hani shinee جمعه 20 بهمن 1396 05:05 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۱۵ فیک Crazy King 



قسمت پانزدهم

+اینو دوست داری؟از این بخور...
روی برنجش از ماهی خوشمزه گذاشت...
-داری منت کشی میکنی؟
+منت کشی رو همون لحظه اول کردم...الان دارم مهربونی میکنم...
طبیب خندید 
*جالبه مردا همیشه تو این موقعیت اعتراف نمیکنن که منت کشی میکنن...
-اون کلا شبیه هیچ کس نیست...واسه همین یه وقتایی نمیدونم چطور باهاش رفتار کنم...اول فکر میکردم میتونم باهاش مثل هیونگ رفتار کنم...ولی بعد دیدم اونقدرا هم شبیه هم نیستن...عجیبه که این دوتا برادرن...
+بچه بودیم باهم بهتر بودیم...خیلی دوستش داشتم...الانم دارم...ولی انگار که ازم متنفره...واقعا مثل اینه دیدنم باعث دردش میشه...دفعه قبلی بهم گفت کاکتوس ایندفعه هم گفت وقتی میبینم دردش میاد...راست میگه؟
*آه خوب شاید قلبش درد میگیره...درد که فقط واسه عضلات نیست...
تمین صداشو پایین آورد و به طبیب سقلمه زد
-هیا...چی میگی...
+قلبش درد میگیره منو میبینه؟...ما دور از هم زندگی میکنیم مگه چه زخمی بهش زدم...
*گفتش که...یکی به اسم هیومی هیومین یا میوهی رو ازش گرفتی...حتما دختریه که دوتاتون دوستش داشتید از این داستانای چرند عاشقانه...
تازه حواسش جلب شد...هردوشون متعجب بهش خیره شده بودن...
+تو حتی از تمین هم سبکسر تری...
شونه هاشو بالا برد...
+هیومی...همون زنیه که الان روی تخت افتاده...
*اوه...متاسفم...
+وقتی به عنوان ولیعهد انتخاب شدم...یکباره ازم فاصله گرفت...با گوسام بداخلاق و جدی توی یه اتاق می نشستم و درس میخوندم ...و صدای خنده و بازی های هیونگ و پرنسس میومد...تمام مدت به این فکر میکنم...قصر به این بزرگی...چرا دقیقا زیر پنجره اتاق من بازی میکردن...گاهی میگم شاید شیطنتای پرنسسم بوده...واسه اینکه راحت دید بزنه...گاهی میگم شاید اتفاقی بوده...که امکان نداره...
*هیونگه بدجنسی کرده دیگه...خواسته حرصت بده...
دوباره نگاه دوتا پسر...
-آی...نچ...اینطور نیست...هیونگ اینطور آدمی نیست...
+به اینم فکر کردم...چون کارای دیگه ایم کرده بود...مثلا هر بار باهاش حرف میزدم...تهش کاری میکرد که نشون بده به حرفام گوش نمیداده بعد از یه مدت اونقدر ناامید شدم که دیگه باهاش حرف نزدم...چند باری از طرف کشورای دیگه پرنسس و پرنس اومدن و برای هدیه یه حیوون کوچولو آوردن...وقتی میدید خیلی بهشون میرسم...بعد از یه مدت کوتاه اون حیوونا گم میشدن...
*میخوردشون؟...
-میفروخت...
+اوهوم...حتی...کارای دیگه که اونقدر شخصین که نمیشه گفت
*پس همچین مهربونم نیست...اون همیشه خوب رفتار میکرد
-نه هیونگ خیلی خوب و مهربونه...
+اوهوم...همیشه همه رو دوست داشت و از من خوشش نمیومد...حداقل که بعد از ولیعهد شدنم اینطور بوده...دیدی که...خودشو خفه کرده بخاطر تمین...تا وقتی ازم نگیرتش ولم نمیکنه...فکر میکنم اون...تفکرش اینه که هر چی حق اون بوده رو من گرفتم...ولی الان...گاهی حسرت زندگی اونو دارم...من اون بیرون میتونستم مثل یه بچه واقعی یه بچه عادی بزرگ بشم...بازی کنم گاهی دست و بالم گلی بشه شاه بلوط بخورم ماهی بگیرم دوستانی داشته باشم که حداقل گاهی بتونم بهشون سلام کنم...میتونستم به دور از ازدواج های توی سن پایین و اجباری اون جور که دوست داشتم عاشق بشم...شکست عشقی بخورم دوباره عاشق بشم...غذای مامانمو بخورم...ازدواج کنم...غذای همسرمو بخورم...شایدم من براش غذا درست کنم...نمیدونم...همه اینا با یه جمله معرفی به عنوان ولیعهد دود شد...به همین راحتی هر چی ارزو و رویا داشتم از بین رفت...
-پس واسه این اون دفعه بهم گفتی خوبه که قاتل نشدی...
فقط یه لبخند تلخ زد...
+بیشتر بخور صورتت لاغر شده...
*راستی...حرفای اون...درباره اینکه من مردا رو دوست دارم...
نگاه هر دو روش نشست...
*راست گفته...توی غرب یکیو داشتم...بخاطر دلتنگی برنگشتم کسی رو نداشتم که بخاطر دلتنگیش برگردم...اون...هم دوره ایم بود یه جورایی...عاشق هم بودیم...ولی...نشد که ادامه بدیم...تصمیم گرفتم برگردم و با تموم بی امکاناتی کره...اینجا آموزشامو ادامه بدم...
-خوب؟چه اتفاقی افتاد که...جدا شدین؟
*ازدواج کرد...با یه زن...زنیکه خوشگل بود...خیلی زیاد...زنای غربی رو دیدی؟مثل عروسکن...
+پس اون مثل تو نبوده...
*خوده شما هم ازدواج کردی...غیر از اینه؟
+موقعیت من متفاوته...
*پرنسسو دوست داری...نداری؟
+دارم...ولی این متفاوته...
*اون بچه سقط کرده...
+چیزایی هستن که...شخصین...نمیشه گفت...
*خیله خوب...یه هر حال شاید آدم با کوچیکتر از خودش باشه بهتره...
تمین و ولیعهد بهم نگاه کردن...
+توی حرف زدن خیلی راحتی...
*یه طبیب باید زبون رک و راست داشته باشه...من اگه نتونم حرفمو بزنم...بیمار هم حس بدی بهش دست میده...
+آه...
به طرز عجیبی حس خجالت بهش دست داده بود هرگز با تمین این حسو نداشت《شاید بخاطر اینه که ازم بزرگتره》
+من که بیمارت نیستم...
*کلی گفتم...
-چه بدجنسانه...
*کجاش بدجنسانه بود..
-کلی گفتم...
پسر خندید و چتری موهاشو بهم ریخت 
*آیگوووو بانمکه حسود..
-من حسود نیستم...
گوسام یکباره با هراس داخل اومد...
+چی شده گوسام آه...
€ملکه...دارن میان...
پسر به هیچ وجه نترسید...
€آه این ظرفا...معلومه برای سه نفره...
*فقط بذارشون توی پستو...
مرد سرتکون داد تمین هم بهش کمک کرد و ظرفا رو برد...خوشبختانه پرنسسو از قبل داخل پستو برده بودن...
گوسام داخل اتاق برگشت و با کمک آجوما سریع همه جا رو جمع کرد...به در پستو نگاه کرد 
+در...معلومه...دفعه پیش میخواست بازش کنه...به موقع رسیدم...
£فقط کتابا رو باید برگردونیم...
سریع چوبهای قفسه رو سره جاش گذاشتن و همگی با هم کمک کردن و کتاب ها رو سره جاشون برگردوندن...
+آه خوب شد...تمین...برو تو...
درو با احتیاط باز کرد پسرو از بین قفسه داخل فرستاد 
*منم دیگه میرم...
+نه شما بمون...گوسام آه برامون چای بیار...دوتا...برای من و طبیب کیم...
€قربان...
+انجامش بده..
€بله قربان...
مرد بیرون رفت...
*میخوای...چیکار کنی؟
+تو دوست جدید منی...اینجا میای و باهم در مورد طبابت حرف میزنیم...
*ملکه اینقدر ترسناکه؟
تازه به خودش اومد...
+خوب...همیشه کارایی میکنه که ازش بترسن...من...ازش نمیترسم...
*ضربان قلبت بالا رفته و صورتت بی رنگ شده و پیشونیت عرق داره...نشونه ترسه...
لبخند زد...
+از اون نمیترسم...از پیدا شدن تمین و پرنسس میترسم...
*میترسی که ملکه پیداشون کنه...پس در واقع از اون میترسی...
به صورت مصمم پسر نگاه کرد...
+شاید...
مرد عجله ای داخل اومد حتی مقداری از آبجوش روی رومیزی ریخته شده بود
+آروم باش گوسام آه...بیرون منتظر باش و ورودشونو اعلام کن...
€بله قربان...
*برام جالب شد که ببینمش...ملکه رو...
+خوبه...امیدوارم تا اخرش برات جالب بمونه...
پسر خندید و روی صورتش چال کوچیکی تشکیل شد 
+اوه اون...
قبل از اینکه پسر حرفی بزنه در بشدت باز شد و قامت زن دیده شد...
+اوه...این شکل ورود مناسب شما نیست...
مرد بی رنگ و رو بهش نگاه کرد 
+بیرون باش گوسام آه تو مقصر این ورود بی ادبانه نیستی...
=مثل اینکه یادت رفته داری با کی حرف میزنی...
+با کسی که بی اجازه وارد حریم شخصیم شده...دیدین که فراموش نکردم...
=این کیه؟
+ایشون طبیب کیم کیبوم...
=مریضی؟مگه طبیب قصر نیست؟
+شما اثری از بیماری در من میبینید؟
=شاید...
+بیمار نیستم...ایشون دوست من هستن...خوب...سوال دیگه؟...
=این همه رفت و آمد با اون کیف بزرگ چه معنی ای داره؟
+به خودم ربط داره...
=بله؟...میفهمی داری چی میگی؟
+شاید...
=منو مسخره میکنی خیره سر؟
+شاید...
=به عواقب مسخره کردن من فکر کردی؟...
+مادر خونده...به زودی امپراطور میشم...عواقبو من بهتون نشون میدم...
=آرزو داری پدرت بمیره؟
+نه فقط...با داشتن همسری به بدذاتی شما...حدس میزنم به زودی جونشو از دست بده...همه مثل پرنسس من نیستن...
زن دندوناشو بهم فشار داد 
=خوب...پس میخوای بازی کنی...بچرخ تا بچرخیم...امیدوارم به آرزوت برسی...پسر...کوچولو...فکر نکن از کارات خبر ندارم...فقط دلم برات میسوزه...
+کسی ترحم برانگیزه که چندین ساله ازدواج کرده و هنوز یه بچه نداره...
=پس پرنسست خیلی ترحم برانگیز بوده...
+آره...واسه همین بهش بچه دادم...چون دلم براش سوخت...ولی...انگار پدر دلش واستون نمیسوزه...واسه همین بچه های بی مادر همسرتونو به فرزندی میگیرین؟
=ساکت شو احمق...
+پس برید...تنهام بذارید و توی کارام دخالت نکنید...متوجه شدین؟
دست زن بالا رفت و توی صورتش فرود اومد...زیر خنده زد...
+منو زدی؟کی هستی که منو میزنی؟...
*آه...مینهو...
به پسر نگاه کرد...حتی نگاه زن هم روش نشست...
*مینهو آروم باش...با مادرت اینجور رفتار نکن...باشه؟...منو میبری کتاب خونه ی قصر؟دوست دارم کتابای اونجا رو ببینم...
نامحسوس سرشو تکون داد و با چشماش به پستو اشاره داد...
جلوی زن خم شد...
*آه...من کیم کیبوم هستم...طبیبم...از غرب اومدم...دوسالی میشه...زیاد بلد نیستم با احترام رفتار کنم...متاسفم...ولی خوشحال شدم که ملکه زیبا و بزرگوار کشورو دیدم...زنده باشید...
یه لبخند درخشان روی لبش نشوند...زن از تعریفش خوشش اومد اخماش باز شد
=اوه...خیله خوب...به نظر از ولیعهد بزرگترید...لطفا با دانشتون کاری کنید سره عقل بیاد...دیگه میرم...
دوباره لبخند زد و چال روی صورتشو نشون داد 
*آه بله...حتما...از آشنایی باهاتون واقعا مسرورم..
زن سر تکون داد و بیرون رفت...از رفتنش مطمئن شد بالاخره نفسشو آزاد کرد...
*دیوونه شدی؟چیکار میکنی؟اینجوری بیشتر زیر نظر میگیرتت...میخوای بلایی سرتون بیاره؟
+تو منو به اسم صدا زدی؟
*خواستم حواستونو پرت کنم...
+از کجا اسم منو میدونی...
*خوب...برادرت گفت...
+خیله خوب...
*ولیعهد؟...شما...خیلی یکباره عصبی میشید...اینو وقتی که برادرتون اومد هم دیدم...در غیر این صورت معمولا آرومید...غیر از اینه؟...دلیلی داره؟
+مگه تو طبیب نیستی؟...پس باید بهتر بدونی...
*آره خوب...به نظر من عصبیه...حرفا و کارایی میکنی که بعدا برات دردسر میشه...شرط میبندم آوردن تمین و پرنسسم توی این بازه زمانی بوده...
+خوب آره..
*چطور آوردیشون؟
+خوب وقتی خواستم تمینو بیارم به یه زن روس*پی از معشوقه های مردای رده پایین قصر پول دادم هواس نگهبانا رو پرت کرد و نوشیدنی خواب آور بهشون داد...
*پرنسس؟
بهش نگاه کرد...
+هوم؟
*پرنسسو چطور آوردی؟
+آه خوب اون...اون...
به در پس تو نگاه کرد...رنگش پرید
+نمیدونم...حالا که فکر میکنم...اون شب...هیچ نگهبانی جلوی در نبود...
*پس...نبوده...
دید که دستش لرزید...
+میدونه...میدونه اینجاست...میدونه پرنسس پیش منه...
*مثل اینکه...بیشتر احتیاط کن سعی کن عصبانیش نکنی...امپراطور...بیمارن؟
آروم سرتکون داد 
+ولی مخفیش میکنن...فعلا تا حدی کاراشو من انجام میدم...
*ولیعهدیت...یه جور...نمایشه؟
+نمایش؟
*تو الان باید از شلوغی سرت زندگی نداشته باشی...
+چطور؟
*امپراطور کارای زیادی باید داشته باشه...بقیه کاراشو کی انجام میده؟
+خوب...ملکه و همراهاش...درسته ازش خوشم نمیاد ولی زن با اقتداریه...سواد بالایی داره و حیله گر و باهوشه...
*پس...تو فقط عروسکی...
+چرا این فکرو میکنی؟
*برای بستن دهن مردم و مقامات از سن خیلی پایین ولیعهدت کردن...و در واقع اختیار همه چیو بخاطر کم بودن سنت به دست گرفتن...یه سگ بزرگ از اولش بزرگ نبوده...زمانی هم داشته که توی شکم مادرش کوچیکتر از یه بند انگشت بوده...ولی وقتی به وقتش غذاشو بخوره و کثافتاش تمیز بشه...بزرگ و بزرگتر میشه...و یه روزی میرسه که گردنتو میگیره و میکشتت...همیشه باید دقت کنی...کدوم سگ اهلیه و کدوم وحشی...
+و منظورت از این حرفا چیه؟
لبخند زد 
*از این حالت بچگونه و احساساتی بیرون بیا...اینجوری...نمیتونی تلافی تمام روزای خوبی که میتونستی داشته باشی و نداشتی رو دربیاری...
+آه...
*ملکه میدونه پرنسس اینجاست...میدونه توی این حالته و برات همسر دیگه ای اختیار نمیکنه...میترسه...از اینکه تو بچه ای داشته باشی...
+اشتباهه...اون چندین بار گفت که باید ازدواج کنم خودم قبول نکردم...
لبخند زد...
*منتظر اجازه ی توئه؟
شوکه شد...
*گفتی مدت زیادی نیست که پرنسس به این وضع افتاده مطمئنا هم زمانی بهت پیشنهاد داده که توی وضع روحی خوبی نبودی...بچه اولت بود؟...
+آره...بچه اول بود...
*پس قبل از اینم بهت پیشنهاد همسر دوم داده...در اونصورتم میدونسته قبول نمیکنه...
+از کجا؟...
لبخند زد...
*مطمئنا میدونه تو مردا رو دوست داری...