hani shinee چهارشنبه 1 شهریور 1396 01:05 ق.ظ نظرات ()
سلاممممم
بسی حساس اسسسسسسسست 
ادامههههه
●●●●
قسمت ۲۲
همه جا سرد بود برگشت بخار حاصل از نفس هاشو میدید...
+کیبوم؟
روی دستاش ها کرد...بازوهاشو بغل کرد تا کمی گرم بشه...
+کیبوم آه...کجایی...
-چاگیا...
به پشت برگشت...
-چاگی...
دوباره به سمت صداش برگشت...ولی نبود...
-چاگی...چاگیییی...
اخماشو توی هم کرد...
+من اینجام...کجایی عزیزم...
صدای جیغش به تنش لرزه انداخت...
-پاکیمو گرفتی...
دوباره جیغ زد 
-ازت متنفرمممم...
+من...من مواظبتم...
-روحم لکه دار شده...
+مواظبتم عزیزم...
-کی مواظب توئه...
+خدا مواظبمه...بابام مواظبمه...مامانم...
-اونا از خودشونم نتونستن مواظبت کنن...خدا اگه دوستت داشت اینجوری نمیشدی...
آب دهنشو قورت داد...
+چطور؟
-به خودت نگاه کن...
سرشو پایین آورد و به دستاش نگاه کرد....دستای خونیش میلرزیدن...
+من کسیو نکشتم...
-پاکیمو ازم گرفتی...
+ببخش...
-مسئولیتشو قبول کن...
+قبول میکنم...مواظبتم...واقعا مواظبتم...
-چاگی...
-چاگیا...
-چاگی؟...
یکباره از خواب پرید...صورت قشنگ کیبوم جلوی صورتش بود...
-خواب بد میدیدی؟
اشکش پایین ریخت و سرتکون داد...
-آیگو چاگیا...
کیبومو پایین کشید و دستاشو دورش حلقه کرد....
-اشکالی نداره دیگه تموم شد...
حرفش آرومش نکرد گریش شدید تر شد...شقیقشو بوسید 
-چرا گریه میکنی عزیز دلم؟...چی دیدی مگه؟
دستاش سفت دورش حلقه شده بود...
+من...من مواظبتم باشه؟...من مواظبتم...پاکیتو نگرفتم تو هنوز همون کیبوم پاکی خوب؟...من...من دوستت دارم...
-آه...این چیزا چیه میگی...تو کاری نکردی من خودم خواستم...جونگ؟داستان چیه؟...چی دیدی...منم خیلی دوستت دارم...
لبشو گزید و سرتکون داد...
+نپرس...نپرس...
دوباره بغلش کرد...
-باشه عزیزم...آروم باش باشه؟...بریم عمارت؟...
+صبحونه نخوردی...
-نمیخواد بریم عمارت بخوریم...
+خفه شدی از اینجا؟...
گلوی لرزونش دلشو پایین ریخت...
-نه عزیزم...آخه باید بری سره کار دیرت شده...نگاه کن ساعتو؟
+دیرم شده...
-آره...منو تا یه جایی برسون بعدش خودم میرم تا عمارت...اشکاتو پاک کن دیگه مثله پسر لوسا شدی...دماغوها...فین فینو ها...گریه روها...چشمای خوشگلتم سرخ شده عشقم...
روی چشمشو بوسید و توی دلشو پر از شادی کرد...
+مطمئنی صبحونه نمیخوای؟
-مگه دیرت نیست...
+اشکالی نداره دیر بشه...شیفت شب برمیدارم
-نه بریم اجوشیم از سره صبح دویست بار زنگ زده برسم خونه سر رو تنم نمیمونه...
دست کوچولوشو بوسید 
+باشه...درد داری...
-نه خیلی خوبم...عجیبه ولی خیلی خوبم...چاگیم خیلی مواظبم بود...
+جدی؟اگه درد داری یه چیزی واست بگیرم بهتر بشه...میدونم چی خوبه واست...
-جدی میگم...خیلی خوبم...نیازی نیست...
سرشو بوسید و اثر اشک روی صورتشو پاک کرد...
+لباساتو بپوش تا منم حاضر بشم از لباس جدیدات بپوش...
-باشه...
***
برخلاف چیزی که فکر میکرد به محضی که داخل ساختمون عمارت شد توی آغوش جینکی فرو رفت...موهاش نوازش شد و حتی بوسیده شد...
*تو که مواظبش بودی...نبودی؟
+بودم...
*خوبه...دیرت نشده؟
+شده...خدافظ عزیزم...
صورت کیبومو بوسید و بیرون رفت...
*چرا اینقدر پژمردس؟دعواتون شده؟چیزی بهش گفتی؟
-نه خواب بد دید...نمیدونم چی...سره صبح زد زیر گریه...
*یکم درکش باید بکنیم...خیلی گیجه...یهو مادر و پدرشو پیدا کرده خواهر پیدا کرده چیزایی فهمیده که مو به تن هر کسی سیخ میکنه...بدتر از اون تو نبودی و اون تمام مدت خودشو مقصر میدونست...حال روحی خوبی نداره...غیر از این بود خودشو میکشت اجازه نمیدادم باهات بخوابه....
-چرا هیچ کس به من چیزی نمیگه...
*چون قصد نداریم روحیه لطیفت خدشه دار بشه...
-مادر و پدرشو توی این خونه پیدا کرد؟از کجا؟
*مادر و پدرش به اینجا مربوط میشن...بااینحال شکل از دست دادنشون بیشتر عذابش داد...
-من میخوام بدونم...
*میدونم...میدونم...ولی فقط اینو بدون کتاون کسی که تسخیرت کرده بود...پدر جونگهیونه...
-میدونم...
سرشو ناز کرد و صورتشو نرم بوسید...
*از کجا میدونی؟؟؟
-اون...اون روز که برگشتم...اون اومد پیشمون...به جونگهیون گفت کمکش کنه...جونگهیون عصبانی شد گفت برگردم داخل...بعدش...نمیدونم...
لبشو گزید...رفتار عجیب جونگهیون...
*خدای من...
-نونا گفت اون شب بابا رو زده...اصلا تو کتم نمیره...جونگهیون بداخلاق هست حرفاش نیش داره ولی وحشی و قلدر نیست...اصلا به چه دلیل باید بابا روبزنه؟؟؟
به صورت بی خبر از همه چیش نگاه کرد...اجازه گفتن حقایق تلخ زندگیشو به خودش نمیداد...
*شاید...شاید بعدا بهت گفتم....
-دوباره خیانت کرده؟...به مامان؟؟؟...با نونا؟...
یخ زد...
-اون همه خدمتکار فقط از ترس من از اینجا نرفتن...بخاطر یه ظرف شکستن از اینجا نرفتن...من میدونم...فقط نخواستم دونسته هامو جار بزنم...چون افتخار آمیز نبودن...بودن؟
آروم سرتکون داد 
-نونا دختر خوبی نیست؟
*اشتباه نکن...اون داشت آقا رو پس میزد که جونگهیون رسید و خواهرشو نجات داد...بخاطر همین اخراج نشد...هر چند...شک دارم اون شب جونگهیون خودش بوده باشه...
-یعنی اونو هم تسخیر کرده؟
*دیشب رفتارش عجیب نبود؟خشن و بداخلاق نبود یا رمزی حرف نمیزد؟دلش غذای خارجی نمیخواست؟
-ابدا...اون مثل همیشه بود آروم و رمانتیک...با نونا خیلیم خوش گذشت...
*با...با خانم یانگ چطور رفتار میکرد؟چی صداش میکرد؟
-مثل بقیه...مثل شما...یکم مهربونتر...بهش میگفت فضول خانم...یه چند بار نونا اینقدر با کیفش تو سرش تا مجبور شد بگه نونا...
یه نفس راحت کشید...
*پس خودش بوده...کارن معمولا بهش میگفت خوشگل خانم یا یه همچین چیزایی...
-اون یارو...همون کارن...بابای نونا هم هست...اره؟...
آروم سرتکون داد 
-چه ربطی به این عمارت دارن؟
*اون...کارن...اوم...اون...داییته...
شوکه به صورت جینکی خیره شد...
-جونگ پسر داییمه؟...مامان تا حالا نگفته بود برادر زاده داره...میدونستم قبلا برادر داشته که جن گرفتتش یا یه همچین چیزی ولی نمیدونستم برادر زاده داره...
*این داستان دروغه...داییت به هیچ وجه درگیر موجودات ماورایی نبوده...اون فقط تا حدی مشکلات عصبی و روانی داشته...و قدرتای خارق العاده که از اون به تو ارث رسیده...اول شک داشتم که تو پسر اون باشی ولی بعد با شواهدی که پیدا کردیم...معلوم شد تو خواهر زادشی و جونگهیون پسرشه...
-بقیشون؟
*بقیه ی چی؟
-بقیه کسایی که دیدم کین؟
*مادر و پدر من...خوشگله...اسمش سوریانه...خواهرته...و اون خانم خدمتکار...مادر جونگهیونه...
بدون حرف به صورت پسر خیره شد...
*من واقعا نمیخواستم این چیزا رو بدونی...
-همشون...مردن؟
آروم سرتکون داد 
*زندن...چجوری زنده بودنشونو...اجازه بده که نگم...دیگه زیادیه...
آروم سر تکون داد 
-پس خوشگله خواهرمه...
*سوریان...آره...یه نونا....از ازدواج قبلی خانم...
-من...من از وقتی برگشتم...دیگه هیچ کسیو ندیدم...
*یعنی دیگه نمیبینی؟
-میبینم...ولی...ازم فرار میکنن...نمیدونم چرا...
*شاید بخاطر اینه که...بعد از هر تسخیر به سرت میزنه...دفعه های قبلیم گفتی ازت دوری میکنن...همه به جز سوریان...هوم؟این دفعه شاید بدتر از دفعات قبله که حتی اونم ازت دوری میکنه...
-نمیدونم...به نظرت جونگهیونم ازم فرار میکنه؟
*شاید...
-اگه قاطی کردم...نذار بیاد دیدنم...نمیخوام اونجوری منو ببینه...
*باشه ولی زیاد به چیزایی که گفتم فکر نکن خوب؟
آروم سر تکون داد 
-سعی میکنم...
صدای جیغ دختر هر دوشونو ترسوند...
٪گفتم بگو نوناااااااااا...
هر دوشون خندیدن
*این هنوز نرفته؟
سمتشون رفتن...
*چیکار میکنید؟جونگ به طرز وحشتناکی دیرت شده...
+میدونم...تقصیر این فضول خانمه دردسره...
٪خودت رگ داداش بازیت گل کرد...
+آره من بودم داشتم زار زار گریه میکردم...
٪آه هیشششش خفه...
روی دهنشو گرفت و با زانوش به پاش لگد زد 
*چرا گریه کردی؟
٪من؟من گریه نکردم...
-نونا پس اون آبا حتما از بارونه تو تابستون...
یه کتک دیگه نصیب جونگ شد 
٪دهن لق...
*مثل اینکه لقبت یادت رفته فضول خانم...
٪خفههههه...
+خیلی خوبه تو خونه کیف باخودت نمیبری این ور اون ور...
دختر سرخ شد...
٪سا...ساکت...
به جینکی که زیر زیری میخندید نگاه کرد 
٪ایش شما به چی میخندی؟
-درد کشیدست...
*هنوز جای زخمش روی صورتمه...
+کو ببینم...
موهاشو بالا زد و جای یه زخم قدیمی رو بهش نشون داد...
٪خوب حالا...ایش...
+بغل و خدافظی...دیگه خیلی دیرمه آشتی؟
دختر اخماشو باز کرد و خندید 
٪آشتی...
پیشونی دخترو بوسید و دست تکون داد...
+خدافظ عشقم جینکی شی و فضول خانم ....
قبل اینکه دوباره دختر جیغ بکشه فرار کرد 
*اوه اوه... روحیش باز شد...
-آره تا قبل از این گفتم حالا خودشو میندازه جلوی ماشین...چیکار کردی نونا؟
٪هییییچیییی...
-نوناااااا...
٪هیچییییی...
*من میرم به آشپزخونه سربزنم صبحونتو آماده میکنم...
-باشه آجوشی...
سریع به سمت دختر برگشت
*حالا بگو...
٪طرف دوباره بهم زنگ زد...فکر کرده بود گیره کارم...دوباره خواستگاری کرد...بی فرهنگ پشته تلفن...بهش گفتم فقط واسه کار میام اونجا...عصبانی شد بهم گفت بی کس و کارم...گفتم کی گفته خواهر و دامادمون هستن...گفت اون نوکر و کلفت که کس و کار حساب نمیشن...منم گفتم یه داداش دکتر هم دارم...گفت دروغ میگم تموم ته و توی زندگیمو درآورده...عوضی تا اشکمو درنیاورد بیخیال نشد بعد...جونگهیون اومد دید دارم گریه میکنم...با طرف حرف زد...
با ذوق خندید
٪دهنشو...آم...منظورم اینکه که روشو حسابی کم کرد...کلی ذوق کردم...چقدر داداش داشتن خوبه...یکم غیرتیه نه؟
با مهر به دختر که هنوز از اشکای چند دقیقه پیشش چشماش سرخ بود نگاه کرد...لبخندش شیرین بود و دندونای ردیفشو از زیر لبای قلوه ایش نمایش میداد...
-تا یه چند وقت دیگه یه بابای خانواده میاد که دیگه اون کس و کارت باشه...
٪زدیم به تیپ و تاپ هم بدجوررر...کدوم پدر خانواده آخه...
-شما فقط باید ۱۰ دقیقه باهم حرف بزنید...باور کن همه چی حل میشه...
٪دارم دنبال کار میگردم...
-از اینجا بری میخوای کجا زندگی کنی؟
٪نمیدونم شاید از مامانت یه مقدار پول قرض گرفتم...
-این کارو نکن...اون مامانمه ولی دوست ندارم مدیونش بشی...من دوست دارم تا اخر عمر اینجا پیش من و آجوشی بمونی...تو مادره خانواده ای...مگه...مگه نگفتی اینجا رو دوست داری...مگه نگفتی اینجا همه چی داره...باید به زور از عمارت میکشیدیمت بیرون حالا میگی میخوای از اینجا بری؟
٪قبلا یه چیزی بود که بخاطرش موندگار میشدم...
-نونا...فقط باهاش حرف بزن...
٪چی بگم؟دیگه نوبت اونه...دیگه کافیه هر چقدر خودمو سبک کردم...میدونه و به روی خودش نمیاره...یعنی دوست داره از زندگیش گم شم بیرون و رومو زیاد نکنم...
-میخوای یه دعوای حسابی باهاش بکنم؟به هر حال تو دختر داییه منی...و البته که نونای محبوبه منی...
٪آره...میخوام ببینم پسری مثل تو چجوری دعوا میکنه...
-حالا میبینی...
***
*اگه تو هم بزنه به سرت چی؟...یعنی چی به اختیار...اصلا الان کجاست؟...کنارت؟...چیکار میکنه...چسبیده بهـــــ...خدایا...الان بچه بازیش گرفته؟...مگه نمیخواست اون بدن کوفتیشو پیدا کنه؟...خوب بابا ببخشید...بهش بگو بیاد اینجا مگه مسخرشیم...برداشتم...آره...فیلم گرفتم...آره صورتشم واضحه...به کیبوم گفتم...نه...تا یه حدی گفتم...شب بیا میگم...اونم بیار با خودت...مواظب خواهرتم هستم...چی شده یهو اینهمه جیک تو جیک شدین...گوه خورد مرتیکه...بی کس و کار خودشه...باشه آرومم...کجا میخواد بره؟...خونه تو جا واسه خودتم نیست اینو میخوای کجا ببری...نه لازم نکرده...خرج خودتم درنمیاد...حرف میزنم...قول میدم...چششششم چشششششم بدون دعوا...آره سرمو میکنی همونطور که من سره تو رو بخاطر کیبوم کندم...آقا یهو غیرتی شده....خوب بابا...فعلا...شب میبینمت...
گوشی رو توی جیبش گذاشت و با دیدن کیبوم روی قلبشو گرفت
*یهویی...
-ببخشید...تا من اینجا صبحونه میخورم شما برو با نونا حرف بزن...بهش میگی عاشقشی و نمیخوای از اینجا بره...
ابرو بالا انداخت
*یه دستور بود؟
-بله...از طرف آقای کوچیک خونه...
*چشم آقای کوچیک...
خندید موهاشو بهم ریخت و ازش رد شد...
پشت میز نشست و سرشو روش گذاشت...
-آخ...
به آشپز که با قیافه همیشه عبوسش برای غذای ظهر هویجا رو ریز میکرد خیره شد...
-سونبه نیم...
£من سونبه نیم شما نیستم آقای کوچیک...
-مامان بزرگ خوبه؟
زن بالاخره لبخند زد...
-مامان بزرگ...کارن کجاست؟...
لبخند زن از بین رفت...
-میدونم که شما میدونی...و شما هم میدونی که من میفهمم از چشماتون...
£پس اینکه کجاستو هم خودتون بفهمید...از چشمام...
خندید اگر این زن اینطور اخلاقایی نداشت تا الان یا مرده بود یا اخراج شده بود...
-اون توی یه اتاق مخفیه...
چشماهای زن بی قرار شد و نزدیک بود که دستشو ببره...
-توی آشپزخونه...و شما...محافظ اونید در واقع...به عنوان یه آشپز غذاهاتون تعریفی نیست ولی برای یه محافظ فوق العاده این... اون پدر دوستمه...داییه منه...روحش سرگردونه...چرا سکوت میکنید؟
£شما حالتون خوب نیست...صبحونتونو بخورید یا من جمعش میکنم...
-یه تهدید بود؟
£مادرتون میدونه دیشب با یه مرد خوابیدین؟
-بله میدونه...به پدرمم میگم...مشکلی ندارم...چون اونا به من اهمیتی نمیدن...همه فکر میکنن من هیچی نمیدونم...هیچی نمیفهمم...ولی میدونم...بیشتر از خوده شما...یه نگاه به صورت و چشماتون تا ته وجودتونو برام معلوم میکنه...مامان منو دوست داره ولی اونقدری که باید بهم اهمیت نمیده و تظاهر میکنه...بابا حتی هیچ علاقه ای بهم نداره...محض اینکه مامان ازش جدا نشه بچشو تحمل میکنه...بخاطر زنای خوشگل عمارت اینجا میاد...عاشق مامان نیست...عاشق قدرته...نمیدونم تا کی باید نقش این بچه مظلوم و معصومو بازی کنم...یه بچه نفهم...که از هیچی خبر نداره و همه لوسش میکنن...عاشقش میشن...براش خرج میکنن...فکر کنم دیگه وقتشه به خوده گندم برگردم...
صندلی رو عقب کشید و پاهاشو روی میز گذاشت...
-از بچگی نقش بازی کردم...خوب بود نه؟...
زن آب دهنشو قورت داد...
-یه وقتایی دیوونه میشم...الکیه...خوده واقعیمه...
یه لبخند زد و ابرو بالا انداخت...
پاهاشو پایین انداخت و به سمت زن رفت...به صورتش نگاه کرد 
-اوه...لال شدی؟...ترسیدی؟...حتی آجوشی...اونم این رومو ندیده...دیگه داری میشی اسطوره ی راز های عمارت بومرانگ...هاه...جالبه نه؟...اون آزمایشگاه مخفی...از خییییلی کوچیکیم دربارش فهمیدم....اون جنازه ها...بالا...اونا رو هم میدونستم...دوستم داشت ولی اتاقیو بهم داد که بالاش جنازه های آزمایشیش بودن...هر شب از ترس جنازه و روحایی که سمتم میان کابوس میدیدم و خوابم نمیبرد هر شبی که یکیشون جون میداد...روحش تا وقت عروج کنارم...روی تخت مینشست و بهم خیره میشد با خنده با گریه...هوم...تازه فهمیدین اسم خوشگله سوریانه؟خواهرمه؟...من اینا رو از خیلی سال پیش میدونستم...بیل به کمرم که نخورده بود...از بقیه میپرسیدم...بقیشون که لال نبودن...همشونم میشناختنش...دوستم داشت ولی چندین و چند سال تو حال یخ زده نگهم داشته بود بعد بخاطر یه حسادت بخاطر یه عشق احمقانه بخاطر آجوشی به انتخاب آجوشی منو از انجماد دراورد...دوستم داشت...ولی خودش بزرگم نکرد...برای عشق کوچولوش یه عروسک آورده بود...یه عشق احمقانه با ۳۴ سال اختلاف سنی...با وجود یه شوهر...احمقانست نه؟...کی باورش میشه؟...به آجوشی میگم پدر خانواده...میذارم گوشش عادت کنه...مامان سره برادر و زن برادرشو زیر آب کرد...سره دخترشونم میتونه...سره پسرشونم میتونه...وای اگه بفهمه پاکیمو گرفته...چه حالی میشه...
خندید...دیوونه وار...
-نونا منو دوست داره...منم دوستش دارم...ولی آجوشیو بیشتر دوست داره...حتی الان که جونگهیونو پیدا کرده من حتی کم ترم میشم...چرا زنای توی زندگیه من اینقدر کم دوستم دارن؟...چرا من اینقدر دوستشون دارم؟...چرا یه مرد منو اینقدر دوست داره؟چرا من اینقدر دوستش دارم؟...مگه مردا نباید زنا رو دوست داشته باشن؟...چرا خودمو مثل زنا کردم؟که دوستم داشته باشن؟...
آروم خندید و هیس هیس کنان دستشو جلوی گوش زن گرفت
-نه...واسه اینه که منو از اینجا ببره...توی همون لونه موش...اونجا...دیشب...آروم ترین خواب تموم عمرمو داشتم...نمیترسیدم روحا از بالا بهم حمله کنن...نمیترسیدم سقف بریزه و جنازه ها روم بیوفتن و خفم کنن...من...همشونو میشناختم...همشونو...میدونی؟...از وقتی بدنیا اومدم....تا وقتی که از انجماد دراومدم...من همه چیو دیدم...مثل یه بچه...به مامانم چسبیده بودم...کثافت کاریاشو دیدم...من همه چیو میدونم خانم آشپز...نه نه...خانم محافظ...دستای آجوشی آلوده شده...دستای جونگهیونم همینطور...اون زنیکه باید گوشه زندان بپوسه...ولی ساکت موندن...پس اونا هم...شریک جرمن...سکوت خوب نیست...هیچ وقت خوب نبوده...شما هم پاک نیستی...شما از اون جنایتکار تری...
زن به گریه افتاده بود...
-من...من همیشه اینجوری نیستم...من...همه رو دوست دارم...عاشق اینم که جونگهیون نونا رو دوست داشته باشه اونم همینطور....آرزومه اجوشی و نونا ازدواج کنن...آرزومه مامان بمیره...بابا بمیره...هر دوشون بمیرن...منم بمیرم...شاید مرگمون سر سوزنی از بار گناهمون کم کنه...منم گناهکارم...بدنیا اومدن از رحمه این زن گناهه...من میدونستم و سکوت کردم...دستای منم الودست...دستام خونیه....تو نمیبینی...من میبینم...اگه...اگه جونگ دستای خونیمو ببینه...دندونای تیزمو ببینه...که چطور گوشت مرده های بی گناهو خوردم...ازم متنفر میشه...پاکیمو بهش دادم...بلکه از بار گناهم کم بشه...که شاید بی مادری و بی پدریش فراموشش بشه...تنها بزرگ شدنش...تنها خوردنش...تنها خوابیدنش...حرف محبت آمیز نشنیدنش...جبران بشه...هزار بار بهش میگم عاشقتم...بهش میگم عشقم عزیزم...واقعا هست...ولی...گاهی بیش از حد بهش میگم...که جبران کنم...ازم دور میشه ازش بی خبر میشم...قلبم فشرده میشه که نکنه باری روی بقیه گناهام افتاده باشه و ازم متنفر شده...از کارن ترسیدم...ترسناک بود ....با خشونت رفتار کرد...چون...اون میدونست که حقمه...بدنمو گرفت...چون این مدت زندگی حقش بود...دلی که بخاطرش شکست حقش بود...آجوما...سکوت نکن...تاوان همه این سکوتا رو به بدترین شکل ممکن میدی...یه زمانی دوستت دشمن میشه و جونتو میگیره...
زن اب دهنشو قورت داد...سریع بیرون رفت...صدتی فریادشو برای اولین بار میشنید...
£جینکی شیییی جینکی شیییییی
یه نفس اروم کشید...دره مخفی شده بین فر استیلو باز کرد...به چهره یخ زده مرد خیره شد 
-سلام...دایی جون...