تاریخ :  دوشنبه 2 مرداد 1396
نویسنده :  hani shinee
سلام
بالاخره اومدم
عجیب جمع کردنه این فیک سخته...اوف...هخخخخ...اشکال نداره ولی...
دیر شد یکم؟
بپرید ادامه

قسمت ۱۱
+بچه ی تو؟...
×سرده...
+منظورت چیه بچه ی تو...بازم داری بازیم میدی؟...
×شاید...اگه اومدی کمک کنی بیشتر از این سردم نشه...پس کارتو بکن...
+از گرما دارم خفه میشم...فکر کنم دوست داشته باشم خنک کننده رو روشن کنم...
×برو روشن کن...من از تو حساب نمیبرم...میدونی؟بی عرضه تر از اینایی که بخوای کاری سرم دربیاری...اگه میبینی به حرف اون احمق گوش میدم چون ایمان دارم که کله خره...یه وقت دیدی زد کشتم...پسره خله...
آه کشید و روی تخت هولش داد...
+برو بمیر...
×شب بخیر عشقم...
+خفه شو $#@!
از اتاق بیرون رفت و قبل از اون خنک کننده رو روشن کرد 
×ح*رومزاده ی عوضییییی...
***
پاهاشو توی آب تکون داد...
×این مسخره بازیا چیه...
پیرمرد به سر و صورتش آب پاشید
×هیا ح*روم...
دستشو روی دهنش گذاشت...
*خفه شو بی ادب...پدر معذرت میخوام...
جلوی مرد خم شد و مرد دوباره ادامه داد 
€خداوند روح تو را آرامش دهد...خداوند تورا بیامرزد...خداوند تو را ببخشد...
به پسر که با لبخند تمسخر آمیز و دست به سینه به مرد نگاه میکرد خیره شد...
*پدر...فایده ای نداره...
///
به پیرزن که لباس سرخ پوشیده بود دستمال سفید به سرش بسته بود نگاه کرد گاهی اونقدر توی کارش فرو میرفت که چشماش سفید میشد....کلمات عجیبی میگفت...جینکی سردرد گرفته بود جونگ هم بدتر از کیبوم با تمسخر به زن خیره شده بود...
*کافیه...بیاید بریم...
***
به کیبوم که با لبخند لعنتی این چند وقتش پشت سرشون راه میومد تشر زد...
*عجله کن پسر باید بریم خونه....
دستشو گرفت و جلو کشیدش...
×جینکی حالت گرفتست...
*جینکی شی...لی گون...حق نداری بگی جینکی...من که رفیقت نیستم...
×بیخیال تو ازم کوچیکتری...
*ولی از کیبوم بزرگترم...
×هر چی که هست...واسم شیرقهوه بخر...
به سمتش برگشت...
*کوفت میخرم...
×اینهمه مدت منو مسخره کردی یه شیرقهوه نمیخری واسم؟...
+تو راه بیا...من واست میخرم...بیا...دستتو بده...
دستشو گرفت و جلو کشید...روی دستش ها کرد و بین دستاش ماساژش داد
+اذیت شدی؟...
×اگه بی حوصلگی جز اذیت شدنه آره اذیت شدم...
سرشو آروم بوسید 
+راست میگی منم اذیت شدم...وایسا
به سمت کافه رفت...
*جونگ لوسش نکن...نمیخواد!!بیا بریم
+کیبومه...کیبومه...
به پسر که جلوی کفششو به زمین میزد نگاه کرد 
*مغزشو خوردی؟
×نه...اون بخاطر کیبوم این کارا رو میکنه...عذاب وجدان داره...
*چطور دلت میاد اینجوری اذیتش کنی...
×من کاریش ندارم خودش خودشو اذیت میکنه...
*شورشو درآوردی پسر...
به جونگ که با دردسر لیوان شیرقهوه داغو گرفته بود نگاه کرد...یک ماه گذشته بود و هنوز سرنخی از اینکه کیبوم کجاست پیدا نکرده بودن...ناچارا از راه های مسخره مثل جنگیر و جادوگر یا حتی پدر روحانی استفاده کرده بودن...چندین و چند بار ولی هیچ کدوم افاقه نکرده بود...مرد هر بار به نوعی گیجشون میکرد با جونگ حتی بیشتر بازی میکرد...پسر بیچاره کم کم داشت دیوونه میشد دروغگوییش کلافشون کرده بود 
+بیا عزیزم...سردته؟
ازش گرفت و دو قلپ خورد...
×شیرینی نداری؟
+میرم میگیرم برات...
*نمیخواد جونگ بیا بریم...کوفت بخوره...
+تلخه...
×بیخیال...بیا بریم خونه...یخ زدم...
جلوتر راه رفت...دست جونگو گرفت...
*جونگهیون...تو چته؟....من گفتم کیبومه...غلط کردم گفتم...این عوضی کیبوم نیست...این هزار بار...به حرفاش گوش نکن...گولشو نخور...پسر چرا اینکارو با خودت میکنی؟
+میگی چیکار کنم...
به صورت مریضش که از ماه پیش تا حالا هیچی ازش نمونده بود نگاه کرد...
*دیگه نیا...دیگه نیا عمارت....من خودم تنهایی از پسش برمیام....داری خودتو از بین میبری...
+نمیتونم...هربار میگم دیگه پامو نمیذارم اونجا ولی تهش دلم آروم نمیگیره...
*حالا من بهت میگم...
سرتکون داد...《نمیتونم...نمیتونم》
*باشه پس حداقل به حرفاش گوش نده...تو که میدونی دروغ میگه...میخواد دیوونت کنه...به حرفاش اهمیت نده...
+سعی میکنم ولی تهش میاد به ذهنم فکرمو مشغول میکنه...
*جونگ...میخوای بری پیش یه روانشناس؟هزینش با من...شاید یکم آروم بشی...
+هوووم...کیبومو ببینم آروم میشم...حال من با حرف خوب نمیشه...
*باشه بیا ببینش...ولی با خودت اینکارو نکن...یه اشتباهی کردی تو نبودی یکی دیگه اینکارو میکرد...
+سعی میکنم...
×هی...نمیخواید بیاید؟...
***
*آه...نمیشه با هزینه کمتر جورشون کرد؟...درسته خانم و آقا پولدارن ولی...من خودم میخوام هزینشو متقبل بشم...هیچ جوره امکانش نیست؟...آه...خیله خوب بفرستیدشون...ممنون...
تماسو تموم کرد برگه رو برداشت و دوباره حساب کرد...
*باید مقدار گازو حساب کنم...چقدر طول میکشه بدن آدم یخ بزنه؟...
لبشو گزید و سیستمشو برداشت و توی اینترنت سرچ کرد
*آه همش چرت و پرته...استاد...
شماره رو گرفت و مرد سریع جواب داد 
*آه سلام استاد...منو یادتون میاد؟
÷آره پسره خوشگلم...
اروم خندید...
*استاد هنوز شوخ طبعین...
÷زر اصلی رو بزن کار دارم بچه...
دوباره خندید...
*متاسفم...آم چند تا سوال درمورد بدن انسان دارم...
÷چرا از جونگ نمیپرسی...
*شما جونگهیونو میشناسید؟
÷پسره خوشگله خودمه...
دوباره خندید...
*چه جالب...پس اینم میدونید حال درست حسابی ای نداره...بهش گفتم استراحت کنه فعلا...میشه کمکم کنید؟
÷لی جینکی....
*بله استاد...
÷کیبوم خوبه؟
*کیبومو هم میشناسید؟
÷جینکی...
*کجا میتونم ببینمتون؟
÷بیمارستانی که جونگ کار میکنه بیمارستان بادونگ...اگه اونجاست باهم بیاید ببینم چی شده...
*اوم...بله...به زور قرص خواب خوابوندمش...ولی میگم بیاد...
÷پسر...کیبوم خوبه؟...
*چی بگم؟...میام حرف بزنیم...فعلا خدانگهدار...
به گوشی نگاه کرد...به در اتاقش نگاه کرد...دلش نمیومد پسر بیچاره رو بیدار کنه میگفت میره خونه میخوابه ولی از وضعیتش معلوم بود بره خونه بازم به خودش بیدار باش میده...
داخل اتاق رفت...به کیبوم با حرص لگد زد و بیدارش کرد...
×چه مرگته...
*تو چرا اینجایی؟برو بیرون...بیچاره رو تو این گرما نگه داشتی...گفتم بمون بیرون این بیچاره یکم بخوابه...
×خودش گفت بیا...
بهش خیره شد...
×خوب حالا...چرا میزنی...خودم اومدم...بیهوشه سرما گرما نمیفهمه...اون اتاق خیلی سرده...نمیتونم بمونم اونجا...
به صورت مظلوم جونگ که توی خواب عرق کرده بود نگاه کرد و دوباره با حرص به پسر لگد زد...
*گمشو بیرون نبینمت...
بخاری رو خاموش کرد و دوباره به پسر نگاه کرد...
*نفهمیدی چی گفتم؟...
×بذار بخوابم...
*مگه نمیخوای خودتو نجات بدی؟میدونی این یک ماه همش لش کردی تو این اتاق؟...میشه خواهش کنم زودتر اون بدن بی خاصیتتو پیدا کنی و بری گورتو گم کنی؟...نکنه باز داری کلک میزنی...بدن مفت میخواستی؟...ها؟...
×چند سال تموم روح نبودی که منو درک کنی...با این که اخلاقت سگیه ولی نمیدونی دارم چه حالی میکنم...برعکس تو این کوچولو خوب میرسه بهم...فکر میکنه مجیزمو بگه بدن کیبوم جونشو ول میکنم برم...
با موهاش بلندش کرد و از تخت پایینش انداخت...
*خوبه که میدونی اخلاقم سگیه...برو تا سگ تر نشدم...
شونه بالا انداخت و پشت دردناکشو مالید...
×میرم دنبال بدنم بعدا نگی نگفتی...
پوف کشید دلش نمیومد جونگهیونو بیدار کنه خنک کننده رو روشن کرد و پتو رو روش کشید...
توی آشپزخونه رفت...پسر اونجا نشسته بود و با یکی از خدمتکارا حرف میزد...
*خانم یو...امیدوارم دروغاشو باور نکنی...خوب؟...خواهرت کجاست؟...
زن لبخند زد《توی راهروعه داره آینه ها رو تمیز میکنه》
*باشه به شوهرت بگو درختا رو هرز کنه خیلی شاخ و برگ دادن...
از آشپزخونه بیرون رفت...درست گفته بود...
*خانم یانگ...
دختر سریع سمتش برگشت...پاپیون لباسشو صاف کرد و دید که دختر سرخ شد
٪بله...
*من دارم میرم تا جایی...حواست به پسره باشه...
٪آقای کوچیک؟...
*اون نه...دکتر کیم...حواست باشه کیبوم نره پیشش...خوابه...بره پیشش اذیتش میکنه...
موهاشو از توی صورتش کنار زد و دختر سرخ تر شد...
*اگه کیبوم باهات حرف زد...حتی اگه مجبور شدی به حرفش گوش کنی باور نکن...باشه؟...
٪بله...
*میخوام یه کار دیگه ای هم واسم بکنی...
٪چه کاری؟
*ببین کیبوم کجا میره...بهم خبر بده...خوب؟...
٪میره بالا...
*چی؟
٪قبلا یه بار دیدم میره بالا...
*کدوم بالا؟...
دختر سرشو مثل یه گناهکار پایین انداخت
٪توی اتاق خانم و آقای بزرگ...یه در مخفی هست...
چشماش درشت شد...اطرافو نگاه کرد و کنار کشیدش...
*چی؟...چرا قبلا بهم نگفتی...
به صورت جینکی که از همیشه بهش نزدیک بود نگاه کرد...
٪من چند وقته اینو میدونم...یه بار اتفاقی اینو دیدم ولی خانم نفهمید که من دیدم...بعدش...
*یه نفس بگیر و آروم باش...درست بگو چی دیدی...
٪لی گون...آقا و خانم آدمای خوبی نیستن؟
*چطور؟...اونجا رفتی؟...
دختر لبهای قلوه ایشو بین دندونش گرفت...صورت دخترو توی دستاش گرفت...
*منو ببین...رفتی؟...
٪اوم...
دید که تنش لرزید...
*چی اونجا دیدی؟...
٪نمیدونم...اونجا پر از وسیله بود...حتی اسمشونو نمیدونم...ولی کپسولای اکسیژنو دیدم...آره...اوم...مادرم ریه هاش مشکل داشت از اونا داشت...چند تا اتاقک بزرگ مستطیلی هم بود...جفت هم چیده بودن...
*توشونو ندیدی؟
٪نه...راستش اونجا خیلی سرد بود روی اتاقکا هم پارچه انداخته بودن...اوووم...تاریک بود و...آها...شبیه یه آزمایشگاه بود...آزمایشگاه شیمی...
لبخند زد و موهای چتری دخترو بهم ریخت...
*آفرین دختر خوب...اینم جایزت...
روی گونش یه بوسه کوچیک گذاشت و دخترو که مثل مجسمه خشک شده بود تنها گذاشت...
*بالا...بالا...پس بگو اون همه خرج واسه چی بوده...بالا یه آزمایشگاهه...
یه لحظه پاش از حرکت ایستاد...برگشت و به سمت اتاق کیبوم دوید...به سقف پوسیده و سیاه نگاه کرد...باد سردو ازش حس کرد...لبشو گزید...
*بالای اتاق کیبومه...
دستشو روی صورتش کشید...گوشیشو دراورد
*آه سلام آقا...لیست اون وسایلی که قراره واسم بفرستید...میشه اسماشونو برام پیام کنید بفرستید؟...خیلی خیلی ممنون...
از عمارت بیرون رفت...میتونست...میتونست انجامش بده...پسر کوچولوشو نجات میداد...
***
÷پس دلیل عجیب شدن جونگ اینه...قبل از این جونگ به هیچی معتقد نبود...حتی گاهی حس میکردم به خدا هم معتقد نیست از بس که آرزو های بزرگ بزرگ داشت کلش پر بود از خواسته هاش که فکر میکرد تنهایی میتونه بهشون برسه...ولی خودش میگفت تنها چیزی که بهش اعتقاد داره خداست...فقطم به اون اعتماد داره...حالا...ازم راجع به روح و وزن روح آزمایش مخفی آمریکا میپرسه نمیدونم...هربار میدیدمش حس میکردم چشماش داره میزنه بیرون...میترسم دیوونه بشه...
*منم همین فکرو میکنم...به نظر خودش راه خوب شدنش اینه که کیبومو ببینه...کیبوم دیگه خودش نیست...داره بازیش میده...جونگهیون خیلی باهوشه...آیکیوش بالاست ولی این به این معنی نیست که گولشو نخوره بازی نخوره یا احساساتی نباشه...
÷اشتباه میکنی...جونگ به هیچ وجه احساساتی نیست...خیلی خشم و درد توی وجودش هست که بخاطر اونا هم که شده نمیتونه احساساتی باشه از بچگی تنها بزرگ شده بدون هیچ دوست و آشنایی...آزار دیده که تک تکشون یادشه...نمیتونی تصور کنی وقتی فهمیدم عاشق شده چقدر خوشحال و شوکه شدم...چون اصلا ازش انتظار نداشتم...کیبوم...نمیدونم اینو بگم یا نه...ممکنه باعث ناراحتیت بشه یا نه...ولی عجیبه...یه نگاه به صورتم انداخت و تونست بگه خبر خوبی برام میرسه...اینکه پسری مثل جونگهیونو اینجوری عاشق خودش کرده...یه چیز عجیب غریب تریه...
*فکر نمیکنید دلیل این بدحالیش این باشه که کیبوم براش اولینه؟...میشه...میشه باهاش حرف بزنید؟...اونطوری میبینمش حالم خیلی بد میشه...نمیگم نیاد کیبومو ببینه حداقل با یکی دیگه طرح دوستی بریزه...
÷هیچ آدمی با استانداردای جونگ مچ نیست...حتی کیبومم نبود ولی چون شخصه کیبوم بود پس باهاش مچ بود...
یه لبخند تلخ زد به انگشتاش خیره شد...
*آه بیخیال استاد...چطور میشه در مورد اون آزمایش اطلاعات پیدا کنم...
÷هیچ...هیچ اطلاعاتی توی شبکه پزشکی کره نیست...بعد از اینکه جونگهیون با اون حالش اومد دیدنم و در اینباره پرسید...سعی کردم یه اطلاعاتی پیدا کنم هرچند کوچیک...ولی هیچ...یه آزمایشه کاملا مخفیانست...
*استاد...فکر میکنی میتونی یه آی پی آمریکایی برام پیدا کنی؟...
÷میخوای چیکار کنی...
*هک...
مرد سریع دستشو توی هوا تکون داد 
÷حرفشم نزن توی دردسر بزرگی میوفتی...
*میدونم منم واسه همین میگم یه آی پی آمریکایی...
÷اه پسر هنوز کله خری...برفرض آی پی آمریکایی برات پیدا کردم...فکر کردی به راحتی هک کردن اطلاعات دانشگاهه؟...
*میتونم...میتونم...شما فقط اون آی پی رو برام مهیا کنید...
مرد آه کشید...
÷میتونی خودت بسازی؟
*یه آی پی تقلبی؟حداقل باید یه آی پی آمریکایی ببینم...مطمئنا کاراکتر آی پی کره ای و آمریکایی به یه اندازه نیست...
÷من یه آی پی آمریکایی دارم...آی پی خونم توی امریکا ...اما...به هیچ وجه برای هک از اون استفاده نکن...خانوادم اونجا زندگی میکنن...نمیخوام توی دردسر بیوفتن...
آروم لبخند زد...
*بله...حواسم هست...
***
چشماشو باز کرد یه جسم سنگین روی خودش حس میکرد 
+کیبوم اه...سردت شده؟...
موهاشو نوازش کرد...
+بیا سرتو بذار روی بالشت...گردنت درد میگیره...
روی خودش بالا کشیدش و دستاشو دورش حلقه کرد...شنید که یه نفس بلند کشید و بیدار شد
+خوابی یا بیدار؟
-چاگی؟...
شوکه بهش خیره شد...
+بوم؟...
-چاگی...
چندتا سرفه زد...
+کیبوم؟...
چشمای قهوه ایش باعث شد قلبش تند تند بزنه...
-اینجا چرا اینقدر سرده؟...یخ زدم...
دوباره سرفه زد...یه نفس عمیق کشید و به صورت خودش سیلی زد...
-آه...چاگی؟...
همزمان با گریه خندید...
+آی...آی...
-چرا...خودتو میزنی؟
آروم دستشو روی صورتش کشید...
+خوابم؟آره؟...بیدارم؟
-فکر کنم...چاگی سردمه...تو اتاق آجوشیم؟
اشکاشو از روی صورتش پاک کرد 
-آجوشی کجاست؟...
به صورتش خیره شده بود...حس لطافت دستاش روی صورتش سره شوق میاوردش...
+عاشقتم باشه؟...
پسر شوکه شد...
-ها؟...خوب...باشه...منم همینطور....قبلا گفتم
آروم سرتکون داد و بیشتر بالا کشیدش و صورتشو به خودش نزدیک کرد و تند بوسیدش...《نه...انگار خواب نیستم》یکباره از جا پرید...
+برگشتی؟...برگشتی؟...
-چشمامو باز کردم دیدم اینجام...نمیدونم...
آه کشید...
+باید بریم پیش جینکی شی...خیلی خوشحال میشه...
بلند شد و دستاشو زیر پاها و گردنش انداخت و بلندش کرد...
+جینکی شییییی....جینکی شیییی.... 
از اتاق کیبوم بیرون اومد...سیستمش روی دستش بود و یه ساندویچ سرد میخورد...
*هووووم؟...
+کیبومه...
سرشو از سیستم بلند نکرد...
*میدونم...یه کیبومه احمقه زبون نفهم...
+نه...نه کیبومه...خودشه...چشماشو ببین...
-آجوشی....
سرشو بلند کرد
*خدایا...
سیستمو روی زمین گذاشت و سریع سمتش اومد و روی بدنش دست کشید...به مشت توی همش نگاه کرد
-آ آجووووشیییی....خجالت میکشم...
*خوبی؟....زخمی نیستی؟جاییت درد نمیکنه؟...ببرمت بیمارستان...
-چاگی دکتره...
*آه...
دستشو توی دستش گرفت و روشو نوازش کرد
-چی شده همتون عاشقم شدین...
*ببینمت...
به صورتش خیره شد...
*چشمات قهوه ایه...
+کیبوم...
صورتشو برگردوند...
+منو میبخشی؟...
-آره...ولی به شرطی که دیگه از اون حرفا بهم نزنی...باشه؟
+باشه...قوووول میدم...
*کیبوم...اونجا که بودی...چجوری بود؟...
بهش خیره موند...جونگهیون هم کنارش اومد و دستشو گرفت...
+آره...یادت نیست چجور جایی بود؟
-نمیدونم...
بهش خیره شد
*یکم...یکم فکر کن...ببین...هیچی یادت نمیاد؟
-نمیتونستم تکون بخورم...خیلی سرد بود...تاریک بود...ولی دو سه باری یهو همه جا روشن شد...اوووم...نمیدونم...
+عزیز دلم...از چیزی ترسیدی؟...کسی ترسوندت؟...
بغض کرد و توی بغلش فرو رفت...دلش برای هیکل ریزه میزش ضعف رفت و محکم بغلش کرد...
*کیبوم...به آجوشی میگی؟...
-اون...اون...میگه فقط امروز پیشتونم...میگه باهاتون خدافظی کنم...قراره دوباره بدنمو بگیره....
*اون عوضی میخواد نسبت به برگردوندن کیبوم جریترمون کنه...نه کیبوم؟...میخواد زودتر بریم سره وقتش نجاتش بدیم...
-چرا نجاتش نمیدین؟من دیگه نمیخوام برم اونجا...
جونگهیون بیشتر به خودش فشارش داد و سرشو بوسید...
*من دارم تلاش خودمو میکنم...بزودی...بزودی برمیگردونمت پیش خودمون...پیس من پیش جونگهیون...باشه؟...باشه؟به من اعتماد داری؟
آروم سرتکون داد 
-اوهوم
نزدیکشون رفت و هردو رو باهم بغل کرد...
×دارید خفم میکنید...
هر دو باهم ازش جدا شدن...
×خرگوش کوچولو خیلی دلتنگ شده بود...گفتم بیاد یه سلامی بکنه...ازش راضی بودین؟
زانوهاش سست شد و روی زمین نشست...اینقدر کوتاه؟
+چرا نذاشتی بیشتر بمونه...
×کم بود ولی به تو یکی بد نگذشت...نه؟باشه به عنوان کادوی تولدت...دوستش داشتی نه؟
*امروز تولدته؟...
آروم سرتکون داد
+گفتی...اذیت نمیشه...
×هر چی گفتم که نباید باور کنی...
پسر بیچاره از پا افتاد و سرشو روی زانوهاش گذاشت...
*شاید مسخره باشه...ولی...اسمت...چیه؟...تا قبل از این واسم مهم نبود...ولی الان هست...دیگه دوست ندارم به اسم کیبومم صدات کنم...
×کارن...الان خیلی از مشکلاتت حل شد؟
*کارن...کارن...کارن...خیله خوب...کارن...بدنتو پیدا کردی؟....
×جایی که هستمو...اره...ولی بدنمو نه...
+واقعا بدنتو گم کردی؟
×گم نکردم احمق...جاشو میدونم...
+اگه نمیبینیش...پس چطور مطمئنی اونجاس؟
×توعه احمقم روحا رو نمیبینی ولی اینجان...دلیل بر نبودنشون نیست...
+بدن تو روح نیست...قابل دیدنه...
×هر چی...تو به جایی نرسیدی؟...هوم؟کیبوم جونتون داره اذیت میشه ها...
+خفه شو...
*جونگهیون آروم باش...به یه جایی رسیدم...خودتم بد نمیشه کمک کنی...بدون چرت و پرت گفتن...
+مادر کیبوم تا دو روز دیگه از آلمان میاد خونه چرا اینقدر سردین...عجله کنید...
*کارن...میتونی نقش بازی کنی؟...مثل همیشه...خانم معمولا خونه نیست...فقط شب میاد خونه...بعد از این سفرم دوباره سه هفته برای یه کنفرانس میرن ژاپن...میتونی؟فقط مثل چند دقیقه پیش نقش کیبومو قشنگ بازی کن...
دید که جونگهیون سریع نگاهش کرد...
÷ووآ...خوشم میاد ازت...جینکی...از کجا فهمیدی؟
*من کیبومو بزرگ کردم...نشناسمش خیلی داغونم...منظورت از این بازیا چیه؟...تو میخوای نجات پیدا کنی؟...یا میخوای ما رو دیوونه کنی...
×اگه دوتاش انجام بشه...عالی میشه...
*میدونی که امکان نداره...تو به عقل ما نیاز داری...نه؟
×من زندم اگه...اگه فقط پیدام کنید...هرکاری که قول داده بودم...انجام میدم...
*مواظب باش کسی نیاد...
دست جونگهیونو گرفت و به اتاق خواب بزرگ رفتن...متوجه بود که کارن پشتشون میاد
×از کجا فهمیدی از اینجا میتونی بری؟...
*اونش به تو ربطی نداره...
×وقتی برگشتی و ازم رمز درو خواستی ربطشو میفهمی..
+درش رمز داره؟
×فکر کردی همین جوری میذارن هر الاغی سرشو بندازه پایین بره تو؟...
+تو رمزو میدونی؟...
×نه...از راه مخفی خودم میرم...
*بهش احتیاجی نداریم...
داخل اتاق رفت 
*لعنتی چطور تا الان ندیده بودمش؟
+چیو؟
جلو رفت و روی کمد قفسه ای دست کشید
*قطعا اینجاست...
+این کمده...نیست؟
*فقط به ظاهر قضیه نگاه نکن...همینه که اینقدر گولشو میخوری...اینجا رو ببین...به اندازه چند میلیمتر فضای باز دور قاب کمده...فکر نکنم روی هوا باشه نه؟...غیر از اون کدوم کمدی...جای دست داره؟
+درسته...
کمدو جلو کشید 
+پشتش یه پاوره...با یه فنر...درسته؟
*تقریبا...خوب...رمزش چی میتونه باشه...
+تاریخ تولد؟
*این دیگه خیلی قدیمی شده...
+ولی هنوز رمز قوی ایه...تاریخ تولد کسی که به فکرت نرسه...
*خانم یانگ قبلا رفته این تو...
+پس نباید اونقدرا سخت باشه...
*اشتباه نکن دختره خنگ نیست...باهم هم رشته و هم دانشگاهی بودیم رشته شیمی...از من دیوونه تر نباشه کمترم نیست...مثله خودت شاگرد اول دانشگاه بود...
+پس باید رمزو ازش بپرسیم...اینجوری تا فردا طول میکشه...تاریخ تولد خودشون و کیبوم که نیست خیلی واضحه...هی هی چی میزنی؟...
یه صدای آروم از قفل شنید و در باز شد...به جونگهیون لبخند زد
*علاوه بر یه مخ شیمی...یه مامور مخفی و جاسوس فوق العادست...از کجا اینو فهمیده...
+چی؟...
*حدست درباره تاریخ تولد درست بود...تاریخ تولد من...
+واو...
داخل رفت...
+زیادی...تاریکه نه؟
یکباره در بسته شد و نور همه جا پخش شد
*خدای من...



:: مرتبط با: Dancing Dolls ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
martiyeh جمعه 27 مرداد 1396 02:16 ب.ظ
وااا عجباااااا :|
Just this :/
بومی
جینکی کیه دیگه بابا این بچه حروم شد تو خونه کیبوم اینا .. یه پروفسوری میشد بدون شک :|
ممنووووون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User