hani shinee شنبه 14 بهمن 1396 05:41 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۱۰ فیک Crazy King 
قسمت دهم

+گوسام آه برای مدتی تنهام بذار...تمین آه تو هم داخل اتاقک نیا...
داخل رفت وسیله رو بالای قفسه سینه زن گذاشت لباس زنو باز کرد و قسمتی از سیمو به سینه زن چسبوند...کار میکرد...لبخند زد...
+کار میکنه...تمین به آجوما بگو نخ و سوزن بیاره...
-باشه...
مدتی گذشت تا زن اومد میز غذا و سوزن نخو باهم آورده بود...
+تمین بشین غذاتو بخور...آجوما...بیا کمکم...بهتره سیمو به لباس پرنسس بدوزیم...
£اه بله...
زن با مهارت چندین و چندتا کوک به لباس زن جوان زد...
+میبینی؟...درست کار میکنه...
زن لبخند زد و سرشو پایین اورد...
بیرون رفت و به تمین نگاه کرد...آروم آروم میخورد...
+مگه اینا رو دوست نداری؟
-از کجا میدونستی این غذاهارو دوست دارم
+خوب...آجوما میدونست...خوب بخور...
پسر سرتکون داد و یکم از برنجش خورد
موهاشو بهم ریخت و بهش لبخند زد...
-شما نمیخورید؟
+من؟...منه تنها؟
-اوم...
+چه عجب...شما شدم نه تو...
پسر لب بالاشو گزید...دلش نگاه مستقیمشو میخواست ولی انگار از چیزی خجالت کشیده بود که بهش نگاه نمیکرد...
+تمین...
بهش نگاه کرد...
+چیز دیگه ای هست که بخوای؟
دید که چشماش پر از اشک شد و دماغشو بالا کشید 
-خونمون...
نفسشو آروم بیرون داد و به اشکای پسر که گاهی توی ظرف برنجش میریخت نگاه کرد...
+شنیدم که تو همراه پرنسس بودی...خونه تو اینجاست...
-میخوام برم پیش هیونگ...دلم براش تنگ شده...اون الان تنهاست نگرانه...
+تو برادر داری؟مثله ماجرای پدرت که نیست...
-هیونگ...برادر بزرگ شماست...من از بچگی با هیونگ بزرگ شدم...
+آه...هیونگ...میدونستم دوست نزدیک پرنسسه ولی نمیدونستم تو هم باهاش آشنایی... 
-وقتی ازدواج کردین....من ۵ سالم بود یه مدت بعدش فهمیدن هیونگ پسر نامشروع امپراطوره...بابام وقتی هفت سالم شد فوت کرد...بعد از اون با وجودی که همراه پرنسس بودم ولی کسی نبود ازم مواظبت کنه واسه همین با هیونگ زندگی میکردم...ولی وقتی خیلی کوچیکتر از اینا بودم مامان و بابام برای بانوهای قصر کفش میساختن برای همین همش توی قصر بودم...چون حوصلم سر میرفت نونا میبردم و سه تایی با هیونگ بازی میکردیم...
+آه...که اینطور...پس تو اون موقعهایی که از پنجره میدیدمشون...پیش پدر و مادرت بودی
-نه...منم همیشه بودم...ولی کوچولو بودم...
به ذهنش فشار آورد تا تصویر یه بچه کوچیکو به یاد بیاره ولی موفق نبود...شاید هیچ وقت بهش دقت نکرده بود...
+خیله خوب...ولی موقعیتت الان جوری نیست که بتونی بری دیدنش یا اون بیاد دیدن تو...خوب؟گفتم که...توی دردسر میوفتی...
-بفهمه نونا اینجاست...این بلا سرش اومده...ساکت نمیمونه...
به پسر خیره شد...
+چرا؟...
پسر ساکت بهش خیره شد 
+هیونگ پرنسسو دوست داشت درسته؟
آب دهنشو قورت داد...
-مگه کسی هم بود که اینو ندونه...
+پرنسسم دوستش داشت؟
-اگه داشت گیر یکی مثل تو نمیوفتاد...
+یکی مثل من...
-آره یکی مثل تو...هیونگ از همه نظر از تو بهتره...از هر نظر...فقط از مادر تو به دنیا نیومده بود...تنها مشکلی که باعث شد توی جایگاهی که حقشه نباشه...
+جایگاهی که حقشه؟پس من چیم؟یه مترسک؟جایگاه ماله اون نیست...مال پسر به حق امپراطوره...یعنی من...فکر میکنی اگه اونم تمام سالای بچگی و نوجوونیش سر و کله زدن با یه مشت پیرمرد عصبی بود همین قدر خوش اخلاق بود؟اگه اونم از پنجره با حسرت بازی بچه های هم سن و سال خودشو میدید اینقدر خندون بود؟اگه هر چی و هر کوفتیو تحمل میکرد که آخرش امپراطور بشه بتونه کاری که میخواد انجام بده اینقدر حالش خوب بود؟...اگه هر شکستی که میخورد پایان همه چیز بود اینقدر آروم بود؟ من هیونگو دوست دارم...ولی منم اگه جای اون بودم...اگه آزاد بودم حتی با جیب خالی...اینقدر شاد بودم...اینقدر خوش اخلاق بودم...
پسر بهش خیره موند...به این فکر میکرد که شاید کمی زیاده روی کرده...موقعیت دوتا برادر هرگز مثل هم نبوده و نیست...
-من...
+غذاتو که خوردی از آجوما بخواه بهت رخت خواب بده...
بیرون رفت و درو محکم کوبید...به پیرزن که جلوی اتاق پستو ایستاده بود نگاه کرد 
-حرفم بد بود؟
£بله...بود...من سالهای زیادیه که توی قصر زندگی میکنم...آدما و اشراف و شاهزاده های زیادی رو دیدم...به جرات میتونم بگم شاهزاده مینهو یکی از آرومترین و معقول ترین اشراف زاده ها و شاهزاده هاست...زمانی از طرف ملکه جدید دستور داشتم تا کارهای ایشونو زیر نظر بگیرم و اگه اشتباه یا شیطنتی داشتن به ایشون گزارش کنم ولی ایشون تمام وقتشونو مطالعه میکردن و هر ازگاهی پرنسس بهشون سر میزد...اگر ایشون هم دوستای زیادی داشتن و سختگیری های دربار مانع نبود ایشون هم میتونستن شخصیت شادی داشته باشن...این که الان زنده اید...اینکه غیر رسمی با اینشون صحبت میکنید و ایشون بهتون لبخند میزنن به تنهایی نشون دهنده روح بزرگ و بخشنده ایشون هست...
-خیله خوب...ولی اینکه اینجا زندونیم کرده چی؟تازه کلی کتکم زد 
£به عمق قضیه دقت کنید...مطمئنا از اولش اینطور باهاتون رفتار نکردن...
-خوب آره...ولی بازم...
به صورت پیرزن نگاه کرد 
-بهم رخت خواب میدی آجوما؟
£بله...
-آجوما من تو رو بیشتر از اون پیرمرده دوست دارم اون همش دعوا داره تازه موهامو هم میکشه...
پیرزن لبخند زد و سرخ شد...
£تقصیر خودتون بوده
-خیله خوب...
***
توی باغ قدم میزد جایی که برادرش با پرنسس بازی میکرد و هنوز صدای خنده های برادر خوشقیافشو به یاد داشت...حتی از نزدیکی به برادرش هم منع شده بود...همیشه همه اونا رو به چشم دوتا رقیب دیده بودن ولی اون کوچیکترین رقابتی بین خودش و برادرش حس نمیکرد...اون همیشه میخواست برادرشو توی قامت یه پادشاه ببینه ولی وقتی به عنوان ولیعهد شناخته شد شوکه و ناامید شد...تا چندین وقت توی این فکر بود...چرا؟...چرا اون؟چرا برادرش نه؟...وقتی صدای خنده هاشو میشنید در حالی که توی اتاقش باید درس های تربیت فرزندی و خطوط چینی رو حفظ میکرد گاهی از خنده هاش متنفر میشد...چرا اون نه؟چرا من؟ سوالی که همه وقت از خودش میپرسید...
نمیدونست چند وقته بیرونه چند وقته که قدم میزنه...وقتی از سرما به خودش لرزید...و پاشنه پاش دردناک شد تصمیم گرفت برگرده به خوابگاه برگشت بدون نگاه کردن به در پستو روی تخت دراز کشید و پشتشو کرد...
-شما غذا نمیخوری؟
با بدخلقی پتو رو روی صورتش کشید 
-چیش...
-صدای گردو اعصابمو بهم میریزه...
-خوابم میگیره...
-من...هووووف...
داخل پستو رفت و درو محکم بست...از جاش بلند شد...دره کشو رو باز کرد و پودرو بیرون آورد قدری ازش توی آب حل کرد و سرکشید
+فردا بهتر میشم...خودتو کنترل کن مینهو...نباید عصبی بشی...
یه نفس عمیق کشید و باز هم یه لیوان آب سرکشید...
+تمین آه...
در سریع باز شد...
-ها؟
+بیا اینجا...
-چیکارم داری؟
+بیا...
جلو رفت...چقد از این که اون حلقه با زنجیر سنگینش به گردنش بسته نبود خوشحال بود...و همینطور از اینکه میتونست آزادانه از پستو بیرون بیاد و آزادانه داخل بره...《آه نونا تو همیشه واسه من یه نعمت بودی》
+بشین اینجا...
به جایی جلوش روی تخت ضربه زد...بدون بدخلقی نشست  بهش نگاه کرد...
+برنامت برای آینده چیه؟
-چی؟منظورت چیه؟
+وقتی بزرگ شدی میخوای چیکار کنی؟
پسرک توی فکر رفت...
-کفش میسازم و میفروشم...وقتی یه عالم پول گیرم اومد باهاش یه اسب میخرم و چوگانو ادامه میدم...اوممم خیلی خوب میشه اگه با یه دختر مثل نونا آشنا بشم که هم دستپخت خوبی داشته باشه هم قشنگ و خوش اخلاق باشه...بعد از اونم ازدواج میکنم و سعی میکنم کارمو توسعه بدم...آه شاید منم تونستم برای بانوها و مردای قصر کفش بدوزم...بعدشم نوبته بچست...بچه های زیاد میخوام به همشونم یاد میدم کفش بسازن...اووووم...به اونا هم چوگان یاد میدم...
+تموم شد؟...
-هر مردی ارزوی همین چیزا رو داره...نداره؟
+همشونو بریز دور...تو قرار نیست از اینجا بری بیرون...باید مواظب نونات باشی بعد از اونم ماله منی...یادته گفتم باید عاشقم بشی؟پس زن و بچه رو باید فراموش کنی...نمیتونی از این اتاق بری بیرون چون توی دردسر میوفتی پس باید چوگانو هم به طور کلی از ذهنت بیرون بندازی...و البته تمام دوستای عزیزتو...کفش؟...خودتم کفش به پات نداری...با چی میخوای کفش بسازی؟اسب؟مگه به بچه ای مثل تو اسب میدن...اگه هم بدن...کجا میخوای سوارش بشی؟توی پستو؟...اصلا به آینده میکشی؟کافیه یکی بفهمه تو اینجایی...سرت زیره آبه...
-توووو....
+من چی؟...
-بذار من برم...حق نداری اینجوری آیندمو خراب کنی...
+اگه خراب کنم...میخوای چیکار کنی؟
-میکشمت...جدی میگم...میکشمت...کسی از وجود من خبر نداره...پس کسیم نمیفهمه من کشتمت...
مرد خندید...
+آجوما و گوسام؟...آجوما شاید چون دوستت داره به کسی نگه...ولی گوسام چی؟
-اونو هم میکشم...
مرد بازم خندید...
+بعدش که فرار کردی چی؟زندگی خوبی خواهی داشت؟بازم میتونی بخندی چوگان بازی کنی و با دستای به خون آلودت بچه هاتو بزرگ کنی؟
پسر کوچیکتر دندوناشو بهم فشار داد و بهش خیره شده 
-واسم مهم نیست دوتا سگ کثیف بمیرن...
+پس من چقدر خوبم که هنوز دستم به خون اطرافیانم آلوده نشده...
-چی؟
+بهش فکر کن...میفهمی منظورم چیه...میخوای امشب پیش من بخوابی؟
سرتکون داد《نه》
+فقط بیا...دارو خوردم...سریع خوابم میبره بعدش برگرد به رخت خوابت...
بازم دندوناشو بهم فشار داد...
-به خواب ببینی...
قبل از اینکه بلند بشه از یقه لباسش گرفتش و بغلش کرد...
+برای یه شبم شده آدم باش...
-تو چه میدونی آدم چطوریه...
+دهنتو ببند و سره جات بمون تا دوباره حلقه رو به گردنت نبستم...
بالاخره آروم گرفت و سره جاش موند...
-ولیعهد...شما منو دوست داری؟
مرد اه کشید 
+خیلی حرف میزنی...ساکت باش...
همونطور که پسرو توی آغوشش نگه داشته بود دراز کشید موهای پسرو باز کرد 
-هی...
+هیش...
موهاشو نوازش کرد و روی سرش بوسه گذاشت...
+پسر خوبی باش...
-من بردت نیستم که به حرفات گوش کنم...
+منم هیچ وقت برده نخواستم...آدم باشی کافیه...
-من آدمم این تویی که...
+آدم اینقدر بی چشم و رو نمیشه...خفه شو و بذار بخوابم چون عصبانی بشم معلوم نیست که چیکارت میکنم...
به معنای واقعی کلمه خفه شد...شاید سره نترسی داشت و زبون دراز بود ولی وقتی مرد عصبانی میشد دنبال سوراخ موش بود...چندین بار عصبانیتشو دیده بود به نظر کافی بود...
-چیزی نگفتم که...
لبخند مردو دید...
-به من میخندی...
چشماشو باز کرد...خدارو شکر کرد که عصبانی نبود...
+خستم...اینقدر حرف نزن...
دستشو روی صورتش گذاشت و به بوسه آروم روی لبهای درشتش گذاشت...
+اگه حرف بزنی نمیتونم بخوابم...
مسخ چشمای مست خوابش شده بود...
+اینجوری هم نگاه کنی نمیتونم بخوابم...نگاهت سنگینه...
آروم سرتکون داد...
+دوست داری باهم بخوابیم؟
+جواب نمیدی؟..
+یعنی آره؟
+یعنی نه؟
بالاخره خندید و دستشو جلوی چشماش تکون داد...
+به حرفام گوش میکنی؟
آروم سرتکون داد...
-نه...
از صداقتش خندش گرفت...
+پس دوست داری چیکار کنی؟
-بخوابم...
+پس بخواب...
چشماشو روی هم گذاشت...قلبش به طرز مسخره ای تند میزد...مرد بیشتر توی آغوشش آوردش...سرشو تکیه داد...قلب اونم خیلی تند میزد...حتی متوجه بود دستی که پشتش گذاشته به طرز خنده اوری میلرزه...
+خنده دار شدم...میدونم...
اینبار واقعا خندید...ذهنشو میخوند...مرد هم خندید...
+هنوزم میخوای منو بکشی؟
-اوهوم...به وقتش میکشمت...
لبخند زد و روی موهای پسر لجوج بوسه گذاشت...
+باشه...
***
چشماشو باز کرد تمین کنارش نبود حتی یادش نبود چه وقت خوابش برده بود...از جاش بلند شد و به پستو رفت...روی رخت خوابش خوابیده بود...به پرنسس نگاه کرد 
+سلام عزیز دلم...
کنارش روی تخت نشست...
+امروز حالت چطوره پرنسسم؟خوبی؟...
به صورت آرومش نگاه کرد دستشو گرفت و تکون داد...
+بیدار میشی یا بیدار نمیشی...
به حرکت بچگانه خودش خندید...روی صورتشو بوسید...
+امروز با آجوما عزیز دلمو تمیز میکنیم...خوبه؟...
+کاش اونقدر حالت خوب بود که میتونستی جوابمو بدی...یا با خنده دندوناتو نشون بدی...
با به یادآوری خاطراتی زیر خنده زد 
+یادته وقتی منو میدیدی میخندیدی جوری که دندونات معلوم میشد؟همیشه خدا هم آجوما نق میزد میگفت دختر یه اشراف زاده نباید وقت خنده دندوناشو نشون بده...ولی تو همیشه خدا فراموش میکردی و دندوناتو نشون میدادی...راستش من خیلی دوست داشتم وقتی اینجوری میخندیدی...آدم بدون نشون دادن دندوناش بخنده مثل خمیر صورتش توی هم میره...خیلی زشته...
با تصورش خندید و صورت زنو نوازش کرد 
+وقتی توی مراسم ازدواج بهم تعظیم کردیم به محض بالا آوردن سرت اونجوری خندیدی...توی اوج ناراحتیم خندم گرفته بود آجوما نبود که دیگه نق بزنه به جونت...همش میگفتم ای دختره خیره سر...عاشق شوهر کردنه اینجوری میخنده...
به تفکر بچگانه اون زمانش خندید و پیشونی زنو بوسید...
+یه اعتراف...با وجودی که فکر میکردم تو رو بهم تحمیل کردن ولی عجیبه که هیچ وقت ازت متنفر نبودم حتی ازت بدمم نمیومد...ولی ترجیح میدادم دوستم باشی تا همسر...تو همه توقعات من از همسر آیندمو داشتی...غیر از یکیش... تو پسر نبودی...همین...ولی دیگه مهم نیست...تو بیدار بشی...برام کافیه...
برگشت و به تمین نگاه کرد بیدار شده بود و گیج توی جاش نشسته بود و پاهاشو بغل کرده بود...
+بیدار شدی؟...میگم آجوما صبحانه بیاره...
به سمتش رفت و موهای افشونشو بهم ریخت 
+بیدار شو دیگه...