+پس قبلا خیلی عاشق شدی...
*بهم نمیاد ولی ادم احساساتی ایم...
+چرا به من گفتی احساساتی نباشم؟
*چون آسیب میبینی...همونجور که من دیدم...میبینم...
ولیعهد یکباره لبخند زد 
+کسیو دوست داری؟از آدمای توی قصره؟یا بیرونه...اوووه...دیروز رفته بودی اونو ببینی؟
سرخ شد
*نه...من میرم سرم پرنسسو وصل کنم 
+کسی هست مگه نه؟ مگه نه؟ مگه نه؟
*آه یه موقعایی مثل بچه ها میشه...ساکت...
زیر خنده زد و انگشتشو توی پهلوش فرو کرد 
+ایییی بگو دیگهههه
*گفتم هیچ کس...
+وزیر یون؟
*آه اووووع...ساکت شو...
ولیعهد زیر خنده زد و کیبومو هم خندوند
*دیوانه...
***
از گرسنگی دل درد گرفته بود اثر قرصا هم خیلی وقت پیش از بین رفته بود...اسب بیچاره جسم جنازه مانند سنگینشو حمل کرده بود و میبرد...از درد به خودش میپیچید فاصله پاهاش از زمین و جاذبه زمین حتی دردشو بیشتر کرده بود...نمیدونست چند ساعته توی راهه چند ساعت دیگه مونده نمیدونست کجاست احتمالا گم شده بود...فقط راهو به نون سپرده بود تا بره...این اسب، اسب طبیعت بود پس راه بلد بود...
آفتاب به وسط زمین رسیده بود دل دردش حتی بدتر شده بود نون ایستاد 
-نون خسته شدی عزیزم؟...باشه خوشگلم...استراحت میکنیم...
به دردسر از پشتش پایین اومد و یه جایی روی سبزه ها دراز کشید نون ازش دور شد حتی جون نداشت جلوشو بگیره 
-آه نون...
بدنشو از درد محکم گرفت...《خدایا دارم میمیرم》
اسب بعد از چند دقیقه برگشت و کنارش چیزی گذاشت...با تمام دردش خندید و فدای اسب مهربونش شد...
-ترب از کجا پیدا کردی آخه تو؟فدات بشم من...
خودشو کشید خدا رو شکر کرد توی روستا ها همه جا میتونست جوی آب شیرین پیدا کنه...توی آب شستش و گاز زد 
-اوووم چقدر شیرینه...
دوباره اسب تنهاش گذاشت خندید و ترب خوشمزشو خورد همینم غنیمت بود...اسب دوباره برگشت و یه ترب دیگه براش آورد...
÷هی...
سرشو بالا آورد 
÷اسب توئه؟
-بله...
÷گند زد به زمینم...
-متاسفم بخاطر من بود...دو روزی هست که چیزی نخوردم...
÷در عوض اسب بهت غذا میدم...
-متاسفم...اون فروشی نیست...از گرسنگی هم بمیرم نمیدمش...
÷پس بجای اون تربا باید برام کار کنی...
سرتکون داد 
-این روستا اسمش چیه؟
÷پیونمینگ...
-آه...نون تو فوق العاده ای...درست اومدیم...آقا شما...یه استاد به اسم استاد لی میشناسید؟
÷میشناسم...
-کجا میتونم پیداش کنم؟
÷بابت سوالاتم باید کار کنی...
-باشه آقا گفتم باشه...
÷خودمم...
به نون نگاه کرد 
-بهم کار بدید...
÷البته...ترب ها و سوالات دو روزی برات آب میخوره...
-برای مدتی بهم کار بدید...بهم کار یاد بدید...
÷کارگر نیاز ندارم...شاگردم نمیگیرم
بهش خیره شد....
-لطفا...من...مریض و گرسنم ولی بدن قوی ای دارم...میتونم خوب کار کنم...من جوونم باهوشم راحت میتونم یاد بگیرم...
÷اگه اندازه اسبت باهوش باشی کافیه...دو روز باید برام کار کنی...
-میشه بهم غذا و دارو بدین؟بابتش براتون کار میکنم...
÷واقعا جون داری روی زمین کار کنی؟
-میتونم...میتونم...
÷فقط به اسبت بگو تربای تازه رو از زیر خاک دربیاره...ارواره های قوی ای داره...این میشه بابت چیزایی که خوردی و سوالایی که پرسیدی...
-میشه نون هم یه چیزی بخوره؟این زبون بسته همراه من گرسنگی کشیده...خودش از تربا نخورده فقط برای من آورده
÷اون از تو بدرد بخور تره...حاضرم به اون غذا بدم ولی به تو ندم...
-آقا من از طرف کیبوم اومدم
÷اون دیگه کدوم خریه...
-کیبوم...کیم کیبوم...
÷نمیشناسم...
سر درگم موهای تا ته کوتاه شدشو مالید
-اون گفت بیام پیش شما...
÷آه بچگیاشم دردسر بود...
-بهم کار بدید...
÷یا خودت یا اسبت...تربا رو بیارید بیرون...فقط یکیتون غذا میخوره...
بهش نگاه انداخت و رفت...
-آقا...آه...
با بیحالی روی زمین ولو شد...
-خدایا این دیگه کیه...هوف...