hani shinee دوشنبه 16 بهمن 1396 07:00 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۱۲ فیک Crazy King 
قسمت دوازدهم

زنجیرو کشید...لعنتی محکمش کرده بود نمیتونست سرشو از دیوار فاصله بده و حرکت کردن براش مقدور نبود...حتی نمیتونست روی زمین بشینه یا حتی کاملا بایسته...زانوهاش دردناک شده بود ارزو میکرد کاش یا قدش کوتاهتر بود یا حداقل بلندتر بود...اینجوری یا میتونست روی پاش بایسته یا روی زانوهاش بمونه...زنجیرو کشید...تخت خیلی سنگین بود و تکون نمیخورد...دوباره کشیدش...گردنش درد گرفت از دردش نفسش بردید...به طرز مسخره ای سردش بود رخت خوابش هنوز کف زمین پهن بود...با پتوی گرمش...حتی تخت هم یه پتوی گرم روش بود ولی دستش بهشون نمیرسید...از اون بدتر آهن یخ زده ای بود که وبال گردنش شده بود هیچ وقت قدر لباسای ساده ولی گرمشو ندونسته بود...《تمین تو کلا اینجایی که قدر بدونی حتی اگه لباس باشه...》
آه کشید...مدتی گذشته بود...بدنش از اون حالت رنجیده شده بود...به خودش لرزید...حتی از غذا هم خبری نبود...چرا اون حرفا رو زده بود...این چند وقته که از همه چی راضی بود...حتی آزادانه میتونست توی خوابگاه بچرخه حتی گاهی میتونست کتاب برداره...میتونست غذاهای مورد علاقشو بخوره...چقدر میتونست بچه باشه که اینجوری شکایتشو پیش برادر بزرگش بکنه...بدنش سوزن سوزن میشد...لبشو گزید《خدایانجاتم بده...قول میدم پسر خوبی بشم...قول میدم عوضی نباشم...قول میدم کسیو اذیت نکنم...با...با ولیعهد خوب میشم...نه نه اینو بگم که کلا نجاتم نمیدی...سعی میکنم بی چشم و رو نباشم...》
***
دستای زنو بین دستاش گرفت 
+بدنش داره سرد میشه برو ببین گوسام طبیب پیدا کرده؟
£فعلا در قصر نیستن قربان...
+پس رفته دنبالش...
روی دستای سرد زن ها کرد...
+برو به تمین سر بزن ببین زندس یا مرده
£بله قربان...
داخل پستو رفت...تمام بدن پسر میلرزید توی اون حالت نیمه نشسته و نیمه ایستاده مطمئنا تمام بدنش درد میکرد...و به محضی که خوابش میبرد مطمئنا بخاطر حلقه دور گردنش خفه میشد پس حتی نمیتونست بخوابه تا اوضاع براش راحتتر بشه 
£آه عزیزم...
قصد داشت زنجیرو از تخت باز کنه ولی صدای مینهو از داخل خوابگاه مانع شد《اون زنجیر کوفتی رو باز نمیکنی آجوما...بذار بمیره یه خوک کمتر توی دنیا باشه به هیچ جا برنمیخوره》
تمین بهش نگاه کرد...
£متاسفم عزیزم...
-اشکالی نداره...تقصیر خودم بود...
موهاشو نوازش کرد 
£حداقل اینبار زود رسیدم به دوهان شی...تونست جلوشونو بگیره که کتکت نزنه...
-ممنون...
پیرزن آروم پیشونیشو بوسید 
£یکم تحمل کن تا عصبانیتشون بخوابه...نگاه نکن اینجوری عصبی میشن...از سره ناراحتیه ولی آدما رو زود میبخشن...
-اوم...
£اذیتی؟
-اوهوم...
رخت خواب و پتو رو تا کرد و روی هم گذاشت...
£پاتو بلند کن...
رخت خواب و پتو رو زیر پاش گذاشت...حتی بالش ها رو هم گذاشت
£بهتر شد؟
بلاخره تونست لبخند بزنه...
-خیلی خوب شد...
حداقل الان پاهاش به جایی بند بود...
£دیگه میرم...
-اوووم...ممنون...
پیرزن بیرون رفت...واقعا اونو بیشتر دوست داشت...
***
به زن نگاه کرد...
+چیزی گذاشتی زیر پاش...
میدونست پسر باهوشه از وسیله ای که در اوج بی امکاناتی ساخته بود مشخص بود...
£شما که واقعا نمیخواید بکشیدش...
+یعنی بذارم بازم راحت زندگی کنه و به ریش من بخنده؟...
£ایشون اشتباه کردن و اشتباهشونو پذیرفتن...اگر واقعا نپذیرفته بودن من هرگز بهشون کمک نمیکردم...الان هم واقعا تاثیر خاصی نداشته فقط تونستن پاشونو جایی بند کنن...سرما گرسنگی و بی خوابی به اندازه کافی اذیتشون میکنه...
+آه...خیله خوب...مواظب پرنسس باش میرم ببینم گوسام اومده یا نه...
£قربان شما...
+شده میرم جلوی دروازه قصر می ایستم...
£قربان آرامشتونو از دست ندید دوهان شی به محض پیدا کردن طبیب مستقیم به اینجا میان 
+نگرانم...
£آروم باشید...
€قربان...
زن به نفس راحت پسر لبخند زد 
+بیاید تو...
مرد داخل رفت و پسر جوونی رو داخل دعوت کرد...پسر سرشو خم کرد《عرض ادب》
+اون طبیبه؟
€آه...به نظر...به درد کار ما میخورد...
سرشو تا حدی پایین آورد 
+بفرمایید تو...بیمار اونجاست...
پسر کیف بزرگی رو پشت سرش حمل میکرد... جلوی گوش گوسام پچ پچ کرد
+اون دیگه کیه...اصلا بهش نمیاد طبیب باشه...
€اینطوری نبینیدش قربان...به نظر خیلی کارکشته میاد وسایل عجیبی داره...شاید زیاد تجربه نداشته باشه ولی سرش خوب کار میکنه...هم دوره ایاش بهش لقب دیوونه رو دادن...چون کاراش عجیب غریبه...
+یه دیوونه رو آوردی بالا سر پرنسس من؟
€قربان...لطفا فقط به آخر حرفام دقت نکنید...
لبشو گزید...
+خیله خوب ببینم چیکار میکنه...
پسر یکباره خندید 
ولیعهد به مرد نگاه کرد 
+داره چیکار میکنه...
مرد سرخ شد...
بالا سرشون رفت...
+چی شده؟...
*به هوش میاد...قطعا...به هوش میاد...
لبخند زد 
+جدا؟منظورت اینه که بلند میشه؟
*البته...
+ولی اشتباه گفتی...
لبخند پسر محو شد 
*بله؟
+باید بگی بهوش میان...قطعا بهوش میان...
پسر شونه بالا انداخت...
*متاسفم...
+خوب حالا...چی شده؟
پسر چونه زنو پایین کشید جلو رفت و به زبونش نگاه کرد 
*بنفشه...سم خورده؟...خوردن؟
+آره...
*اون سمو دارید؟
+نه...فکر نمیکنم...یه سم برای انداختن بچه بود...
*میشه گیرش بیارید؟...
+اجوما به خوابگاه پرنسس برو و توی میز و کشو ها رو بگرد هر چی پودر به غیر از پودر آرایشی دیدی بردار بیا...
£چشم قربان...
به پسر نگاه کرد 
+خوب...اگه بدونی سم چی بوده میتونی همسرمو درمان کنی؟
*آقا...هیچی توی دنیا نیست که نشه حل بشه...فقط باید ببینید اون حل شدنه به نفعته یا به ضررته...باعث سختی و دشواری میشه یا باعث اسونی و اسودگی..
+این باعث آسونی و آسودگی میشه...
*عالیه...چند وقته اینجوری شده...شدن...
+چند روزی میشه...شاید یک یا بیشتر از یک هفته...
پسر یه لبخند وحشتناک زد و چشماش برق افتاد 
کیف بزرگشو باز کرد...یه کیف کوچیک ازش بیرون اورد و بازم لبخند زد...
+این چیه...
*سوزن...
+طب سوزنی؟...اون که روشه چیه؟
*نه...این...کاملا فرق میکنه...اینم بسته...باید با این سوزنو وصل کنیم...
از توی کیف چیزی رو بیرون کشید توی اون زمان ولیعهد به جسم تیز نگاه کرد 《وسطش سوراخه》یه جسم عجیب که توش آب بود...بعد از اون یه لوله نازک از جنس مس...
+این چیه؟
*سرم...
+چی؟...
*تو این حالت که نمیتونه غذا و آب بخوره...بخورن
+خوب این به چه دردی میخوره...
*همه چیز به خون بستگی داره...اگه خون خوبی توی بدنت باشه ادم سالمی هستی...
+و؟...
*وقتی به غرب رفتم...اینا رو یاد گرفتم...یه چیزایی میسازم...مطمئنا میتونه کمک کنه
+غرب؟...اونجا آموزش دیدی؟
*تقریبا...ولی دلتنگی و این مسخره بازیا باعث شد برگردم کمکم کنید اینو وصل کنم...
آروم سرتکون داد...سوزنو به لوله وصل کرد...
و لوله رو به جسم شیشه ای وصل کرد 
*آستینشو بالا بزنید...
بالا زد...پسر رگشو پیدا کرد و یه شیشه بیرون اورد...سوزنو داخلش کرد و با پنبه تمیزش کرد...
+چه بوی بدی داره..
*الکله...
سوزنو آروم توی رگش فرو کرد...
+دردش نمیاد؟
*به حد مرگ...ولی خوب...بیهوشه...متوجه درد نمیشه...
یه تیکه پارچه رو روی سوزن بست و شیشه رو بالا گرفت 
+این تو آبه؟
*تقریبا...
+مطمئنی بیدار میشه؟
*مگه خوابه که بیدار بشه؟...
+چی؟
*به این حالت میگن بیهوشی...متوجه چیزی نمیشه...نه سردی نه گرمی نه درد...اگه خواب بود با کوچیکترین درد بیدار میشد...
+که اینطور...این وسایلو از غرب آوردی...
لبخند دیوانه واری زد 
-آره...البته...فقط سوزنا رو...این لوله و این شیشه رو خودم ساختم...ولی خوب قبلا دیده بودم...
+که اینطور...
*این وسیله چیه؟
+اینو ساختم که متوجه باشم نفس میکشه...
*اووووم پس یه چیزایی هم میسازید...کمک میکنه
+بله...
*شما کی هستید؟یه اشراف زاده؟
+حتی نمیدونی ما کی هستیم؟
*تازه دوساله برگشتم به کره 
+من ولیعهدم...این خانمم...پرنسسه ملکه آینده...
چشمای پسر بزرگ شد...
*جدی میگید؟
دستاشو توی هوا تکون داد 
+آه نگرانش نباشید...من میخوام باهام راحت باشید...میتونم بهتون کمک کنم...
پسر سرشو خم کرد
*اگه بی ادبی کردم...
+گفتم که راحت باش...سوالی چیزی نداری؟
*دارم...
+بله؟
*معدشون...شستشو داده شده؟
+چی؟...
*پس انجام نشده...هنوز از روشای قدیمی استفاده میکنن...
+پادزهر بهشون خرونده شده...
*دارو دادن بهشون پس...تا فردا چیزی درست میکنم...باید معدشون کاملا تمیز بشه...اووووم
+من سر درنمیارم...خودتون هر کاری صلاح میدونید انجام بدید...
*خیله خوب...پس بهم اعتماد کنید...
آروم سرتکون داد 
+شما چند سالتونه؟
*بیست و نه سالمه...
+اسمتون؟...
*کیم کیبوم...
****
به صورت اروم زن نگاه کرد...قرار بود اون طبیب جوون فردا دوباره برگرده...سه روز بود که تحت درمان این پسر بود 
+امیدوارم اون عجیب غریب بتونه کاری بکنه...
هوف کشید و سرشو به شونش تکیه داد
به در پس تو نگاه کرد...یعنی حالش خوب بود؟《اون که کاری نکرده بود برای چی اینهمه سختگیری کردی؟》《کاری نکرده بود؟اون قدر ازادیشو ندونست و دوباره خواست از پیشم بره...》《هاااااه آزادی؟》《اون آزاد بود...میتونست هر کاری میخواد بکنه》《به این میگی آزادی؟》《اون ازم متنفره...دوباره خواست بره》《پس درد تو اینه...》《درد من همینه》
از تخت پایین اومد...به سمت پستو رفت دل شکسته و دلتنگش میگفت ببخشش و برو ببینش ولی عقلش میگفت بیشتر از این خودتو کوچیک نکن...و وقتی لای درو باز کرد متوجه شد بازم قلبش موفق شده...
بدنش از سرما میلرزید و لای چشماش باز بود...صورتش لاغر شده بود و زیر چشماش گود افتاده بود
درو باز کرد و داخل رفت
+تقصیر خودت بود...
یه صدای بی جون از زیر زبونش شنید 《متاسفم...》
هوف کشید زنجیرو از پایه تخت باز کرد و پسر پایین افتاد 
+زندگی کوفتیه تو همینه...سعی کن قبولش کنی...
بیرون رفت و درو بست پسر حتی جون گریه کردن نداشت...
+آجوما...برای تمین غذای سبک ببر و وقتی خورد ببرش به حمام آب داغ...لباسم بهش بده...
زن از خوشی بدون حرف سرشو خم کرد و داخل پستو رفت...
میتونست ببینه که با عزیزم و جونم پتو رو دورش میپیچه و دستاشو گرم میکنه
چشماش گرم شد...
《باهاش چیکار کردم...چطور تونستم سه روز تموم اونجا با این وضع نگهش دارم...》
دستاشو روی چشماش نگهداشت و اشکاش بدون وقفه پایین ریخت...
《حالا اون ادم رقت انگیزی که مثل بچه ها گریه میکنه...منم》
زن با دو بیرون رفت...و با میز غذا برگشت...پشت سرش با یه تشت آب گرم و پارچه...
صداشو میشنید 
£عزیزم یکم از این بخور جون بگیری...ها؟...نمیخوای؟...باید بخوری تا زنده بمونی...میخوای بخوابی؟...اینو بخور...بعدش حمام آب گرم که گرفتی تا دلت خواست بخواب...باشه؟...بخور عزیزم...بخور جونم...
《زن هایی که هیچ وقت مادر نشدن هم میتونن مادری کنن...توی ذاتشونه》
اشکاشو پاک کرد...
《مادرا فرشتن》
دست همسر عزیزشو گرفت و آروم بوسید...
***
تا طولانی مدت صدای سرفه های پسر میومد و پیرزن بیچاره بهش جوشونده میداد و دستمال روی سرشو عوض میکرد...دیر وقت به گوسام گفته بود دنبال طبیب کیم بره و هنوز برنگشته بود...توی خوابگاهش رژه میرفت و کلافه بود...
به محض اومدن پسر داخل فرستادش...
*سلام آجوما...ایشون کی هستن؟
£از آشنا های پرنسس...
*که اینطور...سلام پسر...
《سلام》دستشو روی پیشونیش گذاشت...
*تبش بالاست...چی دادی بهش آجوما...
£یکم جوشونده گل 
*خیله خوب...بیا پاشویش کنیم...بعد از اون...باید آمپول بزنی...
-چی؟
*یکم درد داره ولی تضمینش میکنم...یه روزه خوب میشی...ولی خواب به موقع و غذای سالم فراموش نشه...آجوما حواست که بهش هست 
£بله حتما...
*چرا این چند روزه نگفته بودید اونو هم ببینم؟ خوب پسر خوشگل...بیا ببینم...
پاهاشو پایین تخت آورد پیرزن خیلی سریع با تشت آب گرم برگشت...
*چرا از آب یخ استفاده نمیکنی؟
£شاید حالش بدتر بشه...
*نمیشه به هر حال باید تبش بیاد پایین...یخ بیار...
£بله...
به پیرزن که بیرون رفت نگاه کرد 
-ولیعهد بیرونه؟
*آره...
-چرا نمیاد تو؟...
*نمیدونم شاید میترسه مریض بشه...
-اگه از مریضی ترسی داشت غذا میخورد...
*اوووم متوجه شدم که خیلی لاغره...با خودم گفتم شاید چون پولداره آدم بدغذاییه...
-اون هیچی نمیخوره چون از گلوش پایین نمیره...بخاطر پرنسس...چون پرنسس مریضه...
*هووووم چه شوهر خوبی...حتما عاشق معشوق بودن.. 
چیزی نگفت...
*ولی جالب اینجاست...عاشق معشوق بودن که پرنسس خواسته خودشو بکشه؟ولیعهد گندی چیزی زده؟
یکباره جلوی دهنشو گرفت 《آه ببخشید》
-میگید بهش بیاد؟
*اگه میخواست بیاد تو خودش میومد...
-خوب حداقل بهش بگید غذا بخوره...
*تو چیکار به اون داری ...اونقدر دور و برش ریخته که نگرانش باشن و بهش برسن...
-اگه ریخته بود که این وضعش نبود
*چی؟
سرتکون داد...《هیچ》
*پیرزنه نیومد چرا؟
-با همه اینجور حرف میزنید؟
*عادت دارم...
شونه بالا انداخت...خودشم همین جوری بود...
به در نگاه کرد...پنج روز شده بود...نمیخواست بیاد بهش سربزنه؟اینقدر کارش بد بود؟اون سه روز به اندازه کافی تنبیه نشده بود؟ اونقدر توی این پستو تنها بود که همون یه آدم حتی اگه زندان بانش بود هم برای هم زبونی غنیمت بود ولی حالا...حتی اونم بهش سر نمیزد...آجوما هم اونقدر پیر بود که نتونه همزبون خوبی باشه تازه اونقدر کار سرش ریخته بود که وقت حرف زدن نداشت...
-شما با ولیعهد...
لعنت فرستاد و از سوالش خجالت کشید 
*هم؟چی؟
-هیچی...
*اشکالی نداره...بپرس 
-شما با ولیعهد صمیمی هستین؟
*من فقط همسرشو معالجه میکنم و اون و آجوما بهم کمک میکنن...صمیمیت منظورت چیه؟
-هیچی...
*من فکر میکنم ولیعهد اگه یکم صورت پر تری داشته باشه فوق العاده خوش قیافست...درسته؟
-...
*هیا...
-هوم؟
*تو...اینجا چیکار میکنی؟...تو این مدت...میدونستم یکی اینجاست...زندانیت کردن؟...میتونم کمکت کنم؟...
-هیچ کس نمیتونه به من کمک کنه...دارم چوب اشتباهات خودمو میخورم...
*یعنی اینقدر اشتباهت بزرگ بوده؟
-نمیدونم...حتی نمیدونم دقیقا اشتباهم چی بوده...
*اون...ولیعهد...مشکلی داره درسته؟...
-مثلا چی؟
*من طبیبم...میدونم کی معمولیه و کی غیر معمولی...
خودشو به اون راه زد...دلیلی نداشت که به اون مرد چیز بیشتری بگه...
*یه جور...همراهی؟...منظورم اینه که...
سرخ شد...
-من نمیفهمم شما چی میگی...
*احمق نباش...ولیعهد...همج*نس گر*است؟مردا رو دوست داره؟...
دوباره سرخ شد...
-من نمیدونم درباره چی حرف میزنید...
*یه پسر توی پستوی اتاق یه مرد...که برحسب اتفاق همسرش که یه زنه...چند وقتیه به این وضع افتاده...اون مرد به طرز مسخره ای کلافه و عصبیه...و نگاهش به طرز مسخره تری همش به این سمته...و نه خواب داره نه خوراک...من احمق نیستم...بهم لقب دیوونه دادن ولی دیوونه نیستم...
-اشتباه میکنید...
*جدا؟
-بله...
*ولی من از خودش پرسیدم...
-گفتید صمیمی نیستید...
*یه طبیب هرگز جوری سوال نمیپرسه که بیمارش بفهمه...تو چی تو هم هستی؟...
-نه من نیستم...
*پس ولیعهد هست...
-هی شما از دهنم حرف میکشی...
*گفتم یه جور سوال نمیکنم که بفهمی فعلا تو بیمار منی...بیا...برگرد...آمپولتو میزنم...تا آجوما یخ گیر بیاره...الان زمستونه چرا اینقدر دیر کرده...برفم میاورد خوب بود...
-کجا برگردم...
*به شکم روی تخت بخواب..
-چیییی؟