hani shinee یکشنبه 22 بهمن 1396 02:12 ق.ظ نظرات ()
قسمت ۱۶ فیک Crazy King

قسمت ۱۶

*مطمئنا میدونه تو مردا رو دوست داری...
بهش نگاه کرد لبخند بیخیالش مو به تنش سیخ کرد 
+کی...بهش گفته؟
*هر کسی ممکنه بدونه...پول همیشه وسوسه کنندست..
+حالا باید چیکار کنم...
*اخرین بار امپراطورو کی دیدی؟
بهش فکر کرد...آخرین بار کی بود؟کی به اصطلاح پدرشو دیده بود...کی دقیقا بهش توجه کرده بود...اخرین بار کی دقت کرده بود که لاغرتر و مریض تر میشه...آخرین بار کی دقت کرده بود موهاش سفید میشه...فقط تصویر اخم آلودش جلوی چشمش بود...وقتی بهش میگفت توی انتخاب همسرش دخالت نکنه...چقدر مسخره...
+خیلی وقت میشه ندیدمش...
*برو ببینش...ببین چقدر مریض شده...ببین تا کی وقت داری خودتو افکارتو جمع جور کنی...تا چه وقت زمان داری که به معنای واقعی کلمه بزرگ بشی...این دنیا دنیای عشق و عاشقی نیست...توی قصر جاش نیست...اینجا دنیای سیاست و نفوذه...
آه کشید و به پسر نگاه کرد...هیچ احساسی توی صورتش نبود
+خوب بر فرض که فهمیدم چقدر وقت دارم...بعدش چی؟
*قدرتو بگیر دستت...ملکه زن بزرگیه نمیشه دست کم گرفتش ولی تو هم کم کسی نیستی...از دنیای گل و بلبلی صورتی رنگ عشق و عاشقی هیچی نصیبت نمیشه...
به ناخناش نگاه کرد...
+من همینم...نمیتونم اینکارو بکنم...
*پس یه بازنده ای...
+من بازنده نیستم...
*کسی که هیچ حمایت و قدرتی پشت سرش نداره یه بازندست...کی قراره حمایتت کنه...تمین؟...برفرض این پسره بهت پا داد دو شب که باهاش خوابیدی  میشه مثل هر کسی که توی خیابونا از سره گرسنگی بدنشو میفروشه...تازه میتونه افتخار کنه یه *** با ارزش تا ته رفته داخلم کی اهمیت میده...
+من و تمین اینجوری نیستیم...من دوستش دارم
*به نظرت تا اخر عمرش توی اون اتاق کوچیک میتونه تحمل کنه؟بعدش که رفت بیرون چی؟چطور زندگیشو میگذرونه؟با فروختن بدنش...چون دیگه جایی توی قصر نداره...چون این شده نوع زندگیش...کسایی که تموم زندگیشون شده هوس و خوردن و نوشیدن...اهمیتی نمیدن که اون کیه...با کی قبلش خوابیده...فقط سنگینی جیب خودشونو از پول می سنجن...میتونی پیش خودت نگهش داری؟تو که از ترس اینکه پیداش کنن تمام تن و بدنت میلرزه؟...میدونی...این توی ذاته...تنوع طلبی...باکرگی بدنشو بگیری...بعدش...یه روز میرسه که یا میکشنش یا ازش خسته میشی و میندازیش دور...
+چرا این حرفا رو میزنی...
*تجربشو داشتم...بدنمو نفروختم چون اونقدر بزرگ بودم که عقلم برسه نباید با خودم لجبازی کنم...اونقدر بزرگ بودم که بدونم برای یه عشق مسخره دلیل نداره که ه*رزه باشم...فکر کردی گرسنه نخوابیدم؟فکر کردی چون طبیبم حمالی نکردم؟پس چطور تونستم برگردم...این پسر بچست...فکر نمیکنم بتونه همچین غماری روی زندگیش بکنه...احمق و احساساتیه...امروز لبخندای خوشگل میزنه و بوس بغلای یواشکی بهت میده...چون میخواد دلتو ببره...موفقم بوده...ولی...تو یه مرد زن داری...همونطور که از زنت خسته شدی به یه مرد رو آوردی به زودی بازم از مردا خسته میشی و میری سمت یه زن...
+در مورد من اشتباه فکر میکنی...
*حرفام همش در مورد تو نبود...درباره اون پسره هم بود که به زودی توی اون پستوی بدون نور و سرد تمام استخوناش به ترق و تروق میوفته و میمیره...اونقدر برات عزیز نیست که حتی اینجور اذیتش نکنی...
+تو چی میدونی از زندگی من؟
*هیچ...نمیخوامم بدونم...علاقه ای به زندگی بازنده ها ندارم...
+گفتم من بازنده نیستم...
*قراره کسی به بی دفاعی تو امپراطور کشور من بشه؟...اینجوری هیچی از کره باقی نمیمونه...به هر حال...الان برو دیدن پدرت...فکر نکنم از دیدنت ناراحت بشه...منم تمینو درمیارم و سرمو جدا میکنم میرم...
آروم سرتکون داد...این مرد بشدت عجیب بود...چطور هر چیزی که قبلا به ذهنش رسیده بودو اینقدر راحت به زبون میاورد...
+خیله خوب...تمینو هم معاینه کن اگه دارویی نیاز داره بهش بده...
*باشه...
بیرون رفت...گوسام سرشو خم کرد...
+میخوام برم پیش پدر...
€خوب کاری میکنید...
+میترسم...
€دلتنگتونن...چند وقت پیش که برای احوالپرسی خدمتشون رفتم سراغ شما رو ازم گرفتن...
+خوب پس بریم...
€بله قربان...ولی طبیب کیم...
+خودش میره...آجوما رو پیدا کن بهش بگو تحقیق کنه کی آمار منو به ملکه میده...
€بله قربان...
راه افتاد قبلا از قصد دورترین خوابگاهو به خوابگاه پدرش انتخاب کرده بود تا حتی اتفاقی هم که شده مردو نبینه..
جلوی در ایستاده بود...
€قربان...
+میرم...میرم...تو برو دنبال آجوما...
به گوسام جلوی در سرتکون داد...
;سرورم ولیعهد تشریف آوردن...
به پسر نگاه کرد و سرشو خم کرد 
;بفرمایید داخل...
داخل رفت...بعد از مدتها...امیدوار بود بتونه خودشو نگه داره...با دیدن مرد...بند دلش پاره شد...اونقدر لاغر ضعیف شده بود که لیوان آب توی دستش میلرزید...پدر بزرگ و پر از اقتدارش میلرزید...
+پدر...
$آه...ولیعهده قشنگم...بیا عزیزم...بیا جلوتر...میخوام از جلوتر ببینمت...آه چقدر لاغر شدی عزیزم...
جلوی تخت زانو زد..مرد دستشو روی صورتش گذاشت...
$آه چقدر دلتنگت بودم ترسیدم بمیرم و صورت قشنگتو نبینم...
اشکش پایین ریخت
+خودتون میدونید چرا نمیومدم دیدنتون...
$میدونم...متاسفم...ولی پشیمون نیستم...
+چرا من پدر؟چرا هیونگ نه؟چرا کل زندگیمو گرفتید؟هیچ وقت رویای امپراطور شدن نداشتم ولی اون داشت...چرا پدر...
$من بخاطر این از ولیعهد شدنش صرف نظر نکردم که از یه بانوی رده پایین بدنیا اومده بود...اونم پسر من بود و هیچ کس نمیتونست مانع بشه که ولیعهدش کنم...من تو رو ولیعهد کردم چون...عاشق مردم بودی...
+چی؟
$یادته وقتی ۹ سالت بود...با برادرت رفتیم به سرکشی مردم...با غرور با اسبای عالی و لباسای فاخر...همه مردم جمع شده بودن بهمون نگاه میکردن...یادته بهم چی گفتی؟...گفتی کاش ما هم لباسای اون شکلی میپوشیدیم مثل لباس مردم...به نظر میاد زیاد گرم نیستن...وقتی ازت پرسیدم چرا...گفتی وقتی بین مردمیم پس ما هم از مردمیم...خیلی باهوش بودی...یادمه گوسام مخصوصت...کلی برات ذوق کرد...
بین گریه آروم خندید...
$وقتی رفتیم سمت مردم قسمتای فقیر نشین هیونگت مدام غر میزد بو میاد اینجا کثیفه لباساشون کثیفه اینا مریضن...ولی تو تمام مدت بهشون نگاه میکردی...با کنجکاوی...وقتی برای وعده ظهر چادر درست کردیم و آشپزا غذا درست کردن...یک دفعه ای ناپدید شدی...همه نگران شدن همه دنبالت گشتن حتی خود من...ترسیده بودم گداها جایی گیرت اورده باشن و از سره حسادت و عصبانیت کتک زده باشن یا حتی کشته باشنت...ولی...چیزی دیدم که...همون لحظه تصمیم گرفتم...تو رو ولیعهد خودم بکنم...
به لبخند مرد نگاه کرد...اون روزو یادش میومد...چقدر از طرف همه سرزنش شده بود ولی پدرش بهش لبخند زده بود و لباساشو تمیز کرده بود...
$بین بچه های فقیر با یه ظرف بزرگ از غذا نشسته بودی و همتون باهم قاشق قاشق از ظرف غذا میخوردین...غر نمیزدی که کثیفن غر نمیزدی مریضن یا بد بو...همون لحظه گفتم...کسی که عاشق مردم باشه...حتی فقیراش...میتونه بهترین پادشاه باشه...برادرت میتونست اینجا توی قصر زندگی کنه...ولی نخواستم...باید جایی بین همون مردم زندگی میکرد تا بفهمه مردم کشورش میتونن دوست داشتنی باشن...میتونن مهربون باشن حتی اگه کثیف باشن ...متاسفم که فقط به مردمم فکر کردم...متاسفم که به تو فکر نکردم...
اشکای پسرو از صورتش پاک کرد 
$میدونم که مردم عاشقت میشن..بزودی از مقامم کناره گیری میکنم...مثل پدرت نباش...پادشاه قدرتمندی باش در کنارش کاری کن که مردم دوستت داشته باشن...
+بله...
مرد دوباره اشکای تازشو پاک کرد 
$گریه نکن و قوی باش پسرم...باشه؟
+بله...
سرشو جلو آورد و پیشونیشو بوسید 
$مواظب پرنسست باش باشه؟اون در آینده قدرت تو رو کامل میکنه...
+پرنسسم؟
شوکه شد یعنی کسی درباره پرنسس بهش چیزی نگفته بود؟...
$بچه های سالم بدنیا بیارید و شاد زندگی کنید...
+اون قدرت منه؟
$همسر خوب و با وفا...قدرت یه مرده...کسی که عاشقته پشتیبان همیشگیه توئه...
به صوزت مرد نگاه کرد 
$وقتی مادرتو کشتن...قدرت من کم شد...قدر پرنسس با وفاتو بدون و مواظبش باش...
+مواظبشم...مواظبشم...دیگه...دیگه میرم...استراحت کنید...
از جاش بلند شد و احترام گذاشت 
$خوشحال شدم دیدمت پسرم...
+امیدوارم زودتر خوب بشید...
بیرون رفت...گوسام نبود پس تنها راه افتاد صورت خیسش و سوز هوا اذیت کننده بود چشماش میسوخت...حرفای کیبوم حرفای پدرش...تمینو باید چیکار میکرد...
داخل خوابگاه رفت...کتاب ها دوباره روی زمین روی هم چیده شده بودن لباس هاشو عوض کرد و به اتاق کارش رفت...نامه ها و اسناد روی هم تلنبار شده بودن 《مینهو...تا شب گیر اینایی...به چیزی فکر نکن و کارتو انجام بده...》
***
آخر وقت گوسام براش کوفته برنجی آورده بود ولی اشتهایی نداشت کاراشو تموم کرد و با چشمای نیمه باز به خوابگاهش برگشت لباساشو کف زمین انداخت و روی تخت افتاد...چشماشو روی هم گذاشت ولی وقتی چیزی از زیر پتو بالا خزید با ترس چشماشو باز کرد تمین از زیر پتو سرشو بیرون آورد و بهش لبخند زد...خندش گرفت حتی جون حرف زدن نداشت 
+هوم...چرا اینجایی؟
-پستو خیلی سرد بود پتو و رخت خوابمو گذاشتم سره نونا که سردش نشه...
+اوووم واسه همینم اومدی سره من خراب بشی...
پسر دوباره خندید...
-درسته...
به صورت بانمکش نگاه کرد《آخه چطور میتونم این پسرو ول کنم وقتی اینقدر شیرینه؟》
دستای پسر دور کمرش حلقه شد 
-آیگو چه گرمی...
+زودتر میومدی بخوابی...
-منتظر موندم تا بیای...
+غذا خوردی عزیزم؟
-اوهوم..
+هر دو وعده رو؟
-اوهوم...شما هم خوردی؟
سرشو تکون داد 《نه...میلی نداشتم》
-اینطوری به طبیب کیم میگم بهتون آمپول بزنه...
بهش لبخند زد و آروم لبهای شیرینشو بوسید...
-بازم میخوای بگی باهام میخوابی؟
+نه...
-شاید خواستم قبول کنم...
+باهام میخوابی؟
-نه...
خندید و ولیعهد جوان هم با خستگی خندید 
+گفتم که تا وقتی که از بین لبات نگی باشه...باهات کاری ندارم...
پسرک سرخ شد
-مگه تو اون شبو یادته؟...
+آره...تو هم منو بوسیدی...
این دفعه سرخ نشد...کبود شد 
-من مست بودم...
دوباره با خستگی خندید 
+خیله خوب...خودتو خفه نکن...
توی بغلش کشیدش و گردنشو بوسید...
+دلم برات تنگ میشه...
-چطور؟...قراره جایی برم؟
+تمین...تو حوصلت از اینجا سر رفته؟
ازش جدا شد و بهش نگاه کرد...
-خوب...گاهی حوصلم سر میره...به هر حال...من قبلا همش...توی قصر میگشتم...
+میخوای بری؟
پسر انگار به سوالش اهمیت نداد 
-امروز یه کتاب برداشتم...اسم قشنگی داشت...خاطرات ایمسان...درباره یه دختر بود که یه آلت موسیقی داشت...یه چنگ...با اون آهنگ میزد و قلب همه مردای اطرافشو تسخیر میکرد...توی اتاقت یه چنگ پیدا کردم زیاد بزرگ نبود ولی وقتی خواستم باهاش بزنم انگشتم زخمی شد...ببخشید بی اجازه برداشتمش...
به انگشت زخمیش نگاه کرد 
+میخوای بری؟...
-ازم خسته شدی؟
+ابدا...
-پس سوالی که گیجم میکنه ازم نپرس
آروم سرتکون داد...چشماش از خستگی میسوخت...
-وقتی اومدی خواستم بیام پیشت ولی داشتی لباس عوض میکردی...خجالت کشیدم...ولی...دیدمت...تو...گریه کرده بودی؟...
+خوب...شاید...
-با پرحرفیام خستت کردم؟دیگه حرف نمیزنم...بخواب...
صورت پسرو جلو کشید و دوباره لباشو بوسید اینبار پسرهم آروم بوسیدش...
-شب بخیر...
لبخند زد...
+شب تو هم بخیر...
توی آغوشش لهش کرد و پتو رو روی هر دوشون کشید...
《امشب که بگذره...فردا درموردش تصمیم میگیرم...فردا》