hani shinee پنجشنبه 15 تیر 1396 09:43 ب.ظ نظرات ()
سلام سلام...
دارم هر روز آپ میکنما...
امروز حوصله ندارم نتمم ضعیفه از یه قسمت دیگه رمزی میکنم 
بپرید ادامه از دهن نیوفته:/ خیلی طولانیه هارهارهار


قسمت سوم
از خواب پرید و آه کشید...
*لعنت...خواب بود...خواب بود...
قلبش هنوز تند میزد که دستگیره در چرخید...
-آجوشیییییی...
سعی کرد لبخند بزنه...
*آه...آقای کوچیک...
از لای در سرشو داخل هول داد...
-بدون آجوشی صبحونه نمیچسبه...
*باشه...الان میام...چرا اینقد زود بیدار شدی؟
حالا کاملا داخل اومد...به لباسای خرگوشیش نگاه کرد لبخند زد
-ها؟...من دیشب نخوابیدم...یادتون نیست؟
سرشو کج کرد
*چیو؟
-اومدین اتاقــــــــــم...داشتیم کاردستی درست میکردیــــــــــم...یادتون نیست؟
قلبش تند تند زد 
*داشتیم؟
-آره من و خوشگله...
به صورت پسر خیره شده بود...《امکان نداره...یعنی...خواب ندیدم؟》
*...پس تو دیشب به من گفتی گمشو؟
-من نبودم که...آجوشی بود...اون گفت...گفتش من بلد نیستم گل درست کنم...اون درست کرد...
آب دهنشو قورت داد و به سمت پسر رفت...صورت کوچولوشو توی دستاش گرفت...
*آقای کوچیک...اگه دوباره اون...اجوشی رو دیدی...نه باهاش حرف بزن نه هیـ هیچ چیز دیگه ای...آراسو؟
پسر لبهاشو جمع کرد 
-آراسو...
*و...اون دختره...با اونم حرف نزن...
-اون دوستمه...اون مودبه...
*کاری کرد که جعبه موزیکو از اتاق من بدزدی...نه؟
-جعبه؟...نه...من اونو برنداشتم...
*کی برداشت؟...یکی ازخدمتکارا؟
-یه آجوما...اون خیلی این آهنگو دوست داره 
سفید شد...
*تو دقیقا...چند نفرو میبینی خوشگلم؟هوم؟
-خوشگله...آجوشی...یه خانم جوون...آجوما...یه آقای پیر...پدرجون(پدر بزرگ) که وقتی کاره بدی میکنم یا وقتی کاره خوبی میکنم...میاد...بهم اخم میکنه یا بهم لبخند میزنه...یه توله سگ زخمیم هست...وقتی میرم باغ میبینمش...اووووم...
*کافیه...کافیه...این آجوشیه...حدودا چند سالشه؟
-همسنای شما...اون خارجیه...نمیدونم کجاییه ولی چشمای ترسناکه بزرگی داره...سیاهه...
سرتکون داد و کیبومو بغل کرد《آره...گفته بودی...سیاهه》
در تقه کرد...
●آه...لی جینکی شی...بیداری؟...
سریع بلند شد سر و وضعشو درست کرد...و موهای کیبومو صاف کرد
*بله...بیدارم آقای بزرگ...
مرد داخل اومد و خندید
●آیگو...جینکی شی...اولین باره میبینم این ساعت هنوز خوابی...
-بابایی...آجوشی خسته بود...
مرد خندید و کیبومو روی دستاش بلند کرد...
●آهههه...این کیبوم کوچولوی منه؟...چه خوشگل شدهههه...لباساش چه خوشگله...صبحونه خورده پسرم؟؟؟...از صورت نشستت معلومه نخوردی...آیگو...لی گون...بیاید...باهم میخوریم...
*بله...حتما...ممنون...
////
*موضوع حاد تر از ایناست...
€چی؟...
*اگه میذاشتم ادامه بده میگفت که تقریبا ۱۰ تا روحو هم زمان میبینه...حتی روح مرحوم پدرتون...و...دیشب اتفاق عجیبی افتاد...
دستای زن مثل یه زلزله چند ریشتری می لرزید و صورتش رنگ پریده شده بود...
یه لیوان آب برای زن ریخت...
€چه...اتفاقی افتاد؟
*اون روح دختر بچه رو یادتون هست؟
€بله بله...البته که هست...
*دیشب رفتار عجیبی داشتن...من تمام کاغذای طلسمو توی جایی جاسازی کرده بودم...ساعت ۴ صب بود که...
***
خم شد و لیوان قهوه رو به پسر داد
÷چقدر دیر اومدی...قهوه یخ کرده پسره ی @#$!...مگه نگفتم قهوه داغ میخوام...
+متاسفم هیونگ راه طولانی بود...
÷چه بد...حالا چیکار کنم؟
سر قهوه رو برداشت ولیوانو بالای سرش گرفت...
÷آقای دکتر اینقدر این کوفتی سرده میتونی باهاش دوش بگیری...
نگاهشو به پسر دوخت...پوزخند زد و پسرو عصبانی کرد
÷میخندی؟میخوای بکشمت؟
قهوه رو از پسر گرفت...و البته پسر بیشتر عصبانی شد...
+واقعا فکر کردی پول نازنینمو میدم برای آشغالدونیه تو؟...اینجا دانشگاهه...نه مهد کودک... کاری نکن ازت بخاطر مزاحمت و دزدیدن پولام شکایت کنم...اینجا رو ببین...یه cc Tv هست...من آدم با حوصله ای نیستم...خوب میشه اگه گورتو گم کنی
قبل از اینکه مشت پسر توی صورتش فرود بیاد قهوه رو به صورتش پاشید و فریاد پسر بالا رفت
÷اههههه $#@! سوختمممممم...
+سعی کن باهاش دوش بگیری...آه...پولم حیف شد...
چشماشو چرخوند شونه بالا انداخت و راهشو رفت...۱۸ سالگی وارد دانشگاه پزشکی شدن همین دردسر ها رو هم داشت...همه ازش بزرگتر بودن و به خیالشون سعی میکردن بهش زور بگن...سابقه ۱۵ شکایت از هم دانشگاهیا شاید باید توی گینس ثبت میشد...
کتابشو درآورد و برگه زد...
+احمقا...
خمیازه کشید
+اه تازگیا چقدر میخوابم...دارم رشد میکنم...اوم...
یه لمس روی شونه اش احساس کرد و سریع برگشت...
+خیالاتی شدم...درس..درس...
***
دستاشو به در شیشه ای کوبید...
×درو باز کنید...درو باز کنید دارم یخ میزنم...
اینبار با پا تلاش کرد...
×درو باز کنید حرو*م زاده ها...
به خودش لرزید...دستا و پاهاش سرد بودن...برای یک ثانیه از حرکت ایستاد و برای همون لحظه هم دستا و پاهاش بی حس شدن...
به صورت زن از پشت دیوار شیشه ای بینشون خیره شد...
÷منو ببخش عزیزم...
به چشمای سیاهش خیره شد و دید که بالاخره پسر دست از تلاش برداشت...
^خانم...عملیات تکمیل شد...
***
€یوبو...کیبوم داره از دست میره...
●چطور؟...اون کاملا سالم و شادابه...
€ولی همیشه اینطور نمیمونه...داره مثل برادرم میشه...
مرد به سمت زن برگشت...
●احمق نشو زن اونو جن گرفت...کیبوم خیلی خوبه...هیچیش نیست...الکی حساسیت نشون نده...
€میگه روح میبینه...
●آره...خوب ببینه...این دلیل نمیشه که یه چیزی بپره تو بدنش...این حساسیتاتو تموم کن...از کجا معلوم راست بگه؟...بچه ها خیال پردازن...کیبوم حتی بخاطر این حساسیتای تو مدرسه هم نمیره...اون تنهاست و دنبال دوست میگرده...وقتی نمیبینه، یه خیالیشو میسازه...اونقدرا عجیب نیست...
€کیبوم دروغ میگه...به پیشخدمت لی اعتماد نداری؟اونم دروغ میگه؟
مرد پوزخند زد و یه شکلات توی دهنش گذاشت...
●چیه اونم روح میبینه؟
€یوبو شوخی نکن...نمیبینی حاله منو؟نه ندیده ولی دیده اونی که کیبوم میبینه از بدنش استفاده میکنه...
لبخند مرد محو شده بود و بجاش یه اخم عمیق روی پیشونیش نشسته بود...
€کیبوم بهش گفته پدرمو میبینه...روح اون بیچاره هنوزم توی این خونست...
مرد چشماشو بهم فشار داد...
●اینقدر اسم پدرتو نیار...میدونم...اشتباه کردم...اشتباه کردیم...ولی بجاش کلی کار در حق روحش انجام دادیم...غیر از اینه؟...
€خدای من...ولی در برابر اون کارا کلی اسمت توی رسانه ها پیچید...اینو به کسی بگو که ندونه...
مرد آه کشید...
●خیله خوب...درباره کیبوم حرف میزدیم...یه جنگیر براش پیدا کنیم؟
€خودت که گفتی...برادرمو جن گرفت...سر و کار کیبوم با روحاست...نمیدونم باید چیکار کنم...
●یه چند وقت سره کار نیا بمون پیشش و مواظبش باش...مرخصی با حقوق برات رد میکنم...
زن پوزخند زد...
€نباشم که سرت تو یه آخور دیگه باشه؟...کور خوندی...
●هر کاری دوست داری بکن...میرم یه دور توی خونه بزنم...
***
*این برگ پهنه...سبزینه داره و باعث میشه سبز بمونه...نور خورشید از طریق سطح برگ جذبش میشه...
-آجوشی...
*جونم؟سوالی داشتی؟
-شما دیشب به من گفتی کیبوم؟
*نمیدونم...چطور مگه؟
-میشه خواهش کنم همیشه بگین؟...من دیگه بزرگ شدم وقتی میگین آقای کوچیک یه حسی داره...
خندید و سرشو بوسید ...
*باشه کیبوم آه...به شرطی که...مثل همیشه مودب باشی و به حرف آجوشی گوش بدی...آراسو؟
خندید و بازوی مردو بغل کرد 
-چشششششم...اوه...یه پروانه...
دستشو بلند کرد و پروانه آروم روی دستش نشست...
-چه خوشگله...
*دوستت داره...
-میگه دستام نرمه...
*اون حرف میزنه؟...
-با چشماش میگه...
لبخند زد و به پسر بچه عجیب خیره شد...
*حتما چون دستات نرمه بلند نمیشه از روی دستت...
خندید
-شاید...
*پس بهش بگو بره روی یه گل بشینه ما باید درس بخونیم کیبوم آه...
-باشه...
دستشو بلند کرد و پروانه از روی دستش پرید...
*اینو شنیدی؟اگه به بال پروانه دست بزنی دیگه هرگز نمیتونه پرواز کنه...
-اگه پرواز نکنه میمیره؟
*اوهوم...
-آجوما هم اینو گفت...گفت هر چیزی که زمین گیر بشه...آخرش میمیره...حتی اگه گیاه باشه...
*مامان منم همیشه اینو میگفت...وقتی پاش درد میگرفت...
-آجوشی...
*جونم؟
-اگه یه آدم یه جایی بمیره...روحش همونجا میمونه...نه؟...
*البته که نه...روحش میره پیش خدا...
-اگه با آرامش از دنیا نرن چی؟
*نمیدونم راستش...
-نمیدونم اونایی که میبینم کین...فقط پدرجونو میشناسم...اون زن جوون لباس یه خدمتکار تنشه...اون آجوما یه لباس بلند گلدار داره...یه صورت تپل داره و همیشه لبخند میزنه...اون پیرمرده همیشه به شیشه های سوجو دستبرد میزنه...خوشگله یه لباس صورتی تنشه که کلی چینای خوشگل داره کنار استخر گاهی چندتا نوزاد میبینم ولی منو دوست ندارن و باهام بازی نمیکنن اونا لباس تنشون نیست...
خندید و دست جینکی رو گرفت...
-اون توله سگه یه سوراخ توی تنش داره و ازش خون میاد با اینحال خیلی نازه...
به مرد نگاه کرد که توی فکر فرو رفته بود...
-آجوشی به حرفام گوش میکنی؟
*اون...چشم سیاهه چی؟اون چجوریه؟
-اوووم...یه طور عجیبیه...میبینمش ولی انگار نمیبینم...صورتش مثل یه شیشه مه گرفتست...خوب گفتم؟
*تاره؟
دستشو توی هوا کوبید 
-آره...با اینحال سیاهی چشماش خیلی واضحه...وقتی میبینمش...قلبم تند تند میزنه...
تصمیم گرفت پسرو از این حال و هوا دربیاره...
*اوه نکنه عاشقش شدی...
خندید و دستاشو به چپ و راست تکون داد...
-آه نه...
*اون آجومایی که گفتی...عجیبه...خیلی شبیه مامانمه...تو اونو یادت میاد؟
-نــــــــــه...
*حق داری...چون وقتی از دنیا رفت...فقط یک سالت بود...خییییلی خوشگل بودی و مامان عاشقت بود...جوری باهات حرف میزد و واست ضعف میکرد انگار تازه متولد شده بود...
لبخند زد...
-اسم آجوما...سم اینهاست...خودش بهم گفت
لبخند جینکی از بین رفت...
-آجوشی...آجوشی...
*جونم...
-برم حمام؟
*اوهوم...برو عزیزم...عرق کردی
به کیبوم خیره شد...تو این خونه چه جهنمی بود؟
به آشپزخونه رفت و زنگ جمع شدن خدمتکارا رو به صدا درآورد...
*دخترا...کدوم یکی از شما...اسم مادر منو میدونه...
همه به هم دیگه نگاه انداختن...
/من میدونم لی گون...
به آشپز نگاه کرد از زمان مادرش اینجا کار میکرد...
*سونبه نیم...شما به کیبوم اسم مادر منو گفتید؟
/نه لی گون...من با آقای کوچیک حرف نمیزنم...
لبشو گزید...
*به کسی نگفتید که احیانا به گوش کیبوم برسه؟
/من راجع به مادرتون با کسی حرف نزدم...
آروم سرتکون داد...
*دخترا...از این به بعد هر کس درباره آقای کوچیک حرفی،شایعه ای پخش کنه با من طرفه...همتون خانمای بزرگی هستید و نیاز به تکرار دوباره حرف نیست...پس مجبورم نکنید دوباره تکرار کنم...خیله خوب؟
با صدای بله بلنده همه از آشپزخونه خارج شد...نگاهش به کمد اسناد افتاد...
《اون زن جوون لباس یه خدمتکار تنشه》
کلید انداخت و پرونده ها رو نگاه کرد...خیلیای دیگشون توی اتاق انباری بودن...اون یه خانه زاد بود با اینحال مطمئن بود جاهایی توی این عمارت هست که تا حالا به چشم ندیده...
صدای چیلیک چیلیک کوبیدن اسب چوبی به زمین توجهشو جلب کرد سعی کرد لبخند بزنه ولی زیاد موفق نبود
-منو سفت بگیر نیوفتییییی...یوهووووو...پیتیکو پیتیکو...برو اسب مننننننن...
*مواظب باش کیبوم آه...
با صدای بلند خندید و بیشتر سر و صدا کرد...
-چیکار میکنی آجوشیییییی...
*من یکم کار دارم...رفتی حمام؟
-نههههه...آجوما گفت بیام صدات کنم منو ببری حمام...گفت تنها نرم
آب دهنشو قورت داد در کمدو قفل کرد و به سمت کیبوم رفت...
*میترسی کیبوم آه؟
پسر بی قید شونه بالا انداخت...
-آجوما گفت...
آروم سرتکون داد...
《بالاخره میفهمم اینجا چه جهنمیه》