تاریخ :  جمعه 6 مرداد 1396
نویسنده :  hani shinee
سلاممممم
نزنید میدونم دیر شد 
راستش خواهرم به زودی عروس میشه خونه اینقدر شلوغ پلوغه و کلی خرید داریم اصلا وقت نشده بود بنویسم...اگه کمه یا بده ببخشید دیگه...
بعدا جبران میکنم دوستان:)
قسمت ۱۲
+جینکی شی...بیا از اینجا بریم...
به پسر نگاه کرد که آروم آروم جلو میرفت...
+جینکی شییی...
*هیس...بیا تو...
آب دهنشو قورت داد و جلو رفت...به خودش لرزید 
+چه سرده...
*خانم همیشه لباس گرماشو توی انبار لباسا نمیذاشت...
+اصلا مادر کیبوم چیکارست؟
*آقای خونه وزیره...مادر کیبوم هم دستیارش...
+مطمئنی؟...
به آزمایشگاه نگاه کرد 
*تا قبل از این...آره...الان دیگه نه...
+جای بزرگیه...
یکم به خودش شجاعت داد و جلوتر رفت...
*خانم یانگ...گفته بود اتاقکای بزرگ هست...و شبیه آزمایشگاه شیمیه...یعنی چیزی میسازن؟...
+نمیدونم...
*من آی پی آمریکایی رو ساختم...به زودی...اطلاعات آزمایشو هک میکنم...جونگهیون...میتونی انجامش بدی؟...از اینجا به بعدش دیگه کاره من نیست...من سعی میکنم برات همه چیو آماده کنم...حتی تونستم یه لیست از وسایل مورد نیازو تا حد زیادی تهیه کنم...دیگه نمیدونم...من از اصلاحات پزشکی سر درنمیارم شاید حتی چیزی کم باشه...
به جایی روی زمین خیره شد...صورت و صدای خنده کیبوم جلوی چشماش اومد...
+من...بخاطر خودمم که شده...باید بتونم...
*جونگهیون...اگه...اگه نمیتونی...همین الان...بکش کنار...من سرزنشت نمیکنم...هیچ کس سرزنشت نمیکنه...در آخر...کیبوم برمیگرده اون برای همیشه نمیتونه بدن کیبومو داشته باشه...
+حتی نفهمیدم اون کیبوم نیست...چی میشه....چی میشه اگه...همه رو گول بزنه...اگه بدنشو واسه همیشه بگیره...من باید چیکار کنم...
*استاد میگفت احساساتی نیستی...مثل گذشته...راحت برخورد کن...
+...اگه نشد...باید چیکار کنم...اگه به کشتنش دادم...
*در اونصورت بیا دوتامون خودمونو بکشیم...
به جینکی نگاه کرد...
+دیوونه ترین آدمی هستی که دیدم...
*واسه نجات جونت تلاش کن...من عاشق زندگی کردنم...همونطور که تو هستی...پس میخوام از جونت مایه بذاری...اگه موفق نشدیم...خودمونو میکشیم...
آب دهنشو قورت داد و لبشو گزید...
+باشه...میکشیم...قسم میخورم...
جینکی لبخند زد و دستشو جلو برد...کف دستشو روی لباسش کشید و دست جینکی رو فشار داد...
*بیا سخت تلاش کنیم باشه؟...من دیشب با استاد حرف زدم قراره تا حد زیادی بهمون کمک کنه...عجیبه ولی کیبومو خیلی دوست داره و وقتی ازش کمک خواستم لحظه ای درنگ نکرد 
+استاد مرد خوبیه...اگه این آدم رام شده رو جلوت میبینی...همش بخاطر زحمات استاده...
آروم سرتکون داد...چند قدم جلو رفت...
*من میرم یه نگاهی به محلولا بندازم...تو هم برو ببین چه خبره...
+باشه...
با دوتا دستاش بازوهاشو بغل کرد....کپسولای اکسیژن و گاز سرد کننده دستگاه ضربان
+جینکی شی...
*بله...
+بیا اینجا...بیا...اینجا یه آدمه زنده...نه نه...خدای من...چند نفرن...
سریع سمتش دوید...
+کمک کن پارچه رو کنار بزنیم...
با کمک هم پارچه رو پایین کشیدن...
*ووها...
عقب رفت و روی زمین افتاد...
به جونگهیون که خشک شده بود نگاه کرد...
*خدای من...
+یخ زده...من نمیتونم...نمیتونم اینکارو بکنم...نمیتونم
*خوف نکن...خوف نکن قرار نیست خودت تحقیق کنی...فقط باید طبق اطلاعات انجامش بدی...تو میتونی...
به مجسمه یخی زن نگاه کرد...چشمای درشتشم یخ زده بودن...روی موهای بلندش که تا زیر کمرش رسیده بودن هم شبنم های یخی دیده میشد...
به بقیه اتاقکا هم نگاه کرد...قدماش بدتر از مجسمه ها یخ زده بود پارچه رو از روی یه اتاقک دیگه کشید...سخت بود جینکی هم به کمکش اومد...
*سوریان...
+میشناسیش؟
*البته اون همیشه با کیبوم بازی میکرد...از بچگیش...کیبوم صداش میزد خوشگله...خدای من حتی معلوم نیست چند سال پیش این اتفاق افتاده...
اشکش چکید...
《-دوستمه...میگه اینکارو نکنم...
-اون یه روحه...
-اون میگه نباید انجامش بدم...
-خوشگله احمق نیست...
-دروغ گفتن کاره بدیه...
-من دروغ نمیگم...من پسر بدی نیستم...
-هنوز باور نداری...
-به من اعتماد نداری
-چرا اینجوری میکنی باهام؟》
روی گلوشو گرفت تا نفسش بالا بیاد...به دختر کوچولو نگاه کرد...چشمای آبی رنگش حتی یخ زده تر نشونش میداد...شبنم اشکاش هنوز روی گونه هاش بود...
*پس این شکلیه...
+میشه روشو بپوشونی...نمیتونم بهش نگاه کنم...
کمر پسرو مالید...
*حالت خوبه؟...پسر الان وقت گریه نیست...نمیتونی تو این موقعیت مریض بشی...تمام صورتت سرما زده میشه...
دستمالشو از توی جیبش درآورد و روی صورتش کشید...پارچه رو با دردسر زیاد روی اتاقک کشید و کنار جونگهیون نشست
*قوی باش...
+شب آخر بخاطر این دختره باهاش دعوا کردم...باخودم گفتم موقعیت خوبیه تا کارمو سرش انجام بدم...
*به خودت بیا...وقتی کیبومو برگردوندیم...اون وقت...گل و کادو بخر و بیا پیشش...پسر من اونقدر مهربون هست که بدون فکر میپره بغلت...اونقدر خنگ هست که حتی ممکنه حرفایی که بهش زدی رو فراموش کرده باشه...بجمب پسر...
+کارنو...پیدا کنیم؟
*اون خودشم بدنشو گم کرده...
+شک دارم راست گفته باشه
*درسته اینم یه حدسه...استاد یه بار که واسم سوال پیش اومده بود...گفت روح آدم...وقت خواب از بدن جدا میشه و توی دنیا پرواز میکنه حتی اگه بدنش توی کره باشه میتونه به آفریقا سفر کنه...ولی وقتی بیدار میشه روح هر جا که باشه برمیگرده...حتی اگه توی افریقا باشه بدنشو گم نمیکنه...
+پس چه اتفاقی افتاده که اون بدنشو گم کرده؟این یخ زدگی یه جور خواب مصنوعیه طولانی مدته...
*نمیدونم...جدا نمیدونم...
+میخواین بقیه رو ببینیم؟
*احتمال اینکه...مادر منم اینجا باشه...زیاده...اخه روح اونو هم کیبوم میدید...من تحقیق کردم...فقط فهمیدم اونا همه توی این عمارت زندگی میکردن...ولی دلیلش و اینکه اونا کجاچال شدنو نمیدونستم...تا اینکه...
به اتاقکا اشاره کرد...
+اگه بشه اونا از این حالت یخ زدگی دراورد...امید هست که زندگی کنن؟
*اونا خیلی وقته توی این حالتن...غیر از اینه؟...ممکنه نشه....ممکنه هم بشه...
+کیبوم به من گفت این دختره ممکنه همسنای شما باشه...
*آره...بهرحال کیبوم از بچگی باهاش وقت میگذروند و اون ۸ ساله بود...حالا کیبوم هیجده سالشه و اون دختر هنوزم یه دختر هشت سالست...پس...اونا از چیزی که نشون میدن بیشتر سن دارن...بذار حدس بزنم...باقیشون...احتمالا یه مرد پیر و مادر منه...جالبه من قبر آقای بزرگو دیدم...منظورم پدربزرگ کیبومه حتی خاکسپاریشو هم به یاد میارم...یادمه که جسمشو توی تابوت گذاشتن...ولی کیبوم روحه ایشونو هم میدید...یه بار کیبوم درباره مرگ بدون آرامش ازم پرسید...هیچ جوابی براش نداشتم...
+شاید دلیلش همین باشه...اینجا اتاقکای کوچیکترم میتونم ببینم...
جلو رفت و روی یکیشون برداشت...
+خدای من...چطور برای آزمایش زنده نگهش داشتن...اثر خوناشو میبینم...
*به حیوونا هم رحم نکردن...کیبوم دربارش گفته بود...سگی که یه سوراخ روی بدنش داره...
+این زیاد عجیب نیست آزمایشا اول روی حیوانات انجام میشه...قرار نیست که توی بقیشون گربه و جوجه ببینیم...
*نه...بهتره روشونو برنداری...اون وقته که...همین وسط استفراغ کنی...
《-کنار استخر گاهی چندتا نوزاد میبینم ولی منو دوست ندارن و باهام بازی نمیکنن اونا لباس تنشون نیست...》
+مگه...مگه اون تو...چیه؟
*احتمالا...نوازاد...
اخمای پسر توی هم رفت...
+لعنت...بیا از اینجا بریم جینکی شی...
*کیبوم همیشه نزدیک استخر میدیدشون...حتی یه پستونکم پیدا کردم ماله یکیشون بود...
+خیله خوب...جینکی شی...اون طرفو ببین...برعکس چیزی که گفتی این چیزا برای من دیدنش راحتتره...
*چهارتان؟
+آره...
صورتشو برگردوند...منتظر صدایی از طرف جونگهیون بود...
+خوب این معلومه که تازه بدنیا اومده...و...پسره...این یکی...توی همون شرایط...دختره...این یکی حدود سه سالشه...پسره...این یکی...هم...احتمالا...توی همین سن و ساله...دختره...
*از هر کدوم...دو نمونه...
+آه...جینکی شی...یه آقای پیر...یه خانم پیر همسنش...که مادر شما باشه...یه خانم جوون...و...مرده جوون؟...
*کارن...
یکباره به هم خیره شدن...
+اونم فریز شده...
*برای همینه که...سردشه...چرا زودتر متوجهش نشده بودیم...حدس من این بود که بخاطر روح بودن و نداشتن گرمای بدن سردشه و احتمالا بخاطر این روحش جدا شده چون ممکنه یه بیمار مرگ مغزی باشه...
+یا توی کمای طولانی مدت باشه...
*خدای من...
+اون اینجا نیست...دوتا نوزاد...دوتا بچه ۳ساله ...یه دختر ۸ ساله...یه زن و مرد جوون و یه زن و مرد پیر...یه چیزی ناقصه...پسر هشت ساله...کجاست؟
*شاید اونم همراهه کارن جایی پنهان باشه...
+به چه دلیل؟...
*نمیدونم...عجیبه کارن سر و کلش پیدا نشده...
+گفت راه مخفی...به نظرم دروغ گفته...
*صد در صد چون خانم یانگ دیده بود که از همنیجا اومده بالا...
+بالا؟...
*گفت بالا...
+اینجا احتمالا پشت ساختمونه...ما هیچ پله ای ندیدیم...
*درسته...
+پس منظورش اینجا نبود؟...ولی مطمئنم همینجا رو میگفت...یعنی جای دیگه ای هست؟
+اون پوسیدگی...روی سقف اتاق کیبوم...دلیلش چیه...اینجا کف کاملا غیر قابل نفوضه ...در واقع یه همچین جایی باید اینجوری باشه...
*هوووف...فعلا...بیا برگردیم...
برگشتن رمزو زد و بیرون رفتن...
پسر روی تخت دراز کشیده بود 
*مگه نخواستی از راه مخفی بیای...
دوباره دندوناشو بهم میکوبید...
+اینکارو نکن...
محکم تر کوبید...
*تو هم...فریز شدی؟
کوبیدنو تموم کرد و به سقف خیره شد 
×من یه عالمه بهت راهنمایی دادم...تازه فهمیدی...کودنا...
+گرسنت نیست؟...بیا بریم برات ناهار میخرم...
*جونگهیون از خونه نبرش بیرون...سونبه نیم غذا میپزه...
+بچه ها گاهی از غذای خونگی خسته میشن...
از تخت پایین اومد 
×واسم بیف بخر...
*جونگهیون...تو خودت جیبت خالیه واسه چی برای این احمق خرج میکنی؟همین چند دقیقه پیش به حد مرگ اذیتت کرد...با اون نمایش مسخرش...
×خیله خوب نخواستم به این آشپزه بگید درست کنه...به حرف من گوش نمیکنه...همشون عین احمقا بهم نگاه میکنن و لبخند احمقانه تر میزنن و میگن لی گون گفته به حرفاتون گوش ندیم...نچ...
پوزخند زد و شونه بالا انداخت...
*جونگ...راستی...تولدت مبارک...آم غذایی که دوست داری بگو...به سونبه نیم میگم درست کنه...
+بیف...
*آه سوپ رشته؟البته...اینقد  پشتیبانیشو نکن...
آروم لبخند زد 
+ممنون...
×هااااه از غذاهای کره ای...حالممم بهم میخوره...
****
به بیمارستان رفت...مثل گذشته شلوغ بود و بیمارا و همراهای بیمارا توی هم میلولیدن...به بیماراش سر زد...سه تاشون باید مرخص میشدن...
پرستار~دکتر کیم...دکتر ایم باهاتون کار دارن...توی مطبتون...
+باشه الان میرم...ممنون...
آخرین بیمارشو هم ویزیت کرد و به مطبش رفت...یکباره صدای ترکیدن چیزی و صدای دست زدن شوکش کرد...از کی تا حالا اینهمه محبوب شده بود که براش جشن تولد میگرفتن؟
به صورتاشون نگاه کرد...همشون سردرگم بودن و پرستارای کوچیکتر از  اینکه یکباره سرشون داد بزنه یا هر چیز دیگه ای ترسیده بودن و به هم دیگه نگاه میکردن...آب دهنشو قورت داد...
+آه...ممنون...
آروم سرشو خم کرد...
+ببخشید یکم...شوکه شدم...
+واقعا ممنون...
+اولین باره واسم جشن تولد میگیرن...
هنوز ساکت بودن...یکباره یه بادکنک ترکید و همشون ترسیدن...
÷تولد پسر خوشگلم مبارکککککک...
آروم خندید و بالاخره یخ همه باز شد و بهش تبریک گفتن...کیک امروز از هر کیکی که توی عمرش خورده بود شیرین تر بود...مطمئنا...قبل از این تولدش مثل روزای عادی دیگه بود...شاید از بیست سالگی به بعد تا حدی بهتر بود چون استاد عزیزش تولدشو هیچ جوره فراموش نمیکرد...تولد دونفره...
÷آرزو کن و فوت کن...
به شمعای روی کیک نگاه کرد...۲۷سال...لبخند زد...
《خدایا سال دیگه این موقع نمیخوام این همه ادم دورم باشن...من فقط ازت یه نفرو میخوام...سال دیگه کنار کیبوم کیک بخوریم》آروم شعله روی شمعو فوت کرد...
صدای دست و کادو هایی که جلوی دستشو پر کرد...
÷کادوی اصلی...اول اینو باز کن...
دید که همه بهم لبخند زدن و منتظر موندن...
کادوی بزرگی نبود حداقل اینجور به نظر میرسید...کاغذ روشو پاره کرد و شوکه به قاب عکس نگاه کرد...
《-جونگهیون...یه عکس بگیریم...با همه...باشه؟
زیر لب غر زد...
+بیخیال پسر خیلی خوشم میاد ازشون؟باهاشون عکس بگیریم که چی بشه؟اونا هم همچین دل خوشی از من ندارن...
-چاگی...بخاطر من...
دلش پایین ریخت و لبشو گزد...
+آی...آراسو...》
 به لبخند دندون نمای کیبوم نگاه کرد...قبلا هیچ موقعیتی پیش نیومده بود که عکس بگیرن...
+ممنون...نگهش میدارم
÷ولی عکسش یه چیز اصلی رو کم داره...یه دکتر خوشتیپ توش کمه...
همشون زیر خنده زدن...
***
شیفت شب هم موند این چند وقته خیلی کم کاری کرده بود...همونطور که جینکی گفته بود جیبش واقعا خالی شده بود... روزا فرصت بیشتر موندن نداشت حداقل برای جبرانش باید شبو می موند...اینموقع شب اونقدرا هم بد نبود حداقل آرامش بیشتری داشت...گوشیش یه لرزش کوچیک داشت...یه پیام از ''لی گون''
《کار خیلی سختیه ولی تا فردا کار هک تمامه...خودتو آماده کن》
سرشو روی میز گذاشت...
+خدایا...کمکم کن...
یه پیام کوتاه جواب داد《باشه،خسته نباشید》
بعد از اون چندتا بیمار اومدن و چند تا مورد اورژانسی داشت...به خونه برگشت...برای اولین بار بعد از این چند وقت به محضی که سرشو روی بالشت گذاشت خوابش برد...
+فردا روز بهتریه
***
^دورت بگرده مامان...پسر خوشگلم
با صدای بلند خندید 
^آیگو خوشگلم...بیا...بیا...یه قدم دیگه...
دستاشو بهم کوبید...حس کرد توی آب افتاد... دستاشو تکون داد...دوتا دست محکم گردنشو گرفته بود نمیذاشت بیرون بیاد اما بالاخره از آب بیرون اومد و با تمام توان نفس کشید ولی چشمایی با خشم بهش خیره شده بود...چشمای سیاه و وحشی 
***
از خواب پرید...تمام تنش از عرق سرد خیس بود...زانوهاشو بغل کرد و پیشونیشو روش گذاشت...
+دارم دیوونه میشم خدایا...
گوشیشو چک کرد...یه پیام ساعت ۴صبح بدستش رسیده بود...
《وقتی بیدار شدی سریع زنگ بزن》
بهش زنگ زد...
+الو...لی گون...سلام...
صدای پسر بیچاره در نمیومد...
*سلام پسر...خوب خوابیدی؟
+بله...تمام شد؟...
*تمام که شد...ایمنیش فوق العاده قوی بود...ولی تونستم...استاد گفته بود مثل هکه اطلاعات دانشگاه نیست...
+خسته نباشید...اطلاعاتو درآوردین؟
*آزمایشات...توی کره انجام میشدن...باورت میشه؟...درست توی جایی هستیم که آزمایشات اصلی انجام میشده...
+خدایا...پس... پس میتونیم از همون آزمایشگاه استفاده کنیم؟
*نه...محدود تر از اونی هستیم که فکر میکنی...اول...باید به کیبوم برسیم...یه وزن مناسب لازم داره...و چیزای دیگه...پسر و دختر و سن متفاوته...درجه گرمای بدن آدما توی سنین مختلف متفاوته...هیچ ازمایشی روی یه آدم ۱۸ ساله انجام نشده...پس باید توی این مورد یکم تحقیق کنیم...شایدم استاد بدونه...
+قراره کجا انجامش بدیم؟
*اتاق من؟
+این مشکل میشه...معمولا رفت وآمد به اتاقتون زیاده...شما سرخدمتکارید...
*درسته...عمارت اتاقای زیادی داره...میتونیم...
+لی گون...کیبوم به من گفته بود یه اتاقک داره...برای خودش...نزدیک استخر...یا یه همچین چیزی...
*آه...خدایا...عالیه...
+از استخر استفاده نمیکنید؟
*اون استخر نیست بیشتر یه حوضچه بزرگه...بخاطر یه سانحه توی بچگی کیبوم آب اونجا رو بستن...کاملا بی استفادست...اونجا کثیفه کسی نمیره اونجا...کیبوم وقتی از دست مادرش دلخور میشد دو سه روز میرفت اونجا...فقط خودم میرفتم سراغش...دقیقشو بگم...خدمتکارا از اونجا خبر ندارن...مادر کیبوم هم میدونه ولی احتمالش هست که فراموشش کرده باشه...پدرشم اصلا نمیدونه...
+پس اونجا انجامش میدیم؟
*میشه که بشه...از ساختمون اصلی خیلی فاصله داره...حتی صدا هم به کسی نمیرسه...
+باید یه اتاقک بسازیم؟
*آم....اینجا اطلاعات کامله...حتی طرز ساخت اتاقک...میتونیم بسازیمش...
+بلدین؟
*سی و شیش سال توی این خونه کار کردم از اول که سرخدمتکار نبودم...این فقط یه مقدار برقکاری و سیم کشی نیاز داره...صفحه هاشو هم سفارش دادم...چند قلم دیگه وسیله هم باید اضافه کنم به لیست...
+از پس خرجش برمیاید؟
*گرون هست ولی...آره...برای یه بار...میتونم  خرجشو بدم...این برای کیبومه...
+پس عالیه...ببخشید که نمیتونم کمکی کنم...
*چرا نتونی؟کمک اصلیو تو میکنی...هوم؟...من میرم یکم بخوابم...ممنون بابت ایدت...فعلا
+خوب بخوابید...خدانگهدار 



:: مرتبط با: Dancing Dolls ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
martiyeh جمعه 27 مرداد 1396 02:28 ب.ظ
هنگ کردم
فقط میدونم جینکی خیلییییییی خوبهههههه
دلمم واسه جونگ میسوزه
برم قسمت بعد
مرسی ^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User