hani shinee یکشنبه 8 بهمن 1396 12:13 ب.ظ نظرات ()
قسمت پنجم فیک Crazy King 
(ریحان جون غزال جون کامنتتونو جواب دادم) 
قسمت پنجم
پاهاش برای چند لحظه ایستاد...
+چیکار کردم؟...
+واقعا بخاطر اینکه درکم کرده بود دوستش داشتم؟
+یه زن باردارو زدم؟
+من؟
+از کجا معلوم گناه اونو به گردن نگرفته باشه
+اون اگه حسادت بلد بود خیلی قبلتر از اینها جلومو میگرفت...
+یعنی واقعا تقصیر اون بوده؟
+اون گفت نمیخواسته تمین باهام بازی کنه
+شاید پرنسسم فراریش داده باشه ولی اونم اگه میخواست ادامه بده نمیرفت...نمیرفت چون پشتش به من گرم بود...
لبشو گزید...مسیرشو عوض کرد و برگشت...《پرنسس من اینکارو نمیکنه》
***
به لیوان جلوش نگاه کرد...آب از پودر سفید شده بود...
^متاسفم از اینکه مادرت یه ترسوئه...
دستشو روی شکمش گرفت...
^بخاطر تو شجاع میشم...
لیوانو برداشت و لاجرئه سر کشید گلوش از تلخیش سوخت...
پاهاشو بغل کرد و سرشو روی زانوهاش گذاشت...شاید بدنبود نامه ای برای همسرش بنویسه...ولیعهد دوستش نداشت ولی خودش که دوستش داشت...وقت گیر بود...دستشو بلند کرد و لرزید...
٪بانو ولیعهد تشریف آوردن...
^نه الان نه...
چشماش تار دید...شکمش داغ شده بود...دست و پاش کرخت و بی حس شده بود...
+پرنسس؟
بهش نگاه کرد...خیلی خوب بود که آخر زندگیشو کنار همسرش بود...گلوش سوخت و خون بالا آورد...مرد بهش حمله ور شد...
+پرنسس...پرنسس...پرنسسم...چیکار کردی با خودت؟...متاسفم...پرنسسم...تو رو خدا اینکارو باهام نکن...
نمیخواست...این صدای گرفته رو نمیخواست...اشکایی که با چشمای تارش هم میدید که روی صورتش روونه رو نمیخواست...شنید که فریاد زد 
+یکی بیاااااد...یکی بیاد کمککککک
گوش هاشم کیپ شد...صدای ولیعهدش انگار از زیر آب به گوشش میرسید... اشکش چکید...دید که ندیمه ها سراسیمه داخل اتاق ریختن...و بعد...
///
+زنده میمونه؟
÷خوب...
+نمیخوام جواب منفی بشنوم...هر کاری میتونی بکن...زود باش...
÷ایشون...در حال بدی هستن...ما تلاشمونو میکنیم ولی...فرزندتون...متاسفم قربان...
لبشو گزید...
+خیله خوب...مواظبش باشید...در این مورد به هیچ کس هیچی نگید...به کسی نگید که سم خورده...بهشون بگید بخاطر بچه به این حال افتاده...بازم میتونه باردار بشه؟
÷اگه تونستن به بهبودی کامل برسن...بله...میتونن...
+خوبه بگو بخاطر بچه اینطور شده و بازم میتونه بچه دار بشه...کاری نکن که نگران بشن...
÷ولی قربان...
+جیبتو به اندازه کافی پر میکنم...مفهومه؟
÷بله قربان...
سرتکون داد به صورت بی رنگ و لبهای کبود پرنسسش نگاه کرد و بیرون رفت...خیلی شانس آورده بودن که سم ضعیف بود و فقط بچه رو از دست داده بودن در واقع این سمو قبلا پرنسس به همین منظور تهیه کرده بود...هوف کشید و خدا رو شکر کرد...
داخل خوابگاهش رفت...چشماش میسوخت و سرش تیر میکشید باعث مرگ یه بچه و بیماری یه مادر شده بود...
اکسیری که چندین وقت پیش از طبیب گرفته بود از پشت کتاب هاش بیرون آورد...نگاهش به دستگیره ای افتاد که پشت کتابخونه کوچیکش پنهان شده بود...میدونست چیه...یه اتاقک پنهان...فقط نمیدونست که تمام مدت خودشم توی خوابگاهش همچین جایی داشته...تقریبا همه ی خوابگاه ها از این اتاقک ها داشتن...برای بزم شبانه  پنهانی...کتابها رو پایین گذاشت و درشو باز کرد...شمعدونی اتاقشو با خودش داخل برد...مرتب با وسایل کامل اما پر از غبار و خاک...
یه فکر خیلی سریع از ذهنش گذشت...
+درسی به اون گربه بی چشم و رو بدم که هرگز فراموش نکنه...
بیرون رفت به ندیمه های جلوی در دستور داد بدون اینکه کسی بفهمه اونجا رو تمیز کنن بهشون گفت به زودی قصد نگهداری یه حیوون کوچولو رو داره که میخواد کنارش توی اتاق نگهداریش کنه...و البته فراموش نکنن که یه زنجیر به آهنگری قصر سفارش بدن...یه زنجیر محکم...خیلی محکم...
///
مرد صورت عبوسی داشت جلوش نشست و مرد تا کمر خم شد
#خوش آمدید قربان...
+بنشینید...
پاکت پولو جلوش گذاشت...
#این...
+میخوام کسیو واسم پیدا کنی...مخفیانه...
#کی هست؟
+پسر دایی بانوی جوان...اسمش لی تمینه...پیگیر اینکه باهاش چیکار دارم و برای چی دنبالشم نباشید...فقط پیداش کنید...
#بله قربان...حتما...
از جاش بلند شد و بیرون رفت...
#خیلی زود پیداش میکنم...
صداش لرزید
+اذیت نشه...زنده میخوامش
***
زن سبز پوش جلوش خم شد سر تکون داد و داخل رفت...
به صورت رنگ پریده زن جوان نگاه کرد 
+هنوز خوابی پرنسسم؟...کی بیدار میشی؟دلم تنگته...
دست نرمشو روی صورت خودش گذاشت...
+میدونم کار تو نبوده...میدونم تو نمیخواستی کمکش کنی...اگه زود بیدار بشی...کاری باهاش ندارم...
لبشو گزید و اشکی که چکیدو پاک کرد...
قلبش تند تند زد...به لبهای بنفش و قهوه ای دختر نگاه کرد...
+نه نه...نمیتونم کاری باهاش نداشته باشم...
آروم روی لبهاشو بوسید...
+خودم بهت بچه میدم...من نباید اینقدر خودخواه باشم...
لبهاشو گزید...سرشو تکون داد..
+واست جبران میکنم...
روی دست سردشو بوسید 
+زود بیدار شو پرنسسم...
***
+بگو بفرستنش تو...
پسر داخل پرت شد و جلوی پاش افتاد...کیسه روی سرشو کشید و پسر با وحشت بهش خیره شد و سرشو سریع پایین انداخت...پوزخند زد...پاشو روی سینش گذاشت وروی زمین هولش داد خم شد با لباسش بلندش کرد  و صورت لاغرشو توی دستش گرفت...دوباره پوزخند زد...پسر کوچیک میلرزید... سرشو پایین گرفت اینبار با موهاش سرشو بالا کشید...
+فرار میکنی آره؟...
دهنشو باز کرد تا چیزی بگه ولی با مشت به دهنش کوبید...خم شد و باز هم با موهاش بلندش کرد...
+خفه شو...
پسر هق هق میکرد...
+فکر کردی به همین راحتیه؟...فرار کنی...پرنسسو توی دردسر بندازی...
آب دهنشو قورت داد و مزه آهن حالشو بهم زد
با موهاش سرشو تکون داد...
+تو احمقی...مگه نه...
ساکت بهش خیره شد...
+وقتی باهات حرف میزنم...باید سرتکون بدی...مثل یه حیوون دوست داشتنی...
خودش با موهاش سرشو تکون داد 
+تو یه آشغالی...درسته؟
دوباره با موهاش سرشو تکون داد...
به صورتش سیلی کوبید...
+بابات نگرانت میشه نه؟
یکی دیگه سمت دیگش زد 
+بابات تنهاست خونه نه؟
یکی دیگه همون سمت زد
+دروغ گفتنو دوست داری؟
یکی دیگه همون سمت...
+فکر کردی داری به کی دروغ میگی؟
یه محکمشو زد و از کنار لبش جون جاری شد و روی زمین افتاد...فریاد زد
+پاشو...
از گریه سست شده بود ولیعهد با یقه لباسش بلندش کرد
+لیاقت خوبی نداری؟...
+میدونی باعث شدی فرزند سلطنتی بمیره؟
ایندفعه از شوک چشماش گشاد شد
+دختر عمت بخاطر اینکه باعث شده بود تو فرار کنی سم خورد...نزدیک بود خودشم بمیره...
اشکش چکید...
+فکر میکنی...چطوری میتونی این همه اشتباهو جبران کنی؟
شمشیرشو از غلافش دراورد و پسر وحشت زده به تیغه تیزش نگاه کرد...
+تیزه...خیلی راحت میتونه بکشتت...خوشحال باش...زیاد زجر نمیکشی...
شمشیر توی هوا چرخید چشماشو محکم بست و فریاد کشید...