hani shinee جمعه 3 شهریور 1396 03:52 ب.ظ نظرات ()
سلاممممم
بازگشت هانی هارهارهار 
قسمت قبلی شوک داشت عایا؟
ریحان جون...این قسمت سوال و ناراحتیت به پایان میرسه بخونی میفهمی خودت 
دومین سوالت هم نه...این مادر کارنا نیست...همون آشپزیه که از زمان مامان جین اونجا کار میکرده کیبوم میخواست کلکشو بگیره گفت مامان بزرگ چون زنه پیریه
آره
این قسمتم تقرییییبا در مورد خوشگله هانیه♥♥♥بیسیار دوسش دارم نم چرا:/
بپرید ادامهههه

●●●
قسمت ۲۳
چشمای سیاه و یخ زده بهش خیره بود بدون اینکه ببینتش...این حتی بیشتر میترسوندش...
-دایی جون...خوشحالی پیدات کردم؟بگو که هستی...آه...زیاد مهم نیست باشی یا نه...
درو بست و پشت میز نشست کره رو روی نون تست مالید و با لذت گاز زد...جینکی و آشپز نفس بریده به آشپزخونه اومدن پشت سرش هم دختر خدمتکار...
-آجوشی...صبحونه زیاده...تو خوردی؟تنهایی نمیچسبه 
یه لبخند دندون نما زد و باعث شد هر دو به آشپز رنگ پریده نگاه کنن...
*چه توضیحی داری سونبه نیم...
زن آب دهنشو قورت داد و نیشخند کیبومو دید...
£دروغ نگفتم...
-آجوشی...آشتی کردین یا نه...
به لبخند کیوتش نگاه کرد و خندید 
*آره آقا فضوله...
سرشو بوسید و لپ نداشتشو کشید...
*عشقتم پیام داده...
-چی؟چرا به خودم نداده؟
*چون سفارش واسه من بود...گفته به عشق خوشگلم برس...آیگو از دست شما....
خندید و یه ساندویچ کوچیک برای جینکی درست کرد ....
-مامان بزرگ...شما صبحونه خوردین؟
زن به گریه افتاد و بیرون رفت...
*این چشه؟
-نمیدونم...
*بدجنسی کردی؟
خندید و سرتکون داد...
-ابدا....
به دختر نگاه کرد که هنوز همونجا ایستاده بود 
-نونا؟...
٪لی گون میشه تنها با کیبوم حرف بزنم؟
*هوم؟...با...باشه...میرم کمک شوهر خواهرت....کسی سراغمو گرفت بهش بگو...
٪باشه...
به پسر که بیرون میرفت نگاه کرد...
٪کیبوم آه...تو نباید نشونش میدادی...قرار بود یه راز باشه بینمون...
-حس کردم نیازه...
٪دوباره از اون حسا پیدا کردی؟...باور کن با چند جلسه روانکاوی درست میشه...
-بیخیال...کی اهمیت میده؟
٪وقتی این پوسته رو به خودت میگیری غریبه ترین آدم دنیا میشی واسم کیبوم آه...
-این خوده واقعیمه....
٪نه...خوده واقعیه تو اونیه که ما هر روز می بینیم...وقتی از خواب بلند میشی و سلام میکنی...
-یادته که...مغز من ۱۰ دقیقه قبل از بیدار شدن فعال میشه...نتیجه تحقیقات مامانم...پس نقش بازی کردن اونقدرا عجیب نیست...حتی وقتی که از خواب بیدار میشم...با پوست و خونم عجین شده...
٪کیبوم...
-آجوشی گفت اول فکر کرده من پسره کارنم...خیلی جالبه نه؟...اگه این رومو ببینه مطمئن میشه پسره کیم...مامان یه بازیگر فوق العادست...
٪چرا؟این هوشتو هدر میدی با این به قول خودت فیلم بازی کردنات...تو الان باید اون بالا بالاها باشی...مگه یه پسر خوب نمیتونه باهوش باشه...۵سال پیش اینو بهت گفتم...الانم همینو میگم...جذابیتت ذاتیه...تو هر جوری باشی همه دوستت دارن...همونطور که من با وجودی که هر دو روتو دیدم...هنوزم به حد مرگ دوستت دارم...تو فقط از بچگی سختی دیدی...همین...نه سختی ای که آدمای توی کوچه و خیابون میکشن...خواب نا آروم بدترین سختیه...من...من درکت میکنم...
-دروغه...کی منو درک میکنه؟...
٪جونگهیون؟...دوست داشتنت راسته؟
به پسر که به مربای توی کاسه خیره شده بود نگاه کرد معلوم بود که حواسش جای دیگست...
-من همه رو دوست دارم...
٪کیبوم؟
-اون یه مرده...
٪خوب؟
-ولی من دوستش دارم...یکم عجیبه...
٪داری راستشو به من میگی؟...
-وقتی بهم گفت بخاطر پول نزدیکم شده...میدونستم دروغ میگه...یه نگاه کافی بود تا ته وجودشو ببینم...با اینحال...یه چیزی توی وجودم باورش شده بود...همه چی توی خونه برای گرفتن جونم بهم چشمک میزد...اولین بار بود که متوجه گرمای واقعی اشک شدم...خیلی خوب بود...
به صورتش که به لبخند دیوانه وار داشت نگاه کرد...چقدر ناشناس بود...این پدیده نادر هر چند سال یکبار بعد از تسخیر شدنش نشون داده میشد...انگار حالا وقتش بود...
٪از گریه خوشت اومد؟
-تا قبل از اون اشکام سرده سرد بود...فهمیدم شکست عشقی اشکاش گرمه...متوجه شدم قبلا هم اشکای گرم داشتم و بهش توجه نکرده بودم...چقدر مسخره...وقتایی که ناخواسته بهم زنگ نمیزد و بی خبر میموندم...چقدر مسخره شدم...نه؟
٪این...اصلا مسخره نیست...خیلیا اینجورین...بخاطر اینه که همه دوستت دارن...کم توجهی که ببینی حساس میشی...
-کی؟...کی منو دوست داره؟آجوشی؟...اون تو رو بیشتر دوست داره...من فقط عروسکشم...تو؟تو هم آجوشیو دوست داری بعد از اونم حتما خواهر و برادرتو...مامان؟اونم من واسش اولین نیستم...بابا؟حرفشم خنده داره...
٪جونگهیون؟
بدون حرف بهش خیره شد...
-اون منو دوست داره خوب منم دوستش دارم...من آدمای غیر از اونو گفتم...
٪منم خیلی دوستت دارم...اگه از همه مردای توی دنیا متنفر بشم...از تو متنفر نمیشم اینو خوب میدونی...چون تو برعکس چیزی که خودت فکر میکنی هنوز واسم یه بچه پاک و دوست داشتنی هستی...لازم نیست اولین باشی...منم واسه جینکی شی اولین نیستم...و باهاش کنار اومدم...تو عروسکش نیستی...پسرشی...علاقشم نسبت بهت کاملا پدرونست...
ناخواسته به قلبش نیشتر زد...پوزخند زد
-اره...خیلیا ارزوشونه بابام باشه...من همه رو دوست دارم...مهم نیست...درباره ازمایشگاه و بالا بهت گفتم...میخوای یه چیز دیگه ای رو ببینی؟...
٪چی؟
از پشت میز بلند شد...و دوباره دره استیلو باز کرد...دختر وحشت زده از صندلی پایین افتاد و خودشو عقب کشید...
-خوش قیافست نه؟....
دختر به هق هق افتاد...
-میدونی کیه؟...باباته...
با لبخند احمقانه به مجسمه یخی نگاه کرد...
دختر سریع از جاش بلند شد و بیرون رفت...
-یکم زیادی ترسناک شدم...متاسفم نونا...
به برجستگی جیبش نگاه کرد...دستشو توی جیبش کرد...
-یه دفترچه...یخ زده...قرضش میگیرم کارن شی   
درو بست و از آشپزخونه بیرون رفت...دفتر چه رو توی افتاب گذاشت...
٪با سشوار بهتر جواب میده...
-حالت خوبه؟
آروم سر تکون داد 
٪بدجنس...خیلی یهویی شوکه ام کردی...
-متاسفم...
از پشت دستاشو دور شونش حلقه کرد و سرشو بوسید...
٪دیگه اینجوری منو نترسون...اون...همون روحی نبود که ازش میترسیدی؟...
-شاید هنوزم بترسم...مطمئنی با سشوار بهتره؟
٪اوهوم...بیا بریم بهت کمک میکنم...دفترچه چیه؟
-از توی جیبش پیدا کردم...
صفحه اولو باز کرد...
《نشد...اون بهم گوش نمیداد...من بهش گفتم اون عوضی واسه پولش نزدیکش شده...بفرما...اینم از عاقبت کور شدن چشم از عشق...هرگز دوست ندارم عاشق بشم...دیوونم ولی...نه اونقدری که خودمو توی رابطه عشقی زجر بدم...》
٪اوووم...انگلیسیه...
-آره چون بابات یه دورگه آمریکایی کره ای بود...
٪که اینطور...میفهمی چی نوشته؟یا بهت بگم؟
آروم سرتکون داد...
-میتونم بفهمم...احمق نیستم...
٪بومیییی...
به لحن دختر لبخند زد 
-چیه؟؟؟؟
٪خوش اخلاق باش دیگه...
-باشه...
صورت دخترو بوسید...
-ببخشید...
دختر با ذوق دوباره بغلش کرد...
٪هر جوری باشی دوستت دارم ولی خوش اخلاق باش که ترسناک نباشی...
دست دخترو فشار داد...
-خوب...بوسش کردی؟
٪کیو؟
-آجوشی...
میتونست حدس بزنه دختر سرخ شده...
٪ن نه...
-حرفمو جدی بگیر...ببوسش و زود ازدواج کنید...این کاملا یه هشداره...با لوس بازیای عاشقانه هم به هیچ جا نمیرسید...هر لحظه ممکنه به اخر و عاقبت خانواده هاتون دچار بشید...دو تا مجسمه یخی...اون وقته که به جای یه عروسک خانم خوشگل دوتا عروسک خانم خوشگل میره تو ازمایشگاه...چند سال با اجوشی اختلاف سنی داری؟
٪چهار...
-اجوشیم ۳۶ سالشه...
اخماش تو هم رفت...
-کارن وقتی ۳۴سالش بود فریز شد...زنش وقتی جونگهیون ۸ سالش شد...جور درنمیاد...باید تا الان آجوشیو فریز کرده باشه...چرا نکرده...
رنگ دختر پرید و به سمت خودش برگردوندش...
٪چی میگی کیبوم؟دیوونه شدی؟...
-دیوونگیه...ولی مامان هم عاقل نیست...چرا باید خانواده رو فریز کنه...ولی بچه هاشونو رها بذاره؟دلش سوخته؟اون ادم دلسوزی نیست...شما فقط یه جایگزینید...اگه برادر و زنشو از فریز دربیاره همه چیشو از دست میده...حالا که داره گند همه چی درمیاد مجبوره کارن و زنشو از فریز دربیاره...پس دوتا جایگزین نیاز داره....اول اجوشی...بعدشم تو...
٪پس تو رو چرا از انجماد دراورده؟
-یه دست آویز تا آجوشیو کنار خودش نگه داره...حالا چه به عنوان بابا چه به عنوان پرستار بچش...
٪و من؟
-واضحه تو رو اورد...درحالی که از بی پولی و گرسنگی داشتی میمردی...خرج دانشگاه و هزارتا چیز دیگه رو داد که اونقدر مدیون بشی و روت نشه بری...
دختر به صورتش خیره شد...
-بین جونت و آجوشی...کدومو انتخاب میکنی؟...اگه جونت...پس شبونه بدون اجوشی از اینجا درمیری...اگه اجوشی...پس ازدواج میکنی و باهم خییییلی عاشقونه فریز میشید....روحای عاشقی مثل کارن و زنش...نظرت چیه عروسک خانم؟لی گون جونت یا خودت؟
٪لی گون...البته که اون...ولی اشتباه میکنی...نمیذاریم این اتفاق بیوفته...
-اووووم...امیدوارم...
گوشیشو از جیبش درآورد و یه لبخند کیوت زد
-میخوام به عشقم زنگ بزنم...
٪خدایا...حس میکنم دو شخصیتی شدی...
-پر بیراهم فکر نمیکنی...
تماس با''منحرف خاک برسر'' سریع جواب داد 
+سلام عشقم...
صورتشو از حس خوب توی قلبش جمع کرد و لبشو گزید 
-سلام عزیز دلم...
٪چیش چه ذوقی کرد...میرم سشوارو آماده کنم زود بیا...
سرتکون داد 
+فضول خانم بود؟...
-اوهوم...چیکارا میکنی خوشتیپم؟
***
قدماشو سریع برداشت و وقتی به اندازه کافی ازش دور شد روی زمین نشست و روی قلبشو گرفت...
٪خدایا...دوباره زده به سرش...
لبشو گزید...به سرش زده بود ولی هر حرفی توی این دوره تغییر شخصیتیش میزد ۱۰۰ درصد درست بود...
٪جونگهیون...جونگهیون...
آب دهنشو قورت داد...یه نگاه نامطمئن به کیبوم انداخت که قدم میزد و با گوشی حرف میزد 
٪پس راست میگه که دوستش داره...
دوباره لبشو گزید...
٪خدایا کاری کن دوباره به قبلش برگرده...
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت...سشوارو از توی کشو بیرون اورد...
《میدونی کیه؟...باباته》
٪جونگهیون و لی گون دارن دنبالش میگردن...توی آشپزخونست...۳۴ سالگی...۳۶ سالگی...
دختر کوچولو بهش چسبید...روی موهاشو نوازش کرد..
٪همه چی عجیبه سوریان...مگه نه؟...
دختر بهش نگاه کرد و لبخند زد 
٪مثل همیشه...به کسی نگو دیدمت...هیششش...
دختر لبهاشو بهم فشار داد و خندید...
٪برو بازی کن...
به دختر که از در بیرون رفت نگاه کرد...صدای کیبومو شنید 
-سلام خوشگله...
در زد و داخل اتاق رفت...
-آیگو تا دیدم فرار کرد اینقدر وحشتناکم؟
لبخند تلخی که روی لبش اومدو مخفی نکرد...
٪بیا اینم سشوار....فقط اروم برگه بزن که جوهرش پخش نشه...
-باشه دختر داییه خوشگلم...
٪بروووو...
پسر نیشخند زد و بیرون رفت...به ساعت نگاه کرد و از توی کشوی زیر تخت قرصاشو دراورد و بسته قرصو باز کرد و هر سه تا رو بالا انداخت و آبو سرکشید 
یه پیام کوچیک داد 
《لی گون...اونو پیدا کردم...》آه کشید و پاکش کرد 
《لی گون...بیا از اینجا بریم》
دوباره پاکش کرد...به یاد عذرخواهی و ابراز علاقه مظلومانش افتاد...صورتش مثل بچه های ۱۷ ساله شده بود و منتظر جواب بود که زن سراسیمه سمتشون دویده بود و گفته بود کیبوم دیوونه شده
《منم دوستت دارم^^》ارسال کرد و گوشی رو توی جیبش گذاشت...روی تخت افتاد و به سقف خیره شد...دوباره شروع شده بود 
موجوداتی که حتی به سختی میتونست اسمشونو روح بذاره به سختی از سقف جدا میشدن وپایین میوفتادن...انگار دور تکرار بود...همونقدر عذاب آور...سرشو کج کرد و بهشون خیره شد...لحظه آخر حتی میتونست قسم بخوره مثل مخاط چسبناک و له شده بودن...قرص آرامبخش تاثیر کرد و چشماشو بست...
با حس چنگال هایی  که بدنشو گرفت از خواب پرید...
نفس نفس زد به سقف نگاه کرد اخماشو توی هم کرد این گردش هنوز ادامه داشت و حالا بدتر از قبل مثل یه ماده سیاه بود که قطره قطره پایین میریخت...
در اتاق کوبیده شد از جاش بلند شد و نشست...
٪بله؟
€منم دختر...
یه بخند زورکی روی لبش نشوند...
€قرصاتو گرفتم...یکم قوی تره...یکم باید تنبل خانم بشی...اشکالی نداره؟
٪ممنون هنوز قبلیا رو دارم...
€خوبه...یادت نره سره وقت بخوری باشه؟...
٪چشم خانم...
زن آروم موهاشو از صورتش کنار زد و بهش خیره شد...
€روز به روز قشنگتر میشی دختر...چیکار میکنی با خودت؟
٪هیچی...شما لطف دارید به من...
€هوووم کاش همه هیچ کاری نمیکردن و این شکلی بودن اینهمه پرستیدنی ...مواظبت کن از خودت...مردا گرگن...
٪بله...
زن بیرون رفت...به بسته های قرص نگاه کرد...نگاهش از قرصا به سمت سقف رفت...عق زد و چشماشو بهم فشار داد...وقتی به کیبوم گفته بود خواب ناآروم داشتنشو درک میکنه...دروغ نگفته بود...
****
زن از شونه گرفتش و نفس نفس زد...
#فلور...مامان جون...برو اون زنگو فشار بده...
٪مثل بقیه جاها میندازنمون بیرون...
#نه...نمیندازن...
ماسک اکسیژنو کشید و روی دهنش گذاشت...به کپسول بزرگ که روی شونه های مادر پیرش سنگینی میکرد نگاه کرد...
قدش به سختی به زنگ رسید ولی فشارش داد...یه زن با اخمای در هم درو باز کرد...انگار بیرون رفتن اون و زنگ زدن دختر همزمان شده بود... تمام صورتشو کاوید
€تو کی هستی؟
٪من؟من فلور...یانگ فلور...
€فلور؟...
زن با ابروهای بالا رفته بهش نگاه کرد...
€مامانت کجاست فلور؟...
به زن که ناتوان و رنجور روی سکوی گلکاری نشسته بود اشاره داد...جلوش خم شد 
€خانم خوشگله...دوست داری بری پیش اون  پسر خوشتیپه؟بهش بگو بهت شکلات بده...
به دست زن نگاه کرد که اشاره اش رو به پسر جوونی بود با ذوق داخل رفت...و هرگز نفهمید که چی گفته شد یا چی شنیده شد...
پسر برخلاف سنش بزرگونه حرف میزد...
*دختر یکی از خانمایی؟
٪نه...اون خانم مهربونه گفت بیام پیشت...گفت بگم بهم شکلات بده...
*موهاتو جمع کن تا بهت بدم...
موهای بلندشو توی چند ثانیه بافت و شونه بالا انداخت
٪بده دیگه...
*شکلات از کجام بیارم...فرستادنت پی نخود سیاه...
از بدجنسی پسر آه کشید...
٪عوضی...
*چی؟؟؟؟چی گفتی؟
موهاشو از هم باز کرد...
٪خفه شو...بچه پولدار دروغگو...
پسر هنوز با شوک بهش نگاه میکرد...سرشو برگردوند انگار تازه متوجه عمارت شده بود...با ذوق جیغ کشید و به عادت همیشه پاشو زمین کوبید...
□جینکییییی...پسر کلاست دیر شد آههه...خدایا تو فلور نیستی؟؟
٪بله خانم...
□از رنگ چشمای خوشگلت فهمیدم خانم خانما...بیا ببینمت چقد قشنگ شدی...
*چشماش منو یاده وقتی میندازه که سرما میخورم...فییییین...
دختر هاه کشید...
□جینکی زشته...بیا عزیزم...مامانت کو خوشگلم...
٪بیرون با خانم مهربونه حرف میزنه...
□پس قراره اینجا بمونی...دوست داری چند جا رو نشونت بدم؟
٪بمونم؟نه مامانی منتظرمه...باید برم...
□آره ولی به زودی میای...چند سالته؟
٪۱۰ سالمه...
□هووووم یه خانم جوون و خوشگل...
*هی...
به سمتش برگشت...یه شکلات سمتش پرت کرد 
*واسه اینکه فکر نکنی بدقولم...
٪نمیخورمش که دفعه آخرت باشه به یه خانم محترم دروغ میگی...
*واقعا چشمات منو یاده سرما خوردگی میندازه...
دندوناشو بهم فشار داد و کولیشو محکم توی صورتش کوبید 
٪خفههههه...
زن از خنده پاهاش سست شد و نشست...
□جین جین...برو...برو دانشگاهت...دیرت شد...خدایا از دست شماها...
ته خنده هاشو به صورتای عصبانیشون کرد...به پسر که میرفت نگاه خشمگین انداخت
٪دانشگاه؟بهش نمیاد دانشگاه بره
□نابغست...۱۴ سالشه...پذیرش گرفت...
٪اووووه
///
چند دقیقه گذشت...زن بدون مادرش برگشت...
€خوب...فلور خانم...خوش اومدی به خونه خودت...فعلا چند وقتی اینجا دختره خونه ای بعدش به خانما کمک میکنی تا کارای خونه سریعتر پیش بره...خوبه؟؟؟
٪مامانی رفت؟
€اوهوم...ولی نگران نباش...با حقوقت میتونی واسش کپسول بخری...که راحت نفس بکشه...خوبه؟
بالاخره لبخند زد...
٪بله...
€چند وقته غذای خوب نخوردی...بیا...از آجوما خواهش کن بهت غذای خوشمزه بده...
****
تنها دختری بود که برای خودش یه اتاق اختصاصی توی ساختمون اصلی داشت...این به شکل عجیبی حس خوبی داشت...و البته حسادت خیلیا رو برانگیخت...غذاهای خوشمزه میخورد و معمولا با جینکی دعوا میکرد ولی زمان خوشی بود...اما از یه زمانی شروع شد...دختر کوچولو ای بود که همیشه بهش لبخند میزد...ولی حرفی نمیزد...دخترک خوشگل بود بغلش میکرد وبا چشماش ازش میخواست باهاش بازی کنه توی اتاق قشنگش باهاش بازی میکرد دخترک کنارش میخوابید و 
گاهی به دوستاش معرفیش میکرد...زنی با موهای بلند که صدای دلنشین آوازش هر شب لالایی لذت بخشش بود و البته همسرش که مدام کنارش بود و چشمای مشکی مهربونی داشت و بهش خوشگل خانم میگفت یه پیرمرد هم بود که براش معما تعریف میکرد
یه شب وقتی دراز کشیده بود حس کرد چیزی از سقف آویزونه...صورت داشت....چشماش درشت شد...مثل قطره آب از سقف پایین افتاد...مثل آهن ربا دوباره بالا رفت و دوباره پایین افتاد...روی دلشو گرفت و عق زد...سریع از اتاق بیرون رفت به دره اتاق خواب بزرگ کوبید 
٪خانم...خانم...
زن اروم گفت که داخل بره...داخل رفت 
€چی شده خانم خوشگله؟
٪یه چیزی به سقف اتاقم آویزونه...
زن سر تکون داد...
€که اینطور...بیا...
از کشو یه بسته قرص دراورد...و یه قرص ازش جدا کرد 
€بیا عزیزم...اینو بخور...بعدش بخواب...دیگه از این چیزا نمیبینی...در ضمن به هیچ کس غیر از من در این مورد حرفی نزن حتی اگه دوست و خواهرت باشه...باشه خانومی؟
سرتکون داد و قرصو خورد...به زن اعتماد داشت...توی کمتر از دقیقه احساس رخوت و خواب آلودگی توی وجودش پیچید...
€قراره خواهر بزرگتم بیاد اینجا...بهش اجازه میدی توی اتاق تو بمونه؟
لبخند زد 
٪البته من عاشق اونی ام...
€برو خوب بخواب عزیز دلم...این قرصا رو بگیر...هر وقت دوباره دیدیش...یکی بخور...
صورتشو توی دستش گرفت و به صورتش خیره شد...
€چقدر شبیه باباتی...
***
-نونا...از اینجا بیا بیرون...چیزای جالبی پیدا کردم...
بغض کرد حالا فهمیده بود منظور زن از شبیه پدرت چیه...
٪میام حالا...
-نونا...چیزی شده؟
آه کشید و به صورت نگرانش نگاه کرد...ادعای بدی و بداخلاقی داشت ولی وقتی اینهمه معصومانه نگرانش میشد واقعا ماهیت درونیش معلوم میشد...
٪نه...خوبم...
-بخاطر اینه که یکباره باباتو نشونت دادم؟پریشون شدی؟...
دوباره سرتکون داد...
-آجوشی اونقدر ضایع واسه دیدنت این پا و اون پا میکنه که خندم گرفته...بیا بریم تا سرشو نکوبیده تو دیوار...
خندید و صورتشو بوسید 
٪میذاری بغلت کنم؟
-میخوای کمبود محبتم جبران بشه؟باشهههه من حرفی ندارم...
با صدای بلند خندید و توی بغلش پرید...دختر هم خندید و محکم فشارش داد 
٪نخیر واسه کمبود محبت نیست فقط پسر عمه رو خییییلی دوست دارم...
کلمه عجیبی بود...پسر عمه...با اینحال احساس نزدیکی بیشتری به پسر پیدا کرده بود و حس بهتری داشت...
موهاشو ناز کرد...
-ووآ...یه قطره کثافت از سقف آویزونه...
پوزخندشو قورت داد...خودش میدید...همون قطره کثافت که اول یه آدم بود...
صورتشو بوسید و جدا شد...
٪بریم بیرون...دارم خفه میشم...
-نونا...چرا اینجا رو ول کردی میری تو خوابگاه پیش خواهرت و شوهرش؟مگه این اتاق ایرادی داره؟خیلیم قشنگ و خوبه...
اروم لبخند زد 
٪اونی رو خیلی دوست دارم...
-ولی اون نداره...تمام مدت بهت حسودی میکرد الانم همینه...میتونم از چشماش بخونم میترسه شوهرشو بدزدی...
دوباره لبخند زد 
٪میدونم...
-چرا همینجا نمیمونی...
٪میترسم...از تنهایی...
-میخوای پیشت بخوابم؟شبا...
موهاشو که بلند شده بود از چشماش کنار زد 
٪چرا که نه...اتاقتم هنوز داغونه...
-واسه همینه میگم زودتر ازدواج کن...نباید اینقدر تنها بخوابی...
سرتکون داد...
٪چی پیدا کردی؟...
-اون دفترچه خاطراته...خاطرات روزانه و لحظه ای واسه همین هم هست که توی جیبش بوده...
دفترچه رو از جیبش بیرون آورد...
-نوشته که همیشه نمره های فوق العاده داشته و توی یه جشن که بزرگای علمی از کشورای مختلف شرکت داشتن بهش پیشنهاد آزمایش داده میشه اون طرحو آماده میکنه که توی آمریکا انجام بشه...ولی مامان اون ازمایشو میدزده...و همه جا جار میزنه که اون دیوونست...و البته که برای اطمینان از طرح ازمایش قبول میکنه که عملیشو انجام بده...ولی کارن دیر متوجه شده...خبر نداشته که این طرح خودش بوده...ولی بعد متوجه میشه....که البته دیگه دیر شده بوده...
٪پس اون باید اطلاعات بدرد بخوری درباره ازمایش داشته باشه 
-آره ولی من نمیتونم ازش کمک بگیرم...
٪چرا؟
-ازش میترسم...
٪آه..بالاخره باید یه کاری کنیم که قبل از اینکه خانم متوجه بشه همه رو از انجماد دربیاریم...
-جونگهیون و آجوشی بلدن...
٪ولی بد نمیشه از صاحب طرح کمک بگیریم...
-کی کمک بگیره؟
٪جونگهیون...آره...اون کارنو دوست داشت...باهاشم خیلی خوب بود...واسش خوردنی میخرید گاهی که لی گون سرش شلوغ بود و حواسش نبود بیرون میبردش یه هوایی بخوره...خیلی مواظبش بود...
-به نظرم کمکی نمیکنه...اون طرح اولیه رو داده ممکنه هزار جور تغییرش داده باشه...
٪ولی می ارزه پرسیدنش...دیگه چی فهمیدی...
-اون...۳۴ سالگی فریز نشده...اواخر ۳۶ سالگی شده...
٪پس این دوسال؟...
-زندگی مخفیانه...مواظب زن و بچش بوده...
٪واقعا از اون آدمایی بوده که آرزوی هر دختریه...
-و آرزوی هر بچه ای نه؟...
به صورت دختر نگاه کرد...لبشو گزید و سرتکون داد...
-ایرادی نداره تو فوق العاده بزرگ شدی...
لبخند زد و پیشونیشو بوسید 
٪منم دلم تنگ شده...بیا بریم پیش آجوشی جونت ببینیم کجااااست...
شونه بالا انداخت...
-منو معاف کن...لطفا...میرم به چاگیم زنگ بزنم
٪رو دل میکنه ها...
-الان باید بره خونه خانم...خیلی وقته خوابی...
به ساعت نگاه کرد و هین کشید 
٪آه من چرا اینقدر خوابیدم...
***
نوک کفششو به زمین کوبید...
*فلور...
٪هووووم...بله؟
*چیکار میکنی فلور؟
٪دارم میرم خونه...کلاس داری؟
*نه...باهم بریم؟
شونه بالا انداخت...
٪بریم...
*فلور...
٪جینکی تو چته؟...حرفتو بزن...
*من...من ازت خوشم میاد چند وقتی میشه...آم...میتونیم باهم قرار بذاریم؟
شوکه به صورت خجالتیش نگاه کرد...
٪چی؟؟؟...تو...از من خوشت میاد؟
آروم سرتکون داد...
٪و اینو هیچ جا نگفتی الا دانشگاه؟...
لبشو گزید و سرتکون داد ولی طولی نکشید که درد زیادیو توی صورتش خصوصا پیشونیش احساس کرد 
*آه فلور من...جدی ام...
٪خانم یانگ...فهمیدی؟...خانم یانگ...ما فقط هم خونه ای و هم دانشگاهیم...هم کاریم...هم رشته ایم...
شوکه شد چقد وجه اشتراک داشتن...دستاشو توی هوا تکون داد...
٪اَهههه....حالا هر چی...تو لی گونی منم خانم یانگ...دیگه از این چرندات تحویل من نده...بی احساس بی فرهنگ...آخه تو...تو دانشگاه؟...ایشششش...
قهر گونه چند قدم جلو رفت ولی دوباره برگشت...از توی جیبش دستمال در آورد...
٪بگیر...
با بدخلقی دستمالو روی خون زخمش گذاشت...
*فلور...
٪خانم...یانگ...
دستشو بالا اورد و روی دستمال گذاشت آه کشید و به اندام عروسکی دختر که دور میشد نگاه کرد
***
+اینقدر بهم نچسب گفتممم...
×چرا؟
+چون...هر چی...بهم نچسب...کیبوم فقط باید بهم بچسبه...
×اَه...زردک...بدنتو بهم بده...
+یکم صبر داشته باش...
زن درو باز کرد...خواهر فلور بود...هیچ ازش خوشش نمیومد...نگاهای خصمانش هیچ وقت از روش برداشته نمیشد...
+سلام...
بدون حرف درو رها کرد و رفت...
+شوهرش از این خلق سگیش خبر داره؟امیدوارم نداشته باشه...از من بدتره...
×پسر من که خیلی گله...
به چشمای سیاه و براقش نگاه کرد...
+بسه...خوب؟
مرد خندید 
×باشه...برم عروسک خانمو ببینم...
+باهم بریم هر جا عروسک تو هم عردسکه منم هست...
به شکل و شمایل زشتی که مرد به خودش گرفت خندید...
+راه بیا دیگه...
داخل رفتن و کیبوم توی ثانیه سمتش اومد و بغلش کرد 
+سلام عسلم....خوبی؟
٪مگه میشه بد باشه...
خندید و کیبومو فشار داد 
+نهههه...
صورت دخترو نرم بوسید 
+چطور مطوری؟رنگت پریده...
سعی کرد نگاهشو از مرد منحرف کنه ولی میتونست لبخندشو ببینه...
٪تو بگو آقای دکتر...
صدای فریاد جینکی بند دلشو پاره کرد 
*جوووونگ الان وقت اومدنه؟...دیر اومدی زود باش بیا...
+آه...باشه چرا داد میزنی...اومدم...
لبهای خوشمزه کیبومو بوسید و دوباره فشارش داد
+میرم و زود میام عشقم باشه؟
جوابی نگرفت دستای کیبوم هم حتی یک ذره از دور کمرش شل نشد...
به کارن نگاه کرد که با چشمای وحشی به کیبوم زل زده بود...
+میترسونیش بس کن...برو با نونا خوشگلم...مواظبتم...کاری باهات نداره...
رنگش پریده بود و عرق از پیشونیش چکه میکرد...
٪آره عزیزم بیا بریم...
-میخوام بیام...آزمایشگاه...
+آه نووونا...
٪من نگفتم خودش میدونست...ایییییش...
+کیبوم...من مواظبتم...باشه؟از چیزی نترس...نونا...ببخشید...
گونه برجسته دخترو کشید 
+ایش نکش خیلی زشت میشی...
به صورت حرصی دختر خندید و کیبومو با خودش کشید...