hani shinee دوشنبه 6 شهریور 1396 08:13 ب.ظ نظرات ()
سلامممم
اومدم با این قسمت 
اوووووف...بالاخره نوشتمش هارهارهار
بپرید ادامهههههه
غزل جونم راستی این تغییر حالت کیبوم بخاطر تسخیرشه یه مشکلی پیش اومد نوشته بودم اینو ولی وقت ذخیره نمیدونم چرا ادیتام پریده بود 
ببخشید دوستان

●●●
قسمت ۲۴
+جینکی...کیبومو بگیر من کارا رو درست میکنم...
*تنهایی؟
+آره...
کیبومو توی بغلش گرفت...با دقت به اتاقک نگاه میکرد...عجیب بود...کیبوم هرگز برای همچین چیزایی کنجکاوی به خرج نمیداد...
*عزیزم میخوای از نزدیک ببینیش؟
-شما ساختیش؟
*اوهوم...
-کار میکنه؟
*آره متاسفم من روی گربه سفیده ازمایش کردم...ولی خوب...ازمایش درست انجام شد و تونستیم از فریز درش بیاریم...اون حالش خوبه
-خوب نیست...
همه بهش نگاه کردن
*زندس...نیست؟
-دیروز مرد...
چشماشون درشت شد...
*چییییی؟کی مرد؟
-دیشب رفتم بهش سر بزنم دیدم مورچه ها و سوسکا دورش جمع شدن...
پسر سرشو بوسید
+متاسفم کیبوم تقصیر من بود...
موهاشو از صورتش کنار زد 
+میبخشی منو؟
-آره آره...بجاش یه گربه دیگه اومده و ۴ ۵ تا بچه گربه بدنیا آورده...خیلی کیوتن
*آه...کجا اشتباه کردیم...
+اینو بیخیال جینکی شی...اگه روی کیبوم امتحانش کرده بودیم به کشتنش داده بودیم...
از بین دستای جینکی کشیدش و محکم بغلش کرد 
+خوب شد کارن خودش اومد بیرون...کارن تو میدونستی درست انجامش ندادیم؟
آروم سرتکون داد...
×ولی برای اولین بار عالی بود...
*میدونستم حاصل چندین سال کار و ازمایش اینهمه راحت انجام نمیشه...
-از موش یا خرگوش استفاده کنید...بیشتر شبیه آدمیزاده...
*آره...درسته...
-میخوام کمک کنم...میشه؟
+میتونی خوشگلم؟
*کیبوم این برات سخته...
-میتونم...تو و چاگی هستید...اون...اونم هست...
×ولی من قرار نیست بهت کمکی بکنم...
-حتی اگه بگم بدنتو پیدا کردم؟
همه شوکه بهش نگاه کردن...
*کیبوم...تو...از کجا...
+اون کجاست؟
نگاهشو به مرد انداخت و نیشخند زد یه شوک دیگه...
-حالا مغزتو به کار میندازی و کمک میکنی...یا...نه؟...
+کی...کیبوم؟...
×بدنم کجاست...
-حتی نفس کشیدنم مجانی نیست...غیر از اینه؟دایی جون؟
نفس همه حبس شد...
+فلور بهت گفته کیبوم؟
-میدونستم...۹۰ درصد چیزایی که نونا میگه رو خودم بهش گفتم...
*از اولشم میدونستی کجاست؟
-نه...فقط ته و توی یکیو دراوردم...
+اون آشپزه...
به جونگهیون نگاه کرد و ابروهاش بالا پرید...گاهی واقعا هوش سرشارشو نشون میداد
-بینگو...
*سونبه نیم از کجا بدونه؟
+جینکی شی من بهت گفتم ازش بپرسی...اون از زمان مادرت اینجا بوده...خیلی چیزا رو میدونه...
*چی میگی جونگ اون دو کلمه به زور حرف میزنه...اون وقت بیاد بگه اوه جینکی جنازه توی فلان جاست؟...احمقانست...
دستشو توی هوا تکون داد
+همش ادا درمیاری...
×دعوا نکنید احمقا...کیبوم...کجاست؟...بدنم؟...هر چی میخوای بهم بگو...تا جایی که در توانم باشه بهت میدمش...
-اطلاعات ازمایشت...ازمایش ماله تو بوده...طرحش ماله تو بوده...نخبه ی اعظم...
بهش نگاه کردن...
*کیبوم چی میگی؟
+کارن تا الان داشتی فیلم بازی میکردی؟
قبل از اینکه کارن چیزی بگه کیبوم ادامه داد
-و...اون بیمارستانی که به نامته...بده به چاگی...به هر حال پسرته...نمیخوام دیگه دست مامان باشه...
×البته...اونو از اول قرار بود بهش بدم...خونه و چیزای دیگه هم هست...فقط کافیه به کارنا بگم بهش میده...درسته عقل درست و حسابی نداره ولی پول دوست نیست...
+اینا رو ول کنید من هیچی نمیخوام....
*میشه به منم بگید چی میگید؟...
+میگم واست...
-اطلاعات و کارایی که گفتمو انجام بده...بعد از اون...میگم کجاست...این به نفع خودتم هست...میخوام کسایی که گرفتار شدن...و البته...کسایی که قراره گرفتار بشنو نجات بدیم...
به جینکی نگاه کرد که گیج شده بود...
-یا...اول مامانو بکش...
حتی کارن هم شوکه شد 
*کیبوم چی میگی؟این چه حرفیه؟
-میکشی؟
×اون مادرته...
-میدونم...نباید بخاطر عشقی که به یه آدم دارم مرگ ده ها آدمو ببینم...آدم سیب کرم خورده ای که حتی ظاهر خوشگلی داره رو دور میریزه...چون ممکنه بقیه سالما رو هم خراب کنه...خودشم با مادر بزرگم همین کارو کرده...اون به دروغ اینکارو کرد...من با چشم باز و حقیقت وار اینکارو میکنم...
×از اولم فهمیدم یه هیولایی مثل مادرتی...
-تا حدیم شبیه داییمم...غیر از اینه
+کارن الان کیبوم توی وضع خوبی نیست...
-اجوشی گفته دیوونه شدم؟حتما هم بخاطر تسخیر...آجوشی...دوست داری به همه بگی من دیوونم؟به جونگم گفتی؟
*کیبوم...
-خودتون پیداش کنید چون من هرگز نمیگم کجاست...
بیرون رفت و قبل از اون با حرص به صندلی کنار در لگد کوبید...
*آه کیبوم...
×خیلی شبیه مادره احمقشه...
+کارن واسه چی این حرفا رو میزنی....کیبوم اصلا شبیه اون زن نیست...کیبوم من بهترینه...شنیدی که قصدش از همه کارا نجات دادن آدماست نه بدجنسی...
×احمقی؟این آزمایشم برای نجات جون آدماست...ولی کی انجامش میده؟یه هیولایی مثل کارنا...
چشماشو بهم فشار داد...
+گندت بزنن با این آزمایش...واقعا این طرحه تو بوده؟...
×آره ولی قرار نبود انجام بشه یا اگر هم انجام بشه اینجا انجام نشه...این یه طرح فرمالیته بود برای اینکه توی دانشگاه(؟؟؟) پذیرش بگیرم..
+گرفتی؟
×البته...کارنا هیچ پیشنهاد پذیرشی نداشت برای همین حسادت کرد و با یه تماس کاری کرد پذیرشمو لغو کنن...گفته بود قرص میخورم و دیوونم...
+هوووووف...میرم پیش کیبوم...خودت یه کاریش بکن...
بیرون رفت و اطرافو گشت...در آخر یه جا کنار بچه گربه ها دیدش...با صدای بلند میخندید و دو تا پروانه روی موهاش بود...یه گل کنار گوشش گذاشته بود و بچه گربه با هیجان پرپریه توی دستشو دنبال میکرد تا بگیرتش...
+این هیولاست؟این دیوونست؟؟؟
صورتش حتی ناز تر از همیشه شده بود...بهش نزدیک شد و کنارش نشست...
-این واقعیت منه...همینقدر تلخ و دیوونه...بازم دوستم داری؟
+من نه تلخی ای میبینم نه دیوونگی...هنوزم عاشقتم...
دست نرمشو گرفت و یه بوس کوچولو روش گذاشت...به چشمای براقش نگاه کرد 
-اگه اینهمه با آدمای بیرون بداخلاق نبودی واقعا به علاقت شک میکردم...نونا هم میدونه اون کجاست...ولی ازش نپرس...حس گندی بهش دست میده...اون خیلی چیزا درباره من میدونه با اینحال در مورد خودش چیزی به من نگفته ولی من فهمیدم....دختر خیلی ساکتیه برعکس چیزی که نشون میده...پس ازش نپرس...
+نمیخواستم بپرسم...منتظر میمونم تا خودت بگی...این راز بزرگ توئه...
سرشو روی سینش گذاشت و به ضربان قلب نامنظمش گوش کرد...
-من وحشتناکم...
+ولی این حقیقت تو نیست...حقیقت تو وقتی معلوم میشه که اینقدر خوشگل میخندی...
لبخند زد و دستشو دور کمرش حلقه کرد...
-خیلی لاغر شدی...بازم منو میبری خونت؟
لبخند زد 
+داری تو بهشت زندگی میکنی بازم دوست داری بیای تو لونه مرغه من؟
-اینجا بهشت نیست...آرزوم یه لونه مرغه...تا از اینجا فرار کنم...برممممم اون دور دورا...با تو...
+میریم...میریم...هر جا تو بخوای...هر جا تو بگی...
-اگه یه روز مامان نباشه...وقتی همه رو نجات دادیم...اینجا رو خراب میکنم...چون ازش متنفرم...اونقدر زرق و برق داره که هر کسیو جذب خودش میکنه...ولی جهنمه...من هر جایی جز اینجا ارامش دارم...
+اینجا مال توئه پس اختیارشم دست توئه...وقتی خرابش کردی...میخوای باهاش چیکار کنی...
لبخند زد 
-یه مدرسه؟یه بیمارستان؟اوووم...نمیدونم...باید از آجوشی بپرسم
+باهاش قهر نکنی...اون نگفت دیوونه ای...گفت عصبی میشی...
-اوهوم...قهر نیستم...ولی فکر کنم تنها کسی که از هر لحاظ شانس اورده و خوش بخته آجوشیه...چون خیلی چیزا رو نمیبینه خیلی صدا هارو نمیشنوه...شاید تاثیری که از من گرفته باعث شده بتونه لمس کنه فقط هم خوشگله رو...با اینحال...این خیلی بهتر از دیدن و شنیدنه...دیدن سوریان مشکل نیست...روح پاک و شادیه بخشندست و همه رو دوست داره...ولی امان از بقیشون...روحایی که کینه دارن...حقشونه...دلم به حال خودم نمیسوزه...حداقل پایین تنم نشون میده یه مردم که باید شجاع و قوی باشم...ولی...
+چاگیا...فلور...چیزی میبینه؟؟؟؟
-چطور مگه؟
+امروز توجه کردم...سعی داشت نگاهشو از کارن بگیره...یعنی میبینتش؟
-اون همه رو میبینه...از بچگی...با اینحال نه به کسی گفته نه قصد گفتنشو داره...مامان واسش قرص میخره از همونایی که کارن میخورد...اون حتی وحشتناک تر از منه...من فقط زمان عروج روحا رو میبینم و کسایی که یخ زدن...کم پیش میاد چیزای دیگه ای ببینم...ولی اون اینطور نیست...اون فشار روحو هم میبینه...امروز توی اتاقش یه قطره بزرگ کثافت دیدم که از سقف آویزون بود...نمیتونستی تصور کنی که اون قبلا یه آدم بوده...اون دختر همه اینا رو میبینه...میترسه قرص میخوره ولی هرگز به کسی چیزی نمیگه
+اگه اینجوره چرا بیشتر از اینجا بیرون نمیره؟
-اون عزیز کرده ی مامانتونه...مدت زیادی کارن اطرافش نبود بخاطر اینکه من ازش میترسیدم با اینحال مادرت کنارش بود و یه دختر قشنگ و بی کینه ازش ساخت...یه زنی مثل خودش...کسی که دل یه بداخلاقی مثل آجوشی رو برده این خودش به تنهایی کم چیزی نیست...
+دنیا خیلی گرده...به طرز مسخره ای گرده...فرض کن...پسر صاحب عمارت...عاشق یه خدمتکار میشه...و بعد ازدواج...
-و حالا پسر خدمتکار عاشق دختر صاحب عمارت میشه و ۱۰۰ درصد ازدواج میکنن...چرا مردا داستانای تکرار شونده ندارن؟....
+سادست...چون بچه ندارن...
کیبوم بلند خندید و بچه گربه رو بلند کرد بوسید
-درست میگی...خوشحال میشم که کسی از من بدنیا نمیاد...چون از شکم گرگ گوسفند بیرون نمیاد...
+چرا این حرفا رو به خودت میزنی؟اینجوری افسرده به نظر میرسی...من از پسرای افسرده متنفرم...
لبخند زد 
-به گذشتت برگشتی آقای ازش متنفرم؟
+از به گذشته برگشتن متنفرم...
خندید...
-از گربه ها چی؟
***
پیچو سفت کرد و کپسولو چک کرد...
*کارن اینجایی؟اگه اینجایی...بابت اون روز...که اون حرفو بهت زدم...متاسفم...شاید من یادم نیاد ولی...مطمئنا زحمت زیادی برام کشیدی از اونجایی که...مامان همیشه میگفت من پسر پر جنب و جوش و فضولی بودم...من کیبومو به سختی بزرگ کردم...کم سن و سال بودم با وجودی که کیبوم بچه ساکت و مودبی بود ولی خیلی سخت نگهش میداشتم...فکر نکنی قدر نشناسم...خیلی ممنونم...
اب دهنشو قورت داد و هوف کشید به فلور پیام داد...
*《کجایی؟》
جوابش زود اومد
٪《عمارت》
به پیشونیش کوبید 
*《میدونم...کجای عمارتی؟》
٪《نزدیکای آزمایشگاه...پیشه دوتا قناری》
*《بیا این ور :/ تنهاشون بذار》
٪《به تو چه:/》
*《میکشمت》
٪《ممنون آقای رمانتیک》
خندید
*《البته هنوز زوده...بذار عروس بشی بعد میکشمت》
٪《خوابشو ببینی دونسنگم اجازه بده ازدواج کنم》
*《خواهیم دید》
٪《میخواد شبونه بدزده منو ببره^^》
*《هاها...بامزه بود:/》
٪《حقیقت خنده دار نیست لی گون》
*《گو*ه میخوره ببرتت》
٪《دلت کیفمو میخواد؟》
*《غلط کردم:-D》
٪《ایشششش》
حس کرد صدای خنده میاد...بیرون رفت و دختر سریع خودشو جمع کرد 
٪چیه؟
*اینجایی؟
٪اومدم یه نگاه به آزمایش بندازم...
*تو که سر از این چیزا درنمیاری...
٪یعنی شما سر درمیاوردی؟
*هر چی...
٪هر چی...
داخل اتاقک رفت...
٪ووآ...
به مرد که اون گوشه ایستاده بود نگاه انداخت و سعی کرد به روی خودش نیاره...
×خوبی خوشگل خانم؟
نامحسوس سرتکون داد...
×به پسره بگو بخشیدمش...
ابروهاشو بالا انداخت...
×بگو کیبوم بهت گفته...
٪آم...لی گون...کارن شی گفت بخشیدتت...
*از کجا میدونی؟
٪خوب...کیبوم گفت...
*که اینطور...خوبه...میخوای چند جاشو نشونت بدم؟
***
از ماشین پیاده شد و به مرد قد بلند اشاره داد تا خریدا رو بیرون بیاره...
کلید انداخت و داخل رفت 
€ماماااان...کجایی؟
داخل اتاق رفت...
زن عینک بزرگشو زده بود و بافتنی میبافت....
£اینجام...
€سلام خانم خوشگله...
£سلام دختر...از کار اومدی؟
€آره...
£کیبومو از جای من ببوس...
€چشم...یه مقدار خرید کردم...
£ممنون دختر...بیا...این شال گردنو واسه جونگهیون بافتم...بهش بده...
€رفتی دیدنش؟
زن لبخند زد...
£خیلی خوش قیافه شده...اونقدر مهربون بوووود واسم داروهامو گرفت...بهم گفت مادر جان...قند تو دلم آب شد...اونقدر کار درسته از وقتی قرصایی که دادو خوردم خیلی حالم بهتره...
€آهاه...پس فقط با من اینقدر بداخلاقه...دیروز یه جوری کیبومو بغل گرفته بود یاد بچگیاشون افتادم که با جینکی بازی میکردن خیلی ناز بود با اون چشمای درشتش بهم خیره میشد...قیافتا شبیه کارنه...نه؟وقتی میخواستم سرشو بکنم تو آب نه گریه کرد نه بهونه گرفت فقط تو چشمام خیره شده بود...
£کارنو دیدم...ازم متنفره...
زن شونه بالا انداخت...
€خوب حق داره کدوم مادری بچشو هول میده تو اتاقک آزمایش که چندین سال از زندگی عادی ساقط بشه...و البته که از زن و بچه محبوبش دور بشه....
زن به بافتنیش خیره شد...
€با اینحال...گذاشتم جونگ بی پدر و مادریشو با داشتن کیبوم فراموش کنه...به حد مرررگ دوستش داره باورت نمیشه مامان...
£باورم میشه...چرا نشه...کیبوم خیلی شیرینه جونگهیونم خیلی مهربونه...چرا باورم نشه...
زن شال گردنو تا کرد و توی روزنامه تاریخ گذشته روی میز پیچید...
€واسه کیبوم من چیزی نداری؟
£دستکش میپوشه؟
€البته چرا نپوشه...
کامواهاشو زیر و رو کرد و یه جفت دستکش بهش داد...
€مامان...کیبوم پسره...صورتی دخترونست...
£تو کاری به این کارا نداشته باش...
€آه...خیله خوب...
***
€نظرت چیه امروز جونگهیونو بذاری اینجا...با کیبوم و جینکی بازی میکنه...
زن شوکه به ازمایشگاه نگاه کرد و جسمای یخ زده رو دید....
٪گفتی یوبو اینجاست...
€آه اون اینجاست...با اینحال...یکم باید بهم کمک کنی...
٪چیکار؟
€دفترچه کارن توی یه جا افتادگیه اون اتاقک افتاده...منتها دستم بهش نمیرسه...کارنم نتونست...دستات حسابی کوچولوعه...میتونی درش بیاری؟
لبخند زد 
٪دفترچه کارن؟
€آره...همون قهوه ایه که جلد چرم داره
٪باشه...
جلوی اتاقک رفت و به کف اش نگاه کرد قبل از اینکه برگرده توی اتاقک هولش داد و درو بست...به زن خیره شد...با شوک با ناراحتی...سرما توی بدنش پیچید....دوباره به زن خیره شد و بعد...
€افرین دختر خوب...راحت بخواب باشه؟...مواظب پسر کوچولوت هستم...به زودی میاد پیشت...
چند قدم عقب رفت...اشک زن که تا روی گونش کش اومده بود ناراحتش نکرد 
€تلافیه اشکایی که بخاطر شوهر احمقت ریختم...
از آزمایشگاه بیرون اومد و قفلو زد به حیاط رفت
€خدای من...چه پرستیدنی...
به پسر کوچولو که میخندید و کیبومو توی بغلش فشار میداد لبخند زد 
+حالا نوبت من و نینیه...
پاهای کیبومو روی پاهای خودش گذاشت و پرید کیبوم قهقهه زد و جونگهیون به خنده هاش خندید و لپ تپلشو بوسید...صدای قربون رفتنای جینکی بین درختا میپیچید...
گوشیشو بیرون آورد...
€سلام وکیل بیون...کارای به نام زدنو کی میتونید انجام بدین؟بله...بیمارستان و تمام دارایی های کارنو...بله...منتظر اون روز هستم...به نام پسرش...اونا مال من نیستن...البته...برای دخترش نقشه های دیگه ای دارم...ممنون...
گوشیو به جیبش برگردوند...
€جونگهیون...
پسر بهش نگاه کرد...《خدای من شبیه کارنه》
بهش اشاره داد که نزدیک بره...تند به سمتش دوید...با چشمای بزرگش به صورت زن خیره شد...
€مامانت جایی کار داشت و رفت تا انجامش بده...دوست داری اینجا بمونی؟
برگشت و به کیبوم نگاه کرد 
+کیبوم خیلی بانمکه...ولی ابدا...
ابروهاش بالا پرید 
€چرا؟
+چون از اینجا خوشم نمیاد...
€اینجا قشنگ نیست...
+با دیدن شما زیباییاشو فراموش میکنم...
زن زیر خنده زد 
€چرا؟
+من از زنا بدم میاد...
€مامانت؟خواهرت؟
+شما با مامانت مثل زنای غریبه رفتار میکنی؟من خواهر ندارم ولی مطمئنم اگه داشتم اونم مثل مادرم خاص بود...
€پس واسه این از من بدت میاد؟
+درسته...
به چشمای درشتش که کاملا مصمم بهش خیره بود نگاه کرد 
€خوب میبینی که...بابا و مامانت نیستن...تو میتونی تنها زندگی کنی؟
+میتونم...چون من پسره قویه مامانم...پس میتونم...
€بلدی غذا بپزی؟راه مدرستو بلدی؟میتونی پول دربیاری؟؟؟
+بلدم...میتونم...
از کله شقیش خندش گرفت 
€چطوری؟
+نودل درست میکنم و میخورم یا تخم مرغ یا سیبزمینی آب پز یا خییییلی چیزای دیگه...راه مدرسه هم بلدم چون همیشه خودم تنهایی میرم با اتوبوس...پول درآوردنم آسونه سره راه می ایستم و روی کاغذ مینویسم آدرس بپرسید هر کی آدرس پرسید جواب میدم و پول میگیرم...من درسم خیلی خوبه به هم کلاسیام کمک میکنم و پول میگیرم...خیلیم آسونه...
لبخند زد جمع شد...
€چه باهوشی آقا...خیله خوب...از اینجا چی؟میتونی بری خونه؟
+میتونم...از اون آجوشی بیرون میخوام واسم تاکسی بگیره...
ابروهاش بالا پرید...
€حسابی مستقلی نه؟
پسر چشماشو بی احساس گرفت...
+واقعا از زنا خوشم نمیاد...
€به هر حال...به راننده میگم برسونتت خونه...مامانت یه مقدار زیادی پول بهم داد که تو فقط درس بخونی و غذاهای خوب بخوری...خوبه؟
پسر اخماشو توی هم کرد
+مامان من یه مقدار پول زیاد نداره...خودم پول دارم...خودم میرم...نیازی به پول شما ندارم...خدانگهدار خانم...
به سمت بچه ها دوید
€مثل باباش کله شقه...مثل آدم بزرگا رفتار میکنه...بچه ی بداخلاق...