تبلیغات
*shinee ficstory* - Dancing Dolls ep 30
 
 
تاریخ :  چهارشنبه 29 شهریور 1396
نویسنده :  hani shinee
سلامممممم
اینم از این قسمتتتتتتتت 
قسمت آخر....
اگه خوبی بدی دیدین حلال کنید اگه کمی و کسری ای داشت خوب کردم هارهارهار...نه شوخی کردم کمی و کسری داشت به بزرگی خودتون...نداشت که بخواید ببخشید اینهمه زحمت کشیدم هارهارهار
خوب اینم تموم شد...
حتما میگید فیک بعدی...
نگید:/ 
چون بشدت به استراحت نیاز دارم...بشدتا...بشدت...خیلی خسته شدم...بعد از ۶ ۷ سال نوشتن بالاخره میخوام یه مدتیو استراحت کنم...
بعد از این یا کلا دیگه نمینویسم یا وانشات مینویسم...حالا معلوم نیست...
ممنون از دوستان...
آذر جونم غزل جونم ریحان جونم سپیده جونم...خیلی انرژی دادین به علاوه اونایی که نظرتونو توی پی وی تلگرام گفتید اسمتونو یادم نی هارهارهار...
خوب برید بخونید ببینم چیکار میشه کرد 
●●●●
قسمت ۳۰ (آخر)
سرشو روی پای کارن گذاشته بود و یه کتاب جالب میخوند اونم آروم آروم موهاشو نوازش میکرد...
-دایی حوصلتو سربردم؟
×نه...نه...کتابتو بخون...
آروم لپشو کشید و کیبوم یه لبخند بزرگ بهش زد....
×کاش استاد ایم بهش اجازه میداد بیاد...
-حالا دیر نمیشه...چند وقت نتونست بره سره کار منتقلش کردن به اورژانس سرش حسابی شلوغه...میاد...اگه جونگهیونیه که من میشناسم ساعت سه نصف شب پا میشه میاد یه سر میزنه و میره...
×زیادی خسته نیست؟
-البته که هست...نا نداره حرف بزنه...
×آه...حتما خیلی کار میکنه...
-قبلا کلی عاشق بیمارای کلاس بالا بود....الان نظرش تغییر کرده...میگه بیمارای باکلاس آدمو از بالا نگاه میکنن...همین بیمارای پایین شهری و متوسط خیلی بهترن چون حداقل یه تشکر خشک و خالی از دهنشون میاد بیرون...
×هووووم پس پسرم خیلی تغییر کرده...
-البته...وقتی از بدنم بیرون رفتی تا چند وقت اصلا نمیشناختمش....اونقدر تغییر کرده بود...قبلا یه خودخواه عوضیه دوست داشتنی بود...الان خیلی مهربون شده دوست دارم بچلونمش...قبلا فقط با من مهربون بود الان تک و توک به بیمارا و آدمای اطرافشم مهربونی میکنه...آه...نونیم...میشه وایمون شربت بیاری؟....
دختر صورتشو جمع کرد و یه بلـــــه کشیده گفت و به آشپزخونه رفت...
×اون خواهر دختره منه؟باهاش توی به محیط تربیت شده؟...
-همینطوره...
×پس چرا اینقدر نفرت انگیزه...انگار نه انگار آخر ماه از خودت حقوق میگیره ....
-اخلاقاشه دیگه....نونا هم باهاش کنار اومده...همه که نونای مهربون خودم نمیشن...
لبخند بزرگ مرد به خنده انداختش...
-دایی...شما خیلی خوش قیافه ای....چشمای سیاهتو دوست دارم...
×قیافه مهم نیست اخلاق مهمه...با اینحال ممنون...هوووم...کی بشه زنمو از فریز دربیارم...دلم یه ذره شده واسه صداش...
-فکر کنم هر کسی توی دنیا حسرت عشق شما رو داره...حتی من...
×شاید...عشق آتیشینی نداشتیم...هیچ وقت...اون منو خیلی دوست داشت...درحدی که وقتی مامانت بهش گفت برام بچه بیاره اصلا رد نکرد فقط ترسیده بود...خیلی مظلومانه بغلم کرد و گفت مواظبش باشم...کم کم اونقدر بهم سر زد و کنارم موند و درد و دل کرد یه دل نه صد دل عاشقش شدم...عشق آتشین هیچ وقت جواب نمیده...چون یهو چشمات باز میشه و همون آب سردیه روی آتیشا...تموم میشه...
-من دفترچه رو خوندم...فکر میکنم درست میگید...ولی نکته خیلی جالبش اینه که...زن دایی از فریز دربیاد همسن دخترشه...همونطور که شما هم سن آجوشی هستید...این فریز شدنم زیاد بد نیست...
×خواستیم واسه فلور مادر بیاریم خواهر دوقلو آوردیم...
دوتاشون زیر خنده زدن 
-اونا حتی خیلی شبیهن...واقعا خواهر دوقلو میشن...
زن از آشپزخونه بیرون اومد و سینی شربتا رو روی میز گذاشت...
-ممنون...نونیم...
***
روی تختش دراز کشیده بود و هر چند دقیقه به گوشیش نگاه میکرد...چه اتفاقی افتاده بود که جونگهیون بهش زنگ نزده بود...خودشو دلداری داد《حتما سرش شلوغه》
در اتاقش به صدا دراومد بلند شد و روی تخت نشست...
-بله؟
یکباره در باز شد و شوکه شد ...
《تولدت مبارک...تولدت مبارک...تولدت مبارک کیبوم عزیز ما...تولدت مبارک》
زیر خنده زد و سرخ شد...
-ممنون...
جونگهیون کیکو نزدیک برد 
+آرزو کن و فوت کن...
چشماشو بست...و سریع باز کرد روی شمعا رو فوت کرد... همه دست زدن آروم و با لذت ل*بهای خوشمزه جونگهیون بوسید و خندید...
-آه ممنون...فکر کردم یادتون رفته...
٪مگه میشه یادمون بره توله...
-خب...
*خب چی؟
-کادوهام کو؟
جینکی و جونگهیون به هم نگاه کردن و خندیدن
+یه سورپرایز داریم به جای کادوی هممون...چشماتو ببند تا نگفتیم باز نکن...
سریع کف دستاشو روی چشماش گذاشت...
×یکککک دوووو سههههه چهاررررر پنججججج...شیشششش هفتتتتتت هشتتتتتت نههههه دهههههه...
٪چشماتو باز کن...
با احتیاط دستاشو از روی چشماش پایین آورد و شوکه شد...
-آه...
اشکاش تند تند پایین ریختن و دستاشو از هم باز کرد...دختر کوچولو توی بغلش رفت...تند تند سرشو بوسید 
-خدایا...
مثل بچه ها با صدای بلند گریه کرد و دختر روی سرشو ناز کرد...همه لبخند میزدن و فلور آروم اشک کنار چشمشو پاک میکرد...
-سوریان...خوش برگشتی دختر...
دوباره سرشو بوسید...
+کادوتو دوست داری؟
احمقانه بین گریه خندید 
-عاشقشممممم...
*شبونه کلی کار کردیم و نخوابیدیم تا خانم کوچولو روز تولدت بیاد پیشت...
بلند شد دخترو به خودش چسبوند و تا کمر خم شد...
-ممنون...خیلی ممنون...
×فقط باید کلی مواظبش باشی...
-چشم...چشم...مواظبش هستم...
کنار پای دختر نشست و به چشماش نگاه کرد...
-با داداشی خوش بگذرون باشه؟
دختر کوچولو لبخند زد  انگشتاشو خم و راست کرد...
×کره ایش خوب نیست ولی زبون اشاره رو خوب بلده...خودم به همتون یاد میدم...
-ممنون...از همتون ممنون...بهترین تولد و بهترین کادوی عمرم بود...
سوریانو روی جای خودش نشوند و کارنو بغل کرد...بعد از اونم جونگهیونو به جینکی نگاه کرد فلورو بغل کرده بود و میخندید از خودش جداش کرد و اشکاشو پاک کرد 《گریه نکن لوسه ننر...》دوباره خندید و صورت اشک آلودشو بوسید 
-چند سانت اونطرف ترو باید ببوسی پیرمرد
***
هشت سال بعد●●●
به دختر بچه تپل که با هر تکون و خنده ای لپای بزرگش میلرزید قهقهه زد و دلش برای گاز گرفتنش آب شد ولی بجاش جیغش دراومد 
-قربونت بشم تپلممممم آآآآآآ...
دختر از جیغش خوشش اومد و اونم جیغ کشید و قهقهه زد...تقریبا مرد...موهای خودشو کشید...
-خدایا من مردم براتتتتتتت...تپله مننننننن...
فلور داخل اتاق اومد...
٪حالا نکش خودتو...من اینقد از این چیزاش میبینم...مامان فدات بشه تپلم لپاش سرخ شده از خنده...آآآآآآآ
به بازوش مشت کوبید و فلور از خنده روی زمین افتاد...
-به من میگی نکش خودتو...کر کردی گوشمو...
بین خنده سرفه زد و خندشو جمع کرد...
٪مادر عکسای بچگی جینکی رو بهم نشون داد...پدرسوخته لپاش مو نمیزنه با لپای باباش...قربونه لپای خودت و بابات برم...
دختر بچه دوباره قهقهه زد و دوتاشونو کشت...
٪بیا بغل مامانی...الان دایی رو نشون میدن...
-آه خوب شد گفتی...
تلوزیونو روشن کرد...صدای سرحال مجری برنامه تلویزیونی که اعلام میکرد در خدمت یکی از پزشکای خوبن و سوابق و اسمشو گفت 《کیم جونگهیون》
٪آه توی تی وی مثل آیدولا به نظر میرسه مگه نه؟
-اوهوم...خیلی خوش قیافست...توی بیمارستان همش باید مواظب باشم کسی چپ بهش نگاه نکنه...
٪اگه نگاه بکنه چی؟
-البته که چشماشو درمیارم...
زن زیر خنده زد 
٪چقدر خشن شدی کیبوم...
با بی قیدی شونه بالا انداخت 
-میخواستن نزدیک یوبوم نشن...
٪دونسنگ ناراحت نمیشه؟
-البته که نه پدر هر کیو درمیارم پشتش هرهر میخنده...تهشم میگه از آویزونا متنفرم...
٪توی آموزشگاهم خیلی دور و بر جینکی میپرن یکی نیست بگه این مرده سن باباتونو داره...جوونا و نوجوونا تازگیا خیلی هار شدن...
-خیلی...
به صورت جونگهیون خیره شد...سوالات تلفنی رو خیلی واضح و دقیق جواب میداد 
*یوبووووو...
٪جانم...خوش اومدی خسته نباشی....
نگاهشو از روی صفحه تی وی برنداشت و البته که صدای یه بوسه آرومو شنید...
*اینجایی کیبوم؟بده من این توله جوجه ی منوووو...
-آره...خسته نباشی...
*ممنون...آه جونگه...
-امروز ۱۰ امین برنامشه...میگه مشغولم احتمالا آخرین برنامش باشه...
*چه حیف...تازه بیمارستانش شلوغ شده بود...
-هنوز جوونه فرصت زیاد هست...از اولشم بیمارستانش شلوغ بود...بیمارستان قدیمیه...منتها بعد از برنامه شلوغتر شده بود...به هر حال برنامه مناطق محرومم داریم...به زودی باید بریم...
*چه خوب....موفق باشید...
-ممنون...آه...
صدای گریه از پشت در میومد سریع بلند شد و جلوی در رفت...پسر کوچولو رو بلند کرد 
-چی شدهههه آقا فضوله...
بین گریه قهقهه زد...
''بچه گربه موهامو چنگ زد...
لپشو بوسید 
-مامانی ببرتت حموم حالتم خوب بشه سرما خوردی چرا رفتی بیرون...مگه آقای دکتر نگفت نری بیرون...
٪حرف مامانشو گوش نمیکنه...میره بیرون با بچه ها و سوسک و گربه و سگ و خرگوش و جک و جونورا بازی میکنه...
خندید و دوباره لپشو بوسید...
-من ازش قول میگیرم نره بیرون تا خوب بشه مگه نه؟
''بلههههه...
-مامانش ببرش حمومش کن بعدش دارو خوشمزه ها رو بده بخوره بعدشم بخوابه...من میرم یکم بخوابم...
٪باشه عزیزم...ممنون واسه نگهداشتن دخترم...
-بیخیال...خدافظ آجوشی...
منتظر جواب نموند و بیرون رفت...حیاط عمارت پر از سر و صدای بچه ها شده بود کارن و زنش و البته مادر و پدر جینکی جایی نشسته بودن و مواظب بودن بچه ها توی چاله چوله ای نیوفتن یا سمت استخر نرن...چهارتا نوزاد فریز شده رو کارن و زنش به عهده گرفتن...درک نمیکرد که یه زن و مرد تا چه حد میتونن عاشق بچه باشن البته که دوتا از اونا بچه های خودشون بودن...ولی دوتای دیگه خواهر و برادر کیبوم بودن...سال بعدش جشن ازدواج جینکی و فلور برگذار شد که جشن کوچیک و جمع و جوری بود...مثل قبل قصد داشتن این عمارتو خراب کنن ولی وقتی اولین بچه فلور بدنیا اومد همه از این تصمیم منصرف شدن چون این همه بچه کوچیک مطمئنا یه محیط بزرگ لازم داشتن تا سالم و قوی بزرگ بشن...یه اتاق دلباز متعلق به مادر بزرگ دوست داشتنی و البته پیرش بود که مدام با دستای لرزونش بافتنی میبافت و از ذوق بچه ها چندین سال احساس جوونی میکرد...کارنا به یه آسایشگاه مجهزتر توی آمریکا منتقل شده بود پدرش گاهی بهش سرمیزد و یه مقدار پول به حسابش میریخت که معمولا همون موقع به حساب یه یتیم خونه واریزش میکرد...پرستاری کنارجونگهیون حقوق خوبی داشت و البته املاک و داراییهایی که به فلور و جونگ و کیبوم رسیده بودن به اندازه کافی حسابشونو پر کرده بود...بچه ها با هیجان دوره اش کردن دختر بچه ها کاملا باهم جور شده بودن و بهش کیبوم اوپا میگفتن و اون دوتا پسر هم بهش هیونگ میگفتن...حس فوق العاده ای بود که دیگه تنها نیست...عمارت پر از سکوت مرگبار بومرانگ به یه محیط پر از سر و صدای بچه های خوشحال تبدیل شده بود...جینکی همون نزدیکی با کمک فلور یه آموزشگاه بزرگ فنی راه اندازی کرده بود که البته بازده فوق العاده ای هم داشت با هم اونجا تمام وقت کار میکردن ولی بارداری و بدنیا اومدن دختر کوچولوشون باعث شد نیمه وقت به کمک شوهر عزیزش بره...
توی اتاقشون نشست و به تلویزون نگاه کرد...
-اه تموم شد هیچیشو ندیدم...
شونه بالا انداخت و خاموشش کرد چشماشو بست و نمیدونست کی به خواب رفت...با حس یه چیز خنک و خیس روی صورتشو بیدار شد...
+سلام زیبای خفته ی من...
خندید و بلند شد 
-سلام عزیز دلم...
دوباره صورتشو بوسید 
+چه خوابی رفته بودی...برنامه رو دیدی؟
-اوووم نه درست و حسابی...بعدا تکرارشو میبینم...
آروم سرتکون داد و لبای غنچه شدشو بوسید
+دخملم کو؟
-با دوست پسرش رفته سره قرار...
+چی؟
-چیه بچه که نیست دیگه...۱۷ ۱۸ سالش شده...
یه نفس آروم کشید و کنارش روی تخت نشست...
+چطور پسری هست حالا...
-پسر خوبیه...من دیدمش...میتونه حرف بزنه ولی ناواضح چون ناشنواست...ولی زبان اشارش عالی و واضحه...کلیم سوریانو دوست داره...دختره اینقده خوشگله کسی اهمیت نمیده که نمیتونه حرف بزنه...
+آره...روز به روزم قشنگتر میشه...خوبه...امیدوارم دخترمو اذیت نکنه...
-اوهوم...برم واست غذا بیارم...
+نمیخواد خوشگلم...بشین...عمارت حسابی پره بچه شده...لپو خانمم دست و پا پیدا کنه حتی شلوغترم میشه...هفت تا بچه بدون حساب کردن سوریان...بچه نونیم برعکس خودش و شوهرش خیلی مودب و نازه...
آروم سرتکون داد...
-بهش گفتم اگه میخواد بازم بچه بیاره...جا به اندازه کافی داریم توی خونه...گفت وقت نمیکنم برسم بهش...
+بومی...میگم...
-نه...
+بذار حرفمو بزنم...
-نه جونگهیون نه...به اندازه کافی سرمون شلوغ هست...
+بومییییی...خوب ببین همه بچه دارن...ما نداریم...
-طبیعیه...چون دوتامو مردیم...
+میدونم...ولی ما میتونیم یه بچه دیگه رو خوشحال کنیم...اون میتونه اینجا ۷تا دوست خوش اخلاق داشته باشه درس بخونه تفریح کنه ذنفر ادم بالا سرش باشن یه خانواده بزرگ داشته باشه...ها؟
-نمیدونم...فقط اینو میدونم من و تو از صبح تا دیر وقت سره کاریم...
+یعنی نه؟...
به صورت کیوت و مهربونی که به خودش گرفته بود لبخند زد 
-یعنی دقیقا آره...دخترمونم دیگه بزرگ شده میتونه بهمون کمک کنه...‌
با شادی خندید و کیبومو توی بغلش چلوند...یه بوسه محکم ازش گرفت 
+عاشقتم...
-منم عاشقتم...
ایندفعه با آرامش بغلش کرد و سرشو بوسید هیکل لاغرش خیلی راحت توی بغلش جا میشد...
-چه جور بچه ای توی نظرته...
+یه بچه عجیب...
-هوم؟الان نباید میگفتی یه بچه تپل یا گوگولی؟
+نه...به نظرم نمیتونیم از یه نوزاد نگهداری کنیم...یه بچه پنج شیس ساله به نظرم بهتره...یه بچه که عجیب باشه و همه ازش دوری کنن...یکمم بداخلاق باشه ولی ناز باشه...
زیر خنده زد 
-یوبو کاملا دیوونه شدی...
+آره ولی منم همینجوری بودم یا حتی خوده تو...فکر کنم راحت بشه پیدا کنیم همچین بچه ای رو...
-آره خوب میریم اونجا و میگیم یه بچه گند اخلاق که همه ازش متنفرن مد نظرمونه...
جونگهیون خندید  دراز کشید و کیبومو هم با خودش پایین کشید...توی بغلش گرفتش و دستاشو محکم دورش حلقه کرد
+ولی من جدی گفتم...من بچه های معمولی رو دوست ندارم...اینبار قسم میخورم حتی پسر و دخترش واسم مهم نیست...
سرشو توی سینش فرو برد و با تمام وجود بوی بدنشو به مشامش کشید
-اوم چه بوی خوبی میدی...
سرشو بین گردنش برد و دوباره بو کشید و نفس گرمشو توی گردنش فوت کرد
-هر چی تو بگی...هر چی تو بخوای...
صدای نفس عمیق و تحریک شده جونگ یه لبخند روی لبش نشوند...صدای گرم عمیقشو کنار گوشش شنید 
+میدونی چطوری حالمو خراب کنی شیطون...
لبشو گزید و خندید...دستی که توی لباسش فرو رفت و سینشو نوازش کردو دوست داشت...دست جونگهیون بود...مرد مورد علاقش...
-آهه...
****
با لبخند به بچه نگاه کردن...
+تمین آه...اینم خانواده بزرگ ما...دوست داری باهاشون آشنا بشی؟
●از خانواده های شلوغ...متنفرم...
 کیبوم و جونگ زیر خنده زدن پسر بچه به سمت باغ برگشت و دستشو بالا گرفت...دو تا پروانه روی دستش نشستن ولی نگاهش به جای دیگه ای بود
●سلام آجوشی...
به جایی که پسر خیره شده بود نگاه کرد...پدرجون؟...اینبار حتی اون دوتا هم شوکه شدن...
+ - خدا به دادمون برسه
پایانــــــــــــــــــــــــــــــ



:: مرتبط با: (Dancing Dolls(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
reyhan چهارشنبه 5 مهر 1396 06:37 ب.ظ
اوا تاعه هم اومد چ خوووب
چ خبرههههههههه 7 تا بچه .-. نفسم بند اومد
اخیی چ همه رومانتیک شدن
دیدین اونیو هم بلده
دیدین بچه دار شدن
خداا چقد این جونگکی عشقهههههه
خیلی حیف شد تموم شد دوسش داشتم مث بقیه فیکات خیلی قشنگ بود
خسته نباشی هانی جون مرسی با اینکه سرت خیلی وقتا شلوغ بود ولی بازم اپ کردی
غزل چهارشنبه 29 شهریور 1396 09:36 ب.ظ
وای تمینمم اومد ک
عالی بوددددد.کیبوم شیطون من
جونگی خوشگل من
حالا بعدن راجع ب اون کپشن م میحرفیم پی وی
♡رد چهارشنبه 29 شهریور 1396 05:16 ب.ظ
خیلی خیلیییی خیلیییییی خیلیییییییی خیلییییی
قشنگ بود هر چقدر هم بگم کمه
عالی بود همه چیش از ایده اولیه گرفته تا آخرین لحظه اش

تمین هم بالاخره دقیقا همون لحظه آخر اضافه شد



کیوت من


خیلی قشنگ بود
جونگهیون و کیبوم به چیزایی که میخاستن رسیدن

زوج کیوته هم بالاخره بالاخره قبول کردن بهم برسن بچه هم داشتن

کیووووت اونیو خیلی دوس


بعد کارت هم به خوبی تموم شد


خیلی قشنگ بووود
خیلیییی




میدونم استراحت نیاز داری حق داری
از این به بعد دنیا چه راحت بشه


بات


نزنی کلا فراموش کنبا


به امید کام بک
و منتطرشم



ووو یه چی پی وی بگم




و خسته نباشی


و شنبه و دانشگاه و گوگولی خاستم همه جا یادآوری کنم






خعلی دوسش داشتم داستان روو

لاو یووو






کیبومممممم هم بچلونم
بقیه هم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User