تبلیغات
*shinee ficstory* - Dancing Dolls ep 25
 
 
تاریخ :  جمعه 10 شهریور 1396
نویسنده :  hani shinee
سلام دوستان عزیزم همراهای همیشگی 
اول از همه عیدتون مبارک باشه 
دوما معذرت بخاطر دیر آپ کردنم هفته دیگه عروسی خواهرمه و از اونجایی که محرم نزدیکه همه دارن تندتند عروسی میگیرن:/ 
کلی کار داریم از پخش کردن کارتا بگیییییییر تا هزارتا کار دیگه 
امیدوارم ببخشید بعد از ۱۶ ام سعی میکنم زود به زود پست بذارم 
این فیکم احتمال زیاد سی یا سی و دو قسمته یعنی زیاد ازش نمونده 
امیدوارم این قسمتو دوست داشته باشید چون با هزار بدبختی وقت شد بنویسمش 

قسمت ۲۵
یادداشتو به کمد فلزی چسبوند...
*جونگ اینو چک کن...
+باشه...کارن به کجا رسیدی...
×هیچ جا...تا اینجاشو درست انجام دادین...
+کارن...میدونی دقیقا کجاش ایراد داره؟...
×منم مثل شما...باید بررسی کنم...
+ما که کاریو نمیتونیم از پیش ببریم...بیا...شاید یه کاری از دست تو براومد...
×بریم بیرون...جینکی داره نگاه میکنه...
+با...
*میگم...حرف کیبوم هم بد نبود...درباره مادرش...
هر دو به سمتش برگشتن...
+جونم؟؟؟؟منظورت کشتنشه؟
*نه...اوم...همونطور که بدن کیبومو گرفت...به زور...مطمئنا با بدن اون کارای بیشتری میتونه انجام بده...تازه باهوش ترم هست...آم...به نظرت راهی داره؟
+آره پیشنهاد جالبیه...اونم نیاز به تنفر داره؟فکر کنم این یکی تو وجودش زیاده...نیست؟
×من به بدن اون زنیکه نیازی ندارم...تازه...کی گفته کارنا از پسره من باهوش تره...یه چیزی رو هوا میپرونه...
+حالا حساس نشو...پیشنهاد بدی نیست...حداقل حیطه اختیاراتش میوفته دست تو...چون حداقل ظاهر و بدنت کارناست...
لبشو گزید...
×کمک میکنی؟
لبخند زد 
+البته...
*حالا به منم بگو چی گفت...
+قبول کرد...
*عالیه پس باید چیکار کنیم؟
به کارن نگاه کرد و منتظر تاییدش شد...
+آم...من میرم پیش مادر کیبوم...آم...عصبانیش میکنم...که...ازم متنفرم بشه...
اخماشو با گیجی توی هم برد
+آ...آره کارن؟...
×فرق نمیکنه...هرکی...فقط متنفر بشه...
سرخ شد...
+زنت...
×مادرت...چرا اون...
+خوب...بسپارش به من...
*آره...تو خوب بلدی مردمو متنفر کنی از دنیا...انجامش بده...
+خوب حالا توهم...کیبوم بخشیده تو نبخشیدی...
دستشو توی هوا تکون داد 
*هر چی...برو کارتو انجام بده...
×فقط امکان تناسخش فراهم نیست...
+اشکالی نداره...در حدی بدنشو میخوای که کاره ازمایشو تکمیل کنیم...جینکی شی هم قراره دوباره آی پی بسازه و دوباره اطلاعات بروز شده رو هک کنه...منم که کمکتون میکنم...تیم عالی ای میشیم...
*فایتینگ...برو دیگه...
به صورت بی حس پسر نگاه کرد و به کارن لبخند زد...
×برو پسره گلم...
سرخ شد و بیرون رفت...
صدای آواز فوق العاده فلور بین شاخ و برگا پیچیده بود و صدای خنده های کیبوم هم در کنارش...حیف بود که وقتشو نداشت در غیر این صورت لپ هر دوشونو میکشید...
+دوتا عروسک...
داخل ساختمون رفت و در اتاق خواب بزرگو زد...
€بله؟
+منم خانم مکفیلد...
€بیا تو عزیزم...
آب دهنشو قورت داد...《خودتو جمع و جور کن...تو ازش نمیترسی》
درو باز کرد و داخل رفت...
+سلام...
€سلام آقای خوشتیپ...کیبوم کجاست؟
+با...
به کارن که گوشه اتاق ایستاده بود نگاه کرد 
+اینو بیخیال بشید...شما روحا رو میبینید؟
€اوه خدایا مگه روح وجود داره...
بدون حرف با یه ابروی بالا رفته بهش نگاه کرد...
€خیله خوب...شوخی بود...نه نمیبینیم...
+چرا؟
€خوب...مگه این نرمال نیست که به آدم روح نبینه...
+درسته ولی این خونه و این خانواده از ریشه آنرمالن...پس انتظار نرمال بودنو از شما نداشتم و نخواهم داشت...
€آیگو...درست میگی پسره خوشتیپ...هممون آنرمالیم...ولی من...نمیبینم...
+روح مادرمو میبینی کنارت...
زن سریع به کنارش نگاه کرد...
€الان اینجاست؟
+من توی بچگی...تا هشت سالگی...کنار مادرم بودم...یهویی ناپدید شد...نمیدونم دلیلش چی بود...ولی...همیشه میگفت شما مثل جادوگرا جادو جمبل میکنی...
زن اخماشو توی هم کرد 
€به من میگفت جادوگر؟
+آره...جادوگر عجوزه...یه همچین چیزی...اون خوشحال بود که شوهر فوق العادشو ازت جدا کرده...ترسیده بود بازم جادوش کنی...میگفت من خیلی خواهر و برادر داشتم  ولی یه جادوگر عجوزه ازمون گرفتتشون...جالبه...من هیچ وقت نمیدونستم یه عمه دارم...چون همیشه حرفتون به اسم عجوزه بود...
زن لبشو گزید و سعی کرد خودشو کنترل کنه...
€آه که اینطور...اوم...آه یه چیزی رو فراموش کردم بهت بدم...تو مادر بزرگتو دیدی؟...عکسش توی ورودیه...الان خیلی پیر شده
+مگه زندست...
€البته چند وقت پیشم اومده بود بیمارستان...کلی واست ذوق کرده بود که بزرگ و قشنگ شدی...گفت قرصایی که بهش دادی عالی بوده و حس میکنه حالش بهتر شده...
توی فکر رفت...بیمارای پیرزن زیاد داشت...احتمالا باید اون زن باید حدودای ۹۰ سالش میبود پس...سرشو تکون داد تا حواسش پرت بشه...
+که اینطور...
€آه و اون...یه شال گردن واست بافته...خیلی قشنگه...واسه ی کیبوم منم یه جفت دستکش صورتی...چه میشه کرد پیر شده...
از توی کشو روزنامه پیچو دراورد و بهش داد...
€فعلا تابستونه...وقت زمستون حتما ازش استفاده کن...
+شما چند سالتونه؟
€بله؟
+چند سالتونه...
€این سوالو نباید از یه خانم بپرسی...
+۷۰ نه؟...هووووم...مامان هم پر بیراه نمیگفت...عجوزه واژه بدی نیست...
زن لبخند زد 
€میخوای اعصابمو خورد کنی؟
+چند سال طول میکشه ژل و بوتاکسی که تزریق کردید تجزیه بشه؟فکر کنم خیلی ظاهر بدی بگیره...بهتره بدنتونو بسوزونیم...که بازم اون همه پلاستیک و چربی سوزوندن هوا رو آلوده میکنه...نظرتون چیه خانم مکفیلده هفتاد ساله؟...مومیایی خوبه؟...البته بوی تعفنش همه جا رو میگیره...و صد البته...در آخر مهمونه همون خاکی...
زن دندوناشو بهم فشار داد 
€قصدت از این حرفا چیه...با من چیکار داشتی که اومدی...
+از مامانم متنفر بودی نه؟...موهای صاف و خوشگل چشمای روشن بینی و لب و دهن فوق العاده پوسته سفیده خوشگل هیکل میزونش...هوم؟همونایی رو داشت که توی ارزوهات واسه خودت داشتی...در آخرم با یه مرد رمانتیک و عاشق ازدواج کرد که تا همین الانشم میمیرن واسه همدیگه...حسی که شوهر سابقت و شوهر فعلیت برای یه لحظه هم بهت نداشتن...عشق...کشش...گاهی دلم برات میسوزه...
زن به میز مشت کوبید...
€خفه شوووو...گمشو بیرووووون...
یه لبخند قشنگ به صورت زن پاشید...
+حتما...در اسرع وقت...
به کارن نگاه انداخت و با نگاهش پرسید که ''کافیه؟''مرد آروم سر تکون داد و اشاره داد که بیرون بمونه...
سریع بیرون رفت ولی جینکی بازوهاشو گرفت...
*انجامش دادی؟...
تند سرتکون داد...جینکی موهاشو با لبخند بهم ریخت 
*آفرین پسر...
صدای کیبوم توی راه رو پیچید...
+اوه نه...
سریع جلو هولش داد...
*برو...برو پیشش...
سریع سمت کیبوم رفت و یه لبخند استرسی زد...
+وو وووآ...اینجایی خوشگلم؟
٪پس قراره کجا باشه؟
+ها؟...نه...منظورم اینه که...من صدای آوازتو شنیدم...چرا بیشتر خوش نگذروندین...
کیبومو جلو کشید و لبهاشو آروم بوسید
-دارید مامانو میکشید؟...
به صورتش نگاه کرد 
+من قاتلم یا جینکی؟...کارنم اگه قاتل بود وقتی بدنش حی و حاضر بود میکشتش...
-به من نگاه کن چاگیا...
چشماشو گردوند...
+یه چیزی...شبیهشه....فقط شبیه...
-خوبه...نونا...بیا بریم...
دختر سرتکون داد و دست کیبومو که سمتش کشیده بود گرفت...
+وایسا...
پیشونی دخترو بوسید 
+مواظب کیبوم باش...
٪هستم...
کیبومو هم بغل کرد و گردن نرمشو بوسید 
+حالا برید...
تند سمت اتاق برگشت...هیچ صدایی شنیده نمیشد...
+چرا کاری نمیکنه؟...
*واقعا اینطور میکنی؟
+صداشون نمیاد...
*در عایقه...
آه کشید و سرشو به در چسبوند...
+صداشون نمیاد...
*البته که نمیاد...
این پا و اون پا میکرد و جلوی در رژه میرفت...
*یه جا بایست تا با مشت نکوبیدم تو سرت...
+وقت گیر آوردی واسه دعوا...نگرانم خوب...
دستگیره در پایین اومد و در باز شد...
×بریم...
به زن که چشمای سیاهش نشونه کارن بود با لبخند نگاه کردن...
+انجام شد...
دستاشو دور گردنش انداخت و بالا و پایین پرید کارنا(کارن)خندید موهاشو نوازش کرد و صورتشو بوسید
×آروم بگیر...
*هیچ مشکلی پیش نیومد؟
×نه کارشو خوب انجام داده بود...
به اتاق یه نگاه دوباره انداخت...
×همه چی مرتبه...
*خانم کجاست...
×نتونستم تناسخ انجام بدم...همین اطرافه...مطمئنا با بقیه روحا خوش میگذرونه...
***
درجه کپسولو تنظیم کرد...
×خدایا...شما فوق العاده انجامش دادین...۹۰ درصدش کاملا درسته...جینکی تونستی اطلاعاتو دربیاری...
*گفتم که....باید آی پی رو بسازم...دارم تمام تلاشمو میکنم...آی پی قبلی رو نمیتونم استفاده کنم...
+چرا؟
*خطر داره...ممکنه گیر بیوفتم...
×جینکی...
*بله؟...
×احمقی؟
اخماشو توی هم کرد...
*چی؟این جای تشکرته؟
×من کارنا ام...پس به وسایل شخصیم هم دسترسی دارم...آی پی ورود به اون کوفتی خونه هم توی لبتاپم دارم...
*خوب...مطمئنا اونقدرا هم قابل دسترس نیست...رمز و هزارتا کوفت و زهرمار داره...
×خوب بجای اینکه اینهمه خودتو خفه کنی یه آی پی بسازی...رمز و کوفت و زهرمارشو دربیار...
آه کشید《خدایا مخم نمیکشه》
به ساختمون عمارت برگشت...
-جواب اشتباهاته...جواب دروغایی که گفتی...نه...نه قصد ندارم اعصابتو خورد کنم مامان...فقط خوب این دنیا رو نگاه کن...خسته شدی؟اینایی که میبینی چندین و چند ساله تو این وضعن...نه...دیگه دوره ی تو تموم شده...بذار صاحب طرح خودش انجامش بده...
*بوم؟
-آجوشی مامان کنارمه...اون از دستتون ناراحته...
آروم سرشو خم کرد...
*متاسفم خانم...مجبور بودیم...یا اینکارو انجام بدیم...یا سرتونو زیر آب کنید...این بهترین گزینه بود...
-اومدی سیستمشو ببری؟...
*آره...
-من میارم...میدونم کجاست...باهم بریم...
*نه عزیزم...اونجا گاز و هوای ناسالم هست...مریض میشی...
-نمیشم...
تند سمت اتاق زن دوید و با سیستم برگشت...بهش لبخند زد...با احتیاط روشنش کرد...
-مامان رمزش چیه؟...بگو دیگه...
*اگه نمیگه راحتش بذار...
-شاید اینم تاریخ تولدته...
شونه بالا انداخت و امتحان کرد...
*نیست...
یه جایی روی زمین نشست...
*از دفعه پیش فهمیدم یه چیزی باید باشه که به ندرت به ذهن کسی بیاد...
دوتا رمز دیگه وارد کرد...لبشو گزید...به صورت کیبوم نگاه کرد...و یه رمز دیگه زد...
*باز شد...
-چی بود؟...
*گاهیم اونقدر رمز دم و دستیه که فکرت نمیره سمتش...روزی که فارغ التحصیل شدی...
لبخند زد و صورت کیبومو نرم بوسید...
*دیگه بریم...
سیستمو بست و با احتیاط حملش کرد...
-مامان داره پشتمون میاد...
*بگو نیاد...
-ولی داره میاد...
*خوب بگو نیاد...
-به حرف من گوش نمیکنه...
بهش نگاه کرد تو قالب همون پسر معصوم و مظلوم رفته بود...به هر حال یک هفته ای گذشته بود رفتارای سرد و رو اعصابش کم کم داشت کمتر میشد...
*یه تلاشی بکن...
-مامان دنبالمون نیا...هوم...
*چی شد...
-گفت خفه شو...اولین بار بود اینو بهم گفت...
خندید و کیبوم به بازوش مشت زد 
*ببخشید...
درو باز کرد و داخل رفت 
*آوردمش...رمزشم پیدا کردم فقط باید ورود و چیزای دیگه رو انجام بدم...
+چرا با خودت آوردیش اینجا؟
*کیو؟کیبوم دوست داشت ببینه...
+مادر کیبومو میگم...بیا کیبوم
دستاشو برای کیبوم باز کرد و کیبوم سریع توی بغلش رفت
*میبینیش؟
آروم سرتکون داد...سرشو جلوی زن خم کرد...
+متاسفم...مجبور بودم...
€پس برای جبرانش...
یکباره پسر روی زمین افتاد...
-چاگی؟...چاگیا؟؟؟؟؟
چشماش داشت از حدقه درمیومد و رگ های صورتش برجسته شده بود فکش یکباره کج شد...
*خدای من...
سمتش خیز برداشت...
+نزدیک نشو...
صداش کلفت شده بود...از چشماش اشک میومد...دهنشو از درد باز کرد و به زمین چنگ انداخت...به کارن که با شوک بهش خیره شده بود نگاه کرد...
میلرزید...پاهاش تکون نمیخورد...
-داری چیکار میکنی کمکش کن...
انگار مرد تازه به خودش اومده بود 
×نمیتونم کاری بکنم...نمیتونم کاری بکنم با این بدن...
برای لحظه ای جونگهیون بدون حرکت موند...
-جونگهیون...جونگهیون...حالت خوبه؟
یکباره مچ دستش گرفته شد...به صورتش خیره شد...چشماش عجیب تیره بود...
-جونگهیون...
یکباره مشتش توی صورتش نشست...جینکی و کارن سریع دستشو گرفتن...
شوکه به جونگهیون نگاه کرد...
-جونگهیون؟
از پشت به شونش دست خورد...به سمتش برگشت و نفسش حبس شد...
-چاگی...پس...اونی که...آه...
به بدن جونگهیون که مثل جنون گرفته ها مشتاشو توی هوا میکوبید نگاه کرد...
-مامانه...لعنت چطور ندیدمش...چطور نتونستم ببینم که توی بدنت میره...بلایی سره چشمام اومده؟
+من خوبم...
آب دهنشو قورت داد...
-چاگی...چیکار کنیم...
+آروم بگیر...حل میشه...
به جینکی و کارنا(کارن) که هنوز تمام تلاششونو برای اروم کردنش میکردن دوباره نگاه انداختن...
*کیبوم برو بیرون....برو بهت میگم
چند قدم عقب عقب رفت و سریع بیرون دوید...
جلوی کیبوم نمیتونست با جونگهیون رفتار خشنی داشته باشه...
به محض بیرون رفتن کیبوم به پشت زانوش ضربه زد و روی زمین انداختش سرشو به زمین فشار داد 
*آروم بگیر...آروم بگیر...چته جونگهیون...آروم...
€من اون ح*رومزاده نیستم....
به کارن نگاه کرد...اشکاش تندتند از صورتش پایین میریخت....
*چه جهنمیه کارن؟
×بدن پسرمو گرفته...
شوکه شد و کارنا تا حدی قدرت گرفت...
*اون جونگهیون نیست؟خا خانمه؟؟؟
تندتند سرتکون داد...
آه کشید و دوباره گرفتش...طاقتش تموم شد و به پشت سرش یه ضربه محکم زد بالاخره بی جون روی زمین موند...
*پس اینه...احساس سرکوب شده...کارن...با این بدن پراز عقده حالت خوبه؟
×کیبوم پسر آرومی بود و کمتر خشونتی درونش بود اون مدتی که بدنشو گرفتم یه تمرین بود که بتونم احساسات روحی و جسمی رو باهم میزون کنم...فقط وقتی که میخواستم نشونش میدادم...وقتی بدن جونگو گرفتم...اون خشمش اونقدر زیاد بود که گاهی خودمم از پسش برنمیومدم حالا...کارنا بدون هیچ توانایی بدنشو گرفته...
*خدای من...حالا باید چیکار کنیم...
×نمیدونم فعلا مخم کار نمیکنه...
کنار جونگهیون نشست و سرشو روی زانوش گذاشت...
*اصلا نباید این پیشنهادو میدادم...
×وقته پشیمونی نیست...باورم نمیشه کارنا هم از این کارا بلد باشه...بیا...بیا ادامه بدیم...قبلش...باید جونگهیونو ببندیم...
آروم سرتکون داد...
///
فلور بغلش کرد پسر بیچاره از ترس میلرزید و اشکاش بدون ذره ای توقف تند تند پایین میریخت
٪چیزی نیست درست میشه...درست میشه...
موهاشو نوازش کرد و به جونگهیون که از رو به رو میومد نگاه کرد...آروم واسش سرتکون داد و مثل همیشه بوسه جونگهیون روی پیشونیش نشست...
٪از کیبوم دور نشو...
کیبوم سرشو از روی سینش برداشت و به سمت جونگهیون برگشت...
+گریه نکن لوسه من...
سرشو جلو آورد و کیبوم اروم چشماشو بست...یه بوسه آروم روی لبش اومد...
+نگران نباش...بالاخره میتونم مامانمو ببینم...منو میبری پیشش؟
***
برای سر زدن به پسر بداخلاق رفته بود...یه لبخند درخشان روی لبش بود و روی یه تیکه مقوا بزرگ نوشته بود《آدرس دقیق50وون》
چند نفری حتی با وجودی که جای خاصی رو نمیخواستن ازش آدرس میپرسیدن و بهش پول میدادن فقط چون پسرک فوق العاده بانمک و ناز بود...
تمام مدت بهش خیره شده بود بعد از اینکه به اندازه کافی پول دراورد لباساشو عوض کرد و لباسای مدرسشو پوشید یه تاکسی گرفت و به مدرسه رفت تمام مدت دنبالش کرد مدرسش که تمام شد بدون گرفتن ماشین جایی ایستاد و منتظر اتوبوس شد جایی دور تر از خونشون پیاده شد داخل یه مغازه رفت از دره شیشه ای میتونست ببینه که پولاشو دراورد وشمرد بعد یه کاسه سوپ رشته خرید و یه گوشه نشست خورد...
€چه پرستیدنی...
£خانم هنوز میخواید دنبالش کنید؟
€بله...اگه خسته شدی یه تاکسی بگیر و برو عمارت...
£نه خانم...میمونم...پسر بچه بانمکیه...
لبخند زد پسر غذاشو خورد و بیرون رفت...یه جایی ایستاد و لباساشو عوض کرد مدتی پیاده راه رفت و جلوی یه خونه ایستاد یه زن درو باز کرد و موهاشو ناز کرد و داخل دعوتش کرد دو ساعت و نیم طول کشید تا بیرون اومد یه پاکت توی دستش بود با لبخند بزرگی خداحافظی کرد و جلوتر که رفت پاکتو باز کرد و پولاشو شمرد 
زن بالاخره خندید 
€خدای من واقعا خودش پول درمیاره...
به خونه رفت 
£خانم برگردیم خونه...
€نه...امشبم میخوام زیر نظر بگیرمش...
مدتی گذشت پسر با یه سبد بزرگ بیرون اومد و به خشکشویی رفت دوباره پولاشو شمرد و یه مقدارشو به مرد داد لباساشو از هم جدا کرد و داخل رفت...
€دیگه کافیه...بریم...اون از پس خودش برمیاد...
ماشین حرکت کرد و به سمت عمارت رفتن...به محضی که داخل رفت پسر جوونو دید که با کیبوم بازی میکرد...
*خوشگله من کیه؟...عزیزمممم...خوشگلم کیه...
روی دماغشو فشار داد 
*آقا کوچولوووو...خوشگله من کیهههه...
کیبوم قهقهه میزد و دستاشو تکون میداد...
با ضبط صوتی که هدیه تولدش براش خریده بود آهنگ گذاشت و کیبومو توی بغلش تکون داد خندش گرفت تاحالا جینکی رو اینجور ندیده بود...
€پسر خوب...
با آهنگ میخوند و کیبوم با ذوق میخندید صدای فوق العادش شوکش کرد 
€خوب باهم کنار میان...
جینکی با ذوق روی لپ تپل کیبومو که یه چال روش افتاده بود بوسید 
*خوشگله من تپله من عسله من...آجوشیو دوست داری؟نفس من...
€آجوشی...به اندازه کافی جوون هست که بهش بگه هیونگ...
شونه بالا انداخت و داخل عمارت رفت...البته میدونست هیونگ گفتن کیبوم براش معنی ای دیگه داشت...



:: مرتبط با: (Dancing Dolls(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Reyhan شنبه 11 شهریور 1396 02:32 ق.ظ
ای عاقا زدن جونگو پوکوندن :| الهی :(
اوخی از بچگیای کیبوم که مینویسی از شدت کیوتی من همش سرم تو دیواره هانیگوگووولییی
خیلی قشنگ‌بود خسته نباشی هانی جون
غزل جمعه 10 شهریور 1396 03:44 ب.ظ
زنیکه اشغال.من بودم از نوک انگشتاش شروع میکردم تیکه تیکه کردن بدنش جلو روش.
وای باید بتونن زود کاراشونو بکنن.
Red جمعه 10 شهریور 1396 02:46 ب.ظ
اون تیکه اونیووو و کیبومممممم عالیییی بود عالییی
اون پارت جونگ و خواهرش هم عالییی بود
کلا این قسمت عللی بود
لاووو
Red جمعه 10 شهریور 1396 02:37 ب.ظ
عررررر خدااا دوتا پارچه رو خالی کردم ولی پاک نشددددد

اوپااااا نههههه
جونگهیون رو برگردون اوپا رو میخوامممممم نمیشههههه نهههه

بزا بچه برگردههههههه اوپاااا

عجوزه پیر .......

عجوزه


نکننننن اوپاااااا
نهههههههه

چرا اینکارو بامن میکنییییی
فقط قصد جون منو داری چراااااا



وای خدا خل شدم
اصلا هم معلوم نیس نه ؟؟!



تقصیر کیهههه؟؟؟؟



ولی عالییی بود عالیییی
خیلی قشنگه خیلی دوسش دارممم

عالیییی


واییییی عروسییییی رو نگووووو منتظرشممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User