تاریخ :  شنبه 25 شهریور 1396
نویسنده :  hani shinee
سلاممممممم
اینم این قسمت یک یا دو قسمتش بیشتر نمونده...معلومه دیگه 
بپرید ادامه نظر یادتون نره

●●●
قسمت ۲۸
پیشونیشو مالید و سیم ها رو با چشب برق بهم وصل کرد...به کارن که از گریه چشماش سرخ شده بود نگاه کرد 
*میشه فین فیناتو ببری یه جای دیگه
×دست خودم نیست...
پوف کشید و سرتکون داد 
*حداقل بیا بگو درسته یا نه 
×کار درستی...تا اینجاش که عالیه...
*بچه ها کجان؟کاش میشد این دیوونه رو ببریم جایی دور از دید...
×با پسره من بودی؟
*با خانم بودم...خیلی خوبه که تا قبل از اون به حد مرگ اذیتش میکردی اشکشو درمیاوردی...یهو مهربون شدی...
بالاخره لبخند زد 
×تاثیر اخلاقای گند کیبوم بود...وگرنه من از اول عمرم همینطور مهربون بودم...
*آه...پسرم اخلاقاش گند نیست...گاهی اینجوری میشه چرت و پرت میگه ولی همیشه ناز و آروم و دوست داشتنیه...راستی...با بدن کیبوم همیشه سردت بود...خوبی الان؟
×از اون گرم کننده هایی که قبلا بهم دادی استفاده میکنم
*جونگهیونم سردشه؟
×نه چون نه جونگهیون فریز بوده نه کارنا...میرم بچه ها رو پیدا کنم...دختر خوشگلم...
چشمای پف کرده ی اشکیش و لبخند کشیدش بیشتر از قبل رقت انگیر نشونش داد 
*برو برو...بابای افتضاح زن نما...
صداش دور شد 
×خفه شو پیشنهاد خودت بود....
یه تلخند زد...《آره همه چی تقصیره منه》
///
-روزایی داشتیم که بیبی حال بدی داشت و نمیتونست از پسر کوچولومون مواظبت کنه...خیلی ضعیف شده بود و نمیتونست از جاش بلند بشه...بخاطر بارداریای پشت هم و غم نبودن بچه هاش اونقدر میترسید که یه روز پسر کوچولومون هم کنارش نمونه...من ارومش میکردم و اونقدر ناز و نوازشش میکردم تا آروم بشه...کارنا کاری کرده بود که نتونم از کشور خارج بشم...هم من هم بیبی...برای همین هر چند وقت یه بار خونه رو عوض میکردیم...فقط بخاطر این فسقلیه چشم گنده که جون من و مادرش به جونش بسته بود...با هر قهقهه بلندش خستگی رو از تن من و مادرش بیرون میکرد...گاهی بیبی اونقدر فداش میشد که نفسش میرفت...مادر بود دیگه...
فلور لبخند زد و صفحه بعدی رو باز کرد 
٪چقدر دوست داشتن دونسنگمو...
اشکشو پاک کرد...
×بچه ها...اون دفترچه ی منه؟
-آه...آره از توی جیبت پیداش کردم...
اخماش توی هم رفت...
×اونا شخصیه...
-اینا ماله گذشتس...شاید بدرد بخوره...اینا واسه بچگی چاگیه...درسته؟
آروم سرتکون داد 
٪کارن شی...منو هم اینقدر دوست داشتی؟
مرد یه لبخند تلخ زد...
×وقتی بدنیا اومدی نذاشتن حتی من و مادرت ببینیمت...بهت احتیاجی نداشت ولی نذاشت پیشمون بمونی...ولی کدوم پدر مادریه که بچشو دوست نداشته باشه...
فلور یه لبخند عسلی زد سرتکون داد ...پوزخند کیبوم لبخندشو از بین برد...
-اینا شعاره...بذار بقیشو بخونم...
فلور بهش نگاه کرد و لبشو گزید...
-فسقلی یک ساله شد و مادرش با وسواس زیاد اسم جونگهیونو براش انتخاب کرد...من این اسمو دوست نداشتم با اینحال زنمو دوست داشتم اگه این اسم خوشحالش میکرد مشکلی باهاش نداشتم بیبی بهم گفت میتونم اسمی که دوست دارم صداش کنم...من ترجیح دادم مثل جین یه اسم سبک داشته باشه...ججونگ اسم فسقلیه من شد...وقتی به این اسم صداش میکردم خیلی میخندیدم...چون مثل آدمای شوک زده با چشمای بزرگش بهم نگاه میکرد...ولی درآخر عادت کرد...
~کیبوم؟
همه به مرد نگاه انداختن...
-بابا...اینجایی؟
مرد سریع سمتش اومد...
~این چه وضعیه...تصادف کردی؟کارنا کیبوم چش شدا
موهاشو کنار زد و زخماشو بررسی کرد 
-آه...آره...
مرد صورتشو بوسید 
~جینکی شی باهات نبود؟...
-میتونم تنها برم بیرون...دیگه نزدیک ۱۹ سالمه
مرد سرتکون داد
~خیله خوب...کارنا...بعدا باهم حرف بز...اوه...چرا گریه میکنی؟
رنگش پرید...به فلور نگاه کرد که طرز مسخره ای جلوی خنده خودشو گرفته بود 
×ب بخاطر کیبوم...پسرم تصادف کرده...
~چه عجیب تو اهل گریه نبودی...
×حالا شدم...
مرد چشماشو گردوند و به کیبوم نگاه کرد از توی کیفش یه بسته کادو پیچ دراورد 
~بگیر پسر...
-به چه مناسبت...
~تولدت...البته ۵ روز دیگست...اینو میدونم...ولی من باید برم ژاپن...نمیتونم روز تولدت اینجا باشم...
×بگیر و تشکر کن...
به کارن چشم غره رفت و کادو رو گرفت
-ممنون...
~رنگ مورد علاقته...صورتیه...
سرخ شد...
-آه...خیلی ممنون...
~بابا گرفتاره...دیگه میرم...
سرتکون داد و بلند شد...
-مواظب باش...
موهاشو بهم ریخت...
~باشه تولدت مبارک...راستی ایمیلاتو چک کن 
صورتشو بوسید و استخوناشو توی بغلش خورد کرد...
~خدافظ
-خدانگهدار
به مرد که دور شد نگاه کرد 
-یهو عجیب شده...معلومه مامان یا آجوشی بهش گفته
٪بابات قبلا هم بهت کادو میداد...تو تنها بچشی...تازه مامانت رنگ مورد علاقتو نمیدونه اگه میدونست هر سال واست سبز و آبی نمیخرید حتی ماشینتم قرمزه چون نمیدونه ماشین مشکی یا سفید دوست داری...
دوباره شونه بالا انداخت...
×سوریان شب تولدش فریز شد...
بهش نگاه کرد...
-دیگه نزدیکم نمیاد...ازم میترسه...
٪تو فقط باید مهربونتر رفتار کنی عزیز دلم...همون کیوته گوگولی که نونا عاشقشه...
-تو گفتی هر جوری باشم دوستم داری
٪آره ولی وقتی مهربون باشی عاشقتم...
خندید و سرشو بوسید 
-سعی خودمو میکنم...
دستشو گرفت و بلندش کرد...
٪پاشو باید به لی گون بگیم جونگهیونو پیدا کردیم
×پیداش کردین؟...از کجا؟
-نونا پیداش کرد...توی گردنبندشه...میتونی کاری کنی بیاد بیرون؟
×این به خواست اون کسی که تناسخ کرده انجام میشه...من حدودا یک ماه میشد که تو رو ازاد گذاشته بودم که بیای بیرون ولی  اون تو مونده بودی....به زور بیرون کشیدمت...
-یعنی ممکنه چاگیم حالش بد بشه؟...ریه هاش...
٪لی گون کمکت میکنه از این چیزا بلده...کاره دونسنگ چی میشه؟...اخراج میشه ها...
پیشونی دخترو بوسید 
×اخراج نمیشه...اگر هم شد بیمارستان خودش هست...قراره برم به اسناد سر بکشم...باید ببینم اموالم به نام کیه...
آروم سرتکون داد...
×برید...برید پیش جینکی کمکی لازم داشت بهش کمک کنید...جونگهیون نیست دست تنهاست...
دوباره بغض کرد و چشماش پر از اشک شد...به فلور نگاه کرد و لبهاشو جمع کرد...
٪هی...کارن شی...گریه نکن...یه سوال...لی گون وقتی اون گربه رو از فریز دراوردن برام تعریف کرد که چطور گرمش کردن...به نظرتون این همه آدمو بخوایم از فریز دربیاریم دردسر نمیشه؟...خوب از هر نظر نگاه کنیم...اونا گربه نیستن...
-اتفاقا به ذهن منم رسیده بود...میتونیم یه دستگاه بسازیم که...بجای سرد کردن..گرم کنه...جوری که مثل اتاقک فریز توی بیست ثانیه به طور کلی یخ طرفو باز کنه...
×میدونی این دردسر سازه...ممکنه بخاطر سریع باز شدن یخ قلبش از حرکت بیوفته...درمورد شوک دمایی شنیدی؟...فلور تو اینو خوب میدونی چون توی آشپزخونه کار میکنی و فارغ التحصیل شیمی هستی...درسته؟...ظاهرش سالم به نظر میرسه ولی از درون دچار یه تغییراتی میشه 
-خوب میتونیم اووووم...
×با اینحال ایده جالبی بود...
٪خوب...لازم نیست یه اتاقک گرمایی داشته باشیم که سریع یخو آب کنه...میتونه یه روند منطقی ولی سریع داشته باشه...
-کارن تو مخشو داری...واسه یه همچین پروژه بزرگی فقط چند روز وقت گذاشتی و اینهمه کامله...واسه اینم میتونی؟...
فلور به کیبوم نگاه کرد و تند سرتکون داد 
٪آره آره...تازه الان دیگه تجربه داری...میتونیم فقط یه چیزایی رو تغییر بدیم...
×دارید منو خر میکنید؟
هر دوشون یکباره زیر خنده زدن...
*بچه ها...بهوش اومده...تقریبا...بیاید کمک کنید ببریمش جای دیگه ای...
×جینکی اونا جونگهیونو پیدا کردن...
-نونا پیداش کرد...
یه لبخند و چاشنی چشمکش دخترو سرخ کرد 
*آفرین به نونا...بیاید بریم دیگه...راستی کاملش کردم کارن بیا ببین مشکلی داره یا نه...
×باشه...بچه ها هم یه پیشنهاد خیلی خوب دادن...
*خیله خوب...بیاید فعلا اینو ببریم یه جای دیگه...بیا کیبوم...تو گوشه بایست داغون شدی...کادو گرفتی پسر؟
سرتکون داد و گوشیشو بیرون کشید 《1ایمیل خوانده نشده》
***
دست دخترو کشید 
-امشب بیا پیش من...تنها نخواب...
٪چیزی نمیشه...خستم توی یه دقیقا خوابم میبره...
-بیا میگم...
٪چشم ارباب کوچیک...
هوف کشید و دخترو بیرون کرد روی جینکی و کارن غرق خواب پتوی مسافرتی انداخت و فنو روشن کرد تا هوای گرفته اتاقک بیرون بره...
داخل اتاق دختر رفتن به عادت همیشه سرشو روی سینه دختر گذاشت و چشماشو بست...تقریبا خوابش برده بود که یکباره شونش فشرده شد...
به دختر نگاه کرد به سقف خیره شده بود...به سقف نگاه کرد هیچی نمیدید...
-نونا...بازم داری از اون چرندیات میبینی...
رنگ دختر پرید 
٪از...کجا...
-میدونی که میفهمم...بریم..بریم بیرون...
٪بخواب من خوبم...حالا قرص میخورم...
-نمیخوای بری بیرون چون میدونی الان اون بیرون حتی بدتره...
آروم سرتکون داد 
-باشه...به من نگاه کن...بیا باهم حرف بزنیم...باهم حرف بزنیم...منو ببین...اونجا رو نبین...
٪از کی میدونی...
-خیلی وقته...فقط منتظر موندم که خودت بهم بگی...
٪ببخشید...
بهش لبخند زد 
-بیخیال دختر...منو ببین...آجوشی رو ماچ کردی؟
دختر سرخ شد ولی خندید 
٪وای وقتی اینجوری میگیش چقدر زشت به نظر میرسه...
کیبوم هم خندید
-حرفو عوض نکن...بگو...بوسیدیش...
٪نه بابا...مرتیکه انگار مرد نیست همش صورت و سرمو میبوسه...
-اوه...نونا چقدر منحرفی...
زیر خنده زد...
٪آه تو چی میفهمی از این چیزا تو یه دوست پسر عالی داره که اونجاییش که باید فعالیت کنه خیلی فعاله...
سرخ شد و به بازوش مشت کوبید...
-واآه...اینجوری نگو...
٪یعنی خجالت کشیدی الان؟
-من و خجالت...
زیر خنده زد و دختر هم پشتش خندید 
٪چه بلایی سره کیبوم کیوته من اومده...
-اون زیره...
٪خفه شو منحرف...
دوتاشون زیر خنده زدن...یکباره نزدیک اومد و دخترو ترسوند گردن بندو بلند کرد و روش یه بوسه گذاشت...
-چاگیا زود بیا...باهم دیگه بریم دور دور با نونا خوش بگذرونیم عزیز دلم...
لبخند زد 
٪هی ببینم گرمتر نشد؟
به شونه دختر ضربه زد...
-نخیر...دیگه بخوابیم...
٪چه خوبه تو اینجایی...
توی بغلش گرفتش و سرشو بوسید 
٪دونسنگ که بیاد...کلی سره لی گونو شیره میمالم تا باهم تنها بمونید...خوبه؟
-اوووم...خیلی خوبه...من یه داداش کوچولوی خوشگل میخوام...زود ازدواج کن و واسم یکی بیار...
٪کی؟لی گون؟...بذار یه بوس آدمیزادی ازم بگیره بچه دار شدن پیش کش...
-بیچاره خبر نداره اینقدر ذهنت خرابه
خندید و موهاشو از صورتش کنار زد 
٪چاگیا...به نظر میرسه...غیر از اونایی که مرده بودن...هنوزم آدم مرده اون بالا هست...قبلا شاید هفته ای دو هفته ای این فشار روحو میدیدم...حالا...هر روز شده...روزی چند تا شده...
-یعنی الان یکی نیست؟
٪پنج تاست...
-به آجوشی میگم...حالا پاشو بریم یه جای دیگه بخوابیم...
٪من خوبم...قرص میخورم...
-بریم اتاق آجوشی...فکر نکنم اونجا از این خبرا باشه...آجوشی تو آزمایشگاه خوابش برده...
آب دهنشو قورت داد 
٪هوم...بریم...
از اتاق بیرون رفتن ولی دیدن جونگ(کارنا)که یه لبخند مسخره روی لبش داشت ذهره اشونو ترکوند
€خوش میگذره...
آب دهنشو قورت داد و دست دخترو پشتش برد و کشید...
-برو به آجوشی خبر بده...
قبل از اینکه حرکتی کنه با زانو بین پاهاش زد و وقتی روی زمین افتاد رنگش پرید 
-خوبی؟
با چشمای عصبانی بهش خیره شد...
€میکشمت بچه سرتق...
موهاشو توی دستش گرفت...
-مامان نکن دردم میاد...ولم کن...حالا آجوشی میاد اون وقت...
€منو از اون نترسون...اونم یه ریقویی مثل تو...
به صورتش نگاه کرد...صورت قشنگ پسری بود که عاشقش بود...بهش لبخند زد...اخماش با گیجی توی هم رفت...به چشماش خیره شد 
-آروم باش...من دوستت دارم...
€منو با اون حرو*مزاده اشتباه گرفتی...
-من خوندم...دفترچه اشو...اونا ازدواج کردن خییییلی رسمی...چاگیا بچشونه و کاملا بدون نقصه...من چاگیا رو دوست دارم ولی تو هم مادره منی...تو رو هم دوست دارم...تو الان تبدیل شدی به مادره دوست داشتنیه من و مرد دوست داشتنیه من...هر کسی این شانس نصیبش نمیشه...که هر دو آدمای دوست داشتنی زندگیش یکی بشن...
دستاش شل شد...
-مامان...تو یه شانس داری...یه سوال میپرسم در صورتی که درست جواب بدی...کاری میکنم که بعد از این ماجرا ها یه گوشه ساکت زندگیتو بکنی...اگه اشتباه جواب بدی...تو میمونیو اجوشی که گاهی از سنگ بیابونم بی حس تر میشه...
€چی میخوای؟
-رنگ مورد علاقه ی من چیه...
زن بهش خیره شد...
€نمیدونم....
-چند تا بچه داری؟از همون یکیم غافلی...کارت شده کشتن آدما به بهانه آزمایش...آزمایش تمام شدست...آزمایشو دو سال پیش ازت گرفتن...فهمیدن مشکل روانی داری...
€از کجا...
-بابا اومد...گفت پنج روز دیگه تولدمه اون باید بره ژاپن...فقط چون نونا و کارن اونجا بودن...اون فکر میکرد تویی...به محضی که رفت یه ایمیل برام اومد از طرف بابا...همه چیو گفته بود و معذرت خواسته بود...بخاطر تمام سالایی که باید پیشم میبود و نبود تمام سالایی که باید جلوی آدم کشتناتو میگرفت و نگرفت...دو سال گذشته مامان...دو سال...دیگه بسه...تو رو بخدا تمومش کن...دیگه آزمایشو دستت نمیدن...تلاش بیخود نکن...
€به تو ربطی نداره...باید بدن...باید بهم برگردوننش...من دخترمو...بچه هامو گذاشتم واسه این کار...برادرم...زن برادرم...مادر و پدر جینکی...پدرم مرد مادرم یه خونه کوچولو گرفته داره تو دردای پیریش دست و پا میزنه...بابات بخاطر اون آزمایش لعنتی باهام ازدواج کرد که یه موقعیتی گیرش بیاد سری تو سرا دربیاره...حالا که ازمایشو گرفتن روز به روز اخلاق و رفتارش بدتر میشه...این دوسالم بخاطر وجود تو مونده باهام...یهو شده بابای خوب؟...اون که دوازده ماه سالو تو بغل زنای دیگه بود و یه ثانیه اسمتم به ذهنش نمیومد؟اون شده بابای خوب پته ی منو میریزه رو آب...
-مامان واسم مهم نیست...فقط میخوام تمومش کنی...مامان...مامان...نکش...کسیو نکش...کارن و زنشو از فریز دربیار...سوریان مادر و پدر آجوشی...تو رو خدا مامان...بعدش...قول میدم...قول میدم درمان بشی...چاگیو بهم برگردون...مادر و پدرشو برگردون...مامان...زندگی کوتاهه...این آخر عمری با ارامش زندگی کن...مامان...
€پسره رو ول کنم میمیره...
-میدونم...یه کاری میکنیم بلایی سرش نیاد...از تناسخ درش بیاری...نمیمیره...
یه خنده تباه کرد 
€بلد نیستم...
شوکه شد 
-چی؟...
€متوجه نیستی...تو این حالت خیلی چیزا رو فراموش کردم...کارنم خیلی چیزا رو یادش رفته ازش بپرسی میفهمی...
-یعنی چی بلد نیستم...یاد بگیر چمیدونم...یه کاری بکن...
اشکاش بدون اینکه بخواد از چشماش بیرون پرت میشد 
€وقتی داشتی توطعه میکردی مادرتو بکشن...باید به این چیزاشم فکر میکردی...
زانوهاش شل شد و روی زمین نشست...سر و کله ی جینکی و فلور پیدا شد با فاصله کارن هم اومد...
*کیبوم...بازم کتک خوردی...
آروم سرتکون داد 
-نه...نخوردم...ولش کنید...به نظر کنترل بدنو گرفته...
آه کشید و داخل آشپزخونه رفت...پیرزن با دیدنش رنگش پرید ولی اهمیت نداد...
-به کارت برس...
دره کمد فلزی رو باز کرد و به صورت یخ زده مرد خیره شد...
-متاسفم چاگیا...نجاتت میدم...آره...




:: مرتبط با: Dancing Dolls ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User