hani shinee چهارشنبه 18 بهمن 1396 06:38 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۱۳ فیک Crazy King 

قسمت سیزدهم 

صدای فریاد پسر از جا پروندش پشت در پستو رفت و به در کوبید 
+طبیب کیم؟
+طبیب کیم چیکار میکنید؟
+آه...طبیب کیم...
صدای گریه های تمین بند دلشو پاره کرد طاقت نیاورد و داخل رفت بدون تعلل به سمت تمین رفت
+آه...چی شده؟
اشکای تمینو پاک کرد و بغلش کرد...
+چیه طبیب کیم واسه چی گریش انداختی؟
پسر ابرو بالا انداخت...
*یه پدر منتظر بچه ای اون بیرون میزنی به در؟زنته؟بچش داره میاد؟ فقط یه آمپول بود...
+اگه فقط یه آمپول بوده چرا اونجوری جیغ کشید 
*هر درمانی میتونه دردناک باشه 
+آره ولی تو هم سعی نکردی دردشو کمتر کنی 
*آیگو اونقدرا هم درد نداره اون لوسه
+پس چرا گریه میکنه؟
*گریه نمیکنه...
شوکه شد...تازه موقعیتشو فهمید تمینو محکم به خودش فشار میداد ازش دفاع میکرد و نگران بود که اونجور گریه کرده...و عجیب این بود...تمین دیگه گریه نمیکرد و البته...اونم بغلش کرده بود...
سعی کرد به روی خودش نیاره ولی قلبش اونقدر تند میزد که دردناک شده بود 
+حالا چی بود؟
-یه جور...کپک...
+ - چییییی؟
-کپک بهم زدی؟
+اگه بمیره میخوای چیکار کنی؟آدم عاقل کپک میزنه به آدم سالم؟دیوونه ای؟
*آره هم دوره ایام بهم میگن دیوونه...یه روزه خوب میشه...حتی الانم حالش بهتره...
به صورت تمین نگاه کرد...
+بهتری؟
تمین هم بهش نگاه کرد و سر تکون داد 
دیدن پسر بعد از چندین روز اونم توی این فاصله کم...نفسشو از جا برد سریع صورتشو برگردوند و نفس گرفت...
+یه...یه جور اکسیر گیاهیه؟
-نه فکر نمیکنم...به هر حال سره خیلیا امتحان شده داروی غیر گیاهیه...چون عوارض داره که میتونه تب و لرز و تشنج بوجود بیاره...حالا که چیزیش نشده پس بهش حساس نبوده
هر دو شوکه بهش نگاه کردن
+جدا...لقب دیوونه بهت میاد...
پسر خندید و شونه بالا انداخت...
*به هر حال من فکر نمیکنم دلیل مریضیش سرماخوردگی بوده باشه چون اونقدرا سرماخوردگی طول نمیشه هوم؟اون بیشتر بخاطر جم نخوردن فکش مریض شده بود 
موهای تمینو نوازش کرد و دماغشو کشید 
*حالا که با طبیب کیم حرف زدی حالت بهتر شد نه خوشگل پسر؟...
تمین یه لبخند بانمک زد و پسر وسایلشو توی کیفش گذاشت...
*الان بخوابید...سعی کنید باهم بیشتر حرف بزنید...حداقل قاطی نمیکنید این ساعت شب منو از خواب بیدار کنید 
-متاسفم...ممنون...
*خوب غذا بخور باشه؟
-چشم...
*و...شما ولیعهد...شما هم آمپول میخواید یا غذا میخورید...
یکباره تمین از تخت پایین پرید 
-غذا میخوره...غذا میخوره...
به ولیعهد جوان نگاه کرد 
-مگه نه؟...
+آ...آره...
*باشه پس به این پیرزنه بگید غذا بیاره براتون و بخوابید...تو هم یه سر و سامونی به موهات بده خیلی بیریختی.. 
چشماشو چرخوند《خیله خوب》
*فردا برای سرکشی به پرنسس میام...
+بله...ممنون...
به بیرون رفتنش نگاه کرد 《دیوونه ترین آدمیه که دیدم》به محض رفتن پسر پیرزن بیچاره با یه تشت یخ برگشت...
-آه آجوما...ممنون...
+آجوما میدونم خسته ای ولی میشه واسمون غذا بیاری....
زن با وجود خستگی با خوشحالی لبخند زد 
£البته قربان...
+به گوسام بگو کمکت کنه...
£بله  قربان...
آروم تمینو روی تخت نشوند و کنار پاش نشست...
-خودم انجام میدم...
پاهاشو توی آب یخ گذاشت و پسر بیچاره با حس یخ بستن چشماشو محکم بهم فشار داد 
+واقعا حالت بهتر شد؟
-اوم...
+دیگه مریض نشو...
-خودمم داشتم به همین فکر میکردم...فکر نکنم دلم بخواد بازم اون دردو تجربه کنم...
+میخوای موهاتو درست کنم؟
-از این کارا هم بلدی؟
+شاید...
-باشه...
سرشو پایین آورد واز پایین با صورت با مزه ای به صورت ولیعهد نگاه کرد 
-اول باهم غذا بخوریم...باشه؟
نگاهی که چشمای تمین بهش مینداخت و حرفای که لبای تمین میگفت نشونه منت کشی مغرورانه ای بود که به شدت به دل ولیعهد جوان مینشست...بعد از این مدت ندیدن این دیدار شیرین دلشو از خوشی به درد اورده بود...
-من همش توی این اتاق نفسم  میگیره...تاریکی رو دوست ندارم...
+اوم...
پاشو توی اب یخ تکون داد 
-یخ کردم...
پاهاشو از آب بیرون آورد و با پارچه ابریشمی خشک کرد...
-نونا حالش خوبه؟
+اوهوم...
-هنوز وضعیتش فرق نکرده؟
+نکرده...
-با این طبیب عجیب غریب حتما حالش زود خوب میشه 
+امیدوارم...
-به اندازه کافی تنبیهم نکردی؟
بهش نگاه کرد...لپهاشو باد کرده بود و لبهاشو جمع کرده بود...میل شدیدی به بوسیدن این پسر داشت ولی خودشو کنترل کرد 
+شاید...
-قراره از بی حوصلگی و هوای مونده ی این اتاق بمیرم؟
+شاید...
-ولی من نمیخوام بمیرم...میخوام ازدواج کنم...
+مهم نیست...
-بچه هم میخوام...یه عالمه...خوبه؟
+اوم...
-تو دقیقا چته؟
+هیچ...
-نمیتونی بیشتر از یک کلمه حرف بزنی؟
+شاید...
-ایششش...
زیرزیری خندید...
-تنبیه دیگه بسه...دیدی که ۸روزه از زندگی معمولی ساقطم کردی...
+از من چی میخوای...
-فقط مثل قبل رفتار کن...مثل قبل زندگی کن...به خودت نگاه کردی...وحشتناک شدی...
+من وحشتناکم؟
-آجوما تمام وقت وقتی ازت گله میکنم میگه تو خیلی خوبی خوش اخلاقی شیطنتای بد نداری تنهایی بخشنده ای روح بزرگی داری دل پاکی داری خوش قیافه ای...چمیدونم...ولی...تو واقعا فکر میکنی اینا رو داری؟
+تا قبل از اینکه تو رو ببینم واقعا اینجوری بودم...
-اینو هم میندازی تقصیره من؟
+اوهوم...
-من...من نمیدونم دقیقا چیکار کردم...دقیقا چیکار کردم که باید اینجوری زندگی کنم...اینجوری باهام بد رفتاری بشه مقصر عوض شدن یه آدم بشم...من فقط ۱۶ سالمه...فکر میکنی اینقدر شرورم؟چرا هر چی میشه منو مقصر میدونی؟به این وضع افتادن پرنسس تقصیر من نیست...عوض شدن تو تقصیر من نیست...اینکه تو مردا رو دوست داری من ندارم تقصیر من نیست...اینکه ازادیمو میخواستم و رفتم توی ذاتمه...همه آزادی رو دوست دارن...من حتی نمیدونم چرا سه روز توی سرما اون حالت گرسنگی و بدخوابی رو تحمل کردم...من بی چشم و رو نیستم...فقط دوست دارم آزاد باشم...
+پس برو...
-چی؟
+برو...
-کجا؟
+از اینجا برو...برو یه جایی که چشمم بهت نخوره...توی این هشت روز اصلا دلم برات نسوخت...اگه پرنسس جلوی چشمم نبود در حالی که باید توی پستو میبود و اون صدای سرفه های مسخرت...برای یه لحظه هم به یادت نمیوفتادم...
به صورتش خیره شد...
-باشه...من که از خدامه...
+از خداته که دیگه منو نبینی؟البته که هست...من اذیتت میکردم نه؟من برای یک لحظه هم باهات خوب نبودم منتی سرت نیست...برو...
-باشه...هرکی سره راه هست...ردش کن بره...میخوام برم...
+چرا؟...چرا باید ردشون کنم برن؟
-تو گفتی...هاه...تو میخوای منو بکشن؟
+ماله من نباشی بهتره مرده باشی...
-به آجوما میگم به خصوصیاتت خودخواهی رو اضافه کنه...
+هوم...بد نیست...بگو اضافه کنه...حالا یا برو...یا...
-یا چی؟...
+هر چی...
-مگه یکی دیگه پیدا نکردی...راحت میتونه بره و بیاد...عالیه...منو ردم کن برم...
بالاخره طاقت نیاورد و زیر خنده زد 
+کیو پیدا کردم؟کجا میخوای بری...آیگو...
موهای نامرتب تمینو نامرتب تر کرد
-شوخی بود؟
+خودت گفتی بیشتر از یه کلمه حرف بزنم...
پسر یکباره سرخ شد...
-حالا اگه بهت فحش بدم دوباره زندانی میشم؟
+خوب...نه...ولی تنبیه میشی...
-چجوری؟
+اینجوری...
از لباش بوسه گرفت و جدا شد به چشماش نگاه کرد رنگش پرید و بدجنسانه روی لبشو پاک کرد
-پووووف...
+طبیب بیچاره راست میگه...خیلی بی ریخت شدی...
-آره خوب همیشه راست میگه...
+بیا ببینمت...با اینکه حرفای بدجنسانه ای زدی...ولی میبخشمت و فکر میکنم تو هم داشتی شوخی میکردی 
تند تند سر تکون داد 《آره...باشه...خیله خوب》
+با اینحال تنبیهت سره جاشه...
بیرون بردش و روی تخت کنار پرنسس نشوندش...
-هوووم...رنگ و روش برگشته...
+آره خوب...نتیجه چندین شب کم خوابیه...
از توی یه جعبه یه برس سر آورد و پشت تمین نشست
+اینو از چین آوردن...برای آرایش مو...قرار بود بدمش به پرنسس...ولی یه ماجرایی پیش اومد و نشد...
-چه ماجرایی...
+به تو ربطی نداره...
-ایششش...
با تفریح خندید و موهاشو شونه زد...با گل سر ساده ای که آجوما براش بافته بود موهاشو پشت سرش بست...آینه رو برداشت و بهش نشونش داد...یکباره هر دو زیر خنده زدن 
-آه این چیه مگه یه زن جنگجوئم...
ولیعهد هم خندید و موهاشو باز کرد سرشو پایین برد و از پایی شونه زد و موهاشو بالا جمع کرد...به محض دیدن این شکل مو هم با خنده رد شد...
+آه...اونقدر بی ریختی هیچ شکلی بهت نمیاد...
-ایششش...بلند شدن وگرنه اون شکل قشنگی که اجوما انجام داده بود خیلی خوب بود...
+بازه زمانی ۱۵ تا ۱۸ سالگیم همش یه شکل بودم..شاید بهت بیاد...
موهاشو از قسمت بالای گوش جمع کرد و بست قسمت بعد از اونو آزاد گذاشت چتری های بلند شدشو هم شونه زد و مرتب کرد...چونه اشو از پشت روی شونه تمین گذاشت و از آینه ای که جلوی تمین بود نگاهش کرد
+حالا قشنگ شدی...
-من قشنگ بودم...
لبخند زد...دستاشو دور کمر باریکش حلقه کرد...
آروم گردن خوش بوشو بوسید...هنوز از آینه بهش نگاه میکرد 
+تمین باهام میخوابی؟
دید که رنگ عوض کرد...
-نه...
+پس به بوسیدن راضی باش...
-نمیخوام...
+میخوای چیکار کنی...
-زندگی
+با کی؟...
-...با هر کی...باید به همه سوالات جواب بدم؟
+با من...درسته؟
-غلطه...من بالاخره از اینجا میرم...
+اگه میتونی برو...
دستای مردو که روی سینش اومد نگاه کرد 
-میخوای بکشمت؟
+اگه میتونی بکش...
-میتونم...
دستشو گرفت...《آه داره فشار میده》حس خوش آیندی بهش دست داد ولی لجبازی کرد
-چیکار میکنی دردم میاد...
دوباره گردنشو بوسیدو قلقلکش داد...
+برگرد این سمت...
دستاشو از سینش کند و ولیعهد دوباره با تفریح خندید
-خدایا چرا گیر این دیوونه افتادم...
برگشت و به صورت ولیعهد نگاه کرد 
-چیه...
دستشو دو طرف صورتش گذاشت به چشماش خیره شد و نزدیکش کشید...
£آه متاسفم...
سریع به سمت پیرزن برگشتن که سرخ شده بود و سرشو پایین انداخته بود 
+آه...فکر بد نکن توی چشمش مژه رفت بود...ببینم چشمتو تمین آه 
توی چشمش فوت کرد 
+تمام شد...خوب شد...
تمین هم الکی خندید 
-هاها...ها...آره...ممنون...
+قابلی نداشت...
£ببخشید بدون در زدن داخل شدم 
+با اون میز بزرگ...چطوری میخوای در بزنی...راحت باش...بیا بیا بذارش زمین...
پیرزن سریع روی زمین گذاشتش
€چون وعده شبانه بود شراب برنج هم گذاشتن...اگر طول کشید بخاطر این بود که غذا آماده نبود...متاسفم قربان...
+لازم نیست معذرت خواهی کنی چیزی نشده...ممنون...دیگه برو بخواب...خسته نباشی اجوما...
پیرزن از لبخند درخشان مرد سرخ شد و سرشو خم کرد 
£ممنون قربان...
+به گوسام هم بگو بره بخوابه...غذا رو که خوردیم میخوابیم...
£بله قربان...
زن بیرون رفت و ولیعهد پایین نشست...
-آه چه راحت دروغ میگی...
+واقعا تو چشمت مژه بود...
-ها؟
+خواستم ببوسمت ولی توی چشمت مژه بود...نمیخوای بیای یه چیزی بخوری؟مثلا ۸ روزه درست و حسابی چیزی نخوردی
-اوهوم...دارم از گرسنگی میمیرم
+دروغه...
-نیست...
+تفکرت راجع به من درست نیست پسر کوچولو...
-یکم بود...
+یکم؟
-یکم...
+پس خوردی...
-خوردم...
نگاه ولیعهد عصبانیش کرد 
-گفتم نمیخوام بمیرم...
+باشه...بازم بخور...
کوفته برنجی رو یه گاز بزرگ زد...
-دو روز تمام از همین خوردم...با یکم آب
+یکم؟
-نه...زیاد....تو گلوم میموند...آب هم ممنوع بود؟
+نبود...آه پس خیلی زود بهت غذا داده...نچ...به هر حال یه جورایی عاشق صداقت حرف زدنتم... گفته بودم بهت غذا نده...آدم میتونه به کی اعتماد کنه...
-به وفاداری آجوما شک نکن...اون فقط منو دوست داره...
+عالیه برید ازدواج کنید...
-فرق عشق مادری و عشق به یه مردو نمیدونی؟
+اووووم...زنجیر هم اونجوری که بسته بودم نبود...اونقدر شل شده بود که سرت برگشته بود...واقعا من هیچ گوش کننده ای ندارم...
-گردنم خشک شده بود...
+لباسم بهت میداد؟
-نه...خیلی سرد بود...
+اصلا؟
-این یکی رو واقعا نمیداد
+خوب نقش بازی کردی...
-من واقعا بدحال بودم...
+جدا؟
-اگه نبودم این همه وقت مریض نمیشدم
+طبیب کیم گفت بخاطر جم نخوردن فکته...کم حرف زدن؟
-میتونه کم غذایی هم باشه...
+میدونی توی کره چقدر آدم هست که چند روز چند روز غذا گیرشون نمیاد؟پس همشون باید مرده باشن...اونا حتی از آب چاه و چاله استفاده میکنن آب ناسالم...
-من باید غذا بخورم تا زنده بمونم...
+چرا مثل یه دیو چاق و بزرگ نیستی؟
-من ورزشکارم...ورزشکار...
+پس حداقل قدت باید بلندتر میشد...
تقریبا جیغ کشید 
-من فقط ۱۶ سالمه...
+من وقتی ۱۵ سالم بود یه مرد شدم...همچین سنت پایین نیست...مردم توی این سن زن و بچه دارن...تو تازه وقتی بزرگ شدی آرزو داری بچه دار بشی به اندازه کافی بزرگ نیستی؟
-نیستم...
+اخلاقات خیلی دخترونست...مردا معمولا صداشونو کلفت میکنن با زنا میخوابن که نشون بدن بزرگ شدن...تو کاملا اصرار داری که هنوز بزرگ نشدی...مثل زنایی...
-ببین...من مردم...
+دوست داری بهم نشونش بدی؟نشونشو؟
-البته که نه...
+اگه نشون نمیدی پس زنی...
با حرص بهش خیره شد یکباره لبخند زد 
-قبلا بهت نشون دادم روز اولی که گفتی باهام بخواب...
ولیعهد هم خندید 
+اره فراموشش کرده بودم...
پسر شونه بالا انداخت...
-گفتم که...
ولیعهد یه لبخند آروم زد
+خوب یادمه...خیلی کوچیک بود
لبخند تمین از بین رفت و جیغ کشید 
-مسخره بازی درنیار...
قهقهه زد...
+احمق غذاتو بخور سرد شد...
ایش کشید و یه گاز دیگه از کوفته برنجی زد
-آه خیلی خوشمزست...
+بخور خوک کوچولو...
-خوک هم خیلی خوشمزست...
+واسه همینه میخوام بخورمت...
-مستی؟
+شاید اره اینا توش الکل داره...مواظبتم...تو هم بخور...
-نمیخوام....باید بعد از اینهمه کم غذایی غذای سبک بخوری...این چیه؟
ولیعهد بهش لبخند زد...
+تو نگران منی؟
-آجوما رفته بخوابه نگرانم که باید استفراغتو جمع کنم...
مرد بیشتر خندید...
+خیلی کثیفی پسر...
-تو استفراغ میکنی من کثیفم؟
+آه...تا حالا بهت گفتم خیلی بو میدی؟
سرخ شد و خودشو بو کرد...ولیعهد دوباره خندید 
-واسه چی سر به سرم میذاری 
+واقعا بو میدی...
-نمیدم...
+بوی تمینو میدی...
-آیششش چندشششش...
+بخور بخور...
کوفته رو به لبهای ولیعهد چسبوند 
-تو هم بخور...
لبخند زد و گاز زد...
+خوشمزست...
///
به مرد نگاه کرد...صورتش آروم بود و از نوشیدنی توی لیوان میخورد...
+یکم میخوای...
-مزش خوب نیست...
به میز نگاه کرد آجوما برای تمین آبمیوه آورده بود بهش داد و از شراب برنج داخلش ریخت...
+اینطوری بهتره...
ازش خورد...《اوم...خوشمزست》
+کاش منم از این مامان مهربونا پیدا میکردم...همه جوره مواظبته...برات کوفته برنجی آورده تا از غذای الکل دار نخوری...برات آبمیوه آورده تا شراب برنج نخوری...چیکار میکنی تمین؟...چرا دوستت دارن؟...
-از خودت بپرس...چرا منو دوست داری؟
+من دوستت ندارم...
بهش نگاه کرد...به رو به روش نگاه میکرد...صورت بانمکی داشت با چشمای بزرگ و مژه های فریبنده...بینی کشیده ای داشت و لبهای قلوه ای کوچیک...ترکیب خوبی بود 
《*من فکر میکنم ولیعهد اگه یکم صورت پر تری داشته باشه فوق العاده خوش قیافست...درسته؟》
-درسته...
+هوم؟
سرتکون دادو یه قلپ بزرگ از آبمیوش خورد...
-یکم گیج شدم...
مرد خندید...
+خیلی ضعیفی...
-معمولا نمیخورم...
+منم مدام درحال خوردنش نیستم...گفتی ورزشکاری...
-آره ولی نه ورزش مشروب خوری...
+تمین بیا باهم بخوابیم
-چرا اینقدر اینو تکرار میکنی؟
+چون واقعا میخوام انجامش بدم...
-بعدش چی؟...
+شاید عاشقم شدی...
-من نمیخوام انجامش بدم...
+پس منتظر میمونم...
-منتظر نمون...
+من اگه بخوام راحت میتونم انجامش بدم...
-چطور...
+دفعه قبلی...وقتی اونطوری بستمت...قصد نداشتم کتکت بزنم...خدا رو شکر کن گوسام به دادت رسید...
-...
+نترس...بعد از این...منتظر میمونم تا از بین لبات بگی باشه...هوم؟
بهش نگاه کرد...چطور همچین مرد آرومی یکباره وحشی میشد؟...چطور همچین چشمای قشنگی یکباره اینقدر ترسناک میشد؟
صورتش نزدیک اومد《باهام همراهی میکنی؟》بازم این چشما...بهش خیره شد هر لحظه نزدیکتر میشد لبهاش روی لبهاش اومد...احساس گیجی میکرد...زمانی به خودش اومد که داشت به بوسش جواب میداد...سریع عقب رفت...صورتش برگردوند تا نگاهش به مرد نیوفته آب دهنشو قورت داد...《دیوونه شدم》
-خوب...دیگه وقتشه بخوابیم...
یه نفس عمیق گرفت و به سمتش برگشت مرد سرشو به تخت تکیه داده بود و خوابش برده بود...
-آه...خوابش برد...حتما خیلی مسته...منم...مستم...آه امشب چم شده...منت کشیم کردم...آه...دیوونه شدم...
به صورتش نگاه کرد...
-تقصیر توئه...چیش