تاریخ :  چهارشنبه 11 مرداد 1396
نویسنده :  hani shinee
سلاممممم
دیر اومدمممممم؟؟؟؟
ولی بالاخره اومدم هخخخخ
ریحان جوووون توی کامنتت دوتا اشتباه کردییییی هارهارهار 
اولیش اینه که...معلوم نیست کیبوم بچه کارنه یا کارنا هارهارهار 
دوم اینکه جینکی همون پسر بچه ایه که خدمتکاره آورد پیشش گعت مواظبش باش...بعله  راستی یه راه ارتباطی واسم بذار گلم که اگه رمز گذاشتم واست بفرستم
آها و اینکه من سعی کردم سن کارن توی مقاطع زمانی دقیق باشه...امیدوارم اشتباه نکرده باشم...
و یه نکته کوچولو
کارن عشقه هارهارهار 
●●●●
قسمت ۱۴
+تموم شده؟
*آره پسر...دیشب ساختمش...
+آه...جای بزرگیه...قفل و بست داره؟
*البته...بیا اتاقکو ببین...
به اتاقک نگاه کرد و سرتکون داد
+من با استاد حرف زدم...گفت عجله نکنیم...اول باید سره یه حیوون انجامش بدیم و مطمئن بشیم درست کار میکنه...
*درسته ولی تموم حیوونای این باغ ماله کیبومن...هیچ دوست ندارم وقتی برگشت یه مدت زیادی رو به قهر بگذرونیم...فکر کنم تا الان دیگه میدونی...حیوونا عاشق کیبومن کیبومم عاشقشونه...
+میدونم ولی فکر کنم یه حیوون ارزشش کمتر از کیبومه...چی میشه اگه یه اشتباه صورت بگیره...به کشتنش میدیم...یه خرگوشم خوبه...به اینم فکر کنید اگه آزمایش درست انجام شد اون حیوون زنده میمونه...
پسر توی فکر رفت و هوف کشید...
*یه گربه خوبه؟...کیبوم اونو تا حالا ندیده...
+البته...عالیه...
از توی کیفش سیستمشو بیرون آورد...
+تا بیاریدش منم دمای بدن یه گربه رو پیدا میکنم و عدداشو محاسبه میکنم...
*خیله خوب...من میرم...راستی به کارن که در مورد اینجا حرفی نزدی...
+نه فقط شیرقهوه واسش خریده بودم رفتم بهش دادم...
*خوبه...بهش نگو...
سرتکون داد و توی شبکه پزشکی رفت....
+ایناهاش...
روی برگه اعداد و ارقامو نوشت 
***
٪لی گووووون...چیکار میکنییییید؟
*آه...اون گربه قهوه ای زشته که این چند وقت تو باغ پرسه میزدو ندیدی؟
دختر سمتش دوید و سرتکون داد 
٪دیدم...بردمش باغ پشتی تازگیا بچه گربه بدنیا آورده واسش غذا میبرم...
ابروهاش افتاد...
*نچ...آه...نمیشه اونو ببرم...
٪چیزی شده لی گون؟
به صورت فضول دختر نگاه کرد و خندش گرفت...
*شنیدم گوشت گربه خیلی خوشمزست(کالباسه ^^) 
صورت دختر توی هم رفت و ایش کشید 
*شوخی کردم...کارش داشتم...راستی...خانم یانگ...دوتا سوال ازت دارم...
٪بفرمایید...
*تاریخ تولد منو از کجا میدونی؟
دختر سرخ شد...
٪آقای کوچیک بهم گفت...به دلایلی...
دوباره خندش گرفت...
*آهان...و...تو گفتی بالا؟...این پشت ساختمون بود...
٪اشتباه میکنید...
*چطور؟
٪آخر آزمایشگاه یه بالابره...
*نه دختر همچین چیزی نبود...
٪نه اقا جدی میگم...بودش...خودم دیدم...
*تو بالا رفتی؟
٪رفتم...
*خوب؟...اونجا چی بود؟
٪یه اتاق...خالی...
*یه اتاق خالی چه نیازی به بالابر داره؟
٪نمیدونم...اونجا فقط یه صندلی داشت...
*غیر از اون؟
٪یه طناب...
٪دار...
*چی؟
٪یه اتاق خالی بود با یه طناب دار و یه صندلی زیرش...
لبشو گزید 
*خیله خوب...ممنون...خییییلی ممنون...
لپشو کشید و خندید...
*خانم خجالتی...یه گربه سراغ نداری؟
شوکه آروم سرتکون داد...
٪گ گ گربه آقای کوچیک...
*آه...باشه...برو به کارت برس...
***
گربه به لباسش پنجه میکشید برعکس کیبوم حیوونا اونو دوست نداشتن...
*جونگهیون...تموم شد؟بیا اینو بگیر کشت منو...
+آیگو...بیا ببینم...
گربه توی بغلش رفت و اروم گرفت 
*بیچاره نمیدونه قاتلی...
آروم خندید و شونه بالا انداخت...
+شما یه نگاهی به اعداد بنداز ببین درست حساب کردم یا نه...
برگه رو برداشت ...
*واو ذهنی حساب میکنی؟
+بچه بودم این تفریحم بود...اعداد ۶ رقمی رو ذهنی حساب میکردم...
*هووووم...کاش کیبومم یکم اینجوری بود...خیلی خنگ بود بچگیاش...ولی اگه خنگ نبود اینقدر جیگر نبود...وقتی حرف میزنه ادم دوست داره بچلونتش...
جونگهیون خندید و سرتکون داد
*میخواد بره دانشگاه هنوز جدول ضربو درست و حسابی حفظ نیست...دانش اموزا ازش میترسیدن...واسه همین جدا از بقیه امتحانشو میداد با سوالای متفاوت...اینقدر شیرین زبونی میکرد که زمانی که معلما واسش سوال مینوشتن کاملا آسون بود...ولی خوب کم کم که بزرگ شد هوشش هم بهتر شد...
+اینو شنیدین؟قلبای بزرگ توی سینه کساییه که توی سرشون مغز کوچیکتری دارن...واسه همینه شما اینقدر گوشت تلخی...
*و خودت...
هردوشون خندیدن...وقت حرف زدن درباره کیبوم از دنیا جدا میشدن و فارغ از نگرانی آزمایش بزرگشون روی لبهاشون لبخند مینشست حتی گاهی هم اشک به چشماشون میومد...
*کیبوم به اندازه دوتامون مهربونه...پس هیچ نگرانی ای نیست...آه خدایا...کاملا درستن...راستی...دوباره باید به آزمایشگاه سربزنیم...
+خانم کیم رفت؟
*اووووم...همین امروز...زودتر هم رفت
+کارن خوب نقش بازی کرد؟
*نه زیاد...از خانم خیلی میترسه...به طرز وحشتناکی...تمام دو روزو دستاشو دور خودش پیچیده بود و توی اتاق خودشو حبس کرده بود...فرض کن...با اون سرمایی که حس میکنه...خانم بهش سر زد باورت نمیشه داشت عرق میکرد...خانم کلی سردرگم شده بود که این بچه چشه...
+آم...جینکی شی...من...یه مدته که...خوابای چرت میبینم...حس میکنم به اینجا بودنم مربوط میشه...
*خواب که...یه سری رویاست...نمیشه اطمینان داشت که واقعیه یا نه...
+شاید...ولی خواب یه بچه رو میبینم...اوایل که کارن بدن کیبومو گرفته بود یه حرفی زد که اون زمان زیاد بهش اهمیت ندادم...شما...بارداریه خانم کیمو دیدی؟
*خوب...کیبوم که بدنیا اومد من ۱۸ سالم بود خانم کارشو به عنوان یه دستیار شروع کرد...و...نه...ندیدم...اون همه رو فرستاد مرخصی...خیلی خوب یادمه...فقط مادرم موند...حتی منم به یه سفر سه روزه برای سرکشی به زمینای خانم فرستاده شدم...وقتی برگشتم...کیبوم بودش اول فکر کردم به فرزندی گرفتن ولی بعد گفتن که بچه از طریق رحم اجاره ای بوده...اون زمان این تازه روی زبونا افتاده بود...البته یکم به نظرم مسخرست...
+امکانش هست که کیبوم...بچه خانم کیم نباشه؟
از گیجی ابروهاش توی هم رفت...
+میدونید...به نظر من همه این محاسبات اینقدر سریع و راحت به دست نیومده شاید خیلیا به این خاطر مرده باشن...
*یعنی کیبوم...
+بعضی از خانواده ها توی یه موقعیت زمانی توانایی نگه داری بچه رو ندارن خصوصا این خانم که یه زن مستقل و شاغل بوده...همچین شغلی...یه جور بی رحمی نیاز داره نه؟بی رحمی واسه حیوانات نیست...بزرگترین بی رحمی و بی احساسی آزمایش روی بچه خودته بچه به جون پدر و مادرش بستس...اینطور نیست؟
لبشو گزید
*منظورت اینه...کیبوم یا بچه خانم نیست...
+یا قبلا فریز شده...اطلاعات همینو میگفت نه؟این ازمایش حتی روی نطفه سه ماهه هم ازمایش شده...
*خوب اگه اینطور باشه...کیبوم یه نطفه سه ماهه بوده...بعد از اون کاشت نطفه باید صورت میگرفته...پس...باید بارداریه خانمو میدیدم...
+درسته ولی اینجا رو ببینید...
سیستمو نشون داد 
+نوشته نوزاد با موفقیت از فریز دراومده...اولین آزمایش موفقیت آمیز...این که چرا بقیشونو از فریز درنیاورده یه سواله...درسته؟چرا فقط کیبوم؟
*صبر کن...ما هنوز مطمئن نیستیم کیبوم فریز بوده...
یکباره هردو بهم نگاه کردن...سریع پشت سیستم اومد 
*خدایا...چه جهنمیه...
صفحه رو روی آزمایش موفقیت آمیز برگردون...
+تاریخش برمیگرده به ۱۸ سال و ۹ ماه پیش...
شوکه به صفحه نگاه کرد...دوباره تاریخو حساب کرد...جونگهیون حتما اشتباه میکرد...البته که اشتباه میکرد...
+امکانش هست که کیبوم از من هم بزرگتر باشه...
آب دهنشو قورت داد و خودشو روی صندلی  انداخت...
*راستی...فهمیدم بالا کجاست...
***
+خدای من این دختره چرا نرفته مدرک فضولی بگیره...هاه...یک ساعت اینجا بودیم چشممون اینو ندید اومده اینو دیده بالا هم رفته...خدایا چی آفریدی...
*هی...چیکار داری به اون...اگه اینجوری نبود که هیچی دستمونو نگرفته بود...
+آه یادم رفته بود قراره بابای خانواده بشی؟
*چی؟
خندید و شونه بالا انداخت 
+هیچی...
*منو مسخره میکنی ریقو؟...
شونه و ابروهاشو همزمان بالا انداخت...
+حالا این کار هم میکنه؟
*بمون من میرم...
دکمه بالا برو زد و بالا رفت...پشت سرش جونگ هم بالا رفت...
+ووها...کدوم دیوونه ای...
*هیش...صبر کن...
جلو رفت و به دیوار ضربه زد...
+قراره اون پشت چیزی باشه؟...فقط دختره رو بفرست ته و توشو درمیاره...
*یه ثانیه ساکت باش...اتاق کیبوم این زیر میوفته...امکانش هست که کارن اینجا باشه...
+شایدم نشونه بوده که یه جای بالا رو پیدا کنیم...اینجا رو پیدا کنیم...
*شاید...
چند قدم عقب رفت و یکباره صندلی رو به دیوار کوبید...
+آه...
*اینهمه نیومدیم که طناب دار ببینیم...
با صندلی شکسته سوراخ ایجاد شده روی دیوارو بزرگتر کرد...
+اگه خانم کیم بیاد اینو ببینه تو دردسر میوفتی...
*درستش میکنم...نترس...
داخل رفت...
+اون تو چیزی هست؟
*گندش بزنن...
+چرا؟...
*نیست...اینجا نیست...مطمئنا
خودشم داخل رفت 
+پس چیـ...خدایا...همشون مردن...
*گاز اکسیژن و سرد کننده تموم شده...در جا مردن...
+ببین از توشون کسیو میشناسی؟
با دل آشوب به صورتاشون نگاه کرد...
*نه...نه....نه....آه...این بیچاره نگهبان جلوی در بود...نه...نه...
معدش سوخت و برگشت...
*دیگه نمیتونم...
+خیله خوب...ببخش نباید بهت میگفتم ببینیشون...بیا...بیا بریم...
*پس سیاهی و پوسیدگی سقف واسه آبیه که...
روی شکمشو گرفت و عق زد...
بهش کمک کرد بیرون بره...
+پس اونایی که پایینن...نمونه های اصلین...
آروم سرتکون داد 
*احتمال زیاد...ولی این طناب دار واسه چیه...
+یه جور رد گم کنی...ولی از این آدمی که من دیدم بعیده که واسه رد گم کنی اینو گذاشته باشه...
*دارم خفه میشم...بریم...بریم از اینجا...
+اوم...آروم باش...
***
+بگیرش تا سوزنا رو بهش وصل کنم...
گربه رو محکم گرفت و جونگ سوزنا رو بهش وصل کرد...
یه نفس عمیق کشید...با کمک هم داخل اتاقک گذاشتنش...گربه به شیشه پنجه میکشید مطمئنا ترسیده بود...
اما طول زیادی نکشید که توی جای خودش موند و دیگه تکون نخورد...
*یخ زد؟...
+اینجا نوشته عملیات ۲۰ ثانیه طول میکشه...چند ثانیه شده...
*تایمر میگه ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰...تمام...
+الان کامل شد...
دید که روی موهای گربه هم شبنم های آب یخ زده نشست...
*خدای من...حالا...حالا باید جداش کنیم نه؟
به هم دیگه خیره شدن...
+برای کیبوم هم به همین اندازه نیاز داریم...اوووم...
*استرس نداشته باش آروم باش...این کیبوم نیست...گربست...آروم باش...
+باید اول...گازو کم کم بیاریم پایین...اکسیژنو ثابت نگه داریم تا وقتی اولین تکونو بخوره...درسته؟
به سیستم نگاه کرد و سرتکون داد 
*درسته...شروع کن...بعد از اولین تکون اکسیژنو کم میکنیم...چون ممکنه ریه ها و شش هاش بترکه...
جونگهیون با دقت گازو کم کرد 
+خوب بهش نگاه کن...حتی اگه سیبیلشو تکون داد هم بگو...
*اوهوم...
گازو پایینتر آورد...
*گوشاش یکم تکون خورد...
اکسیژنو پایین آورد 
*بازم تکون خورد...
+درو باز کن...
*زود نیست؟...
+نگاه که کردم دمای بدنش تقریبا همسان نوزاد بود....اونم توی همین اندازه ها باید بازش میکردیم بخاطر موهای بدنشه که گرم میمونه...محاسباتم همینو میگن...
*پس...بازش میکنم...
قفلشو باز کرد و موجی از سرما بیرون اومد...گربه رو بیرون آورد و جونگ حوله و لباس گرمو دور گربه پیچید...جینکی روی دماغش دست گذاشت 
*دماغش سرده...
+بخاری رو روشن میکنم...
تند بلند شد و به سمت بخاری رفت 
+بیارش...دما عالیه...
تند به طرفش رفت و گربه رو نزدیک بخاری توی بغل جونگ گذاشت
*بگیرش منم میرم شیرداغ بیارم...
تند گرفتش و توی بغلش فشارش داد...
مدتی طول کشید تا برگرده 
*آه متاسفم شیر داغ نبود...کمک کن به خوردش بدم...اینو دیروز خریدم...
شیشه شیرو توی دهن گربه گذاشت 
+سرشو گشادتر کن که روون بشه...
با سوزن سرشو باز کرد و دوباره توی دهن گربه گذاشت...
*چرا نمیخوره...
+شاید هنوز یخ زدست...
*یکم بیشتر تلاش کنیم...
به جوی شیر راه افتاده از کنار دهن گربه نگاه کرد 
+تو رو خدا بخور...
*به بخاری نزدیکترش کن...
نزدیکترش برد و جینکی لباس خودشو هم دور گربه گذاشت...
+آه دهنش تکون خورد...
*آفرین پسر...بخور پسر خوب...بخور...آه کیبوم بود میتونست باهاش حرف بزنه...
+باورش داری؟
*البته...پسر من دروغگو نیست...
آروم سرتکون داد...
+آره خوب...آه بالاخره داره میخوره...
به گربه نگاه کرد و روی سرشو مالید...
*پسر خوب...
////
به گربه که به کاسه شیر زبون میزد نگاه کرد
*هوف...خوبه نه؟...حالا میتونیم سره کیبوم انجامش بدیم؟
+اوهوم...موفق شدیم نه؟...
*مثل اینکه...
+اصل کاری کیبومه نه؟
آروم سرتکون داد و لبخند زد...
*استرس داری؟
+آره...چی میشه که وقتی برگردوندیمش روحش برنگرده...
*هیچی...ما هم میمیریم...غیر از اینه...
زانوهاشو بغل کرد...
+نه...امروز زیاد ندیدمش...میرم دیدنش...
از جاش بلند شد و بیرون رفت
*لوسش نکنی...
+حواسم هست...
مرد قد بلندی درختا رو آب میداد 
+ببخشید...آقای کوچیک کجان؟
■اون پشته رفت پیش گربه ها...
آروم سرتکون داد و سمتش رفت...
پاهاشو جمع کرده بود و یه تیکه مرغو به سمت گربه گرفته بود...دو تا بچه گربه رو هم توی بغلش با یه دستش نگه داشته بود...باهاشون حرف میزد؟
×من که نمیخوام اذیتشون کنم دیوونه...اینا اینجا بمونن...یکم طول میکشه خسیس...بخور شیر بسازی...احمق این دستمه...لیسش نزن خنگول...آیگو زشتی چقدر...دیدی گفتم بچه بیاری...ببین چه خوبه...الان به جای اون گربه ی پرافاده باید روی تو آزمایش میکردن...اون پسر کوچولوی خودمه البته که دلش نمیاد تو رو ببره...مثلا بچه داری...
گربه رو هم بلند کرد و بغل کرد...
×اخلاقش خیلی گنده مگه نه؟
خندید و گربه رو چلوند...
×حقم داره زیر دست یه دیوونه دست و پا دراورد...
بچه گربه ساکت که گوشه ای افتاده بود بلند کرد...
×غذا نخوری میمیری...زود باش یه چیزی کوفت کن...آه...سوریان تو یه چیزی بهش بگو...میتونی دهنشو بگیری یه چیزی بریزم تو حلقش؟...
+خفه میشه...
بهش نگاه کرد...صورتشو بی احساس کرد و گربه ها رو پایین گذاشت...
×اوم...تو اینجا چیکار میکنی...
+اومدم دیدنت...
×خوب دیدی...حالا دیگه برو...
+کارن...کیبوم کجاست؟
×خسته نشدی از این سوال؟میدونی که جوابتو نمیدم...
+کارن...ازت خواهش میکنم...
×خواهش نکن...کسی مجبورت نکرده...
+کارن...دوست ندارم بهت آسیبی برسه...به دلایل مسخره ای دلم نمیاد صدمه ببینی...
×چه دلیل مسخره ای؟مثل من باش...مگه کم اذیتت کردم؟...تو هم چون صورت کیبوم جونتو میبینی دوست نداری اذیت بشم...
+من توی خواب میبینمت...خواب میبینم که نجاتم دادی...کارن...میخوام نجاتت بدم...خواهش میکنم...
×منم تمام مدت همینو ازتون خواستم...غیر از اینه؟ازتون خواستم نجاتم بدین...ولی شما چیکار کردین؟آزمایش میکنید؟میخواید مثل اون زنیکه حیوون رفتار کنید؟...فکر میکنید موفق میشید؟میشید...موفق میشید...ولی بعدش خوشحال نخواهید بود...نمیذارم خوشحال بمونید...میدونی؟از این پسره لاغر مردنی متنفرم...خیلی بیشتر از مادرش...
+پس تو میدونستی؟
×وقتی میخوابم...روحم ازاد میشه...میتونم بیام بالای سرتونو و ببینم چه غلطی میکنید...
+چرا از کیبوم متنفری؟
×به تو ربطی نداره...
+کارن...تو واقعا قبلا منو نجات دادی؟
به رو به روش خیره شد و سکوت کرد...
+این خونه...زیادی عجیب غریبه...نه؟...حس میکنم خیلیا در گذشته اینجا بدنیا اومدن و مردن...
از جاش بلند شد 
×درست حس میکنی...
+کارن...
به سمتش برگشت...
+ما تعداد زیادی آدم مرده پیدا کردیم...دلمون نکشید بهشون نگاه کنیم...امکانش هست تو هم بینشون باشی...
×احمق...من زندم...
+دیدنشون که...اشکالی نداره...داره؟...
×من نمردم...
به انگشتاش خیره شد 
+که اینطور...تو واسه چی میرفتی بالا؟میدونستی که اونجا مرده هست؟...
×میدونستم...ولی واسه اون نرفتم...میرفتم به هدفم نگاه کنم...
+اون طناب دار؟
شونه بالا انداخت خندید...
×زیادی سوال میپرسی...




:: مرتبط با: Dancing Dolls ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
martiyeh جمعه 27 مرداد 1396 02:46 ب.ظ
کیبومی خنگ گیر دوتا نابغه افتاده
خانم کیم :/ زنیکه روانی :| اه
جونگی طفلکی :(((
جینکی طفلکی :(((
قرار خودکشیم که گذاشتن از قبل
ممنون بابت این قسمت
Red پنجشنبه 12 مرداد 1396 04:45 ب.ظ

چه عشققق
قشنگگگگ بودددد
قشنگگگگگگ
میشه زود بنویسییییی میخوام بدونم چی میشه

وای اون تیکه دختره گفت رفتم بالا دبدم طناب داره دلم گفتم چه فضوله
جونگ هم همینو گفت
اون تیکه هم گفت دختره رو بفرس پیدا میکنه
عالی بود


بعد اون پارت آخرش جونگ چه با کارن عشق بود
وایییی
قشنگهههه خیلی عشق بود بچه
کل کل هاشونم باحال بود


عاشق جفتشونممممم




گوگولی هاییی ممممن


گوگولیییی من کیههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User