hani shinee پنجشنبه 26 بهمن 1396 11:13 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۲۱ فیک Crazy King 
قسمت ۲۱

کیفشو روی شونش گذاشت...و به اولین اسطبل که سره راهش بود رفت...
*سلام آقا...
مرد سرشو خم کرد 
@سلام برای کرایه اومدید؟
*آره...
@اسبای خوبی داریم برای چه کاری میخواید...اسب داریم برای بارکشی و بستن به چرخ اسبای قوی این...اسب داریم اسبای عربی تند پا واسه مسابقه...اسب داریم تیز و بز واسه چوگان...اسب داریم برای تمرین و یادگیری اسب سواری...شما چه اسبی میخواید 
*آم...خوب...چوگان...یه اسب برای چوگان...
@آه خوب همراهم بیاید...پنج تا اسبه دوتاشون تازه کارن ولی تیزن اما سه تای دیگه کهنه کار چوگانن...
*میشه...اوم...آقا من یه اسب میخوام که یال و دم بلند داشته باشه قهوه ای باشه با لک های سفید با چشمای بزرگ...دارید؟
@متاسفم...نداریم...
سرشو پایین آورد
*خیلی ممنون...
سرشو تکون داد و بیرون رفت...
توی راه به بازار کفش فروشا یا حتی کارگاه ها سر زد ولی نبود که نبود چندتا اسطبل دیگه هم سر زد...
*آجوشی...اسطبلای دیگه ایم این اطراف هست؟
٪آی...حتما باید اون باشه؟...
*آره خوب اسب خوبیه...
٪آره هست...یه اسطبل خیلی کوچیک نزدیکای منطقه یازدهه...چندتایی اسب داره...یه نگاه به اونجا هم بنداز...بهتون نمیاد کم درآمد باشید ولی اسباش ارزونه فقط هم خرید و فروش کار میکنه...کرایه نمیده
*آه بله...
بیرون رفت کیفش داشت سنگینی میکرد یه جایی نشست و استراحت کرد 
*آه...اینجا نزدیک خونه ی پرنسه...منطقه دوازده...خدایا...من چند باری اینجا رو گشتم...چرا به فکرم نرسیده بود توی خونه رو بگردم...
《اینم یه احتماله...درسته به پرنس نمیاد اینکارو کرده باشه...ولی...احتماله...احتماله》
از جاش بلند شد و جلوتر رفت...از پیرمردی که رد میشد سوال پرسید و بالاخره تونست اسطبلو پیدا کنه...بوی بدی میومد و اسب ها ظاهر ناراحت کننده و افسرده ای داشتن...یال هاشون نامرتب بود و بدن کثیفی داشتن...
*سلام...کسی اینجا هست؟
×آه...بله؟
*یه اسب برای چوگان میخوام...
×بیاید اسبا رو ببینید...
صدای لگد زدن و شیهه یه اسب به وضوح میومد 
*مشکلی داره؟
×اسبه وحشیه...یه اشتباهی کردم خریدمش...اسبای چوگان این سمتن...
*من...من اسبم دزدیده شده...اوم...
×اگه میخواید دردسر درست کنید ما اسب نداریم...
*نه نه به هیچ وجه اگه اینجا باشه میخرمش...
×چه جور اسبیه...
*قهوه ای و لکای سفید...با چشمای بزرگ...
×اوه...همین اسبه...صداشو میشنوی؟
آب دهنشو قورت داد《شاید نیاز داشته بفروشه》
*بریم ببینمش...
اسب توی جاش مثل اسپند روی آتیش بالا و پایین میپرید و شیهه میکشید...
*شیشششش اروم...آروم...
×ای آقا اگه اینجور آروم میشد که تا الان اینهمه شلاق نخورده بود...
*میشه تنهامون بذارید؟
×خیله خوب...
مرد بیرون رفت...آروم دستشو سمتش گرفت...
*نون...نون آروم باش...میخوام ببرمت پیش تمین...خوب؟آروم باش...نون...نون...
اسب از حرکت ایستاد و زبونشو روی دستش کشید...
*آفرین پسر...
یال اسبو نوازش کرد...
*صاحبتو پیدا میکنم و میام میبرمت...آجوشی...
مرد داخل اومد و خندید 
×مثل اینکه واقعا صاحبشی...همونقدر که خریدمش میفروشمش...خرج خورد و خوراک این دو سه هفتشم نادیده میگیرم...
*نه...اونم حساب کنید...فقط بهم بگید از کی خریدین...و میخوام یه مدت اینجا نگهش دارید واسم...میبینید که من یه طبیب درباریم...به اندازه تمام این اسبا حقوق میگیرم پس نیازی نیست نگران پولتون باشید...
×آه خیله خوب...یه پسر جوون شبونه آوردش گفت پول نیاز داره...صورت سبزه ای داشت و خوش قیافه بود سر و وضع بدی هم نداشت شاید چون وحشی بوده اوردتش...
*پسره حدودا ۱۶ سالش بود؟
×نه آقا بیستو رد کرده بود 
《اونه...خودشه...》
*سندی امضا کردین؟
×البته...
*بهم نشونش بدید....
///
به خونه پرنس برگشت و درو کوبید
*آهای...پرنس بدقیافه درو باز کن...
*آهاااای...
صداش گرفته از پشت در اومد 
#الان میام...صبر کن...
بالاخره با معطلی زیاد درو باز کرد 
*سلام...
به صورت خنده روش نگاه کرد 
#سلام از این ورا؟
*اومدم یه سری بهت بزنم...
#بیا تو...کمک کردن به اون احمق خوش میگذره؟
*کدوم کمک کردن؟مگه دیوونم...دارم خود شیرینی میکنم دستمو توی قصر بند کنه...
#که اینطور...
*اه خیلی خستم...واسم چای بیار...بابونه...
#چیش فقط شراب برنج دارم...
*این آشغالا رو بذار واسه خودت...برو بخر...چای میخوام...
#بیخیال پول ندارم...
*من پولشو میدم...ضرره ولی واسه خودتم بخر...همین کنار چای فروشی دیدم
#اوووف...باشه...
از توی کیسش پول دراورد وقتی مطمئن شد پسر رفته از جاش بلند شد...
*تمین...تمین آه؟
به بیرون سرک کشید...
 *تمین...کجایی عزیزم؟...
اتاق اونقدر کوچیک بود که امکان نداشت بشه یه آدمو قایم کرد...
*آیششش...تمین...یعنی زیر زمینی چیزی این پایینه؟
یکباره صدای بلندی شنید...به سمت گنجه بزرگ برگشت قدم اولو برنداشته بود...
#کیبوم...
آب دهنشو قورت داد یه نفس عمیق کشید و برگشت یه لبخند مصنوعی زد...
#بابونه نداشت...گل سرخ خریدم...خوبه؟
*آه...عالیه...
#بشین تا درست کنم...
لبخند زد و سرتکون داد پسر بیرون رفت...
همزمان حرف میزد 
#من معمولا چای نمیخورم اگه هم بخورم توی قصر با مادر بزرگ میخورم...عاشق چایه...با کیک...
*آه چه عالی...پس مادربزرگ مهربونی داری...
خودشو روی زمین به سمت گنجه کشید 
#آره خوب...تنها کسی که بین من و مینهو فرق نمیذاره مادر بزرگه...
*بیخیال اینقدر دلخور نباش...
#مسخره بازی درنیار مگه میشه دلخور نباشم...
دره گنجه رو باز کرد و زبونش بند اومد...
#کیبوم؟
*آه...البته که نمیشه...حق داری...
#بالاخره یکی هم حقو به من داد...
با غم صورت پسرو نوازش کرد و زمزمه کرد《بعدا دنبالت میام》
*البته...البته که حقو بهت میدم...
《نون رو پیدا کردم》
پسر نای سرتکون دادن هم نداشت...فقط پلکاشو بهم فشار داد
#آه حالا حتما باید چای میخوردی؟مگه شراب برنج چشه؟
*نق نزن...آمادش کن
《ولیعهد نگرانته...》
اشک پسر پایین ریخت...
#یکم دیگه آماده میشه...
《به زودی فراریت میدم...تحمل کن باشه؟》پسر دوباره پلکاشو بهم فشار داد و اشک تازه ای از چشمش چکید
سریع دره گنجه رو بست و عقب رفت...
پسر با قوری داخل اومد و دوتا فنجون جلوی خودش و کیبوم گذاشت از گل سرخ توی فنجونا ریخت...
#توی فکری...
*ها؟...نه فقط خستم...
#تمین خوبه؟
پشت لبشو گزید 《لعنتی چه نقشی بازی میکنه》
*تمین؟نمیدونم حتما خوبه...
#خبر نداری کجاست؟
*نمیدونم چند وقتیه که پیش ولیعهد نیست حتما فرار کرده با اون رفتارایی که اون دیوونه باهاش داشت کدوم احمقی پیشش میمونه...
《دیوونه نیست...اگه هم باشه یک تار موش می ارزه به سرتا پای این گدا》
#پس اصلا خبر نداری...مینهو چیزی نمیگه؟
*مینهو؟نه...چیزی نمیگه...چرا بگه اصلا به من چه ربطی داره...فقط از اول تا آخر من دیوونه ها با پرنسس حرف میزنه 
#جدا؟...رابطتون پیشرفتی داشته؟
*من؟با اون؟...مگه دیوونم؟پسره قاطی داره...البته شاید واسه اینه که سنش کمه...کی میدونه...آه چای خوش بوییه...واسم آبنبات بیار...
#هیا...همینجوری بخور...
*خودم پولشو میدم...برو و بیا...فقط یکم دورتره...آه...سوء استفادگر...خیله خوب جهنم و ضرر واسه خودتم بخر...
#واقعا حوصله ندارم...
*میدونی چند وقته باهم گپ نزدیم؟این دوستیه؟...برو دیگه...
#خیله خوب...
کیسه رو کف دستش خالی کرد...
*واسه خودت خرید هم برو...پوست و استخون شدی...با پولات چیکار میکنی...
#عاشق معرفتتم...
*هر چقدر خواستی طولش بده...چایو که خوردم میرم...
#مگه آبنبات نخواستی؟
*البته...واسم نگهدار...بعدا هم میام...الان برو...باید مطمئن بشم حتما چیزی واسه خودت میخری...
پسر شونه بالا انداخت فنجون چایو لاجرعه سرکشید...
#باشه...رفتی درو خوب ببند...توی خونه هم فضولی نکن...
*چیش...نه اینکه خیلیم چیزی داری...یه نگاه کنم به خونت همه فضولیم تموم میشه...تو وسیله زندگی هم نداری؟واقعا که...
#خیله خوب نق نزن...رفتم...بابت پول ممنون...
سرتکون داد...
*اوووم برو...چیزای مفید بخر...
سرک کشید تا پسر بره قفل درو از داخل انداخت و به سمت گنجه رفت اشکاش بدون کنترل روی صورتش میریخت...کیفشو باز کرد وسایلشو درآورد و معاینش کرد...
*عوضی باهات چیکار کرده؟
دستشو روی پیشونیش گذاشت...
*یخ کردی...
زیر بغلشو گرفت و وقتی پسر زیر گریه زد بهش نگاه کرد...
*چی شده عزیزم؟
نگاهش به پاهاش افتاد...شوکه روی زمین افتاد...پاهای پف کرده و کبودش که اثر سوختگی روی کف اش خودنمایی میکرد عرق سرد روی پیشونیش نشوند...طنابو با حرص از دور پاش باز کرد 
*لعنتی به پات خون نمیرسه...
سریع پاهاشو بالا آورد و ماساژش داد...ناخناش بنفش شده بودن اونا رو هم ماساژ داد...
نبضشو گرفت...
*کنده...خدایا چیکار کنم...
با دردسر از گنجه بیرون کشیدش و پاهاشو ماساژ داد روی بدن و صورتش اثر کبودی به وفور دیده میشد و موهاش از ته بریده شده بود...
*غذا خوردی؟بهت غذا میده؟؟...چی میگم این گدا مگه خودش غذا میخوره که به تو بده...
آمپولشو از کیف درآورد و آمادش کرد...توی رگش زد...
*میخوای الان بریم؟
سرتکون داد 
*بازم میخوای بمونی...
بالاخره لبهاش تکون خورد ولی صداش درنمیومد...
*میترسی توی دردسر بیوفتم؟
پلکاشو بهم فشار داد...
*این الان مهمه؟...تمین...تمین منو ببین...
به دردسر چشماشو روی پسر متمرکز کرد...
*این چندتاست؟
انگشتاشو جلوش گرفت...《دو》
*خوبه...زیاد به خودت فشار نیار عزیزم...آمپول مسکن بود این دیوونه اومد بگو بهت غذا بده ممکنه چون شکمت خالیه مسکنه خوب اثر نکنه یا حالت بدتر بشه...ولی اگه دردی داشتی به زودی خوب میشی خوب؟من بازم میام...
دوباره لبهاش تکون خورد...
*چی؟...چی؟
-میخواد...منو...
*میخواد تورو...بعدش؟
-ببره...
*کجا ببره؟
-اس...طبل...
*بخاطر نون؟
-نه...
*بخاطر چی؟
-اونجا...نمیتونم...فرار کنم...
*زبون بسته تو الانشم نمیتونی فرار کنی با این پاهات...با چیزی به پات محکم کوبیده؟
-اوم...درو...پاهامو...گذاشت...بینش...
*ایششش امیدوارم بمیری عوضی...چیزی نیست...
اشکش ریخت...《درد داره》آه کشید 
*نمیتونم بهت زماد(پوماد) بدم...بوش میپیچه...شک میکنه...همین مسکن که زدم...یکم تحمل کنی اثر میکنه...
یکم از چایی توی فنجون ریخت و به لبهاش نزدیک کرد و به خوردش داد...
*الان گلوت بازتر شد؟
دوباره پلک زد 《اوم》
*چرا اینجوری کرد...تو که میگفتی خیلی خوب و مهربونه...ولیعهدم همینو میگفت...خیلی ازش تعریف میکردی...
-میخواد...ازم...استفاده...کنه...که...جانشین...بشه...
*پس فقط با ملکه درگیر نیستیم...میدونستم یه دردی داره...باشه...باشه...کدوم اسطبل میبرتت؟
-نمیدونم...
*با ملکی که مینهو بهت داده بود چیکار کرده؟
پسر اخم کرد...
*خیله خوب دیوونه...ولیعهد ولیعهد...اونقدری که تو حساسیت نشون میدی خودش نشون نمیده...
-نمیدونم...ولی...همه... پولا رو...خرج کرد...
*چی میخره...داره همه چیو میفروشه...
-آدم...
بهش خیره شد...
-الان...میرسه...
به طناب نگاه کرد...
*متاسفم.. 
سرتکون داد...《ببندشون》
روی موهاش دست کشید و پیشونیشو بوسید...
*خدا نجاتت بده پسر...آه...اینا...
پاهاشو تا حد امکان اروم بست یه شیشه زیر لباسش قایم کرد...
*مسکنه...درد داشتی بخور...با اینا با شکم خالی بهتر تاثیر میکنه...
پسرو روی دستاش بلند کرد و توی گنجه گذاشت...سریع قفلو باز کرد و وسایلشو سر سری توی کیفش ریخت...
#اوه...هنوز هستی؟...
به خودش مسلط شد و سرشو بالا آورد...
*آره...یکم فکر کردم دیدم واقعا دلم آبنبات میخواد...
به خریدای پسر نگاه کرد...از هر چیزی بهترینو خریده بود...پسر از بین خریداش آبنباتا رو بیرون آورد و سمتش گرفت...میدونست اینا از پول خودشه ولی حتی دلش نمیومد از دست این مرد چیزی بگیره...ولی بالاجبار یکی برداشت
*بد نمیشه یکم پس انداز کنی ...
#پس انداز ماله گداها و فقیراست...
*با این وضع خونت تو پولدار حساب میشی؟
#من یه پرنسم...
*درسته یه پرنس بی پول...به هر حال...دارم میرم...
بدون اینکه پرنس متوجه بشه به گنجه نگاه کرد و بیرون رفت...《نجاتت میدم》