تبلیغات
*shinee ficstory* - Dancing Dolls ep 17
 
 
تاریخ :  جمعه 20 مرداد 1396
نویسنده :  hani shinee
سلام...
یوهو دیگه زود اومدم خدایی...
ببخشید اگه کم بووود 
خوووووب...
برید ماجرای سه کوچولو رو بخونید که بریم دوباره تو آینده ببینیم دنیا دسته کیه...
هارهارهار
بپرید ادامه

●●●●
قسمت ۱۷
یه شعر آرومو خوند و سرشو بوسید 
€جینکی...کدوم یکی رو دوست داری؟میدمش واسه خودت...
جعبه موزیکو کوک کرد و آهنگ آروم پخش شد...
€اینا همشون عروسکن...این یکی سه ماهشه این یکی دو ماهشه...این دختره خوشگله؟دوست داری زنت بشه؟...
دوباره سرشو بوسید...
€آیگو الانه که مامانه بیاد جیغ جیغ کنه...نمیدونه اینجا داره به ما خوش میگذره...مگه نه جینکی؟...
از روی پاش بلندش کرد و به سمت اتاقکای نوزاد و نطفه هولش داد...
€یکیشو انتخاب کن...میدمش به تو...فقط باید زودتر خوب بشی....
به صورتاشون خیره شد...
*خوشگله...
ابروهاش بالا پرید و روی موهای پسرو بوسید...
€آیگو بالاخره صدای پسرمون دراومد...اونو دوست داری...پس یکم که بزرگتر شدی...عروسکتو بهت میدم...تو سلیقه عالی ای داری...بیا بریم بیرون...
دستشو گرفت و بیرون بردش...
€سرخدمتکار...جینکی یه کلمه گفت...
زن از خوشی یه خنده شاد کرد...
=خانم تو رو خدا راست میگین؟جینکی مامان چی گفتی به خانم؟
€یه چیز خوشگل بهش نشون دادم...اونم گفت خوشگله...
€ای جانه مامان...عزیزم...
پسرو بغل کرد و سرشو بوسید....صدای قدمای مردو شنید و سریع سمتش دوید...
•آه جینکی...
جلوی پاش نشست 
•بستنی میخوری؟
آروم سرتکون داد و مرد صورتشو نوازش کرد و بهش بستنی داد...
•بریم قدم بزنیم ببینم...با این پیرمرد همراهی میکنی؟
خندید و سرتکون داد...بستنی خوشمزشو لیس زد و دستشو به مرد داد...
به باغ رفته بود 
•جینکی این گلو میبینی...کوچیکه ولی خیلی خوش بوئه...کارن خیلی دوست داشت این گلو...خوبه نه...
جلو رفت و گلو بو کرد...یه لبخند کوچیک زد...
•جینکی دوست داری پسره من بشی؟
لبخند زد و به چشمای سبز رنگ مرد نگاه کرد و سرتکون داد...
•پسرمو یادت نمیاد؟...اونم مثله خودت خیلی خوش قیافه بود...همینقدر باهوش...خواهرش بهش حسودی میکرد...توی مدرسه همیشه نمره هاش بالا بود...خواهرش از مدرسه میومد گریه میکرد گریه میکرد میگفت درسام سخته...همش جیغ میزد...ولی برادرش بدون سر و صدا درساشو میخوند نمره هاشو بالا میگرفت...همش لبخند میزد...جینکی...تو هم درس بخون...کارای خونه رو خیلیا هستن که انجام بدن...باباجون خرجشو میده نگران اونش نباش...نمره های خوب خوب بگیر مامانت خوشحال بشه...باشه پسره خوبم؟
دوباره لبخند زد و سرتکون داد...
×باباجون؟
مرد سریع برگشت و دست جینکی از دستش رها شد...
×سلام بابا جون...خدایا...جین...چه قشنگ شده...بیا...بیا پیش آجوشی...
به چشمای سیاه مرد نگاه کرد و عقب رفت به مرد که نزدیک اومده بود لبخند زد و بغلش کرد
×دلم تنگ شده بود باباجون...
•ما هم همینطور...ماهم همینطور...
×جین از من میترسه؟
•کارنا گرفتش...میخواست روش آزمایش انجام بده...داشت بچه رو به کشتن میداد...دیوونه بازیاشو که دیدی...از لبه استخر هول خورده تو آب...سرش ضربه دیده...هیچی یادش نیست...حتی مادرش...
×خدایا...
•چرا اومدی؟کارنا ببینتت عصبانی میشه...میترسم یه بلایی سرت بیاره...
×دلم تنگ شده بود...دلم واسه این فسقلیم تنگ شده بود رفته پشت درخت قایم شده...آه و این...
از توی کیف پولش یه عکسو بیرون آورد...مرد ذوق زده خندید و چشماش برق زد 
•بچته؟...
×دوسالشه...آه...دو ساله از هم دوریم...خیلی خوشگله نه؟شبیه مادرشه...مادره خوشگلش...اونقدر دوستش داره همش پشت سرش راه میره و قربونش میره میبوستش...انگار نه انگار همون زنیه که میگفت بچه نمیخوام و وجود من براش کافیه...
دستای مرد لرزید و به عکس نگاه کرد...بچه بدون هیچ لباسی توی یه وان کوچیک خندیده بود و تا توی حلقشو به نمایش گذاشته بود...
•شبیه تو هم هست...بچه بودی همینجوری میخندیدی...
×آره خوب...به هر حال...باباشم...
به لبخند پرافتخارش نگاه کرد و دلش برای چلوندن پسرش آب شد ...
آروم بغلش کرد و توی گوشش زمزمه کرد
•متاسفم که خواهرت یه شیطانه...
×اخلاقش بهتر نشده؟
•وقتی فهمید فرار کردی دیوونه شد...ولی بعد...فکر کردیم تلافیشو سره جینکی دربیاره ولی اون روی صفحه رو نشون داد هر روز میارتش باغ و همه جا رو نشون میده بهش...خیلی دوستش داره و باهاش درساشو کار میکنه...با اینحال...پسره اونقدر ترسیده که زبونش از کار افتاده...
×آه...اشکالی نداره...خودم...درستش میکنم...جین...بیا...بیا...
مرد لبخند زد و دستشو سمت پسر کشید 
•بیا عزیزم...
به سمتش دوید و مرد سرشو بوسید رو به روش خم شد و موهاشو از روی چشماش کنار زد به چشماش خیره شد 
×جین...یه روز یه مرده یکیو حس کرد توی اتاقش بعدش اون مرده دیگه نتونست حرف بزنه یه شب اون یارو رو دید ...اون یارو زبونشو توی مشتش گرفته بود...اون مرده هر شب تا دو ماه  یه وردی رو میگفت..."یه یارو مشتشو باز کرد و پولدار شد...یه یارو مشتشو باز کرد و پولدار شد"بعد از اون اون یارو واسه اینکه پولدار بشه مشتشو باز کرد اون مرده تونست حرف بزنه...حالا تو بگو...
*یه یارو مشتشو باز کرد و پولدار شد...
به صورتش لبخند پاشید...
×آفرین...هر شب اینو بگو کم کم حرفای دیگه رو بزن...دوباره بگو
*یه یارو مشتشو باز کرد و پولدار شد...یه یارو مشتشو باز کرد و پولدار شد...
×عالیه...
•واو کارن...
لبشو گزید و چشماشو بهم فشار داد آروم زمزمه کرد 
×به روش نیارید...حواسش که جمع بشه دیگه حرف نمیزنه
تند سرتکون داد...صورت مرد و پسرو بوسید 
×دیگه میرم...مواظب خودتونو و پسر کوچولوی من باشید
زمزمه کرد 
•تو هم مواظب عروس و نوه ی خوشگلم باش...
تند سر تکون داد و رفت...
***
*یه یارو مشتشو باز کرد و پولدار شد یه یارو مشتشو باز کرد و پولدار شد...
=جینکیییی....
*بله مامان...
زن شوکه شد...به زن نگاه کرد...
*یه آقاهه اومده بود گفت بگم یه یارو مشتشو باز کرد و پولدار شد...بعدش میتونم حرف بزنم خیلی خوبه نه؟فکر کنم یه مدتی طول بکشه تا بتونم حرف بزنم...مگه نه؟
زن شوکه سرتکون داد
*چیکارم داشتی مامانی؟
=نمیدونم...
به تخم کبوترای توی دستش نگاه کرد...خدمتکار جدید میگفت برای باز شدن زبون عالیه...دیگه بهشون نیازی نداشت
=بریم...واست نیمرو درست کنم...
*آخ جون...
***
به خونه کوچیکشون رسید و صدای گریه بچه توی خونه بیداد میکرد...
×من اومدم خونه عزیزم...
زن کلافه و بچه به بغل بیرون اومد...
٪خوش اومدی عزیزم...بگیر پسر زشتتو دیوونم کرد گریه رو...
به صورت پسر که حالا با دیدن پدرش آروم شده بود لبخند پاشید...
×این گریه رو عشقه باباشه...
دستای پسر به سمتش بلند شد و از خداخواسته بغلش کرد...
×عشق بابایی چشماش سرخ شده...مامانو اذیت کردی بابایی؟
صورت تپلشو بوسید و چشمای درشت و اشکی بچه رو پاک کرد
×بابا فدای چشمای گندت...مثل مامانت خوشگلی...دخترا از دستت چی میکشن باباجون...
زن خندید و روی مبلو جمع کرد...
٪بیا یکم بشین...قرصاتو بیارم؟
×آره عزیزم بیار...وقتشه...
با بچه بازی کرد و قهقهه اش توی خونه پیچید...
زن قرصاشو داد و بدون تعلل خورد و آبو سر کشید...
×رفته بودم پیش بابا...
٪مواظب بودی؟
×آره...با همه هماهنگ کردم به کارنا چیزی نگن...عکس پسره فسقلیمونو دادم به بابا...نمیدونی چه ذوقی کرد...
٪خانم چی؟...
×ندیدمش...ولی بابا بهش نشون میده...از اولشم بابا دلنازک تر از مامان بود...باباجونمه...
٪منم آقا رو بیشتر از خانم دوست دارم...چون تو رو بیشتر دوست داره...
لبخند زد  دست زنو کشید کنار خودش نشوند و محکم بغلش کرد 
×تا وقتی شما دوتا خوشگلو دارم به علاوه یه بابای عزیز خوشبختترین مرد روی زمینم...
٪عزیزم میخوای دوباره بری عمارت؟
×میرم ولی نه حالا حالا ها...
٪همه خوب بودن...
×همه خوب بودن عزیزم...
به صورتش نگاه کرد و لبخند زد...
***
انگشتشو به سمت خودش نشونه برد...
*من؟...چرا من؟من از پس بچه برنمیام....
=چرا نتونی مامان جان؟ما به خانم مدیونیم...خرج تحصیلتو داده کلی بهت محبت کرده...اون فقط ازت خواسته بچشو نگه داری...
*آخه بچه...اونم ۵ماهه....خدایا...
=تو قبول کن منم بهت کمک میکنم...تو اصلا دیدیش؟...
*من ندیدمش چون از بچه ها خوشم نمیاد...همونطور که از حیوونای کوچولو و جونورا خوشم نمیاد...
=تو ببینش...اونقدر شیرینه که عاشقش میشی...
*باشه اگه ازش خوشم اومد میام جلوت زانو میزنم و با صدای بلند میگم غلط کردم...
=دور نمیبینم اون روزو...
*میبینیم...چیش اصلا به فکر درس و مشق من نیستین؟
=بروووو...تو بغل خانمه...برو بگیرش...خانم خستس...بچه وقت خوابشه
آه کشید و بیرون رفت...توی راه رو صدای بچگونش میومد و خنده های خانم عمارت که معمولا نمیشنید...چی میگفت؟تا حالا نشنیده بود...
*خانم...
€آه عزیزم بالاخره پسر کوچولوی منو قبول کردی؟...بیا...عاشقش میشی...
جلو رفت و بچه رو توی بغلش گرفت...به صورتش نگاه کرد...
*اون...واسم آشناست...
زن خندید 
€بچه ها همشون شبیه همن...
بچه دستاشو روی صورتش کشید...نا خودآگاه لبخند زد 
*چه دستاش نرمه...
یه صدای آروم داد و جینکی رو بیشتر به خنده انداخت...
*صدای گربه میده...
زن لبخند زد و تنهاشون گذاشت...
روی صندلی نشست و لپای بچه رو کشید...
*چطوری تو؟...نافت کو نافت کو؟
دستشو توی نافش کرد و بچه قهقهه زد...خودشم باهاش خندید و دوباره انگشتشو توی نافش کرد...
*آیگو لپاش سرخ شد...
بچه سرشو روی شونش گذاشت و دوباره قهقهه زد...ناخودآگاه اونم خندید 
*چیهههه؟چرا میخندیییی؟...بیا بریم بهت هامی بدم...هامی دوست داری؟...اصلا میدونی چیه؟...
بچه دوباره دو طرف صورتشو گرفت و قهقهه زد...
*هیییی چقدر میخندی...بخند گریه نکن باشه؟...من باید یه عالمه درست بخونم باشه؟؟؟...
دوباره قهقهه زد و جینکی لپشو کشید 
*فسقلیه خنگ...هوم...هی من از بچه ها بدم میاد...
اخم کرد و بچه هم اخم کرد...خندش گرفت...
*داری تقلید میکنی؟...
یه صدای کوچولو داد و سرشو روی سینش گذاشت و خمیازه کشید...
*آه مامان گفت باید بخوابی...
آروم پشتش زد...ترجیح داد راه بره...حس کرد دستای کوچولوش دور گردنش حلقه شد...آب دهنشو قورت داد و بالا کشیدش...
*شییییش شیشششش...خوابیدی فسقلی؟خدایا چه بوی خوبی میده...
بوش کشید و فشارش داد...
*آه من از بچه ها بدم میاد...بدم میاد...
یه صدای حرصی داد...
*بدم میااااد...
بچه از خواب پرید گریه کرد...
*آه هیشششش هیشششش...خدایا منو چه به بچه داری...
بچه خواب آلود با بغض بهش خیره شد 
*الکی گفتم...دوستت دارم...دوستت دارم...
دوباره خمیازه کشید و سرشو روی شونش گذاشت...خندید و سرشو نرم بوسید
*اوووم...نازنازو...
=صدایی شنیدم...
نفسشو حبس کرد و به سمت صدا برگشت...
*یعنی چه صدایی میتونه باشه؟
=زانو بزن و بگو غلط کردم...
*بچه خوابه...باشه بعدا...
=نزنی زیرشا...
توی اتاقش بردش و کنار خودش روی تخت خوابوندش...
چشماشو روی هم گذاشت و وقتی باز کرد که حس سنگینی ای روی سینش داشت...
چشماشو باز کرد دو تا چشم رو به روی چشماش بود...
*یا مسیح...
بچه قهقهه زد و اونم باهاش خندید 
***
€پولو بگیر و بچه رو بده...خیلی واضح گفتم نه؟
٪بچمه...
€اون بچه برادرمه که مرده...خیال میکنی میذارم زیر دست یه کلفت بزرگ بشه؟
٪شما دل براش نمیسوزونید شما اونو واسه ازمایشاتون میخواید...
€اونش به تو ربطی نداره...پولو بگیر و برو شوهر کن...برو زندگی کن پول کمی نیست تا هفت نسلت میتونن بخورن و سیر بشن...
٪بچمه...
€حرف تو گوشت نمیره نه؟
٪نه...بچه رو نمیدم...با کارن چیکار کردی؟چه بلایی سرش آوردی...
€چند سالته؟تو جوونی میتونی بازم بچه دار بشی...
٪دیگه نمیتونم....بذار این یه دونه واسم بمونه...
€هم سن کارنی نه؟
٪کارن ۴ سال بزرگتره...
€عالیه پس تو ۳۸ سالته...نسبت به سنت حتی جوونتر به نظر میرسی....شاید سی یا شایدم بیست و چند ساله...دوران خوش گذرونی و عشق و عاشقیتون تمومه...همونطور که کارن شیش سال پیش رفت اون دنیا تو هم میری...بچه میمونه تنها...چرا پیش عمه مهربونش نباشه؟
٪شوهره من آدمی نیست که به این راحتی بمیره...شوهره من زندست...باهامون زندگی میکنه...پیش من و پسرم...
€تنهایی و بی شوهری متوهمت کرده عزیزم...کارن مرده...
٪من تنها نیستم شوهرم پیشمه پسرم پیشمه...توهمم نزدم...اون عاشقمونه و ماهم عاشقشیم...
€آفرین...خیلی خیلی باهوشی...خبر خوب...اون نمرده...فقط از اونجایی که خیلی باهوشه...ازش توی آزمایشگاه کمک میگیرم...اون خواست امتحانت کنه که ببینه پولو میگیری یا نه...این شد که الان اون تو منتظرته...
زن لبخند زد 
٪جدی میگید؟منتظرمه؟
€البته باهام بیا...آه راستی...اون یه مدتی قاطی کرد و میخواست خودکشی کنه...یه طناب دار اون بالاست...نترسی ها...
٪اون...
€شوخی بود...میخواست منو بکشه...چون آزمایشارو که دید خیلی عصبانی شد...واو یه روز کامل واسه طنابش وقت گذاشت قابل پرستشه نه؟
زن با گیجی اخماشو توی هم کرد...
٪مطمئنید...کارن اونجاست؟
€البته عزیزم...من که به زن به این قشنگی دروغ نمیگم...
***
*آه حالا نوبت کیبومه منه...بیا چون کیبوم کوچولوئه منم بهش کمک میکنم...
بچه ذوق زد و جینکی پاهاشو روی پاهای خودش گذاشت و پرید...
*حالا نوبت توئه...بپر...یک دو سه...آفریییین...یکم بیشتر میپریدی رکورد میشکستی...
پسر بچه دندونای کوچولوشو به نمایش گذاشت...《حالا من با نی نی بپرم》
*مواظب باشی ها...
کیبومو که از ذوق قهقهه میزد و لپاش سرخ شده بودو توی بغلش محکم گرفت و پرید...
*اه...مواظب باش کوچولو...من خسته شدم...یکم استراحت کنیم؟
پسر سر تکون داد 
*سرتکون نده بگو بله...
《بلههههه》
دوتا بچه رو روی پاش نشوند و سراشونو بوسید...
*چند سالته؟
《هشت سال و نیم》
*اوووم پس کلاس دومی...
با لبخند تند سرتکون داد...
*چه پسر خوش اخلاقی...بگو بلههه...
پسر خندید و کیبوم هم قهقهه زد...
*پسر منم میخنده...
《نازه...》
*دوستش داری...
《اوم...》
*اگه مامانت آوردت اینجا بازم منم کیبومو میارم باهم بازی کنید...راستی...اسمت چیه؟
+جونگهیون...



:: مرتبط با: (Dancing Dolls(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
martiyeh جمعه 27 مرداد 1396 02:42 ب.ظ
جینکی و بومی چقدرررر نااازنازییییی آخه...
جونگهیونم..^~^ گوگولین همشون
کارنا :/ عفریته ://///
ممنووون
Red جمعه 20 مرداد 1396 12:22 ب.ظ
عررررررررررررر عالیههههه عاااالی
خیلیییی خوبه
قسمت بعددد
Reyhan جمعه 20 مرداد 1396 11:42 ق.ظ
اخی نازی:))))
خیلی خوجمل بود این پارت اخی اونیو و کیبوم کوچولواخیییی تصورشم گوگولیه
خب اینام ک پسر دایی پسر عمه از اب درومدن
دستت درد نکنه هانی جون خسته نباشییی
غزل جمعه 20 مرداد 1396 10:52 ق.ظ
چه جالب.دیدی گفتم جونگ بچه کارنه؟؟
فک کنم کیبومم بچه کارنا باشه.وای.جینکی هم بچه کارناس.چه خوبه.وای صبر ندارم برا بعدش.
چرا کارن کارنا رو نمیکشه؟؟اعصابم ریخت بهم.
اگ من یه نفر تو خونواده انقد اعصاب خورد کن بود دهنشوجر میدادم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User