hani shinee چهارشنبه 4 بهمن 1396 12:29 ب.ظ نظرات ()
قسمت سوم فیک Crazy King

قسمت سوم

به جواهرات و تزیینات موهای زن با بددلی نگاه کرد 
+اونجوری نمیذارم کنارم بخوابی...
^بله؟
+کمکت میکنم درشون بیاری...
زن زیر زیری لبخند زد
^خیلی ازتون ممنونم قربان...
گیره محکمی که موهاشو نگه داشته بود باز کرد و موهای زن آبشار گونه روی شونه هاش ریخت...مرتب کردن موهای زنو به خودش واگذار کرد و زودتر از اون دراز کشید...بعد از چند ثانیه زن هم با خجالت دراز کشید بیشتر از اون خجالتش نداد و دستشو گرفت و بهش نگاه کرد 
+چه شب خوبیه...با یه پسر قشنگ غذا خوردم و کنار یه زن قشنگ میخوابم...
دیوانه وار خندید و کلماتشو بیرون تف کرد 
+آه هاه زندگی زیباست...
زن سرخ شد《قربان》
+نزدیکتر بیای اون عاشقت ناراحت میشه...نمیشه؟
^کسی عاشق من نیست قربان...
+پس تو ناراحت میشی...
^من عاشق کسی جز شما نیستم...
+پس یه دیدار با مرغ ماهیخوار داشتی...
^میدونم این حرفای من به نظر گستاخی و بی عفتی میاد ولی...من به کسی پول و زمین دادم...بابت این بچه...من نخواستم همسرمو از دست بدم...
یه لبخند احمقانه و ناباورانه روی لبش اومد
+تو که حقیقتشو نمیگی...میگی؟
^حقیقتو میگم...
+یعنی به من علاقه داری؟
زن سرخ شد و جایی روی گل های اساطیری لباسشو نگاه کرد
^بله...
+پس سم کم ضرر بخور جوری که فقط بچه بمیره...
نگاهشو بالا آورد و به صورت مصمم همسرش نگاه کرد 
+چیه؟نمیخوای انجامش بدی؟
^قربان من بخاطر...
+بسه...تمومش کن...زودباش بخواب...محاله کسی منو دوست داشته باشه...عاشق چیه من شدی؟ احمقانست...
اشکای زن پایین ریخت و لبشو با حرص گزید
+از گریه ی زنا...متنفرم...
^متاسفم قربان...
دستشو کشید و اندام لاغر زنو توی آغوشش آورد...
+من...عشق واقعیو بهت نشون میدم...حیف که مردا باردار نمیشن...
بازوی زنو بین انگشتاش له کرد دوباره خندید...《زن احمق》
***
با لبخند ساختگی که بخاطر تمریناتش طبیعی نشون میداد و شونه و بازوهای زن پیرو مالید...
+بهتر شدین مادربزرگ؟...
÷اگه بتونم نتیجه قشنگمو ببینم حتی بهترم میشم 
+البته که میبینید...فقط یه مدت بیشتر از خودتون مواظبت کنید...
پیرزن خندید و به شوخی اخم کرد 
÷یعنی میگی به محض دیدن بچت بمیرم؟
ولیعهد هم خندید و سرتکون داد 
+نه مادر بزرگ منظور من این نبود...مادربزرگ...من...کاری دارم که...
÷برو پسر جون...به پرنسستم زود به زود سر بزن...دختره خیلی تنهاست...
《نه تنها تر از من》
دوباره لبخند ساختگی...
+حتما...هر چی که شما بگید...
تا کمر خم شد و بیرون رفت...دیر که نکرده بود؟
صدای هی کردن و سم اسب ها روی لبهاش لبخند نشوند...
لباسهای ابریشمی طلاکوبش با لباسهای ساده کرباسی عوض شده بود...ولی هنوز همونقدر زیبا به نظر میرسید...
به محضی که دیدش اسبو نگه داشت و بهش با شوک خیره شد...دهنشو باز کرد که چیزی بگه اما با یادآوری اشتباه بزرگش لبشو گزید...
به لباس سلطنتی ای که تنش بود نگاه کرد...چطور فراموش کرده بود عوضشون کنه...
اروم براش سرتکون داد...و با سر اشاره داد که دنبالش بره...از اسب پایین اومد...باورش نمیشد یعنی اون یه شاهزاده یا حتی فرد با مقام بالا بود؟...سرشو تکون داد 
《احمق نباش تمین اون علامت سلطنتی داشت》
روی دهنشو گرفت 《چقدر بی ادبی کردم》
قدماشو سریع برداشت...مرد پشت دیوار منتظرش بود و با پاهاش به سنگ لگد میزد...《داره تمرین میکنه منو بزنه؟》
با نزدیک شدنش مرد بهش نگاه کرد و لبخند زد...آب دهنشو قورت داد و سرشو خم کرد 
+امروز چطوری؟
لبشو گزید...
+از دیدن لباسم ترسیدی؟؟؟...با همون لباسا راحت تر بودی؟...اگه یکم منتظر بمونی میرم عوضشون میکنم...
-نه...نه...من...
+راحت حرف بزن...
-شما کی هستید؟...
به صورتش که مظلومانه سرشو پایین انداخته بود نگاه کرد حتما اندازه یه دنیا از مخفی کاریش ناراحت بود...
+پرنس مینهو...ولیعهد...
دید پسر لبشو گزید...
+نگران نباش...من ازت ناراحت نیستم...گفتم که من ازت خوشم میاد...
-چرا؟...چرا من؟...بانوی جوان به اندازه کافی زیبا و دوست داشتنی نیست؟...
+...دیشب جوابتو گرفتی...
-نمیفهمم...
لبخند زد و دستشو زیر چونش گذاشت سرشو بالا آورد 
+من به محضی که پادشاه شدم تو رو پیش خودم میبرم...امیدوارم تا اون موقع این مسئله رو با پدرت حل کنی...خیله خوب؟
+اگه پادشاه بشم نمیذارم کسی آزارت بده و بلایی سرت بیاره...
پیشونیشو بوسید و موهاشو مرتب کرد
+الان زندگی من کنترل میشه...برای همین...فقط میتونم ببینمت...باهات غذا بخورم...
دستشو توی دستش گرفت و نوازشش کرد از نرمیش لبخند روی لبش اومد...
+اینو دوست نداری؟
-کسی هست که کارای اجباری رو دوست داشته باشه؟
لبهاشو بهم فشار داد《قطعا از من بدش میاد》
+اینا اجباری نیست...فقط دارم کمکت میکنم عاشقم بشی...
یه لبخند به صورتش پاشید 
+تا زمانی که پادشاه بشم تو قطعا عاشقم میشی...اون وقت یه شب خوب با عشقت میگذرونی...شاید هم شبهای زیاد...دوستات منتظرتن...روز خوش...شب میبینمت...
چند قدم عقب رفت 
+مواظب جسم گرانقدرت باش...
با حرص لب لرزون از عصبانیتشو گزید سرشو خم کرد و برگشت...《عوضی》
***
پودرو توی دستش فشار داد...رنگش پرید...
《اگه بمیرم؟》《راه های دیگه ای برای مردن بچه هست؟》《ندیمه ها انجامش نمیدن》《این بچه ولیعهد آیندست》
دستاش میلرزید قدماشو سریع تر برداشت...ندیمه هاشو چند دقیقه پیش دنبال کاری فرستاده بود...تنها قدم زدن توی این قصر در اندشت گاهی ترسناک بود...
پاش گیر کرد و زمین خورد قصد داشت بلند بشه ولی پاهاش سست شده بود و میلرزید...
دستشو به دیوار گرفت ولی دوباره زمین خورد...کسی به سمتش دوید...
+چیکار میکنی دختر...میخوای بچه رو بکشی؟ندیمه های احمقت کجان؟نمیدونن یه زن باردارو نباید تنها گذاشت؟...
با کمک دستای قوی مرد از جاش بلند شد...بدون غرور دامن خاکیشو تکوند...
+چرا تنهایی...
^من...رفته بودم...قربان این کارو نکنید خجالت میکشم...
+کسی اینجا نیست اشکالی نداره...بهتر از اینه که همه پرنسسو با لباسای خاکی ببینن...
روی زمین یه بسته پیچیده شده افتاده بود خم شد و برداشتش...
+این برای توئه؟
^بله؟؟...آه...بله...ماله منه...
+جوشونده؟...برای بچت مفیده؟
^میخوام علاقمو بهتون نشون بدم...
+مگه این چی...
《سم کم ضرر بخور جوری که فقط بچه بمیره》
رنگش پرید...
+این سمه؟...
وقتی سکوت زنو دید اعصابش بهم ریخت...
+دیوونه میخوای بچه رو بکشی؟نمیگی خودتم میمیری؟فکر کردی با سم بچه رو بکشی میذارن بمونی تو قصر؟فکر کردی نمیفهمن سم خوردی؟...
^من فقط خواستم...
به اشکای زن که از از چونه لرزونش چکه میکرد نگاه کرد...
+دیشب اگه به زبون میگفتی باشه من باور میکردم...واقعا لازم نبود انجامش بدی...درواقع فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی...
سمو جایی زیر لباسش قایم کرد و با دستمالش صورت بی روح دخترو از اشکاش پاک کرد...دخترو دوست داشت خیلی زیبا و مظلوم بود با اینحال حس خوش آیندی که از حرف زدن تنها با پسر کوچیک داشت با این زن نداشت...
هوف کشید و توی آغوشش کشیدش...
+میگی چیکار کنم...من که گفتم دوستت دارم...
^همـ...همینجوریشم برای من کافیه...
+اشتباه کردم...با همین لباسا رفتم دیدن تمین فکر میکنم خیلی ازم ترسید...
زن سکوت کرده بود...
+میدونم دوست نداری با اون باشم ولی سعی کن کنار بیای...اجداد من چندین و چند تا همسر داشتن...من نمیتونم با اون ازدواج کنم با هیچ زن دیگه هم نمیخوام که ازدواج کنم...پس از این بابت خوشحال باش...تمام این پنج سال کسایی بودن که اصرار داشتن یه همسر دیگه اختیار کنم که بچه دار بشه ولی قبول نکردم چون میدونستم بعد از این برچسب نابارور بهت میزنن و تنها تر از اینی که هستی میشی...چون میدونستم ایراد از تو نیست از منه...
عقب رفت و صورت زنو بین دستاش گرفت...
+پس ترجیح دادم پرنسس زیبای من تنها پرنسس قصر باشه...حالا لبخند بزن و بازم مواظب بچت باش...خیله خوب؟
دختر به صورت بانمک همسرش لبخند زد 《بله قربان》
با خودش فکر کرد واقعا این مرد ازش میپرسه چطور میتونه دوستش داشته باشه؟وقتی اینجور رفتار هایی داره که گاهی حس میکنه دست خودش نیست...اینقدر آروم و لطیف...و گاهی اونقدر سخت و خشن...شکایتی نبود از زمان بچگیش عاشق و دلباخته پسر کوچیکی بود که با جدیت درس میخوند و اهداف بزرگ داشت با کسی بازی نمیکرد و صورت تنهایی داشت...درست وقتی که به خودش قول داد تنهایی های این پسرو پر کنه پدرش پیشنهاد ازدواجش با این پسرو بهش داده بود و اون خوشحالتر از هر زمانی قبول کرده بود...
دیدار های کوچیک اما دلچسبی داشت پسر بی احساس بود ولی به دل دختر می نشست شبهای زیادی رو تنها گذروند روز های زیادی رو سرکوفت شنید اما هیچ وقت اهمیتی براش نداشت در اخر میدونست روزی به سمتش کشیده میشه...به هر شکلی مهم نبود...همین که بهش لبخند میزد یا اشکاشو پاک میکرد برای اون بهترین بود...اون حتی سمو هم قایم کرده بود تا بلایی سره خودش نیاره...چی میتونست بهتر از این باشه...
+امروز یکم بیکارم...بیا بریم...تا خوابگاهت میبرمت...
^خیلی ممنون قربان...
***
لبشو گزید و زن تا داخل اتاق همراهیش کرد...
+اومدی؟...بیا بشین...
اروم جلو رفت و روی تشک آماده شده نشست...
+حالت خوبه؟
-بله...
براش جالب بود از هیچ کلمه اضافی ای استفاده نمیکرد نه قربان نه سرورم نه اعلحضرت نه هیچ چیز دیگه ای...
+خوبه...به پرنسس سرزدی؟
-یه روز دیگه سرمیزنم...
+احساس خیانت داری؟
-به حد مرگ...
+تو که تقصیری نداری...اون خبر  داره نگرانش نباش...
-میخواید با من چیکار کنید؟
+فعلا...فعلا هیچ...
-اگه فقط میخواید ازم استفاده کنید...چرا فقط مجبورم نمیکنید...
یه لبخند احمقانه روی لبهاش نشست...
+خوب اونجوری تو دوست نداری...
-چه اهمیتی داره
+میخوام تو هم دوست داشته باشی...
-هر جوری باشه بدم میاد...
دوباره لبخند زد...
+واسه همینه میگم عاشقم شو...که دوست داشته باشی...
با حرص لبشو گزید مطمئنا داشت با سرکار گذاشتنش خوش میگذروند...
-من عاشق یه مرد بشم؟
+میدونی کیم ولی هنوز گستاخی...؟
لبشو گزید...
+آروم بگیر...گفتم فقط غذا میخوریم و همو میبینیم...اصل کاری واسه بعد از امپراطور شدنمه...
دندوناشو بهم فشار داد...
-متاسفم ولی من کار دارم...باید برگردم خونه...
+غذاتو بخور بعدش برو....
اخماشو توی هم کرد...
+می مونی یا...مجبورت کنم بمونی
-می مونم...
+خوبه منم همینو فکر میکردم انجام بدی...چیزی هست که دوست داشته باشی؟
-خونمونو...
+پس حتما دلت میخواد قبل از رفتنت از پرنسس خواهش کنم یه سر به همسر عزیزش بزنه...یه وعده سه نفره...خییییلی عاشقانه...
پشت لبشو گزید و آب دهنشو قورت داد
-هر چی...باشه...خوبه...
دستاشو بهم کوبید...
+آه عالیه...کی اون بیرونه...غذا بیارید...برای...
به تمین نگاه کرد و لبخند زد 
+برای دونفر...نه سه نفر...