تبلیغات
*shinee ficstory* - I Find You Ep 67
 
 
تاریخ :  دوشنبه 5 تیر 1396
نویسنده :  hani shinee
سلاممممم
ببینید چه مهربونم^^
زودم اومدم...
سایلنتا کاری نکنید رمزی کنم^^
برید ادامه
***
●●●●قسمت ۶۷
●●●●سئول_کره جنوبی_۲۰۰۱۵
دستشو گرفته بود باهم حرف میزدن مینهو و مادرش داوطلبانه با ماشین پدر جونگهیون رفته بودن...البته...حدس میزدن که بیشتر باشن به همین خاطر با دوتا ماشین اومده بودن ولی وقتی تمینو دختر کوچولو رو ندیدن همه شوکه بودن...کیبوم زیر گریه زده بود و همه رو به گریه انداخته بود...
¤واسه چی منتظرش نموندین؟
~خیلی دیر شده بود...اتوبوس که راه افتاد ماهم مجبور شدیم بیایم...
¤اون جاسوسه که بابا فرستاد میگفت مینهو و تمین بچه داشتن...ما کلی به ونسا قوله یه همبازی رو دادیم...
~اون شمالی بود...بچه بیچاره به دردسر میوفتاد...الانم تمین بخاطر اون رفته بود که نتونست برگرده...
اشکش که پایین ریختو پاک کرد 
~همش تقصیره منه...باید زودتر از اینا کمکش میکردم راهی بشه...
¤مگه نمیگی قطار مشکل پیدا کرده؟...خراب شدن قطار تقصیره توعه؟...بیخیال...هی...بیا درمورد خودتون حرف بزنیم...تمین چیزیش نمیشه...مطمئنم...
پسر سرشو پایین انداخت و سرتکون داد...
¤ووا...اصلا باورم نمیشه تو همون جونگهوان کوچولویی...خیلی قشنگ شدی...بزرگ شدی...حتما جینکی هیونگ برات غش و ضعف میره...
بین گریش آروم خندید...
~خوب...شاید نه به این شدت ولی خیلی دوستم داره...
¤خوب...توچی؟
دوباره خندید و سرخ شد
~سوالت مسخرست...قبلا گفته بودم که قبل از چاگی دوستش داشتم...اگه تمینو نداشتم جینکیو هم نداشتم...
اشکشو پاک کرد 
¤هی قرار شد...
€جونگهوان،کیبوم...بیاید شام...
بیرون رفتن... مادر مینهو با مدیس گرم گرفته بود و چیدن میزو به مردا واگذار کرده بودن...
¤مینهو...
حتی برنگشت فقط آروم ظرفای غذا رو روی میز میذاشت...به جونگهوان نگاه کرد...
¤حواسش پرته...
شونه بالا انداخت و آه کشید...
~حال درست و حسابی ای نداره 
با کمی کمک بالاخره میز چیده شد...میدید که مینهو فقط به غذا خیره شده ...آروم تکونش داد...انگار از خواب بیدار شده بود به کیبوم نگاه کرد...
¤چرا نمیخوری مینهو؟غذا رو دوست نداری؟
+نه...نه...عالیه...غذا عالیه...راه طولانی بود...خستم...بی اشتها شدم...جایی هست که بتونم یکم بخوابم؟
با ناراحتی به صورت غم گرفته جینکی نگاه کرد...اونم کم بدحال نبود ولی جینکی مرد قوی ای بود حتی اگه بدحال بود خودشو شاد نشون میداد...
¤البته عزیزم...باهام بیا...
قصد داشت توی اتاق خودشون ببرتش ولی وقتی ونسا خواب آلود از اتاقش بیرون اومد قلبش ایستاد...دختر به شکل الهه وارانه ای چشمای دریاییشو میمالید و موهای ژولیدش حتی خوشگلترش کرده بود
÷اووووم کیبوم اوپا دختر کوچولوئه اومده؟
دید که مینهو به خواهر کوچولوش خیره شد...
هیچ کلمه ای به ذهنش نمیرسید...وقتی مینهو روی زانو زمین افتاد شوکه شد سریع سعی کرد بلندش کنه...
¤مینهو...مینهو...خدایا...
دختر کوچولو هم ترسیده بود...
+میای...میای بغلم؟
دختر بهش نگاه کرد و با چشماش ازش پرسید ''چیکار کنم؟'' آروم سرتکون داد و دختر آروم به مینهو نزدیک شد...و مینهو بدون تامل توی بغلش کشیدش...
+اسمت...اسمت چیه؟
÷ونسا...
+منم...یه دختر خوشگل مثل تو دارم...
÷اسمش چیه؟
+اسمش سئوله...
÷با خودت نیاوردیش؟
دخترو محکمتر فشار داد و چیزی نگفت...
¤مینهو...جونگهوان میگه هیونگ یه نقشه داره...میتونیم دخترتو بیاریم...
سریع بهش نگاه کرد...صداش لرزید
+چطوری؟تمینم میشه بیاریم؟
یه چیز سنگی توی گلوش اومد...
¤نمیدونم ولی دخترتو...مطمئن باش...میاریمش...
+اون شمالیه...
¤ولی مثل اینکه شناسنامه نداره...پس...هیچ مدرکی وجود نداره که اون شمالی باشه...
+تم...تمینم نداره...چرا اونو نمیاریم؟
¤آه...خوابت میومد؟
+کیبوم...چیزی شده؟...اتفاقی افتاده که به من نمیگید؟..تو رو خدا یه چیزی بگو...بلایی سره تمین اومده؟
¤نمیدونم...من...هیچی نمیدونم...
+کیبوم...
¤ونسا...برو غذا بخور خوشگلم...
انگار از مینهو ترسیده بود...از خدا خواسته ازش جدا شد و دوید
+کیبوم...تو رو به خدا اگه چیزی میدونی بهم بگو...
¤باور کن هیچ خبری ازش نیست...من که دیوونه نیستم...واقعا دلم میخواد خوشحالت کنم...اگه میدونستم میگفتم...بیا...یکم بخواب...چشمات گود رفته شده...
***
سرفه کرد و پشتش از تنگی راه تنفسیش یه نفس عمیق کشید و با تموم وجودش هوارو به گلوش کشید...
یه دستمال روی پیشونیش اومد...حس میکرد توی بدنش آتیش روشن کردن...هیس کشید... پاش میسوخت...
@تو که نمیخوای سوسول بازی دربیاری...
چشماش تار میدید...
-نو...
یه ضربه به پاش زد و فریادشو بالا برد...
@ساکت...فقط دهنتو ببند و بذار کارمو انجام بدم...این دستمالو میذارم روی دهنت...بدون هیچ تکونی بیهوش میشی...دلم میخواد دوباره وسط کارم بیدار بشی...پدرتو درمیارم ریقو...
آروم سرتکون داد...یه دستمال بد بو روی دهنش اومد...دیدش تارتر شد حس کرد روحش کم کم خارج میشه...به خواب رفت...وقتی بیدار شد سوزش پاش بهتر شده بود...اتاق روشنتر بود...میتونست ببینه که توی یه اتاق مرتبه که البته دور و برش پر از ظرف و وسیله های خونیه...چه بلایی سرش اومده بود؟سعی کرد پاشو تکون بده...
@برای یه لحظه هم سعی نکن اون تیکه گوشتو تکون بدی...
حالا دیگه چشماش تار نمیدید...شوکه شد...
-نونا...
@خفه...من ارشد کیمم...ارشد کیم سول سونگ...
یه لبخند کوچیک زد و ابرو بالا انداخت...
@برادر ریقو تر از خودت رفت؟...با اون پسره...حتما اصلا خوشحال نیست...ببینم چون تو نیستی خون تو دله اون پسره هم میکنه؟یا هنوزم عزیزم جونم صداش میکنه؟
-نونا...چه بلایی سرت اومده؟
@خوشگل شدم نه؟؟؟
به موهای تراشیده شده و شکستگی ابروش نگاه کرد...حتی صورتش زیر نور آفتاب آفتاب سوخته شده بود...هنوز زیبا بود..با اینحال...
-خیلی فرق کردی...هم ظاهرت هم حرف زدنت...نمیدونم؟ اشتباه میکنم؟
گیج بود...اینهمه تغییر؟اون دختر خانم و فوق العاده  دخترونه که موهای بلندش دله همه رو میبرد کجا بود؟یه بار از جینکی شنیده بود سول سونگ خیلی عوض شده ولی...تا این حد؟...
@حرف زدنم؟...آها...آره قبلا خیلی مثبت بودم...تو هم اگه همه رفت و آمدت با مردا و پسرای احمقه سربازخونه باشه بهتر از این نمیشی...
اینو قبول داشت...شمالی ها بددهن بودن...
-نونا...من کجام؟
@گفتم من ارشدم احمق...
-ارشد کیم...من کجام؟
@کوری مگه؟...خونه...خونه ی من...
-ازدواج کردی؟
@چرا جینکی عاشقمه؟میخوای خبر ازدواجمو به این عاشق دلخسته برسونی؟
-نونااااا...
@نه بابا...تو خودت با یه زن که روز و شبش کنار یه عالم مرده ازدواج میکنی؟...
قلبش پر از غم شد
@بابا که مرد...دیگه نتونستم خونه رو تحمل کنم...زدم بیرون...یه چند وقت مثله جینکی تو دفترم خوابیدم بعدشم خونه خریدم...
-کسی مزاحمت نمیشه؟یه زن تنها؟
@اوما...کدوم زن؟...تو اینجا زن میبینی؟
یکم بیشتر به صورتش نگاه کرد...راست میگفت...کوچیکترین شباهتی به یه زن نداشت...خصوصا اون موهای از ته تراشیده شده که از زنونگی خیلی دورش کرده بود...
@ببینم...تو اینجا چیکار میکنی توله؟...الان باید جنوبی باشی...اینقدر بی احتیاطی؟نمیدونی حداقل چند ساعت قبل باید خودتو میرسوندی؟...
یکباره انگار همه چی یادش اومد...از جا پرید
-خدایا...مینهو؟هییییسسسس....
@توله سگ...یه دقیقه آروم بگیر...تازه از اون دوتا استخونت گلوله درآوردم...هر کی اونجا بوده دیگه رفته...اون پسره هم رفته...
یه ساکو توی صورتش پرت کرد...
@رفته بودم خونت...برای لباس...این ساکو دیدم...پسره وسایلاتو جمع کرده بود...خودشم نبود...تبریک میگم...حالا مثله هم شدیم...دوتامونو قال گذاشتن...
***فلش بک
یه سرباز داخل واگن اومد...
£بیرون...بیرون...
-شما نمیتونید منو بکشید...
£مگه کی هستی؟
-من جشنواره دارم...
سرباز و همه کسایی که توی قطار بودن شوکه بهش نگاه کردن...
-اگه بلایی سره من بیاد...همتون توی دردسر میوفتید...
سرباز سریع به خودش اومد...
£کارتتو نشون بده
از توی جیبش کارتشو بیرون آورد...رنگ سرباز پرید...آروم سرشو خم کرد...
£منو ببخشید آقای لی...ولی این یه حکمه...باید همه رو بکشیم...
-شاید ژنرال کیم دوم نمیدونن منم توی این قطارم...
£نمیدونم...
پشت سرشو مالید...
£باید با فرماندم هماهنگ کنم آقای لی...
آروم سرتکون داد...سربازای بیچاره خبر نداشتن اون خیلی وقت پیش بخاطر جنوبی بودنش از کشور اخراج شده با اینحال بخاطر نبودن حکم هیچ اقدامی انجام نشده بود...سه تا سرباز بودن و یه فرمانده خیلی آروم دیدشون زد...یه جا جمع شده بودن و چیزایی میگفتن...
《خدایا چیکار کنم...》
چند ثانیه ای گذشته که فرمانده سربازا خیلی پریشون داخل اومد...
^لی تمین شی؟...
آروم نزدیک اومد و کنار گوشش زمزمه کرد
^شما برادر ژنرال لی هستید؟
به صورت مرد نگاه کرد...اونو یادش بود...اون سربازی که هر وقت میرفت به جینکی سربزنه براش کلوچه و بستنی میخرید...
یه لبخند تلخ زد...
-بله...سرباز هو...ببخشید...فرمانده هو...
مرد تلخ خندید...
^چه بزرگ شدی...ژنرال کجاست؟
-فکر کنم تا الان رفته باشن...بهشون نرسیدم...
لبشو گزید و به تمین نگاه کرد...
^متاسفم...ما حکم داریم...
آب دهنشو قورت داد با تمام وجود دلش میخواست بازم زندگی کنه بااینحال...چشماشو بهم فشار داد و سرتکون داد...
-وظیفتو انجام بده فرمانده هو...
سرباز قبلی اومد 
£فرمانده چیکار کنیم؟
مرد اخماشو توی هم کرد...
^کله گندست که کله گندست...تهش جنوبیه...یه کله گنده رو یه کله گنده باید بکشه...میریم پشت قطار...خونه کله گنده ها نباید با معمولیا قاطی بشه...کی میدونه شاید یه پولیم بابتش گرفتم...
دست تمینو کشید هنوز از حرفای من شوکه بود...
جلو کشیدش...
^لی تمین...من خیلی به برادرت مدیونم...خودت که میدونی پسر خودم فقط چند سال از تو کوچیکتره...نمیخوام بمیری...خودتو نجات بده...هر طوری که شده...خوب؟
از توی کوله پشتیش یه آمپول درآورد...
^متاسفم ولی واسه اینکه کسی شک نکنه...باید بهت تیر بزنم...
گیج بود...خدا کمکش کرده بود...خداروشکر کرد...به درد راضی بود همین که نمیمرد کافی بود...
^این آمپول بی حسیه...برای بچه ها آوردمش ولی خدا رو شکر هیچ بچه ای نمونده...کسی ازش خبر نداره واسه همین قرار نیست هیچ جوابی بابتش پس بدم...متاسفم...بعد از اینکه اثر کرد بی هوش میشی...
آروم سرتکون داد...برای کشتن وقت یه تیر هوایی زد...اینطوری فکر میکردن کشتتش...بالاخره ماده بی حسی اثر کرد...دست و پاهاش مثل یه گوشت مرده شده بودن...مرد اسلحه رو سمتش گرفت دستاش میلرزید...چشماشو بست و شلیک کرد



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Reyhan چهارشنبه 7 تیر 1396 08:23 ب.ظ
هانی کی اون فیک جونگکی خوشگل ترسناکرو مینویسی؟دلمون اب شد خو
Reyhan چهارشنبه 7 تیر 1396 08:22 ب.ظ
هورا تمین نمردهاگه سول نکشتش البتهاونم گنا داره طفلک یهو همه پشتشو خالی کردن
الهی مینهو دلم واسش جزقاله شدگناه داش

نمدونم چرا ولی ناخواسته فک میکنم جونگهوان شبیه هوشیهنمدونم البت چرا ولی هوشی خعلی گوگولهD:
خسته نباشی دست درد نکنه یه عالمه ماچ
Red چهارشنبه 7 تیر 1396 11:05 ق.ظ
اوفففففف کیوووووت
قشنگگگ
مینهوووووو
تمینییی
خیلی خوب بود
قسمت بعدددد
غزل سه شنبه 6 تیر 1396 01:37 ق.ظ
چقد دگ مونده تموم شه؟؟من جونگکی میخام
غزل سه شنبه 6 تیر 1396 01:36 ق.ظ
ایش.پس کی میره جنوبی؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User