تبلیغات
*shinee ficstory* - Dancing Dolls ep 8
 
 
تاریخ :  یکشنبه 25 تیر 1396
نویسنده :  hani shinee
سلاممممم
دیر شد؟
خیلی خسته شده بودم...یکم استراحت کردم 
این قسمتم خیلی انرژی بر بود...
اونی که تو ذهنم بود نشد ولی باز بدم نشده 
بذار پای بی حالیم...
خووووب...بازم ممنون که امتیاز دادین...
بپرید ادامه

●●●
قسمت هشتم
دهنش از بزرگی عمارت باز مونده بود ولی رفتار همه خیلی دوستانه بود بین غذا خوردن یه زن اومد که کیبوم مادرش معرفیش کرد 
€آه چه عالی...پس شما دکتری...چه خوبه که کیبوم هچین دوستایی داره...خیلی دوست داشتم کیبومه منم دکتر بشه...ولی گذاشتم هر چی دوست داره رو ادامه بده...
کیبوم تند سرتکون داد و لبخند زد 
€گفتید اسمتون چیه؟
+کیم جونگهیون...
€آه خدایا...چه اسم آشنایی...وایسا فکر کنم...دانشگاه پزشکی سئول بودی؟
+بله بله...
€بهترین توی دانشگاه...نمره ای پلاس...درسته؟
به زن نگاه کرد...
+بله...چطور؟...
€پس تو هم یکی از پسر کوچولوهای منی...
+متوجه نشدم...
*خانم چند تا از دانشجوهای عالی رو انتخاب کرد و هزینه تحصیلیشونو متقبل شد...
آروم سرشو خم کرد 
+نمیدونستم...متاسفم...امیدوارم از سرمایه گذاریتون روی من راضی باشید...
زن خندید 
€هیچ سرمایه گذاری ای نبود...فقط دوست دارم این کارو انجام بدم...مشغول به کاری...درسته؟...
+بله...به لطف شما...
-کاره سرنوشته...مگه نه جونگ؟؟؟...
شوکه سرتکون داد...غذا دیگه از گلوش پایین نمیرفت...هیچ خوشش نیومد که جلوی کیبوم اینطوری آبروشو ریخته بود...یا حتی جینکی و خدمتکارای دیگه...خوب اگه قصدش کاره خیر بود پس این شکل حرف زدن دیگه چی بود...دوست نداشت کسی بدونه اونقدر بدبخته که کس دیگه ای پول تحصیلشو داده
+بزودی کلی پول درمیارم و از خجالتتون درمیام...من کلی به رییس بانک اصرار کردم که بگه کی برام پول میریزه...ولی بهم نگفت...بهشون گفتم که نیازی نیست ادامه پیدا کنه و از پس خودم برمیام با اینحال...بازم هر ماه پول تو حسابم بود
دید که زن شوکه شد کیبوم با یه صورت کیوت بهش لبخند زد و جینکی آروم خندید...
€منظوره من این نبود...
+راستش از خیلی وقت پیش دنبال شما میگشتم...کسی که لطف کرد و خرج تحصیلمو داد...من یه لیست از خرجا گرفتم و توی خونه آمادست...بزودی پولو تقدیمتون میکنم...با چهل درصد سود پول...بخاطر دیر کرد...
زن بالاخره خندید...
€مطمئنی تاجری چیزی نیستی؟...بس کن پسر...کی از برگشت پول حرف زد؟
+بذارید یه خاطره براتون تعریف کنم...سال سوم تحصیلم یه درس فوق العاده سخت داشتم...استادش برای نمره دادن پول میگرفت...اونقدر بدطینت بود که اگه کسی ازش شکایت میکرد بی برو برگرد مینداختش...به طبع همه پولو دادن و نمره رو گرفتن...از دادن اون پول ناراضی بودم چون نمره کاملو توی اون امتحان گرفته بودم...ولی مجبور شدم پولو بدم...بعد از اینکه نمره رو بهم داد...توی اینترنت قیمت قطعه های ماشینو دراوردم...یک هفته بعدش با یه باتوم شیشه ماشینشو آوردم پایین...
دید که همه با شوک بهش نگاه کردن...
+همه دورمون جمع شدن و گفتن پول شیشه رو بدم...کاری کردم که حتی رییس دانشگاه بیاد جلوی در...بعد از اون مدرکی که پول دادمو نشون دادم و گفتم که قبلا پول شیشه رو دادم استاد اخراج شد و همه مجبور شدن اون امتحانو دوباره بدن...همونطور که نمیذارم کسی مدیونم بشه منم مدیون کسی نمیمونم...
نفس همه بریده بود...
€آه...خیله خوب...پس...من منتظر میمونم...
+ممنون خانم...
لبخند زد و از جاش بلند شد...
+بابت غذا ممنون...کیبوم بعدا بهت زنگ میزنم...
-تو که هنوز هیچی نخوردی
+صرف شد...
میزو ترک کرد و به سمت در خروجی رفت...
€آه یعنی پسر خشنیه؟
-مامان اگه اون خشن بود به جای اینکه قیمت قطعات ماشینو دربیاره قیمت قطعات بدنو درمیاورد...فقط حرف زورو قبول نمیکنه به نظر من عالیه
اونم بلند شد و دنبال پسر رفت
-جوووونگ...هی صبر کن...
اونقدر عصبی شده بود که دل میخواست هر چه سریع تر این خونه رو ترک کنه ولی بخاطر کیبوم ایستاد...
-هی چرا قهر کردی...
+تنها کسی که دوست نداشتم درمورد خرج و برجام بدونه تو بودی...حالا فهمیدی...به مادرت بگو پولش آمادست...
-چاگیاااا...
حتی کلمه و صورت کیوتشم نتونست اخماشو باز کنه...
-مامان منظور بدی نداشت...
+من غیر از پول مادرت کلی سگ دو زدم...کار کردم...چند جا...بخاطر اینکه شبا هم کار میکردم از خوابگاه انداختنم بیرون...فقط بخاطر یکم پول دراوردن بیشتر...همه تو اتاقای خوشگل و ترگل ورگلشون درس میخوندن و تهش کمترین نمره رو میگرفتن من توی پمپ بنزین با بوی گاز و بنزین درس خوندم...آره.. از مادرت ممنونم که خرج تحصیلمو داد...واقعا ممنونم...اون اندازه پول توی حسابم نیست ولی میتونم جورش کنم...
-چاگی تو میخواستی خونه بخری...
+نمی ارزه...نمی ارزه به اینکه زیر دین کسی باشم...
-مامان چیز بدی نگفت...باور کن چیز بدی نگفت...
بین عصبانیتش یکباره خندید 
+دیوونه تو چرا گریه میکنی؟نگاش کن...
اشکاشو پاک کرد و سریع بغلش کرد...
+آیگو...ببخشید...ترسوندمت...آره خوب مامانت چیز بدی نگفت...من زیادی مغرورم دوست نداشتم تو بدونی...هوم؟بهت زنگ میزنم...
-قول میدی؟
آروم سرتکون داد《یه جور وابستگیه؟》
+خیلی زود دوست دارم به آرزوهام برسم...هرطور که شده...
-میرسی...
عقب رفت و پیشونیشو بوسید 
+منو ببخش خوب؟
-بابت چی؟
+خوب...همینجوری...
گونشو که هنوز از اشکای بلوریش خیس بود پاک کرد
-نمیای خونه رو بهت نشون بدم؟
+اوم...یکم خستم دیدی که کم مونده بود تو بیمارستان خوابم ببره...
-خسته نباشی...
یه لبخند تلخ زد و تند روی لبشو بوسید...
+دیگه میرم...باشه؟؟؟...
-با احتیاط برون...
+آراسووو...خدافظ...
دنبالش دوید...
-تا پارکینگ میام باهات...
***
سرشو روی میز کوچیکش گذاشت...
+آه اینم تموم شد...آخه کی به تو میگه تخصص بگیر...مگه بیکاری...
دوباره یه اه بلند بالا کشید و کتابو پرت کرد...
گوشیشو برداشت 
+زنگ بزنم به کوچولوی خودم
دوباره آه...
+بمیری جونگهیون...چطور دلت میاد...سه ماه شده...هنوز هیچ کاری از دستم برنیومده...فقط دارم بیچاره رو سر میدوونم
تماس با《ازش متنفرم》
+خیلیم دوستش دارم...
چند تا بوق خورد و بالاخره جواب داد
+سلام دلبر خوشگله خودم...
صدای خندش لبخند روی لبش آورد...کیبوم که بلند میخندید بدش که نمیومد هیچ...خیلیم دوست داشت
-سلام...چه دیر زنگ زدی...
+داشتم درس میخوندم خوشگلم...
-اووووم...خسته نمیشی؟
+خیلی ولی آرزوهای گنده گنده مهمتره...
نگاهش به ساعت افتاد و از جاش پرید 
+خدایا...ساعت ۳ صبحه...ببخشید ساعتو ندیدم...خواب بودی؟
-نه بیدار بودم منتظر بودم زنگ بزنی...
+ببینم من اینجوری حس میکنم یا واقعا صدات گرفته...
-گرفته...
+چرا مگه سرما خوردی؟
-نه کلی گریه کردم...
از ته دل به خودش و درساش و ارزوهای لعنتیش لعنت فرستاد...
+چرا عزیزم؟
-فکر کردم دیگه زنگ نمیزنی...ترسیدم خودم زنگ بزنم جواب ندی...
+کیبوم...واسه چی بیخودی گریه میکنی...گفتم که داشتم درس میخوندم عزیزم...قول دادم زنگ بزنم پس زنگ میزدم دیگه...دیر وقته...گریه نکن دیگه من که قطع کردم گوشیو خاموش کن بخواب باشه خوشگلم؟...
-باشه...
+قول بده گریه نمیکنی...
-قول میدم...
روی گوشی رو بوسید 
+شب بخیر پسره...
-شب بخیر...
تماسو تمام کرد و گوشیو کنارش پرت کرد...
+هووووف...بیچاره وابسته شده...تنهاست دیگه سریع وابسته...آه...
《باید همین امشب کارو تموم کنم》
سریع دوباره تماس گرفت و اونم زود جواب داد...
-الووو...
+ای بابا...الان دیگه چرا گریه میکنی؟؟؟؟
-خوشحالم...
آروم و خیلی تلخ خندید...
+دیوونه...اشکاتو پاک کن ببینم...
-پاک کردم...
+اوووم...میتونی بیای بیرون عزیزم؟
-الان؟ساعت نزدیک سه و نیمه...
+میدونم...میتونی بیای؟
-مثلا کجا؟
+دم در عمارت...تا اونجا خوبه...
-خوب بعدش چی؟
+من میام اونجا...میبینمت...ماشینت دستمه...بردمش کارواش که فردا بریم تمرین کنیم...
-خطرناکه این ساعت...
+این ساعت خیابونا خلوته...مواظبم...
-پس...چراغای جلو رو روشن کن توی ماشینم روشن کن...یه آهنگ با صدای بلند بذار کمربندتم ببند...
لبخند زد...
+چشم...بدو برو تو حیاط الان میام 
-باشه...
صدای ذوق زدش باعث شد یه لبخند تلخ بزنه...
+میبینمت...فعلا...
تماسو قطع کرد و بلند شد...بالاخره باید کاری میکرد...تا الان فهمیده بود...بیشتر از سه ماه بود که باهم به طور مرتب تماس داشتن پیام میدادن هم دیگه رو میدیدن و دیگه اینو فهمیده بود که کیبوم از چه چیزایی متنفره...مرد هنوز بهش فشار میاورد...ولی دفعه آخر خیلی جدی به مرد گفته بود قرار نیست به هیچ وجه به حرفاش گوش کنه...عجیب بود ولی مرد قبول کرد و گفت به عهده خودش میذاره...
لباساشو عوض کرد و بیرون رفت کاور ماشینو برداشت بخاطر این ماشین هم آرامش نداشت اونقدر گرون قیمت بود که یه خط کوچیک روش خسارتش درامد یک سالش بود...
+با اینحال عروسکه...عروسک قرمز...
سوار شد همونطور که حدس زده بود خیابون کاملا خلوت بود پس خیلی زود رسید...به کیبوم زنگ زد و گفت که درو باز کنه...خبر داشت که اگه جینکی چیزی بفهمه برای هیچ کدوم زندگی نمیذاره...
درو باز کرد و لبخند زد...
+سلام خوشگلم...آیگو...
به خودش چسبوندش و سرشو بوسید...
+پسر لوسه ببین منو کشیدی تا اینجا...ببینمت...
صورتشو عقب کشید و از سر تا پاشو نگاه کرد
+یه لباس خواب سبز...آیگو با اینا هم نازی...
صورتشو بوسید و کیبوم دوباره دستاشو دور کمرش حلقه کرد...
+دوتا دست کنده داره منو خفه میکنهههه...
خندید و بیشتر فشارش داد...
-دلم تنگ شده بود...
+منم همینطور خوشگلم...
صورتشو عقب برد و لبهاشو آویزون کرد 
-اومدی ماشینو بردی من خواب بودم تو چرا نیومدی بیدارم کنی...
+اومدم دیدمت ولی چون کم خوابی گفتم بیشتر بخوابی...دلم نیومد بیدارت کنم 
-اوووم...چه بدجنس...
با ذوق به صورتش نگاه کرد...
-دستت بهتره؟
+کاملا خوب شده...مثل روز اول...دفعه صدمیه که میپرسی...
دندون نما خندید و قند توی دلش آب کرد
+آبنباتاتو کجا قایم کردی شیطون...
خندید و روی پنجه پاش بلند شد...به ب*وسه شیرین کیبوم جواب داد...ازش جدا شد 
+بی حیا...
-همینو میخواستی...
+اوهوم...
دوباره بوسیدش و خندید...
+از بی حیاها خوشم میاد...
کمرشو گرفت و به خودش چسبوندش همین امشب باید تمومش میکرد...کیبوم با هیجان جواب میداد...اینو دوست داشت...ازش جدا شد و پیشونیشو بوسید...
+بو*سیدنو دوست داری؟
عقب رفت و بهش نگاه کرد...《خدایا...چشماش》لبخند زد...چشماش برق میزد...
-اونو نمیدونم ولی تو رو خیلی دوست دارم...
لبخندش از بین رفت...چیزی توی دلش پایین ریخت...یه لبخند الکی زد...
+ها...ممنون...
پیشونیشو بوسید و سرشو توی بغلش گرفت...
+کیبوم...میدونم که...کیبوم...به نظرت هنوز زوده؟
-چی؟
+که...باهم بخوابیم...
-من...نمیدونم...
+میشه سعی کنی بدونی؟
-من هنوز...
+آه...میدونم میدونم...هنوزم زوده واسه این کارا...
-من بی تجربم مواظبم باش...
به صورتش که یه لبخند بانمک داشت نگاه کرد...
+آم...یعنی...
-اوهوم...
دید که از خجالت لبشو گزید....
+بریم خونم؟
-نه من نمیتونم بیام بیرون این موقع شب...تو بیا...اون اتاقک حیاط پشتی ماله منه...الان که هوا خوبه زیاد گرم نیست...
+با...باشه...
-چی؟...تو چرا اینجایی؟؟؟...نه؟؟؟...چرا؟...
بهش نگاه انداخت...پر از سوال بهش نگاه میکرد
-جدی؟...نه بابا...اینطوری نیست...راست میگی؟...
+کیبوم چی میگی؟
-دوستمه...میگه اینکارو نکنم...
+اینجا که کسی نیست...
-اون یه روحه...
+مسخره بازی درنیار...نزن زیرش...
-اون میگه نباید انجامش بدم...
+به چه دلیل احمقانه ای؟
-خوشگله احمق نیست...ظاهرش یه دختر ۸ ۹ سالست ولی واقعا این سنی نیست...سنش بالاست...شاید همسنای آجوشی شایدم خیلی بیشتر...خودش بهم گفته...میگه انجامش ندم...باید به حرفش گوش کنیم...
+کیبوم...خیالاتی شدی باز؟
-خیالات چیه؟...خودت میدونی که...
+نمیدونم...واقعا نمیدونم...من قبلا گفته بودم هیچ اعتقادی به روح و این چرندیات ندارم...
-دروغ گفتن کاره بدیه...
+میدونم...میدونم که چی؟
-من دروغ نمیگم...من پسر بدی نیستم...
+تو رو خدا یکم بزرگ شو...مثل بچه های سه ساله حرف میزنی...
-من دروغ نمیگم...
+باشه...تو دروغ نمیگی...
-ولی هنوز باور نداری...
+آره ۲۶ سال اعتقادم این بود موجودات ماورایی وجود ندارن...الانم همین فکرو میکنم...
-پس یعنی به من اعتماد نداری...
+چرا تمومش نمیکنی؟
-تو فقط بهم اعتماد کن...من دروغ نمیگم...واقعا وجود دارن...
+گفتم تمومش کن کیبوم...
با بغض بهش خیره شد 
+کیبوم قسم میخورم اگه الان بزنی زیر گریه همین جا میارم بالا...
-واسه چی باهام اینجوری میکنی؟
《همین امشب تمومش میکنم...بیشتر بشه زجر میکشه...خدایا کمکم کن...قول میدم بعد از این با مردم بهتر رفتار کنم...قول میدم از دلش دربیارم...خدایا بد نشکنه》
+چون ازت متنفرم...
شوکه شدنشو دید...
+از همه چیزت متنفرم...صورت بی رنگ و روت راه رفتنت صدات چشمات خنده هات...حالم از پسرایی که اشکشون دم مشکشونه بهم میخوره...از خرافاتیا و خیالاتیا...از  همه چیه تو متنفرم...
-چرا؟
+چون تویی...
-الان عصبانی این حرفا رو میزنی...
+آرومم باشم اینا رو میگم...اصلا من...امشب اومدم که اینا رو بگم...قرار بود فردا بگم...ولی خودت خواستی زودتر بگم...با اون اشکات و زر زرات...
-تا دو دقیقه پیش که اَخ نبودم...
+گفته بودم نمیذارم کسی مدیونم بشه...میخواستم باهات بخوابم که از زیر دینم بیای بیرون...
《خدایا...》
-چه دِینی؟
+گذاشتم با من عشقو تجربه کنی و برای چند وقتم که شده خوش بگذرونی...دیگه بسه...نمیتونم تحمل کنم...
دید که اخماش از ناراحتی توی هم رفت...
-اصلا چرا من؟اگه اینقدر بدم...چرا باهام موندی تا الان؟
+چون پولداری...چون کله گنده ای...من بزرگی رو دوست دارم ...وگرنه هیچی نداری که بخوام پیشت بمونم...
دید که نفسش آروم تر از همیشه بالا و پایین میشد...
-پس...برو...
آروم سرتکون داد...از توی جیبش سوییچ ماشینو دراورد و توی مشتش گذاشت...
نفس خودشم سخت بالا میومد...
-جونگ...
سمتش برگشت...
-خیابونا...خلوته تاکسی نیست...با این برو...
قلبش فشرده شد...حتی اگه در اینکه بعد از این ماجرا ها بازم بهش برگرده شک داشت الان دیگه ذره ای شک نداشت...انگار مهربونی و خوبی توی دنیا ۱۰ تا بود و هشتاش ماله کیبوم بود...
+لازم نکرده...
-لجبازی نکن...
دو قدم با زانوهای لرزون جلو اومد و سوییچو توی جیبش گذاشت...
-مواظب باش...
+گفته بودم از مهربونا متنفرم؟
-...
+برو داخل...
بیرون رفت و درو پشت سر خودش بست...
روی زمین افتاد و به زور نفس کشید
-چون پولدارم؟...دین؟...کله گنده...
دندون قروچه کرد و زانوهاشو بغل کرد...
اولین اشکش که افتاد بقیه اشک ها هم راهشونو روی صورتش باز کردن...
《+کیبوم قسم میخورم اگه الان بزنی زیر گریه همین جا میارم بالا...》
-دوست نداره گریه کنم...دروغ میگه نه؟...دروغ میگه ازم متنفره مگه نه؟حس من دروغ نمیگه...حس من اشتباه نمیکنه...
***
اتاقشو گشته بود کتابخونه و استخرو گلخونه و باغو...هیچ جا نبود...گوشیشو توی اتاقش پیدا نکرد...اونم با کیبوم گم شده بود...این عمارت دراندشت گم شدن هم داشت...بعد از اینهمه سال هنوز همه جاشو ندیده بود...به هر حال بزرگ ترین عمارت شخصی کره بود...
گوشیشو برداشت و تماس گرفت...
+الو...جینکی شی؟
*آه...سلام...
+چیزی شده؟...
*نه کیبوم...سلام میرسونه...میگه شاید یه سر بهتون زد
+که اینطور...مطمئنید؟
*چطور؟مگه پیشتونه؟
+نه ولی دیشب یکم باهم بحثمون شد...
*اوه...که اینطور...بعدا صحبت میکنیم...خدانگهدار...
گوشیو چند بار به کف دستش کوبید...
*پسره ی ریقو...کیبوووووم...تا سه میشمارم میای بیرون...اومدم...گشتم پیدات کردم با موهات میکشمت بیرون...
یه نفس عمیق کشید 
*یــــــــــک...یــــــــــک و نیــــــــــم...دوووووو...
صدای جیغ جیغ آرومش اومد...کسی هولش میداد...حدس زد که کیه...
*ممنون خوشگله...کدوم گوری...
به صورتش خیره شد...
*چه بلایی سره چشمات اومده؟...چرا اینقدر سرخه؟...چرا پف کرده؟
-هیچ...
قلبش فشرده شد...
*بخاطر این پسره ی ریقو؟؟؟؟؟...این مرتیکه آخه گریه داره؟یه قطره اشکت سرتا پاشو میارزه...حر*ومزاده احمق...
دوباره زیر گریه زد
-نگووووو....
*آخه ببین قیافه خودتو...من با تمام گند اخلاقیم یه بارم اشکتو درنیاوردم...این عوضی کیه اشک کیبومه منو درآورده...بیا ببینم...
توی بغلش کشیدش و سرشو بوسید...
-از اینجا متنفرم...اینجا رو دوست ندارممم...اینجا خیلی بدههههه....
لبشو گزید یادش نمیومد کیبوم تا حالا اینطور جلوش گریه کرده باشه اونقدر هق هق میکرد که نفسش بالا نمیومد
 سرشو عقب برد و بهش خیره شد طاقت اشکاشو نداشت
-واسه چی من اینطوریم آجوشی؟؟؟چرا باید روح ببینم؟...چرا؟...من پسر بدیم که خدا مجازاتم کرده؟اخه مگه چیکار کردم؟...چرا هیچ کس منو دوست نداره؟...همه میگن من پسر خوبیم...مگه همه پسرای خوبو دوست ندارن؟...
به هق هق افتاده بود...
-چرا آدما اینقدر پول وقدرت دوست دارن؟...چرا بابا و مامان تمام روز منو تنها میذارن؟چرا نمیان پسرشونو ببینن؟...بخاطر پول و قدرت؟....حتی خانوادمم پولو به من ترجیح میدن...
اشکاشو با لباس خوابش که گلی و کثیف شده بود پاک کرد 
-من اینجا رو دوست ندارم...میخوام از اینجا برم...آجوشی بیا از اینجا بریم...
*خودت میدونی تا الانم بخاطر تو اینجا موندم...نه پولت برام مهم بوده نه دنبال پول و مقام بودم...اگه منو جز آدما حساب میکنی باید بدونی چقدر عاشقتم...تو پسرمی...هوم؟...میدونم اگه پسری داشتم یه پسر خونی...اندازه تو دوستش نداشتم...هیچکس دوستت نداره یا اونی که تو فکرته دوستت نداره...
هق هقش بیشتر شد و دستاشو دور مرد حلقه کرد...
*اون که میاد ماشینتو بیاره...همچین میچلونمش صدا سگ بده...بچه ریقوی دو سانتی...
-نه...کاری باهاش نداشته باش...دست خودش نیست که...هیچ کس یکی که روح میبینه رو دوست نداره...من وحشتناکم...همه از من میترسن...من ترسناکم...
*بسه...اینقدر عیب روی پسرم نذار لیاقتتو نداره...صبحونه اونی رو داریم که دوست داری...اشتها نداری؟
آروم سرتکون داد
*پروتئین بخور حداقل...
-اوهوم...
به پسر که مظلومانه سرتکون داد نگاه کرد...
*تو که هیچ وقت نمیخوردی...میگفتی تلخه...
-شاید من آدم بدیم که اینجوری شدم...میخوام یکم زجر بکشم...شاید خدا منو بخشید...
بغض سنگیش تا زیر گلوش اومد ولی سریع قورتش داد...پایین نمیرفت ولی ادامه داد...
*تو بیگناه ترین آدم روی زمینی کیبوم...اینو بدون...این یه زجر نیست...یه قدرته...خیلی خیلی آدم روی زمین هستن که دوست دارن این قدرتو داشته باشن...
-مگه احمقن...
*نه...فقط آدمیزاد وقتی یه چیز براش جالب میشه دوست داره بدستش بیاره...وقتی بدستش آورد میفهمه...هی این که چیز خاصی نبود...هوم؟...
گریش بیشتر شد...ندونسته زخم روی دلشو عمیق تر کرده بود...
-یعنی...یعنی...من برای جونگ جالب شدم...بعدش که فهمید خاص نیستم ولم کرد...آره؟...
نفسش حبس شد و اشکاشو پاک کرد...
*هی منظور من این نبود...
بهش نگاه کرد...مثل همیشه...
-فهمیدم...میرم اتاقم...
آه کشید...دوباره با جونگهیون تماس گرفت...
+الو جینکی شی اتفاقی افتاده؟
دهنشو باز کرد تا چیزی بگه...ولی...نگفت...چی میگفت؟میگفت بازم بیا پیش کیبوم؟میگفت وابسته شده؟نه...پسر کوچولوشو اینجوری حقیر نمیکرد...
*ماشینو بیار...
+بله...چشم...
گوشی رو بدون خداحافظی قطع کرد...
*این یکی چه مرگشه...بچه ریقو...
روی لبهاش ضربه زد...
*اه چه حرفای بدی جلوی کیبوم زدم...بدرک...دیگه بزرگ شده...
***
+اینجا چی میخوای...کاری که خواستی کردم...
×رو به راهی؟...
+به تو هیچ ربطی نداره...نمیخوام ببینمت...
مرد خندید...
×بهم نیاز داری نه؟
+نه...هیچی ازت نمیخوام...برو...فقط برو...
فریاد کشید و گلدون کنارشو پرت کرد
+گمشوووووو...
گلدون به دیوار خورد و هزار تیکه شد....
×اوه...خوشم اومد...خودتو نکشی کوچولو...باهات کار دارم...
+دیگه چی از جونم میخوای؟...ها؟...میخوای از عذاب وجدان خفه بشم؟دل همچین بچه ای رو شکستم که...بیمارستان؟خونه؟ماشین؟...همشونو$#@!...بر فرض محال اینا رو بهم دادی...دیگه هیچ کس نیست که دوستم داشته باشه...هیچ کس...
×هی...جونگهیون شی...
بهش نگاه کرد...
×یه خبر...پدر و مادرت...توی تصادف نمردن...کشتنشون...
اخماش از شوک باز شد...
×خبر خوبی بود نه؟...اونا خییییلی دوستت داشتن...ولی درحالی که توی بغل مامان جونت بودی...دوتاشونو کشتن...اه و...خبر دیگه...مادر پسره...غیر از تو زیر پر و بال هیچ دانشجویی رو نگرفته...
اشکش چکید...
+خفه شو...خفه شو عوضی...چرا نمیذاری زندگیمو بکنم...ها؟...چه نقشه ای تو سرته؟
×یه مغز یخ زده نمیتونه فکر کنه...
پوزخند زد و توی یه پلک زدن ناپدید شد...
+چه مرگشه آیششششش $#@!
***
به عروسک که مثل همیشه میچرخید دور میزد و میرقصید نگاه کرد....
-باید گوشیمو بندازم دور...اگه یه وقت دستم رفت بهش زنگ زدم...حالم از خودم بهم میخوره...نه...حال اونم بهم میخوره...بیشتر از قبل....آخه...آخه امکان نداره...نگاهاش حرفاش بغلاش حتی بوساش...هیچ کدومشون نفرت نداشت اجبار نداشت...دوستم داشت...
اشکش چکید و اه کشید...
-حالم بهم خورد...نمیخوام گریه کنم...نمیشد آهنگت یکم شاد تر بود؟...آجوما یه بار که بخاطر امتحانم ناراحت بودم...گفت امروزو که رد کنی فردا احساس بهتری داری...فکر نکنم واسه این یکی اینجوری باشه یه روزم گذشت هیچیم عوض نشد...کاش حداقل اون موقع که ازادش گذاشته بودم که بره میرفت...اینقدر ازم متنفره؟میخواست عذابم بده؟...
به پروتئینای تلخ نگاه کرد...تمام دو روز از این ماده تلخ خورده بود...
-خدا کی میخواد منو ببخشه؟...
آه کشید و جعبه موزیکو بست به سقف نگاه کرد...یه سیاهی از گوشه اتاقش به سمت پایین میریخت...
-خدایا...این دیگه چیه؟
نزدیک رفت...سقف اتاقش بلند بود...سیاهی روی سقف بیشتر میشد و روی دیوارا میریخت...
-آجوشی...آجوشیییییی....آجوشییییییی...کمک...آجوشیییییییی...
عقب عقب رفت...به کسی برخورد کرد 
-آجوشی سقف چرا داره سیاه...
هین کشید و روی زمین افتاد...مرد بالبخند بهش نگاه میکرد...همیشه از لبخنداش دلهره میگرفت...
×رو به راهی کوچولو؟
-با من چیکار داری؟
×پسره...جونگهیون...واسه من کار میکرد...
شوکه نفسش بالا اومد 
×قراره یه بیمارستان بهش بدم در قبالش...با تو بازی کرد...اون...ازت متنفره...از مردا متنفره...ولی پول قدرتمند تره...
اشکش چکید...گفته بود بخاطر کله گنده بودنش باهاش مونده بود ولی نگفته بود در قبال شکستن دلش قراره به خواسته های بزرگش برسه...اخماش توی هم رفت...
×از من به تو...نصیحت...عاشق شدی...به طرفت نگو...اگه زن باشه...عاشق بی محلیای یه خره دیگه میشه...بچه میزاد ازدواج میکنه...مرد باشه استفادشو کرد پرتت میکنه یه گوشه...بذار تو اون کوچولو بمونه...
با انگشت به قلبش اشاره کرد...
نفسش بالا نمیومد...
-آجوشی...آجوشی...آجو...شی...
سعی کرد عقب بره...روی زمین میخزید...نفسش تنگ شده بود...انگار پاهاش فلج شده بود....تمام بدنش شروع کرد به درد گرفت...
-آجووووشییییییی...
***
زنگ در عمارت به صدا در اومد سریع درو باز کرد...
*اومدی؟
+بله...بفرمایید...
سوییچو سمتش گرفت و جینکی سریع گرفتش...
+دیروز یکم کار داشتم نتونستم بیارمش...
یه صورت مرد نگاه کرد...اونقدر سردبود که قلبشو بدرد آورد...
*تو دیگه چته؟...این چه قیافه ایه؟...مگه تو نبودی که کیبومو ول کردی؟هر چی میپرسم نمیگه چی گفتی...حتی نمیذاره بهت فحش بدم که دلم خنک بشه...
+هر چی دوست دارید بگید...
*کیبوم زودتر از اونی که فکر میکنی آدما رو میبخشه...مطمئن باش همون لحظه تو رو بخشیده...ولی من معمولا طول میکشه کسیو ببخشم...با اینکه تربیتش تمام و کمال با من بوده...کسی که دلشو بشکنه واسه من آدم حساب نمیشه...حتی اگه اون ادم پدرش یا مادرش باشه...فقط یه حیوون میتونه دلشو بشکنه...
بغضشو قورت داد...
+میدونم...
*آه...در ضمن...
یکباره انگارکسی دست مردو کشید...
+خدایا...جینکی شی؟
*آهههه وایسا وایسا...خوشگله؟...آراسو...خودم میام...میخوای بریم پیش کیبوم...خودم میام...
ایستاد و نفس گرفت ولی دوباره آستینش کشیده شد...منظورشو فهمید و سریع به سمت اتاق کیبوم دوید...متوجه بود که جونگهیون هم پشت سرش داخل اومد ولی اهمیتی نداد...
نفس نفس میزد از اتاق کیبوم صدای جیغ و فریاداش میومد هر پنجتا خدمتکار جلوی در جمع شده بودن و با سردرگمی اشک میریختن...
*شما چه مرگتونه چرا نمیرید کمکمش...
به سمت در حمله در و دستگیره رو چند بار پیچوند...
*کیبوم...کیبوم....
به در کوبید 
*کیبوم...کیبوووووم....خدایا...کیبوم...
به در مشت کوبید 
*کیبوم تو رو خدا درو باز کن...
دوباره مشت کوبید 
*کیبووووم...
نفس نفس زد به در مشت و لگد زد...
*کیبوم تو رو خدا بیا درو باز کن...
*کیبوم چی شده...
*کیبوم تو رو خدا...
عقب رفت و خودشو به در کوبید بلکه در باز بشه ولی نشد...دوباره عقب رفت و با قدرت بیشتری خودشو به در کوبید...سه باره چهار باره...نگاهش به جونگهیون افتاد که شوکه روی زانوهاش افتاده بود...
*لعنتی بیا کمک...
دوباره به در لگد زد...دختر جعبه ابزارو با تمام سرعت و قدرتش کشید و آورد...
*آه...
چکشو به قفل در کوبید...قفل در شکست...دوباره تلاش کرد...انگار چیزی پشت در بود...
همه کمک کردن و با هم درو هول دادن...
٪چرا باز نمیشه...
*پنجره...پنجره...
قبل از اینکه بره صدای جیغای کیبوم قطع شد و در با ناله وحشتناکی باز شد...
همشون شوکه شدن وقتی کیبومو در حالی که پاشو روی اون یکی انداخته بود و کتاب میخوند دیدن...
*خدایا...تو...
پسر به سمتش برگشت و لبخند زد 
×سلام جینکی شی
《خدایا...چشماش》
(از این به بعد علامت کاراکتر کیبوم در صورتی که خودش نباشه این علامته× برای جلوگیری از گیج شدنتون)



:: مرتبط با: (Dancing Dolls(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
martiyeh جمعه 27 مرداد 1396 03:51 ق.ظ
ساعت نزدیکای چهار نصفه شب، خودمم نمیفهمم دارم چی تایپ میکنم :||| و دستم رو چه حرفی میره :/
خط دوم جینکی منظورم بود :||
میشه سرپرستی منو قبول کنه؟ :|
martiyeh جمعه 27 مرداد 1396 03:49 ق.ظ
الان فقط دلم میخواد عر بزنم، نظرمم نمیاد
میشه میکنی منو به فرزندی قبول کنه؟ از این جینکیا میخوام
و درضمن هانی جان، بترس از روزی که خشم لاکتا شامل حالت بشه حالا هی دارم تحمل میکنم من :|
مرسی لاوم ^~^
غزل دوشنبه 26 تیر 1396 12:13 ق.ظ
وویی
reyhan یکشنبه 25 تیر 1396 07:28 ب.ظ
جونگ کفاصت دل کیبوم منو شیکوند
وای وای فقط اونجایی ک اونیو به جونگ میگه مرتیکه دو سانتی
اصن داغون شدم
نمدونم چرا ولی احساس میکنم منم شکست عشقی خوردم:/
تو در هر حالتی بنویسی قشنگ میشه هانی *-* *-*
خلاصه تا اعماق جیگرم سوووووخت
امیدوارم بعدن بفهمم این مرتیکه کیه بیشور کیبومو تسخیر کرد -.- .-.
خسته نباشی هانی دستت دردنکنه خیلی قشنگ بود
زهرا یکشنبه 25 تیر 1396 03:51 ب.ظ
سلام عزیزم عالی هست مطالبت خوشم اومد موفق و پیروز باشید
Red یکشنبه 25 تیر 1396 03:30 ب.ظ
اوفففففففف خداااا
نهههههه چرااااا
عاللللییی بوود
خیلییی قشنگهههه
نههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User