hani shinee جمعه 13 بهمن 1396 06:10 ب.ظ نظرات ()
سلام...
قسمت ۹ فیک Crazy King 

قسمت نهم 

مدتی میشد که رو به روی زن و مرد نشسته بود و به حرکت مرتب قفسه سینه زن نگاه میکرد که بالا و پایین میرفت...
مرد توی خواب تکون خورد و چشماشو باز کرد به صورت زن لبخند زد و صورتشو بوسید 
+سلام عزیزم...
دستشو روی صورت خودش آورد و بهش بوسه زد 
+دلم برات تنگ شده پرنسسم...زودباش بیدار شو...باهم بریم پیاده روی...برای خودت و بچه آیندمون خیلی خوب میشه...
شوکه بهش نگاه کرد...《اگه هر بار اینطوری بهش نگاه کرده باشه...پس شاید نونا حق داشته》
+پرنسسم خواب دیدم...خواب دیدم توی باغ نشستی و یه بچه توی بغلته...بچه میخندید تو میخندیدی...واسش ضعف میرفتی اونم دوباره میخندید...چشماش و خنده هاش مثل باباش بود ...همونقدر بانمک...من نبودم...نمیدونم چرا...شاید اونی که داشت نگاهت میکرد من بودم...تمین هم بود...صدای خنده هاش میومد...با چوب بازیش روی اسب نشسته بود...عجیبه که اینهمه واضح یادمه...مگه نه؟
روی شونه ی زنو بوسید 
+توی باغ بودن که بد نیست...هست؟...تو که...نمیخوای تنهام بذاری...
《دیوونه شده...واقعا دیوونست...خدایا نجاتم بده》
گلوشو صاف کرد تا ولیعهد متوجهش بشه...برگشت و بهش لبخند زد 
+اینجایی...سردت نیست؟...آفرین...بیدار موندی...
دستشو کشید و کنار خودش نشوندش...دستای یخ کردشو بین دستاش گرفت ...
+وقتی وسیله رو آوردن...تو هم راحتتر میشی...
€قربان...
+بیا تو...
مرد داخل اومد و لبخند زد...
€خوب خوابیدین قربان
+بله...خوب خوابیدم...
€برای انجام دادن کارهاتون آماده اید؟...
+بله هستم...
از جاش بلند شد...
+تمین آه...برو داخل اتاقک حلقه رو ببند به گردنت و جلوی در مواظب پرنسس باش...
-مگه دیوونم حلقه رو بندازم گردنم...
مرد پیر بهش اخم کرد 
+اگه اومدم و حلقه به گردنت نبود...
لبخند زد...
-خیله خوب...
پوف کشید و داخل اتاقک رفت...
+اگه خدایی نکرده از اینجا بری بیرون یا فکر فرار به سرت بزنه...بیچارت میکنم...
-گفتم خیله خوب...
€با ولیعد درست صحبت کن پسر...
پسر دستشو توی هوا تکون داد و داخل اتاقک رفت...
+گستاخیاش یه وقتایی بانمکه...
€آه اون بی ادبه...بی ادب...
+هیچ ازش خوشت نمیاد 
مرد بالاخره خندید...
€بله...
***
اینه ی توی اتاقو برداشت و به گردن زخم و زیلیش نگاه کرد...
-آیشششش ببین چه گندی زده به بدنم...لعنتی...
توی کشو های میزو گشت و بالاخره یه دستمال سفید پیدا کرد...پارش کرد و دور گردنش پیچید...
-همینم غینیمته...
با صدای دوتا زن آه کشید...
÷بانوی من ولیعهد توی خوابگاه نیستن ایشون برای کارشون خوابگاهو ترک کردن...
×مهم نیست...اونجا منتظرش میمونم...
÷ولی بانوی من...
هاه کشید و به جسم پرنسس که روی تخت بود نگاه کرد...لبشو گزید...اگر ملکه میدیدش حتما از قصر بیرونش میبردن...آب دهنشو قورت داد...دستشو زیر زانوهای زن انداخت و یک دستشو هم زیر کمرش...با بیشترین سرعت ممکن توی اتاقک چپید زنو روی تخت گذاشت و سریع درو بست...
سرشو به در چسبوند...نمیشنید...لای درو باز کرد و دوباره گوششو چسبوند...زن داخل اومده بود و با پیرزن بینوا دعوا میکرد
×به محض اومدن ولیعهد این بی ادبیتو بهش گزارش میدم...
÷معذرت میخوام بانوی من ولی من از طرف شخص ولیعهد دستور داشتم که زمان نبودشون کسی رو داخل خوابگاه دعوت نکنم...
زن با حرص خندید 
×از کی تا حالا من کسیم...من مادرخونده ولیعهدم...
÷منو ببخشید بانو...
از لای در میدید که پیرزن بیچاره با حیرانی اطراف اتاقو نگاه میکنه...
لبشو گزید...《ولیعهد تو رو خدا زود بیا....》پیرزن ناگزیر بیرون رفت ...از لای در میدید که زن توی اتاق رژه میره...به هر گوشه اتاق سرک میکشه...《آیششش از زنای فضوب متنفرم...》
روی تخت نشست...مدتی گذشت...دوباره بلند شد...《لعنت به تو فقط برو خوابگاه خودت》
به زن مظلوم روی تخت کثیف خودش نگاه کرد...《متاسفم که اونجا خوابوندمت نونا...چاره ای نداشتم》
به محضی که زن سمت اتاقک اومد نفسشو حبس کرد دست زن به سمت دستگیره در اومد 
+ملکه...
زن سریع برگشت...
نمیدونست چطور ولی بالاخره تونست نفس حبس شدشو آزاد کنه...
+اینجا چیکار میکنید ملکه...
×درباره همسر آیندت...
+گفتم نمیخوام...
×تو یه مرد معمولی نیستی تو ولیعهدی...
+که چی؟ولیعهد میتونه به همسرش خیانت کنه؟
×این خیانت نیست پسر...این بخاطر کشوره...
+بس نیست؟به اندازه کافی بخاطر کشور زندگیمو تباه نکردم؟...لطفا از اینجا برید...کارای مهمی دارم...
زن ناراحت شد
×حس نمیکنی بی ادبی میکنی...
+شما هم با احترام با من رفتار نکردید...خواهش میکنم تنهام بذارید...
زن باناراحتی بیرون رفت...دید که با سردرگمی توی اتاق دور خودش چرخید 
درو آروم باز کرد...
-ولیعهد؟
بهش نگاه کرد و نفسشو آزاد کرد 
+پرنسس؟...
-آوردمش داخل...
دوباره یه نفس راحت دیگه...
+آفرین...آفرین پسر خوب...
جلو رفت و بهش خیره شد...
+کارت عالی بود...
دستاشو دو طرف صورتش گذاشت و سرشو بوسید...
+اگه نبودی هر سه تامون توی دردسر میوفتادیم...
-منم میوفتادم؟
+اوهوم...یه پسر با پرنسس توی پستوی اتاق ولیعهد...برای نپیچیدن شایعه هم که شده سرتو زیر آب میکنن...
-جدا؟...
آروم سرتکون داد...
+پسر خوبی بودی...وعده شبو هرچی دوست داشتی برات میگم بیارن...خوبه؟...
آروم سرتکون داد...
+این دستمالو آجوما داد؟
-نه خودم پیداش کردم...توی کشو...
+اون دستمال برای خواب گله...
سرخ شد و ولیعهد خندید...
+اشکالی نداره...چند سالی میشه که بی استفاده اونجا بود...
-حلقه رو نبستم...
+این دفعه رو ندید میگیرم...
آروم سرتکون داد...بهش لبخند زد 
+وقتی خوش اخلاقی بهتری...
موهاشو از صورتش کنار زد...وقتی اینهمه مستقیم توی چشماش خیره میشد احساس خوبی بهش دست میداد
+قول بده بازم پسر خوبی باشی...در این صورت لازم نیست حلقه رو دور گردنت ببندی...خیلی زخمی شده...نه؟...
دوباره سرتکون داد...بهش خیره شد 
+پس تو پسر خوب و حرف گوش کنی میشی و منم حلقه رو نمیبندم...خوبه؟...
-اوهوم...
نگاه مستقیمشو طاقت نیاورد و آروم بغلش کرد و یه نفس راحت کشید پسر سعی نکرد ازش دور بشه یا بداخلاقی نکرد انگار اونم به اندازه کافی ترسیده بود...ازش جدا شد و بهش نگاه کرد...
+بازم مواظب پرنسس باش و از اینجا بیرون نرو...آجوما کلی ترسیده بود اومد دنبالم و گفت تو و پرنسس نیستین و ملکه توی خوابگاهه نفهمیدم چطور خودمو رسوندم...هنوز یه کوه کار دارم...تا شب خودمو میرسونم...
آب دهنشو قورت داد《چشماش...》زمانی به خودش اومد که گونش بوسیده شد و متوجه شد قلبش بیش از حد تند میزنه...《چشماش...》سرشو تکون داد و روی قلبشو گرفت...به زن که روی تخت مظلومانه خوابیده بود نگاه کرد...《شاید اونجوری که گفتم...احمق نیستی نونا...متاسفم》《شوهرتو دوست نداشته باشی میخوای کیو دوست داشته باشی》《منظورم اینه که...به هر حال اون شوهرته》《فکرمیکنم چند بار از این شیرین بازیا جلوت انجام داده که اینجوری دیوونه شدی》《مردک...با چشمای جادویی》چیش کشید و پاهاشو دراز کرد 《مردک》
یکباره به یاد اورد و تند تند روی پیشونی و گونشو با آستینش تمیز کرد 《آیششش》
درو بست و روی تخت کنار زن دراز کشید دستشو گرفت و سرشو به شونش تکیه داد...
-یادته وقتی بچه بودم...وقتی تازه مامان مرده بود...واسم لالایی میخوندی...حتی تا الان قبل خواب با یادآوری لالاییت میخوابم...خیلی بچگانست نه؟...من دوستش دارم...دنیای بچه ها پاکه...
-یادته اون موقع بین تو و هیونگ میخوابیدم قبل خواب هیونگ باهام کشتی میگرفت تا حسابی خسته بشم...وقتی میخوندی به دقیقه نکشیده دوتامون خوابمون میبرد...آجوما(همراه پرنسس) هم همش نق میزد که باید توی خوابگاهت بخوابی...نباید با صدای بلند حرف بزنی...نباید آواز بخونی مگر جلوی همسرت...
-کاش هیونگ جای اون ولیعهد بود...اگه فقط من اشتباه نمیکردم...اگه به ملکه اسمشو نمیگفتم...اگه امپراطور توی وضع بدی نبود...لو نمیرفت که از یه زن دیگه بدنیا اومده...نه ملکه ی فقید...بازم میتونستیم اینجا با خوشی هر روز بازی کنیم کنار هم بخوابیم...شعر بخونیم...کشتی بگیریم...با هیونگ بازی کنم و تو از راه دور تشویق کنی و لقمه لقمه ی غذا رو آماده کنی...
-تا حالا بهت گفتم هیچ غذایی اندازه اونی که اون زمان میخوردم به نظرم خوشمزه نیست؟؟؟اون زمان تو تازه ازدواج کرده بودی...ولیعهدت مدام درس میخوند و تو بیحوصله شده بودی...با هیونگ میومدیم دنبالت...خیلی کوچولو بودم...با دیدنم ذوق میکردی قربون میرفتی...عجیبه ولی همشو یادمه...حتی نق نقای آجوما که یک دقیقه هم قطع نمیشد...
-امپراطور میدونست که هیونگ نباید ولیعهد باشه...برای همین پسر کوچیکترو به عنوان ولیعهد انتخاب کرد...هیونگ چیزی نگفت...میخندید و میگفت مشکلی نداره...ولی تهش وقتی تنها میشد توی فکر میرفت...
-ولی این توی فکر رفتنا اونقدرا نا اشنا نبود...وقتی با پسر کوچیکتر ازدواج کردی این دیده شده...آجوما به یکی میگفت...من شنیدم...
-وقتی ملکه فهمید...به کل کاری کرد که حتی نتونه کوچیکترین مقامی توی قصر داشته باشه...حتما الان کلی نگرانمون شده...درسته منو به عنوان همراهت به قصر آوردی(سر جهازی بوده هخخخ) ولی من سعی میکردم زود به زود به خونه برم...قصر بدون هیونگ و تو خوب و قشنگ نیست...
-برای تولدم هیونگ با تمام پولش یه اسب برای یکسال کرایه کرد و بهم یاد داد چطور چوگان بازی کنم...الان حتی نمیتونم چوگان بازی کنم...
آه کشید و به صورت زن خیره شد...
-شاید از ولیعهد خوشم نیاد ولی با اینکه دوست نداره از قصر بری موافقم...و همراهیش میکنم...نمیدونم کارش از سره عذاب وجدانه یا علاقه...ولی همراهیش میکنم...
لبشو گزید...《نکنه خودتم میخوای بری؟》
***
با حوصله و صبر کارهاشو انجام داد حتی گوسام پیر هم متعجب شده بود...
€قربان...بی ادبیه...میشه سوالی بپرسم؟
+البته...
€ پرنسس خوب بودن؟یا حتی اون پسر؟
لبخند زد...
+میدونی...من خوشحالم که گفتی بذارم پرستار پرنسس بشه...مخش بد کار نمیکنه...حال هر دوشون خوب بود...
€آه...خیلی عالیه...
+بعد از کار...برو اون وسیله رو از اهنگری تحویل بگیر...
€چشم قربان...
+دیگه چیزی مونده؟
€بله قربان...
***
جلوی در به پیرزن لبخند زد و شوکه اش کرد ..
+آجوما...خسته نباشی...تو میدونی تمین چه غذایی دوست داره؟...
£بله قربان مدت زیادی ندیمه بانو بودم...لی تمین شی همراه ایشون وارد قصر شدن و معمولا پرنسس دستور میدادن غذای مورد علاقه ایشونو ببرم...
+چه عالی....غذای مورد علاقشو بیارید...
£بله قربان...
دوباره لبخند زد و داخل رفت...
صدای حرف زدن میومد...
-یادته گفتی ولیعهدو دوست داری؟یادته هیونگ باهات قهر کرد؟گفتی بانمکه...گفتی...گفتی وقتی بهت نگاه میکنه دوست داری براش بمیری...یه بار گفتی اتفاقی پات به دامنت گیر کرده و جلوش زمین خوردی...کلی خجالت کشیده بودی ولی ولیعهد انگار که اتفاقی نیوفتاده روی دستاش بلندت کرده روی سکو گذاشتت و لباساتو تمیز کرده...اخرشم اخم کرده بود و گفته بود این سنگای لعنتی رو از جلوی پای پرنسس جمع کنید تنبلا...وقتی از خجالت گریه کرده بودی به تو هم اخم کرده و گفته سنگه دیگه آدمو میندازه زمین...
خندید...پرنسس چه چیزایی که به تمین نگفته بود...اون حتی این دیدار های کوچیکو فراموش کرده بود...
-یادته تعریف کردی وقتی داشتی قایمکی ولیعهدو دید میزدی مچتو گرفته بود...
زیر خنده زد 
-گفته بود دختره خیره سر از کی تاحالا دخترا پسرا رو دید میزنن...وقتی گریه کردی بهت گفته بود از زنای زر زرو متنفره تو هم با کفشت کوبیده بودی توی سرش...ولی اون خل چل بجای اینکه عصبانی بشه خندیده بود و اشکاتو پاک کرده بود...حرفی که بهت زده بود خوب یادمه...گفته بود بداخلاق باش دعوا کن اخم کن ولی گریه نکن...باعث میشه رقت انگیز به نظر برسی...یه زن باید قوی باشه تا بتونه بچه های زیاد و قوی مثل خودش تربیت کنه...
لبخند زد...دختر کوچولوی بانمکی که در بدترین شرایط سعی میکرد گریه نکنه...دختری که بعد از اون روز اولین بار گریشو زمان خواب گل دیده بود...وقتی گفته بود بچه نمیخواد...اونم فقط یه قطره...آه کشید...
+تمین آه...
از جاش بلند شد 
-بله؟
+بیا عزیزم...الانه که غذاتو بیارن...
از اتاقک بیرون اومد و بهش نگاه کرد...
-صدامو شنیدی؟
+چطور؟
-شنیدی بهت گفتم خل و چل؟
خندید...
+مهم نیست...آدم واقعا گاهی خل و چل میشه...حافظت خوبه...من...این چیزا رو فراموش کرده بودم...
-نونا جز من کسی رو نداشت که باهاش حرف بزنه یا درد و دل کنه...
+آجوما گفته بود تو پسر دایی محبوبشی...
-اگه بگم گاهی حس کردم مادرمه دروغ نگفتم...شاید اختلاف سنیمون زیاد نباشه ولی واقعا این حسو داشتم...
+هوم خوب...من تا حالا به خیلیا این حسو داشتم...همه بجز ملکه...وقتی بدنیا اومدم یه مدت بعدش مادرو مسموم کردن...ملکه فعلی با پدر ازدواج کرد و خواسته یا ناخواسته هممونو بدبخت کرد...بدترین کارشم بیرون کردن هیونگ بود...به محضی که امپراطور بشم...از قصر پرتش میکنم بیرون...
شوکه به پسر خیره شد...هیچ ترسی از گفتن این حرفا توی چشماش ندید...
-ممکنه تو دردسر بیوفتی...با این حرفا...
+چطور...اون فقط به ظاهر ملکست حتی بچه ای نداره...
-شاید نداشته باشه...ولی همراهای قدرتمندی داره...
+من وقتی پادشاه بشم...از اونا قدرتمند تر میشم...
-اوهوم...
€قربان...
+بیا تو گوسام آه...
مرد داخل اومد...وسیله رو دستش داد...
+اوه...عالی شده...بیاید امتحانش کنیم...