hani shinee یکشنبه 8 مرداد 1396 01:08 ق.ظ نظرات ()
سلاممممم...
چه زود اومدم...
گفتم جبران میکنم...
قسمت مووووووورد علاقمممم....
ریحان جونی...کارن پسره...
کارنا خواهرش...این قسمت در مورد این دوتا و سوریانه...و غیره البته هارهارهار...
بپرید ادامه...
●●●●
قسمت ۱۳
پرتش کرد و موهاشو کشید 
€وقتی میگم بشین یه جا پس باید بشینی..فهمیدی یا نه...
به سرش مشت کوبید 
€احمق...
بیرون رفت و درو بهم کوبید...مرد شونشو گرفت...
•دخترم...عزیزم...این کارو نکن...این بچه لاله...گناهی نداره...کره ای بلد نیست نمیفهمه چی میگی...اینقدر نزنش...
€لاله؟بلد نیست؟پس مثل گوشت فاسد بمونه یه جا و تکون نخوره...چیکار کنم...هوف...به کارن بگو بمونه پیشش حوصله ندارم بیاد تو دست و پام...
•باشه...خیله خوب...برو به کارات برس...
در اتاق رو به رویی رو زد...
•کارن...باباجون...برو پیش سوریان...تنهاست...
از اتاق بیرون اومد...مرد به صورتش لبخند پاشید...
•پسرم بیدار شدی؟قرصاتو خوردی؟
×بیدار شدم...اوم...خوردم
•میری؟...
×میرم...
•دوست داشتی میوه هم با خودت ببر باباجون...دوتاتون باهم بخورید
×شکلات دارم...میبرم...
مرد دوباره لبخند زد 
•خوش بگذره...خواهرت نفهمه...
داخل اتاق رفت و شکلاتی که چند روز پیش قایمکی دور از چشم خواهرش خریده بود برداشت...به اتاق رو به رویی رفت...
×سوری سوری مسوری(همون عجی مجی  خودمونه^^》
دختر خندید و سمتش دوید...بهش خیره شد و شکلاتو از جیبش درآورد...با ذوق بهش نگاه کرد و بالا و پایین پرید...
نشست و دخترو روی پاش نشوند صورتشو بوسید و پاکت شکلاتو باز کرد...
×شغال کوچولو آروم آروم بخور به منم برسه...
تیکه شکلاتو بین لبهای خندونش گذاشت...
×اگه موهات مثل مامانت مشکی بود یا چشمات قهوه ای بود بیشتر دوستت داشتم...ولی من از شغال خوشم نمیاد...سنجابو ترجیح میدم...
دوباره صورتشو بوسید و دختر با لبای شکلاتیش روی صورتش یه بوس کوچولو گذاشت...
×دایی رو شکلاتی کردی شیطون؟؟الان نشونت میدم...
انگشتاشو روی شکمش کشید و قلقلکش داد...
به در تقه خورد...
=آقای کوچیک...خانم دستور دادن با خانم کوچولو برای صرف ناهار تشریف بیارید
×باشه...سوری سوری گرسنشه؟؟؟
مشتشو توی هوا تکون داد و یه صدای بلند داد 
×اوووه...بپر بغل دایی...
دخترو بغل کرد و به سمت میز عریض و طویل ناهار رفت...اخمای زن با دیدن دختر بچه توی هم رفت...
€مگه نگفته بودم نمیخوام ریختشو موقع غذا ببینم؟
×گرسنشه...
€این موضوع برای تو هم صدق میکنه دیوونه...
£کارنااااا...ساکت باش...من گفتم بیان...
پوف کشید و چنگالو توی تیکه گوشت فرو برد...
صورت دختر کوچولو رو بوسید و روی پای خودش نشوندش...استیک دختر کوچولو رو تیکه کرد و با لبخند توی دهنش گذاشت...
£مامان جان خودتم بخور...
×میخورم...سیر بشه منم میخورم...
دختر لبخند زد و یه تیکه از گوشتو توی دهنش گذاشت...
×هاممم...چه خوشمزس...
€اشتباه میکنم؟؟؟بوی شکلات حس میکنم...
به اخمای توی هم دختر نگاه کرد...
×من بهش دادم...
یکباره لیوان آب به سمتش پرت شد سر دخترو بغل کرد و لیوان آب توی سرش خورد شد....سریع دخترو فراری داد و به زن نگاه کرد...یه جوی خون از کنار سرش جاری شد 
€چیه؟چیه؟زل میزنی به من؟گفتم به این ت*خم سگ شکلات نده دیوونه ی روانی...
بشقابای غذا چپ شد و کاسه ی سوپ داغو روش خالی کرد زن با اعصاب خوردی چشماشو بسته بود و مرد با نگرانی به خون سرش و بخار سوپ نگاه میکرد...بلند شد و بیرون بردش...
•کارن...بابایی...درد داره؟...الان میریم بیمارستان...خواهرتو ببخش...تازه طلاق گرفته این بچه هم آینه دقش شده...میدونی که چقدر عصبیه...درکش میکنی؟...
آروم سرتکون داد 
•آفرین پسر خوبم...اول لباساتو عوض کن بعدش بریم سرتو پانسمان کنیم...دفاعت از سوریان عالی بود...
آروم لبخند زد و مرد دوباره به صورتش لبخند پاشید...
///
آروم با دستای کوچولوش سرشو ناز کرد 
×خیلی زشت شدم نه؟...کچل شدم...
هر دوشون زیر خنده زدن...
×تو هم میخوای کچلت کنم؟...دوتا کله کدوییییی...
دختر زیر خنده زد و تند سرتکون داد...
×مامان عجوزت پوست از کلم میکنه...
دختر دوباره خندید و پسر قلقلکش داد...
×میخندی شیطون...
در تقه کرد...
×بله؟
در باز شد و آشپز سرشو داخل آورد 
٪آقا براتون سوپ رشته آوردم...خانم کوچولو دوست داره...دیدم غذا نخوردین...گفتم شاید بد نباشه یه چیزی درست کنم واستون...من غذاهای اروپایی بلد نیستم...ولی اینم خوشمزست...
گردنشو مالید 
×بیار بخورم...دارم میمیرم از گرسنگی...
آشپز جوون خندید 
٪بله...
یه سینی بزرگ از خوردنی معده هر دوشونو به قار و قور انداخت
×خواهرم هم سنای تو بود که سوریانو بدنیا آورد...خیلی درد کشید...۱۹؟۲۰؟توی همین سن و سالی...نه؟
آشپز سرخ شد...
٪بله...
×درد کشید ولی یه دختر بانمک بدنیا آورده...
دختر کوچولو خندید و یه ژست کیوت گرفت
×هر*زه خانم...دیروز دیدمش...داشت گند کاری میکرد...بازم میخواد درد بکشه...
دختر سرخ شد 
٪من...من برمیگردم سره کارم...
×باشه...ممنون...سوری سوری...تشکر کن...اونجوری که یادت دادم
دختر روی دستش بوس گذاشت و فوت کرد دختر خندید و بیرون رفت...
×تو واقعا از این غذا ها دوست داری؟...مامانت عاشق غذا های کره ایه...من که متنفرم...هر کی به قیافش غذا دوست داره...اون هیچیش شبیه اروپاییا نیست...واسه همین صورت زشتشه که کسی عاشقش نمیشه...ولی دایی خوشگله؟
دختر سر تکون داد و صورتشو بوسید...دخترو از ذوق چلوند و پیشونیشو بوسید 
×سوری سوری تو تنها دوستمی...باشه؟
لپ های دختر گل انداخت و سرتکون داد 
***
روی شمعای کیکو فوت کرد و با صدای بلند خندید...دو انگشتی دست زد تا صداش بیرون نره صورت دخترو بوسید
×هورا...سوری سوری هشت سالش شده...
دختر با ذوق خندید...کادوشو که بی قرارش بود گرفت...تند بغلش کرد و یه لبخند دندون نما زد...
×من پول نداشتم...از بابا بزرگ پول گرفتم...به کسی نگیا...
دختر هیس کشید و انگشت اشارشو روی لبش گذاشت...
×تو یکم کیکو ببر من باید برم قرصامو بخورم...اگه الان نخورم به قول مامانت میزنه به سرم...
دستشو گرفت و لبهاشو آویزون کرد...
×سوری...زیاد طول نمیکشه...
به کیک اشاره کرد و التماس آمیز بهش نگاه کرد...
×آه...خیله خوب...
بهش کمک کرد کیکو ببره...
×عزیزم من باید برم قرص بخورم...
موهای کوتاهشو کشید... دختر انگشتشو بالا آورد...
×یک دقیقه هم دیره...الانه که بزنه به سرم...
لبهای دختر آویزون شد...
×پس یکم کیک میخوریم بعد...
به دختر که از کیک توی دهنش گذاشت و ذوق زد نگاه کرد چشماش تار شد...حس کرد رگی توی سرش برآمده شد...دختر یه تیکه کیک سمت دهنش گرفت《آآآآآ》
×عوضی منو مسخره نکن...میخوای کوفت کنی کوفت کن...
بازم موهاشو کشید...
دختر دستشو روی دستش گذاشت...سریع دستشو پس زد...سرشو کج کرد و بهش لبخند زد...
×میخندی؟...میخندی؟...به من خندیدی؟تو هم مثل مادره ه*رزت منو مسخره میکنی؟
اینبار به جای موهای خودش موهای دخترو توی مشتش گرفت...
×منو مسخره میکنی ها؟...نشونت میدم ***کوچولو...
مشتش دیوانه وار توی صورت دختر کوچولو کوبیده شد بعد از اون به سینه و شکمش...
صدای جیغای دختر همه رو به اتاقش کشوند به زحمت کارنو ازش جدا کردن و سوزش سوزنی که توی بازوش فرو شد هم حس کرد...
***
سرشو روی شونه مرد گذاشت...
×بابا سوری کجاست؟...
•نمیدونم...گم شده...
×بابا...راستشو میگی؟...
در با صدای بدی باز شد...
€چی میخوای بدونی کوچولو...
×سوریان کجاست؟بابا میگه گم شده
€بابا دروغ میگه...
•کارنااااا...
×پس کجاست؟
€کشتیش...دیشب...دیوونه شدی کلی کتکش زدی...زیر دست و پات گردنش شکست...کشتیش...
شوکه به دختر نگاه کرد که یه لبخند گوشه لبش بود...
×دروغ میگی...
اخماشو توی هم برد...
€چه گوهی خوردی؟...کی دروغگوعه قاتله عوضی؟...زورت به بچه رسید؟...واو من دقیقا صدای شکستش گردنشو شنیدم...خیلی گوش نواز بود...
اشکاش بدون کنترل از چشماش بیرون پرتاب میشد فریاد زد
×روانییییی...روانی عوضییییی....تو شیطانی عوضی...
€ووه صدای واق واق یه قاتل لعنتی رو شنیدم...
×شوهرت یه چیزی میدونسته مثل گوه سگ انداختت یه گوشه و ولت کرد...شیطان حرو*مزاده...
زن اخماشو توی هم کرد و گلدون کنارشو برداشت...مرد سعی کرد جلوشو بگیره ولی دختر یه گوشه هولش داد 
€چی گفتی ت*خم سگ؟؟؟؟چه گوهی خوردی؟....
سمتش رفت و گلدونو توی سرش کوبید 
€بدبخته قاتل دلم میسوزه برات...روانیه آدم کش...
دو بار دیگه گلدونو به سر و بدنش کوبید
€شانس آوردی نمیندازمت زندان...زندان واسه تو زیادی عالیه...سگ دونی برات بهتره...روانیه قاتل...
به چشمای سیاه و وحشیش خیره شد...
مرد با عجله بیرون رفت تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره...نزدیکش رفت و جلوش نشست...صداشو از حد معمولی پایینتر آورد
€چیه؟...خیره شدی به من که چی؟...من کشتمش...گردنشو شکستم...حالا سعی کن ثابت کنی که تو اینکارو نکردی ...هر چی دوست داشته باشی ازت میگیرم...حتی اگه...
به آ**لتش یه ضربه محکم زد 
€این باشه...از ته میبرمش که دیگه مردونگیت فراموشت بشه...فهمیدی ت*خم سگ؟چشمای لعنتیتو هم از روی من بردار...وگرنه اونو هم درمیارم...همونطور که زبون سوریانو بریدم...
شوکه شد...
€راستش گریه هاش خیلی بد صدا بودن...خوشم میومد...یه کاری کردم بد صدا تر بشه...
×حیوون...
€همه آدما یه نوع حیوونن...حتی تو...درباره حیوان ناطق چیزی شنیدی؟...
×چطور دلت اومد؟...
€خونش خیلی خوش رنگ بود...خوب ببینم نفر بعدی که عاشقشی کیه؟
مرد سریع درو باز کرد و داخل اومد...نگاه هر دوشون روش نشست...تند تند سرتکون داد و سرگیجه مسخره ای توی سرش پیچید 
زن حرف دیگه ای نزد فقط یه لبخند کوچیک زد و بیرون رفت...
***
به حرکت آب توی حوضچه نگاه کرد و دندوناشو بهم کوبید 
=آقای کوچیک...
صدای لطیف بچه سره حالش آورد و سریع بلند شد
×دایی شدم؟
=نه آقا...پسر منه...یک ماهی میشه به دنیا اومده...
دستاش لرزید...
×بغلش کنم؟
=البته آقا...آوردمش شما سرحال بشین و خوب غذا بخورید...
پسر کوچولو رو بغل کرد و به صورتش خیره شد
×جادوگر خونه نیست نه؟...
=یک ماه و نیم میشه خونه نیومدن...با معشوقشون رفتن به یه سفر...
×پس شانس آوردی...وگرنه...زبون پسرتو میبرید یا میکشتش...اون جادوگر دیوونست...مسخرس یه دیوونه اینو بگه...ولی اون دیوونه واقعیه...
=میدونم...
به زن نگاه کرد...یه لبخند روی لبش بود...
=از بچه من...مواظبت میکنید؟...
بغض کرد و پیشونی بچه رو بوسید...
×من دیوونم...
=اشتباه میکنید...من شما رو خیلی بیشتر از  خواهرتون دوست دارم...چون باهوشید...دوست دارم پسر منم مثل شما با هوش بشه...
آروم لبخند زد و لبهای خشکیدش خونی شد...
=خانم به اینجا سر نمیزنه...برای همین...به شما میسپارمش...به شما بیشتر اعتماد دارم...
آروم سرتکون داد...به چشمای قهوه ای پسر خیره شد...
×من دوستش دارم...
=آقای کوچیک...قلبتو مهربونتر کن...خوش بگذرون...توی همین خونه...کسایی هستن که دوستت دارن...
سرخ شد و دوباره لبخند زد...
×باباجونم حالش خوبه؟
=نگرانه...مثل همیشه...فقط من میدونم که شما اینجایی با خواهرتون...
×خوبه...
بچه نق زد و پسر خندید...
×صداش خوشگله...
***
پسر غرق خوابو بوسید و پتوشو روش کشید...
€این بچه از کجا اومده؟
بند دلش پاره شد و بچه رو به سینش فشار داد...
€کاری باهاش ندارم...میدونم کیه...ت*خم همون باغبونست...شانسشو ببین...پسره نه؟...
آروم سرتکون داد...
€بچه داری بلدی توله ی خواهرتو بزرگ کن 
سر بچه رو نوازش کرد 
×یکی دیگه؟
€قراره بندازمش...ولی یوبو راضی نیست...
بغض کرد...
×تو بیارش...من مواظبشم...نکشش...
€مگه مغز خر خوردم بدمش دست تو...اول زبون خوشمزشو میخورم بعد از اون گردنشو میشکنم...
روی گوشاشو گرفت و اخماشو توی هم کرد 
×خفه شو...
زن خندید...
€خوشت نمیاد؟...ولش کن واسه این چیزا نیومدم...یه زن برات میارم توله پس بنداز...
×چرا؟
€یه آزمایش گندههههه بهم محول شده...
×بچتو به کشتن نده...
€اتفاقا نمیخوام بکشمش...بمونه واسه تو...
لبخند زد...
×جدی؟
€البته که نه...احمق شدی؟
لبخندش از بین رفت...
€نطفه میخوام...اگه موفقیت آمیز باشه...میذارم یکیش زنده بمونه...
×میخوای چیکار کنی...
€یخ میزنن...چند سال دیگه یخشونو از بین میبرم...مثل یه گوشت که یخ میزنه تا سالم بمونه...
×پس روحش...روحش چی میشه؟
€نمیدونم...شاید خوش بگذرونه با دوستای دیگش...به هر حال چند نفری رو یخ زده کردم...
شوکه بهش نگاه کرد
×تو...
€سعی میکنم زنه خوشگل باشه...شاید یکم مردونگیت زد بیرون...کم بشین مثل زنا بچه داری کن...
×اون وقت که یکیشونو زنده نگه داشتی...از کجا معلوم میشه که...اون بچه منه یا یه جادوگری مثل تو...
€مطمئنا بچه ی منه...اونقدر ضعیف هستی که ت*خم سگتم مثل خودت باشه...پس میمیره...
×از کجا میدونی؟...
€میگم سرخدمتکار واست تقویتی بیاره...شایدم بچه ی تو موند...
×کی از یخ درش میاری؟
€چند سال دیگه...
×اذیت نمیشه؟...درد نمیکشه؟
€یه نطفه حتی شک دارم روح داشته باشه چه برسه به حس...بیخیال شو...باشه؟
×باشه...به شرطی که...بدیش به خودم...
€تو بسازش...باهم کنار میایم...
آروم سرتکون داد...بچه توی خواب نق زد...سرشو بوسید...
×ششششیشششش....
****
دختر داخل پرت شد...
×اه...
دخترو بلند کرد و لباساشو تمیز کرد...
€تا وقتی کارش تموم نشده...تکون نمیخوری هرزه خانم...
٪خانم چرا باهام اینجوری میکنی...
€بده دارم به عشق و حالت میرسم؟...این روانی رو دوست داری نه؟خبرش رسیده...
دختر سرخ شد...
٪خانم بذارید من برم...
×قول میدم دیوونه بازی درنیارم...قرصامو خوردم...
تند سرتکون داد...
٪منظوره من این نبود...
€درو قفل میکنم...
بیرون رفت و درو بست...
×متاسفم...من یه بچه میخوام...
دختر آب دهنشو قورت داد آروم سرتکون داد...
جلو رفت و از گلوش یه بوسه کوچیک گرفت...به چشمای قشنگ و گریون دختر نگاه کرد
٪مواظبم باش آقا...