تبلیغات
*shinee ficstory* - Dancing Dolls ep 2
 
 
تاریخ :  چهارشنبه 14 تیر 1396
نویسنده :  hani shinee
سلام...
اومدم با قسمت بعدیییی....
اووووف...
چه استرس آوره...هار هار هار...
نظرات که کمه...ولی بازدید چدا اینقدر بالاست؟
احتمال زیاد...از قسمت بعدی حتی اگه یک دونه نظر داشته باشه و هیچ کس نخونه فیکو من رمزی میکنم...
میدونم...
تقریبا ۸ ماه طول کشید تا فیک قبلی تموم بشه...بابتش پشیمون نیستم و این ۸ ماه باعث شده خیلی از خواننده ها رو از دست بدم که بازم اگه واقعا کسی نوشته هامو دوست داشته باشه منتظر میمونه...
که باز من باهاش مشکلی ندارم...
به هر حال یه آدم زنده به صد تا آدم مرده می ارزه...واسه منم همینه...دو تا خواننده یه خواننده داشته باشم برام با ارزش تر از کسایین که میخونن و تهش نه صداشون در میاد نه چیزی حتما احساس خوبیم بهشون دست میده...
مشکلی نیست...مهم اینه که فیک خونده بشه...اگه بدونم کارم نقصی داره خوبه؟بده؟ خیلیم خوب میشه...
ولی این فیک واسم متفاوته و چراشو زمانی میفهمید که فیک تموم میشه...
در کل حس بدی به این فیک ندارم و سعی میکنم اونقدر جذاب باشه که همراهای همیشگی وب راضی باشن ازش...همونقدر که خودم دوستش دارم...
حرف دیگه ای نیست...



قسمت دوم
وارد خونه شد و آه کشید...
*خدایا...این مسخره بازیا...
چندین و چند نفر روی زانو با لباسای سفید نشسته بودن و دستاشونو همزمان با پیرزن جادوگر تکون میدادن...پسر بچه ای اون وسط بود...معلوم بود حال خوشی نداره...
*آدمای خرافاتی...بچه رو ببرید دکتر...
روی یه صندلی اون نزدیکی نشست...یکباره صدای جیغ پسر بچه بلند شد و از جا پروندش...
*چه غلطی میکنن...
پیرزن بالاخره مراسمو تموم کرد...از تشکرای خانواده میتونست بفهمه مراسم موفقیت آمیز بوده...
&آیگو...پیشخدمت لی...کاری داشتید؟
*طلسم...با هر قیمتی...
***
شلوارک گلدارشو پوشید و خودشو توی آینه دید...زیر خنده زد
-این دیگه چیه...
یه رکابی  نازک هم پوشید...یکباره بازوهاشو بغل کرد...
-چه سرده...
روی تختش نشست و پاهاشو تکون داد...
-چرا آجوشی نیومد...
بلند شد و بیرون رفت...خدمتکارای کمی مونده بودن بعد از اولین حادثه بیشتر خدمتکارا رفته بودن...پیشخدمت لی تمام سعیشو کرده بود تا خدمتکارای جدید چیزی نفهمن ولی حرفای پچ پچ و دره گوشی چیزی نبود که بشه جلوشو گرفت...
دمپاییای خرگوشیشو پوشیده بود و آروم توی راه روی عریض و طویل راه میرفت...صدای صحبت دوتا از جدیدترین خدمتکارا رو شنید...
$یونهی سونبه(ارشد)میگفت پسره چند وقت پیش داشته با جیغ و فریاد با خودش توی باغ بازی میکرده...وقتی پیشخدمت لی ازش پرسیده با کی بازی میکنه...خندیده و گفته با اون دختر کوچولوعه که اونجاست...ولی...هیچ دختر کوچولویی اونجا نبوده...
دختر دستای لرزونشو روی بازوش کشید
٪آه...موهای تنم سیخ شد...اون روح بوده؟
$اوم اوم...هیچ وقت معلوم نشد...بعد از اون همه از اینجا فراری شدن...میبینی که...
٪پیشخدمت لی خیلی جوونه...اون نمیترسه؟
$اینو هم یونهی سونبه بهم گفته...اون کلا به این چیزا اعتقاد نداره...شاید روحو قبول داشته باشه ولی...من خودم چندین بار شنیدم که با خدمتکارا دعوا میکرد...میگفت روح فقط از نوره...یه نور مثه نور خورشید...نور ترس داره؟...
٪درست میگه...نه؟...
آروم لبخند زد...《خنگولا...آجوشی همیشه درست میگه》
یکباره خندید و سرشو خم کرد...
《سلام خوشگله...اومدی با من بازی کنی؟من میخوام برم استخر...میخوای باهم بریم؟...نه؟...پس...بعدا باهم بازی میکنیم》
دختر خدمتکار بیرون اومد و رنگش پرید...تصمیم گرفت سر به سرش بذاره
-باورت نمیشه ولی بعضی نورا خیلی خوشگلن...
دختر به دیوار چسبید و آب دهنشو قورت داد...با شیطنت خندید و به سمت حیاط عمارت دوید...
-اوم حیاط پشتی...آخ جون استخر...
روی نیمکت کنار استخر نشست و دوباره پاهاشو تکون داد...
-اوم...اینجا هم سرده...آجوشی...آجوشی...کجایی...کیبومی آب بازی میخواد...
به شعر مسخره خودش خندید و بلند شد
-شنا نمیکنم...پا مو میذارم توی آب...آجوشیم دعوام نمیکنه...
پاشو توی آب گذاشت و از سردیش لرزید و خندید...دوباره شعر مسخرشو خوند و به آب لگد زد و به پرش آب توی هوا نگاه کرد...احساس میکرد کسی از پشت سر بهش نگاه میکنه سرشو برگردوند 
-اوه...
یکباره دستی توی آب هولش داد...دستا و پاهاشو تکون داد ولی حس میکرد بیشتر پایین میره با پاهاش به آب ضربه زد و خودشو بالا کشید با جون و دل نفس گرفت و دوباره توی آب فرو رفت...دستاشو تکون میداد شاید یه دست آویز پیدا کنه و خودشو بالا بکشه ولی استخر پر آبی که معمولا ازش استفاده نمیشد سطح لزجی داشت با اینحال صدای پرت شدن یه جسم توی آب و دستایی که سفت دور کمرش پیچید باعث شد دست و پا زدنو تموم کنه...
*خوبی آقای کوچیک؟
دستشو ریز کمرش برد و مثل یه شوک بالا کشیدش سرفه زد و آب از دهنش بیرون پاشید بلند شد و سرفه زد و تند تند نفسای عمیق کشید
-آجوشیییی...
به گریه افتاد دستشو دور پاهاش حلقه کرد
با ناراحتی به پسر خیره شد
*آقای کوچیک...مگه من بهت نگفته بودم تا زمانی که شنا یاد نگرفتی نرو توی آب...
بغض کرد و دستاشو بلند کرد...《بغلم میکنی؟》مرد بالاخره کم آورد خندید و پسرو محکم بغل کرد...
*آقا سردته؟...
پتوی کوچیک زیر سایه بون برداشت و دور پسر پیچید...
-یه آجوشی بود...من داشتم آب بازی میکردم...منو هول داد توی آب...خیلی بدجنس بود...
آروم پیشونیشو بوسید و دستشو تند تند روی کمرش کشید...
*آجوشی؟
-اوهوم...اون بهم خیره شده بود...چشماش سیاه بود...
پسر کوچولو رو بیشتر توی بغلش کشید...
*که اینطور...این...راز کوچولوی ما باشه...خوب؟...در عوض منم به خانم نمیگم رفتی توی آب باشه؟...
تند سرتکون داد...
-به کسی نمیگم آجوشیو دیدم...
*آفرین...
روی دستاش بلندش کرد...بین راه دید که خندید و برای کسی دست تکون داد ولی اهمیت نداد...بچه ها ذهن خلاق و خیال پردازی داشتن...این دختر کوچولو هم احتمالا یه دوست خیالی بود...همچنین این اتفاق امروز و حرف بعدش هم میتونست یه راه دفاعی برای سرزنش نشدن باشه...و گرنه...کدوم مرد؟...
پسر توی بغلش میلرزید...
-اون آجوشیه رو قبلا دیده بودم...
به اتاق پسر رسیدن و مرد سریع لباس خیسشو دراورد...
-اون همیشه شبا دره اتاقمو قفل میکنه...
*چرا؟
-نمیدونم...توی آینه هم بهم نگاه میکنه...
*تو میترسی؟...
-...آجوشی میشه امشب پیش شما بخوابم؟...
مرد شلوارک خیسشو هم با یه شلوار عوض کرد...
*فقط تا وقتی خوابت ببره...
-اوم...باشه...واسم موزیک میذاری آجوشی؟
مرد خندید و صورت رنگ پریدشو بوسید 
*باید خواهش کنی...
-میشه خواهش کنم واسم موزیک بذارید؟
*البته...با کمال میل...
توی بغلش بلندش کرد...
*آیگو پسره سنگین شده...
پسر خندید
-نه... خوشگله به شونه هام چسبیده...
لبخند مرد پاک شد...
*خوشگله کیه؟
-دوستمه...اسمشو نمیدونم...چون نمیتونه حرف بزنه...
پایین گذاشتش و سمت قفسه کتاباش رفت...
*خوب...امروز با ریاضی شروع میکنیم...
-آهههههههه...
***
با هیجان سرشو روی سینه مرد گذاشت...
*آقای کوچیک دوست داری واست کتاب داستان بخونم؟
-نه شما توی روز زیاد حرف میزنید...فقط موزیک بذارید من میخوابم...
مرد با خنده سرشو تکون داد و جعبه موزیکو کوک و باز کرد...یه عروسک همزمان با آهنگ ملایم جعبه میچرخید و میرقصید...
به صورت پسر که محو رقص عروسک شده بود نگاه کرد و پتو رو بیشتر روش کشید...اینهمه حرف چرند پشت سر یه بچه ۱۰ ساله چه معنی ای داشت؟...اونم بچه ای به این سادگی و بی آلایشی که برای یه جعبه موزیک اینهمه ذوق میزد...
موهاشو ناز کرد و سرشو بوسید
*امروز خیلی ترسیدی آقا کوچولو؟
-اوم...فکر نکنم دیگه دوست داشته باشم تنها برم تو آب...
*پس دیگه حمام نمیکنی؟
-من عاشق آبم...فقط از شنا کردن میترسم...آجوشی بعدا یادم میدی؟....اوم...میشه خواهش کنم؟
مرد خندید و دره جعبه که کوکش تموم شده بود و از حرکت ایستاده بود بست و پیشونی پسرو بوسید...
*با کمال میل...
پسرو بغل کرد و آروم آروم پشتش زد...تربیت یه همچین بچه دوست داشتنی ای کار سختی نبود...
***
€طلسمو گرفتی؟
*بله...با اینحال...
€نمیخوام حرفی درباره بدرد نخور بودنشون بشنوم...
*امروز کیبوم شی گفت یه مرد با چشمای سیاه پرتش کرده توی آب...داشت غرق میشد...
زن شوکه شد 
€چی؟تو کدوم گوری بودی؟
از توی جیبش طلسما رو دراورد
*به دستور شما رفته بودم اینا رو بگیرم...اون زن گفت این طلسما از راه دور هم میتونه از آقای کوچیک محافظت کنه...من به خونه رسیده بودم ولی آقای کوچیک داشت غرق میشد...بعد از اونم گفت یه دختر بچه باهاش دوسته و باهاش بازی میکنه...اگه این برگه ها و این نوشته ها قدرتی داشتن این اتقاقا نمیوفتاد...
زن آشفته شد و لبشو گزید...
*متاسفم...ولی اگه میشه دیگه شخص منو برای گرفتن این کاغذا نفرستید...من باید مواظب آقای کوچیک باشم...چون در صورتی که اتفاقی برای ایشون بیوفته من باید جوابگو باشم...در غیر اینصورت...چاره ای ندارم جز این که بعد از گذاشتن یه جایگزین از اینجا برم...
به چشمای بی حالت مرد نگاه کرد...تا الان کم کاری ای ازش ندیده بود...علاقه ای نداشت که این پیشخدمته کار درستو از دست بده...
€خیله خوب...با توجه به چیزایی که گفتی...مثل اینکه درست میگی...با اینحال برای اطمینان طلسما رو توی اتاق کیبوم بذارید...از این به بعد هم نیازی به دوباره گرفتنشون نیست...
*بله خانم...
€پدرش امشب میاد بهش سربزنه...اون خوابیده؟لباس خوبی تنش هست؟
*متاسفانه بخاطر اتفاق امروز یکم ترسیدن،ازم خواستن پیش من بخوابن...
€خدای من اون باید توی اتاق خودش بخوابه...
مرد اخماشو توی هم کرد 
*فکر میکردم به روش تربیتی من اعتماد دارید...
زن پیشونیشو توی دستش گرفت...
€آه...متاسفم...خیله خوب...هر کاری صلاح میدونی انجام بده...
*****
عطسه زد و بینیشو بالا کشید...از اتاق بیرون اومد...
+خدای من اینجا باید یه گرمایشی کوفتی بذارن...
دوباره بینیشو بالا کشید...
+خانم شیم...سالن و اتاقا خیلی سردن...ما اینطوری نمیتونیم درس بخونیم...
£کیم جونگهیون...امیدوارم بازم نخوای شورش به راه بندازی و چند تا دانشجو مثل خودتو جمع کنی اینجا...
شونه بالا انداخت...
+شورش وقتی صورت میگیره که کمبودی باشه...امکاناتو کامل کنید یا دوباره اعتراض میکنم...
£کاری نکن از اینجا بندازمت بیرون جونگهیون شی...
+تهدید دانشجویی که یکبارم پول کرایش عقب نیوفتاده کاره شجاعانه ایه...منتظر شکایت من از این خوابگاه باشید...
پشتشو کرد و دوباره بینیشو بالا کشید...
£کیم جونگهیون شی...
به سمت زن برگشت...
£با یه هیتر کوچیک کارت راه میوفته؟
+اوم...شاید...
///
هیترو به برق زد و دستاشو بهم مالید...
+لعنت به این خراب شده...
کتابشو برداشت و روی پاش گذاشت 
+آناتومی بدن...آه خدایا...چی میشه زودتر تموم بشه...
گرمای هیتر و سوز سرمایی که داخل میومد،سختی کتاب باعث شد کم کم چشماش روی هم بیاد...
با حس دست سردی که روی دستش اومد از خواب پرید...قلبش تند تند میزد...
+آه خدا...این دیگه چی بود؟...
پنجره نیمه باز بود و یه بچه گربه لاش گیر کرده بود...
+آیگو خوشگله گیر کردی؟...دوست داری بدنتو تشریح کنم؟...اینجوری بهتر درسمو یاد میگیرم نه؟...
از لای پنجره بیرون کشیدش و بهش خیره شد...گربه پنجه هاشو به سمت صورتش کشید ولی سریع صورتشو عقب برد 
+چه چشمای وحشی ای...اگه یکم مهربون بودی تشریحت میکردم...چون بداخلاقی پس...میتونی بری گمشی....
پنجره رو باز کرد و گربه رو بیرون پرت کرد...
+اوف...چقدر منفور...از کدوم گوری اومده
پنجره رو بست و قفلشو زد کتابشو برداشت و به نوشته هاش خیره شد...
+امیدوارم نویسنده کتاب بره قبرستون...البته شایدم رفته تا الان...
شونه بالا انداخت و نکته برداری کرد...
+مدرکمو که بگیرم...همه این کتابارو میندازم توی کتابخونه و چهار قفلش میکنم...بد نمیشه اگه آتیششون بزنم ولی کلی خرجشون کردم...حیفه...
خمیازه کشید و آب جوشو توی ظرف نودل آمادش ریخت...
+جونگهیون جونگهیون...تحمل کن بالاخره از این خراب شده نجات پیدا میکنی...
***
به اتاقش برگشت ولی کیبوم اونجا نبود
*یعنی رفته دستشویی؟
به اتاقش سر زد مثل یه پسر خوب به خواب رفته بود وپتوشو تا چونه بالا کشیده بود...
پیشونیشو بوسید و طلسما رو توی کشوی آخر زیر لباساش قایم کرد...
*یه مشت کاغذ...حتی شک دارم اون زنیکه سواد داشته باشه...
از اتاق بیرون رفت و بعد از سر زدن به وضعیت خدمتکارا به اتاقش برگشت...
دم دمای صبح بود؟...شاید...صدای یه آواز لطیفو شنید...بعد از اون صدای خنده...
-لا لالالالا...اینطوری میخوننش؟...
صدای خنده بلندش بدنشو لرزوند...
-اگه اون جوری قلب درست کنی فکر میکنم عاشقم شدی...
دوباره خندید...
-لا لالا لا...تو هم این موریکو دوست داری؟ دی دی دی دی لالا لا...تو عروسکو دیدی؟ خیلی خوشگل میرقصه...
از اتاق بیرون اومد قبل از اون از گلدون کنار در یه چتر آفتابی برداشت...چی میشد اگه یه عوضی توی اتاق پسر بود؟...
به ساعت سالن نگاه کرد...لعنت اونقدر تاریک بود که عدد که هیچ حتی عقربه ها رو هم نمیدید...به در تقه زد و وارد شد...
رنگش پرید...
*آقای...کوچیک...
پسر با لبخند به سمتش برگشت...
-نگاه نگاه آجوشی...خوشگله چه کاغذای باحالی پیدا کرده...وقتی باهاش گل درست میکنم خوشگل میشه...
به تیکه تیکه های کاغذای طلسم خیره شد...دوتا قیچی...
-خوشگله واسم قلب درست کرده...نگاه نگاه چه خوشگله...
به قلب نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد...به ساعت اتاق نگاه کرد...۴صبح...
*وقت خوابه...چرا بیداری؟...
-میخوام کاردستی درست کنم...
چشماش برای لحظه ای سیاه شد...
*کی...بوم؟...
خندید و قیچیو چند بار بهم زد...دوباره پای کاغذا نشست...به جعبه موزیک نگاه کرد...
*این اینجا چیکار میکنه؟
-خوشگله دوستش داره...
*و کی اوردش به این اتاق؟
-...
*کیبوم شی؟...
سرشو آروم مثل یه تیکه یخ برگردون...
-گمشو...
چشمای سیاه...لعنت به سیاه... 



:: مرتبط با: (Dancing Dolls(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
martiyeh جمعه 27 مرداد 1396 02:17 ق.ظ
اول از همه باید بگم من قربون دمپایی خرگوشیاش بشممممم *~~~~~*
بعدشم بومی چطوری میتونه اینقدر بچه خوبی باشه ؟؟ :// پس چرا همه بچه های اطراف من گودزیلان؟ :|||
اجوشی ^~~~^
جونگ هیون دانشجو وااا عجبااا :|
وقتی جونگی خوابش برد، دقیقا درکش میکردم هییی
چقدر قسمت هست که باید براشون نظر بذارم
سر تیکه اخرشم هنوز هنگم :|
مرسی در هرصورت ^^
Red جمعه 16 تیر 1396 06:42 ب.ظ

عااااشق تفاوت سنینیشون شدم
Reyhan چهارشنبه 14 تیر 1396 06:10 ب.ظ
وای :/ ترسیدم. مو ب تنم سیخ شد یا خدا
چی شد من نفهمیدم کیبوم جنه یا جن میره توش ؟ خواهرشه اون دختره؟ الان من شبی علامت سوالم ک
خیییییلی باحاله خوشمان امد
الان جونگ دانشجوعه ؟بعد همون موقع کیبوم ۱۰سالشه؟
بسیار میستری D:
خسته نباشی هانی جون هرسم نخور الکی خودتو اذیت میکنی وقتی انقد تنبلن که نظر نمیزارن فقط باس واسشون تاسف خورد
بازم دستت درد نکنه :)
غزل چهارشنبه 14 تیر 1396 03:58 ب.ظ
اوه.جنه میره تو بدنش.خخخخخ.عخی کیبومیه من.چه کاریزما میشه با چشای سیاه.باید یه ادیت بسازم براش.جالبه.
هانیییی.اون آجوشی لی، جینکیه یا تمین؟؟
اها راستی.اینا رو ولشون کن.تو بنویس من خودم برات کلی نظر میزارم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User