تبلیغات
*shinee ficstory* - I Find You Ep 68
 
 
تاریخ :  پنجشنبه 8 تیر 1396
نویسنده :  hani shinee
سلامممم...
اومدم با قسمت جدید 
خوب یه توضیحاتی رو باید بدم بهتون درباره این فیک و فیک بعدی...
اول درباره این فیک...
این فیک که معلومه آخراشه احتمالا ۷۰ یا ۶۹ قسمت باشه...همونطور که میبینید چیز زیادیش نمونده...زود تموم میشه 
و البته به دلیل پاره ای از مشکلات قصد ندارم برای دانلود بذارمش... :/ اگه هم بذارمش حالا حالا ها نمیذارم...
و درباره داستان بعدی...
باید یه نکته رو یادآور بشم که نوشتن فیک ترسناک فوووووووق العاده سخته...وقتی بخوای یه داستان جدید و شخصیت جدید بسازی این حتی سختتر میشه...
برای اولین بار از یه دوست براش کمک گرفتم فکر نکنید کلا به فکر فیک بعدی نیستم یا فراموشش کردم...نه دو روز حدود سه چهار ساعت(شایدم بیشتر) سرش بحث کردیم و ایده دادیم فقط به خاطر این که برای خواننده هام احترام قائلم و دوست دارم یه چیز خوب بخونن...درآخر دیدیم خیلی موضوعات هست که شاید درحاشیه داستان باشن ولی قبلا توی فیکای قبلیم یا حتی فیلم و داستانای دیگه خونده شده یا دیده شده پس هیچ چاره ای نیست شاید جاهایی از فیک بعدی به نظرتون آشنا بیاد:/...البته تمام تلاش اینه که اگه به چیزی شباهت داشته باشه اون از فیکای خودم باشه چون خودم شخصا حالم بهم میخوره از کار یا فیلمی کپی کنم مگر اینکه خودم بگم الگوم فلان فیلمه مثل فیک کشیش که خیلی واضح گفتم الگوی داستان فیلم جنگیره...
بازم میگم نوشتن فیک ترسناک مثل فیک عاشقانه نیست...یه توجه و تمرکز خاص نیاز داره یه راه ارتباطی که همه قضایا رو به هم ربط بده و در آخر یه داستان از توش دربیاد...
من هنوز شروعش نکردم ولی مطمئن باشید به زودی استارتشو میزنم و شروع میکنم...
امیدوارم مثل همیشه حمایتم کنید و دوست داشته باشید 

●●●قسمت ۶۸
سوپ خوشمزه ای که دختر پخته بود به زور تموم کرد...دیشب که غذاشو نخورده بود از سول سونگ یه مشت توی صورتش خورده بود...
دستشو روی گونش کشید...
-آه...لعنتی دختره و اینقدر زور داره
@درسته...دخترم...
رنگش پرید و لبخند زد
-نونا...ممنون بابت سوپ...
@خوبه که از ترس مشت خوردنم که شده غذاتو کامل کوفت کردی...
یه خنده الکی کرد
-خیلی خشنی نونا...
دختر صورتشو نزدیک آورد و توی چشماش خیره شد...
@من دختره ریزه میزه ای بودم...عزیز کرده و مامانی...ولی وقتی مجبور شدم با قده ۱۶۲سانتی و ۵۰ کیلو وزن با یه مرد ۱۹۰ سانتیه ۱۰۰ کیلویی بجنگم تصمیم گرفتم یکم قوی تر باشم...تمرینه سخت همیشه جواب میده بچه جون...
عقب رفت و توی کولشو جست و جو کرد...
@هووووم...این لباستو بده واسه من...
آروم سرتکون داد
-هر چی دوست داشتی بردار نونا...مبارکت...
دختر شونه بالا انداخت و لباسشو بالا زد...هین کشید و صورتشو برگردوند 
-نوووونا...من پسرما...
@چه جالب...منم همینطور...
آروم سرشو برگردوند...به بدنش نگاه کرد
-نونا...
@هوووم...
-تو که هیچی از زنونگی واسه خودت نذاشتی...
بدن پر از زخم و جای زخم کبود، عضلات سفت شده بخاطر ورزش و فعالیت زیاد و پارچه ای که محکم دور سینه هاش بسته بود منظره رقت انگیزی رو ساخته بود 
-نونا...چرا اینکارو با خودت کردی؟تو الان میتونستی توی یه خونه مجلل خانومیتو بکنی...بچه هاتو بزرگ کنی...میتونستی دانشگاه بری کار کنی...نونا...
دختر پوزخند زد...لباسا رو توی صورتش پرت کرد
@اینا رو بگیر...برو حمام کن...بو سگ مرده گرفتی...واست آب گرم کردم فقط به زخمت آب نرسه...
-نونااااا...
@زبون نفهمه عزیز...من ارشد کیمم...برای یک ساعت اون گوشتا رو بدوز بهم تا من به کارم برسم...حموم اون گوشست...
حرف زدنش، ظاهرش و برخوردش عوض شده بود...ولی مگه میشد یه قلب مهربون هم تغییر کنه؟...
-نونا...ممنون...
دختر آروم سرتکون داد...
***
=خوب...این سادست...من یه درخواست و مدرک میسازم...باید برم کانگوون؟...
+بله...تمین دخترمونو برد کانگوون پیش قیماش...که توی نبود ما اذیت نشه...
آروم سرتکون داد...
=که اینطور...نگران نباش دخترتو صحیح و سالم تحویلت میدم...
+نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم
آروم روی زمین زانو زد و سرشو خم کرد...مرد شوکه شد و سریع سعی کرد بلندش کنه...
=آه...مینهو شی...اینکار نیاز نیست پسر...من فقط میرم یه همبازی برای دخترم بیارم...هوم؟...مینهو شی...لطفا بلند شین...
به کمک مرد از جاش بلند شد...
=من میرم اتاق کارم...کاری داشتید خبر بدید...
همه با لبخند بهش نگاه کردن و احترام گذاشتن...مرد رفت...متوجه شد که کیبوم چیزی جلوی گوش جونگهیون گفت و اونم به همون سمت رفت...
+بچه ها...نمیرید پیش خانواده لی؟
*آره امروز قراره بعد از آزمایش دادن بریم...خونمونو درست یادم نبود...ولی کیبوم بلایی شده واسه خودش...سه سوت واسم آدرسو پیدا کرد...
یه لبخند بی رمق زد...
+منم بیام؟...
*البته...هم تو هم مادر...
مدیس سریع دستشو تکون داد 
٪نخیر نمیذارم مادرو ببرید...خودتون برید خونه رو پیدا کردید بیاید مادرو ببرید یه سر بزنه بعد دوباره بیاریدش همینجا پیشه خودم...
جونگهیون خندید و پیشونی مدیسو بوسید 
€آیگو...مامان خانم، مامان پیدا کرده 
مدیس خندید و یه لبخند پر مهر به صورت زنه پیر پاشید...
*پس...آه...برم جونگهوانو بیدار کنم بریم ازمایش...
به رفتن جینکی نگاه کرد...
€پسره بیچاره خجالت میکشه بدون تمین بره پیش خانوادش...اشکالی نداره اونم زود پیدا میشه میاد جنوبی...مگه نه مینهو؟
یه لبخند تلخ زد و نامطمئن آروم سرتکون داد...
****
=بله...ممنون میشم خبر بگیرید...خانوادش خیلی نگرانشن هر چی زودتر بهتر...ممنون...ممنون...
تلفنو قطع کرد به کیبوم نگاه کرد...
=متاسفم ولی میگه آدمای اون قطار همشون به ضرب گلوله کشته شدن...
اشکشو پاک کرد 
¤خوب؟
=با اینحال من گفتم تحقیق بیشتری بکنه...به زودی بهمون خبر میده...
***فلش بک
به ژنرال پیر که انگار دستشویی داشت و از راست به چپ و از چپ به راست قدم رو میرفت نگاه کرد...
^برای سرکشی و جمع کردن جنازه ها دستور رسیده که گروه من برن...کارت مجوز جنازه ها بررسی کنید اسمشونو بنویسید بعدشم همون نزدیکی توی جنگل بندازیدشون لباس و وسایل ارزشمندیم داشتن ببرید واسه خودتون...
چندتا از ارشدها شاد از چیزایی که قراره گیرشون بیاد سر و صداشون بلند شد... ژنرال بیرون رفت...به اون احمقا خیره شد 
@احمقا...چیه؟ ماله جنازه ها رو دوست دارید؟...چرا لاششونو نمیبرید خونه کباب درست کنید؟...چرا نمیبرید توی تختتون و باهاشون نمیخوابید؟...مادر به***ها...هه...
شنید که پشت سرش بهش بد و بیراه گفتن ولی بیخیال توی خوابگاه رفت و لباسشو عوض کرد...
///
به محل خرابی ریل رسیده بودن همون اول راه چند تا از ارشدا از بوی گند جنازه ها حالشون بهم خورد...
''آه فقط باید به سربازامون میگفتیم بیان جمعشون کنن
پوزخند زد...
@اون موقع غنیمته جنازه ها چشماتو کور کرده بود ارشد جو 
بدون توجه به بقیه کارشو شروع کرد چند تا رو جا به جا کرد...کارتاشونو پیدا کرد و اسمشونو نوشت
÷÷گندش بزنن...این دهاتیا که چیزی ندارن...
سرشو تکون داد...اون احمقا واقعا فکر میکردن غیر از اونا کسی دیگه نیومده سراغ غنیمت مرده ها؟...
《آه...این خون تازه از کجاست؟یعنی کسی زنده مونده؟》
قبل از اینکه کسی متوجه بشه پشت قطار رفت...
@آه...خدای من...
اشکاش از چشماش بیرون میجهیدن...تکونش داد 
@تمین...تمین آه...
اشکای مزاحمشو پاک کرد تا بهتر بتونه صورتشو ببینه...کسی روی زخمش پارچه بسته بود...پسره ی خوش شانس توی این موقعیتم شانس آورده بود...
به ارشد ها نگاه کرد هنوز به امید حتی یکم پول لباسای جنازه ها رو میگشتن...روی دوشش گذاشتش...یه خونه جنگلی اون اطراف یادش بود...چطور با این همه خون حیوونا رو به خودش جذب نکرده بود...توی خونه جنگلی بردش...
@پارچه...پارچه...پارچه
سعی کرد روپوششو پاره کنه ولی پارچه محکمی داشت...شلوارشو هم امتحان کرد ولی نشد...از لباس خودش نمیتونست استفاده کنه...اینهمه توی کثافت و خاک افتاده بود اگه اونو روی زخمش می بست عفونت میکرد...آب دهنشو قورت داد...دستشو توی لباسش برد و پارچه محکم دور سینشو باز کرد و بدون فوت وقت پارچه خونی رو از پاش باز کرد...از درد ناله کرد و عرق ریخت...
@آروم بگیر عزیزم...آروم بگیر حالا خوب میشی...
شنید که دارن صداش میکنن...اه کشید و بیرون رفت...《میام دنبالت...منتظر نونا باش》
****پایان فلش بک
دستش لرزید ولی زنگ خونه رو فشار داد...لبشو گزید...
*تو رو خدا جواب بده...
دوباره زنگو فشار داد...
$کیه؟
قلبش پایین ریخت...
*من...منم...
زیر گریه زد...
*منم مامان...
برای چند ثانیه هیچ صدایی نیومد...
*مامان؟...
یکباره صدای فریاد زن اومد...
$یوبووووو....یوبوووووو...جینکیه...قسم میخورم جینکیه...
در باز شد...
€برید تو دیگه...
*بگم تمین کجاست؟...
€میگیم کار داشت...هوم؟....نتونست بیاد...
سرشو پایین انداخت...قبل از اینکه داخل بره...زن همراه ویلچری که پدرشو حمل میکرد تا جلوی در دوید...
*مامان...
زن سریع بغلش کرد 
$فدای پسرم بشم...چه بزرگ شدی مامانم...
صورتشو بوسید و از خودش جداش کرد...به صورتش خیره شد...بعد از اون به پشت سرش...
$تمین؟...نیومده؟...
آب دهنشو قورت داد...
*آه...بابا...
خم شد و مردو بغل کرد...مرد هم دستاشو دور گردنش انداخت...
#چطوری مرده جوون...
عقب رفت و لبخند زد...
*خوب...خیلی خوشحالم که زنده و سالمید...خیلی خیلی زیاد...
$جینکی مامان...تمین باهات نیومده؟
€آه...سلام...من جونگهیونم...دوسته جینکی...تمین یه مقدار کار توی شمالی داشت...میدونید که...اون خیلی معروفه...و پر مشغله...به زودی میاد...
یکباره جینکی رو درک کرده بود...میدونست نمیتونه بعد از این همه سال دوری به خانوادش دروغ بگه...
$ها...که اینطور...ببخشید...پسرو دیدم اصلا همه چیو یادم رفت...ببخشید...بفرمایید...آه مینهو شی سلام بیا تو..جونگهوان...هنوز لپ داری تو هم سلام...بیاید...بیاید تو...
*ووآ چه مامان باهوشی...هنوز اسم همه رو یادته...
#نمیدونی پسر...۳ روز اومدیم پیشتون... ۹ ساله داریم با همون ۳ روز زندگی میکنیم...بیا...بیا تو پسر...
داخل رفت و بوی خونه رو توی بینیش کشید...اشکش پایین افتاد...دلتنگ خونه بود...خیلی...《تمین کاش بودی...》
***
-نونا...پس...اسم منم توی مرده ها نوشتی؟
@دیوونه شدی؟...فکر کردی احمقم؟...تو که نمردی...خبرا زود میپیچه...میدونم جینکی پاش برسه کره کلی دفتر دستک راه میندازه دنبالت میگرده...اگه اسمتو مینوشتم که فکر میکرد مردی...باید یه دری رو برای پیدا کردنت باز بذاریم...
-به نظرت...میتونم برگردم؟...من حتی دخترمم نتونستم پیش خودم نگه دارم...با چه رویی برم کره...
@دختر داری؟زاییدیش؟
-آه...نونااااا...
@شوخی بود...اگه جای خوبیه پس هیچ نگرانی ای نیست...به هر حال تو که نمیتونستی با خودت ببریش...
-گذاشتمش پیش خانوادم توی کانگوون ...درسته که جاش خوبه ولی توی همچین موقعیتی میتونستم مواظبش باشم...
@توی این موقعیت یکی نیست مواظب خودت باشه...گذاشتیش پیش خانوادت خیلیم خوبه...تو فسقلی بودی خیلیم خوب بزرگت کردن اون که دیگه جای خود دارد...
-اونا اون موقع خیلی جوون تر از الان بودن...
@اون موقع بی تجربه بودن و الان یه پسر نره غول دارن...
سرشو پایین انداخت...
-درسته...
@ارشد کیم همیشه درست میگه...بیا اینجا...پاتو ببینم...شانس آوردی خوب جایی تیر زدن...پولی چیزی دادی؟ که نکشنت؟
-نه یکی از سربازای هیونگ بود که با کمک هیونگ یه فرمانده رده بالا شده بود...منو شناخت و گفت نمیتونه منو بکشه...بهم بی حسی زد و به پام تیر زد...
@کاش همه دنیا اندازه تو خوش شانس بودن...
-من توی ۵ سالگی بالاجبار از خانوادم دور شدم...مامان،بابا،هیونگ... توی تنهایی پیش دوتا غریبه بزرگ شدم...خدا یه چیزی میگیره یه چیزی میده بجاش...شاید خانواده رو ازم گرفت و بجاش شانسمو بهم داد...بزرگترین شانسمم همون دوتا غریبه بودن...
@هاها...چرا از من همه چیو گرفته ولی هیچی نداده؟...
-از کجا میدونی؟...تو الان موقعیت خیلی خوبی داری...با وجود زن بودنت مطمئنم هیچ مردی جرات نداره آزارت بده...
دختر دوباره پوزخند زد
@آزار برای خانما فقط کتک زدن نیست...بیخیال...من میرم غذا درست کنم...چیزی هست که دوست داشته باشی؟
***
=بچه ها...بچه ها؟
همه توی اتاق جونگهیون جمع شده بودن مینهوی بیچاره قرص خواب خورده بود و بالاخره تونسته بود بخوابه...کیبوم آروم آروم با جونگهوان حرف میزد...جونگهیون و جینکی هم داشتن از گوشی جونگهیون فیلمی رو میدیدن...
با صدای مرد هر ۴ نفر بهش نگاه کردن 
€بابا...مینهو تازه خوابش برده...
=اشکالی نداره بابا جون...بهتره بیدار بشه...خبر خوب دارم براتون...بیدارش کن...
جونگهیون آروم مینهو رو تکون داد و پسر خیلی سریع از خواب پرید
€ببخشید مینهو بابا یه خبر خوب داره...اگه بشنوی خیلی خوب میشه...
¤چی شده باباجون؟مینهو هم که بیدار شد...حالا بگو...
=هیچ اسمی به نام لی تمین توی اسامی کشته شده های حادثه قطار نیست...
همه شوکه شده بودن...
*پس...پس یعنی زندست...
=هنوز پیداش نکرده...ولی میشه امید داشت که...
+حادثه قطار؟...
نفس همه حبس شد...
+کدوم حادثه قطار؟...
*مینهو جان...ما وقتی داشتیم میومدیم...یکی از...
+چرا بهم نگفتید؟...
*مینهو تو حالت خوب نبود؟...
+بی خبری حالمو بدتر میکنه...میدونستم همتون یه چیزی میدونید....ولی به من نمیگید...
~حا...حالا که چیزی نشده...تمین احتمالا زندست هوم؟...
اشکاشو پاک کرد...از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت...
جینکی هم اشکاشو پاک کرد و جونگهیون با لبخند بغلش کرد 
€تبریک میگممم...حالا تا میتونی نفس راحت بکش...
*آقای کیم...خیلی ممنون...واقعا ممنون...از رفتار مینهو ناراحت نشید یکم بهم ریختست...
=درک میکنم...منم مدت زیادی گم شده و دور شده داشتم...مگه نه جونگهیون...آه... بچه تا دو روز آینده میاد...
گوشی مرد توی دستش لرزید
=کاری داشتید بیاید اتاقم
*بازم یه دنیا ممنون
¤آه خدای من...عالی میشه...یکم آقای بداخلاق میتونه بخوابه...
*اشتباه نکن اون بچه رو یک صدم تمینم دوست نداره...شاید بچه بشه یه دلخوشی ولی هیچ وقت جای تمینو نمیگیره...
خندید و سرشو روی زانوهاش گذاشت...
€اوووه چه عجب...چه خوشحال شدی ژنرال لی...
*فعلا من هیچی نیستم...یه علافه بیکارم...
همشون با هم خندیدن
~من میرم پیش مینهو...
*آه باشه...
بعد از رفتن به خونه مادر و پدرش یک ساعت نگذشته بود که مدیس بهشون زنگ زده بود و گفته بود پدر و مادر جینکی رو بردارن با خودشون بیارن که یه عالم غذا درست کرده...خانم و اقای لی هم با روی باز قبول کرده بودن...
بیرون رفت و به مینهو نگاه کرد...آروم آروم با دختر کوچولوی چشم آبی با لبخند حرف میزد و روی پای خودش نشونده بودش...
《آه...فکر نکنم نیازی به دلداری دادن باشه...حقا که بابایی...》
~مینهو...
+جونم؟
~آقای کیم گفت سئول تا دو روز دیگه میاد...
لبخند زد و سرتکون داد...
+شنیدی ونسا؟...دوستت به زودی میاد...
دوباره لبخند زد و شقیقه دختر کوچولو رو بوسید....



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Red شنبه 10 تیر 1396 04:41 ب.ظ
عااااالییی قشنگگگ هیجان انگیز واقعا عالیهههه
منتظر قسمت بعدیمممم زووود
واقعا عالی
عین میخ مستم تا تهش رد خوندم

زیاد بیا پی وی من

Reyhan پنجشنبه 8 تیر 1396 07:05 ب.ظ
هوراااااا دیگه همه کم کم دارن به هم میرسن:)
دیگه این فیکه هم داره تموم میشه:(
حیف شد خدایی قشنگ بود هانی
هورا فیک جدید
هانی همه میدونن نوشتن یه فیک اونم ژانر وحشت خیلی سخته تازه تو خودت فیک ترسناک نوشتی و خیلی هم عالی بوده من به شخصه عاشق زیبای سرخم و خوب از نظر من همه چیز ی فیک ترسناکو تمام و کمال داشته و خیلیم عالیه اینکه بازم بخوای ترسناک بنویسیو مثل قبلیا نشه مشخصا سخته ولی تو با استعداد تر از این حرفایی
خسته نباشی
فایتینگ
غزل پنجشنبه 8 تیر 1396 02:41 ب.ظ
اااااوووووفففففففف.تمین عیز بک‌.کنسرتش امروزه یا فردا؟؟
راستی کیبوم جزو صد چهره خوشگل سال ۲۰۱۷ انتخاب شده.
هانی زود تموم کن بعدیو شرو کن ببینم چیکار میکنیا.
راستی اون یه نفر که باهاش چت کردی کی بود؟؟چرا pv من نیومدی؟؟بیشور
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User